زندگینامه ابوالشهید ، مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی اکبر سلطانی

حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت دامغان

133

زندگینامه ابوالشهید ، مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی اکبر سلطانی

علی‌اکبر سلطانی، فرزند محمّدرضا، سال ۱۳۱۲ش دیده به جهان گشود. دروس مکتب خانه را نزد مرحوم قاضی و فاضل در تویه دروار(روستای تویه) دامغان فراگرفت و سپس برای فراگیری علوم دینی وارد حوزه علمیه مشهد شد.

دروس مقدّمات و سپس دروس سطح را نزد حضرات آیات: شیخ میثم مهدوی‌ نیشابوری، شیخ محمّد مدنی‌ گنابادی ، ادیب نیشابوری ، شیخ کاظم مهدوی‌ دامغانی ،شیخ علی اکبر علیزاده ، حاج میرزا احمد مدرسی ، شیخ هاشم قزوینی ، صدرزاده و میلانی فراگرفت. وی مدتی با مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای مدظله العالی همکلاسی و همدوره بودند.

در سال ۱۳۳۶ش به تویه‌دروار برگشت و به تبلیغ و اقامة نماز جماعت پرداخت.

در دوران رژیم طاغوت، بخاطر مقاومت و دفاع از حق مردم در ممانعت انتقال آب تویه دروار به جاهای دیگر ، عوامل رژیم این مسئله را سیاسی قلمداد نمودند و او را به مدت ۲ ماه به نهاوند تبعید کردند.

در دوران اوج خفقان رژیم منحوس پهلوی، در خفاء عده ای را با نهضت امام خمینی رحمت الله علیه آشنا می نمود و نسبت به توزیع اطلاعیه های حضرت امام(ره) در بین مردم همکاری می کرد.

ایشان طی دو مرحله در جبهه و در جمع جهادگران دامغانی حضور پیدا کردند و فعالیت های فرهنگی تبلیغی در بین نیروهای رزمنده داشتند.

فرزند ایشان ، طلبه بسیجی شهید محمود سلطانی در سال ۱۳۶۰ به فیض شهادت نائل آمد و ارتفاعات بازی دراز منطقه سرپل ذهاب مفقود الاثر شد.

حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی اکبر سلطانی سالها با کمیته امداد امام خمینی برای خدمت رسانی به محرومان همکاری نمود و به مدت سه سال نیز دفتر عقد و ازدواج داشت.

روحانی ثابت در دهستان تویه دروار بود که دارای پنج روستا را تحت موشش داشت. او در منبر و روضه خوانی توانا بود.

این روحانی مجاهد پس از عمری خدمت عاشقانه در راه خالق متعال ، در شب عرفه در سال ۱۳۹۲ ش دارفانی را وداع گفت و در امامزاده روستای تویه به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

زندگینامه ابوالشهید ، روحانی مجاهد حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد افضلی

حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت دامغان

134

زندگینامه ابوالشهید ، روحانی مجاهد حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد افضلی

شیخ محمد افضلی فرزند علی ، سال ۱۳۱۸ش در دهستان تویه دروار دامغان (تویه) به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی خود را در مکتب خانه و مدرسه همان روستا به اتمام رساند.

مدتی کمک کار پدر در امور کشاورزی بود و در سن حدود ۱۹ سالگی برای فراگیری علوم دینی وارد حوزه علمیه دامغان و در مدرسه موسویه به مدت ۵ سال از محضر اساتید گرانقدر این حوزه حضرات آیات: نصیری ، ترابی ، عالمی و خدایی بهره برد.

سپس برای ادامه تحصیل به شهر مقدس مشهد هجرت نمود و در جوار مضجع نورانی حرم با صفای حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام در مدرسه میرزا جعفر رحل اقامت گزید.

در مدت ۱۴ سال حضور در حوزه مشهد دروس ادبیات ، فقه و اصول را در محضر اساتید عظام: ادیب نیشابوری ، هاشمی ، سبزواری و… تلمذ نمود. اوائل سال ۱۳۵۷ش برای نشر معارف بلند اسلام ناب و مکتب اهل بیت علیهم السلام به شهرستان شاهرود هجرت نمود.

آن ایام مصادف بود با قیام همه جانبه مردم علیه پلیدی های رژیم منحوس پهلوی که ایشان نیز در تظاهرات های مردم در شهرستان شاهرود شرکت می نمود.

این روحانی مجاهد در دوران دفاع مقدس طی چند مرحله به جبهه اعزام شد و در مناطق عملیاتی خرمشهر ، مناطق سرپل ذهاب و غرب کشور در جمع رزمندگان حضور پیدا کرد. ایشان ۶ ماه سابقه حضور در جبهه را در کارنامه ایثارگری خود به ثبت رسانده است.

فرزند ایشان ، دانشجوی بسیجی شهید علی افضلی طی دو مرحله مجروح و در سال ۱۳۶۵ در پنجوین عراق شربت شهادت نوشید و آسمانی شد. مزار مطهر این شهید در شاهرود می‌باشد.

حجت الاسلام و المسلمین افضلی برای تبلیغ در ایام ماه مبارک رمضان و محرم به روستاهای شاهرود ، دامغان و برخی مناطق مازندران سفر نموده است.

همچنین ۱۳ سال در لشکر ۵۸ تکاور ارتش در شاهرود به تبلیغ و تدریس دروس معارف اسلامی مبادرت داشته است.

ایشان در درس خارج فقه مرحوم آیت الله نجفی ، مرحوم آیت الله اشرفی و حجت الاسلام والمسلمین امینی به مدت ۶ سال در شاهرود شرکت می نمود. وی امام جماعت مسجد امام حسین علیه السلام شاهرود نیز می باشد.

این روحانی فاضل در عرصه پژوهش نیز فعال بوده که آثار و تالیفات چاپ شده ایشان عبارتند از:
۱. بوستان افضلی در دو جلد؛
۲. عرشیان(چهارده معصوم علیهم السلام )؛
۳. نکته های قرآنی.
آثار دیگر از ایشان آماده چاپ می باشد.

زندگینامه ابوالشهید مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ مصطفی فرحزاد

زندگینامه ابوالشهید مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ مصطفی فرحزاد

مصطفی فرحزاد فرزند مرحوم غلامرضا، سال ۱۳۱۱ش در روستای غنی آباد شهرستان دامغان چشم به جهان گشود.

تحصیلات خود را در نوجوانی از مکتب خانه در روستای محمدآباد آغاز نمود. بعداز آن وارد حوزه علمیه شهرستان دامغان گردید و به مدت ۲ سال دروس مقدمات را در محضر اساتید حوزه علمیه دامغان از جمله: مرحوم آیت االله خدایی ، مرحوم شیخ اسحاق طاهریان ، مرحوم آیت الله میرزا آقا ترابی و … بهره مند شد.

سپس برای ادامه تحصیل به مشهد مقدس مهاجرت و در مدرسه علمیه دو درب در جوار مضجع شریف و نورانی حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام سکنی گزید و دروس سطح و خارج فقه و اصول را به مدت ۱۵ سال از اساتید مبرزی ازجمله: مرحوم آیت الله میلانی ، مرحوم آیت الله دامغانی ، مرحوم آیت الله آقا زاده و مرحوم آیت الله شیخ هاشم قزوینی بهره جست.

ایشان در دوره ای نیز همدرس حضرت آیت الله خامنه ای مقام معظم رهبری (حفظه الله) بودند و حضرت آقا در اوایل انقلاب هنگام عبور از دامغان با ایشان ملاقات می کردند.

این روحانی فاضل مدتی در مشهد به تدریس نیز اشتغال داشته است. وی به توصیه آیت الله شیخ محمد کاظم دامغانی در سال ۱۳۴۰ش به شهر دامغان بر می گردد و به عنوان یکی از منبری های خوب و مسط بر حدیث در شهرستان مطرح می شود تا جایی که مرحوم کربلایی سید طاهر شاهچراغی در مورد ایشان فرموده بودند 《کمتر طلبه هایی هستند که مثل ایشان مسلط بر حدیث باشند》.

ایشان در دوران مبارزه با رژیم طاغوت فعالیت های گسترده ای علیه رژیم پهلوی از جمله سخنرانی هایی در جهت آگاه سازی مردم انجام داده بودند تا جایی که اسم ایشان در اسناد ساواک موجود است و حتی چند مرتبه برای بازجویی دستگیر شده بودند. وی با چهره های انقلابی و اثر گذار شهر از جمله مجاهد شهید موسوی دامغانی و شهید حاج سید حسن شاهچراغی در آن دوران مراوده داشت.

این روحانی فاضل در دوران دفاع مقدس سفرهای تبلیغی به جبهه داشته و برای سرکشی از رزمندگان به مناطق عملیاتی و به خطوط مقدم می رفتند.

علاوه بر آن فرزندانش را به جبهه های نبرد فرستاد که محمد یکی از فرزندانش در تک دشمن در فرودین ۱۳۶۷ش در ماووت عراق درسن ۲۱ سالگی به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

این روحانی مجاهد بعداز جنگ نیز فعالیتهای تبلیغی خود را در روستاهای ورکیان، غنی آباد و زرگرآباد دامغان ادامه داده و در مسجد تاریخانه شهر به اقامه جماعت و منبر می پرداخت.

علاوه بر انجام رسالت تبلیغی خود ، در روستای غنی آباد به کار باغداری و کشاورزی می پرداخت و از آن امرار معاش می کرد.

مرحوم حجت الاسلام والمسلمین فرحزاد در سال۱۳۸۶ش به فرزند شهیدش در جوار حق پیوست و در زادگاهش روستای غنی آباد دامغان به خاک سپرده شد.
روحش شاد.

زندگینامه عالم جلیل القدر ابوالشهید مرحوم حاج شیخ محمد باقر آذری

🔹 حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت دامغان

197

زندگینامه عالم جلیل القدر ابوالشهید مرحوم حاج شیخ محمد باقر آذری

محمد باقر آذری فرزند حاج محمد ، سال ۱۳۸۷ش در دامغان دیده به جهان گشود.

《کتوم بودن》 از ویژگی های بارز ایشان بود و بر همین اساس اطلاعات دقیقی از وضعیت تحصیلی ایشان در حوزه در دست نمی باشد.
دوران خدمت سربازی ایشان در تهران و در زمان رضا شاه بوده است. در آن دوران مسئولیت هایی از سوی فرماندهان به ایشان پیشنهاد می شد اما وی از پذیرش آن سر باز می زد.

بعد از پایان خدمت سربازی در حدود سال ۱۳۰۸ش ، زمانی که رضا خان شرایط بسیار سختی را بر حوزه ها حاکم کرده بود و بعضا حوزه را از دست علماء خارج نموده و طلبه ها عمدتا از حوزه خارج شده بودند، ایشان به عشق پاسداری از حریم دین و مکتب اهل بیت علیهم السلام وارد حوزه علمیه می شود.

از بیان خاطراتی که از مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری نقل می کردند بر می آید که ورود ایشان به حوزه علمیه قم بوده و از اساتید مبرز و صاحب نفس آن حوزه کسب فیض نموده است.

مراحل سیر و سلوک عرفانی را نیز از محضر اساتیدی چون آقا میرزا مهدی اصفهانی بهره بردند که از جمله شاگردان صاحب نام آقا میرزا مهدی در حوزه مشهد مرحوم میرزا هاشم قزوینی ، حاج شیخ مجتبی قزوینی و آیت الله حاج شیخ کاظم دامغانی می باشد.

سه مدرسه علمیه دامغان شامل مدرسه حاج فتحعلی بیک ، مدرسه مطلب خان و مدرسه موسویه تحت اشغال رژیم رضاخانی بود. مرحوم آیت الله میرزا آقای ترابی بزرگ پس ورودشان به دامغان در شهریور ۱۳۲۰ش ، مدرسه موسویه《مدرسه آقا》را در گام اول با حمایت مردم و همراهی برخی از علماء آن زمان شهر مانند مرحوم آیت الله عالمی در اردیبهشت سال ۱۳۲۴ش از دست رژیم آزاد می نماید. مرحوم حاج آقای آذری نیز برای اداره امور حوزه در کنار ایشان قرار می گیرد و امور مالی و اجرایی حوزه به ایشان سپرده می شود.

وقتی طلبه ای از مشکلات حوزه گلایه می کرد مرحوم میرزا آقای ترابی می فرمودند:《من اداره حوزه را به دست آقای آذری سپردم که همه قبولش دارند》.‌لذا این عالم عارف مورد وثوق همه بوده است.

مرحوم حاج شیخ محمد باقر آذری در دامغان مسئول اخذ وجوهات و نیز ارتباط با قم برای دریافت کمک هزینه بوده که بتواند با آن هزینه های جاری حوزه و شهریه طلاب را پرداخت نماید. در دستخطی که در منزل ایشان بوده از سوی مرحوم حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی آمده که:《در این زمان که وضع مالی مردم خوب نیست و ما هم در اداره حوزه در مضیقه هستیم اما نخواستم طلاب دامغان را فراموش کرده باشم لذا مبلغ هزار تومان فرستادم تا بین طلاب دامغان تقسیم شود》.

از خطیب شهیر و عالم پارسا و نام آشنای شهر دامغان مرحوم کربلایی سید طاهر شاهچراغی نقل هست که فرمودند:
《وقتی ما برای آغاز درس طلبگی وارد حوزه علمیه دامغان شدیم ،آن حوزه از سه شخصیت برجسته برخوردار بود ؛ مرحوم آیت الله میرزا آقای ترابی ، مرحوم حاج شیخ غلامحسین خیری و حاج شیخ محمد باقر آذری》.

حاج شیخ محمد باقر آذری ، این عالم پرهیزکار از همان آغاز نهضت با امام خمینی رحمت الله علیه آشنا شده و به اطرافیان همواره از ناسالم بودن راس حکومت و شاه سخن می گفت و بیان می کردند که باید راس حکومت عوض شود و انسانی سالم و پاک هدایت جامعه را بر عهده گیرد. در سال ۱۳۴۲ش وقتی عکس امام خمینی (ر ه) را به دامغان می آورند و از ترس عوامل رژیم بدنبال جایی برای پنهان کردن آن می گشتند مرحوم حاج آقای آذری عکس را تا مدتی در منزلشان نگهداری کردند.

با شروع حرکت های انقلابی در شهر دامغان ایشان همواره موید جریان انقلاب بوده و در تظاهرات های مردم دامغان علیه رژیم منحوس پهلوی شرکت می نمود. برخی از انقلابیون نیز برای برنامه ریزی مقابله با رژیم طاغوت از ایشان مشورت می گرفتند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از حامیان و همراهان انقلاب بوده و در جواب کسانی که نسبت به مشکلات آن زمان همانند صف های طولانی نفت گلایه می کردند دائما می فرمودند: حالا کار درست شد و فرمان حرکت این مملکت بدست انسانی با تقوا قرار گرفت که مسیر را بدرستی طی می کند ، مهم رهبری کشور بود که درست شده است مابقی مسائل حل می شود.

در تنفیذ حکم ریاست جمهوری بنی صدر ، که هنگام گرفتن حکم از دست امام رفتار مناسبی نداشت ایشان نسبت به این رفتار بنی صدر انتقاد می کرد و آینده ناخوشایندی را برای وی می دید. اما در تنفیذ حکم ریاست جمهوری مقام معظم رهبری مدظله که حکم را از امام دریافت نمودند آینده درخشانی را برای ایشان می دیدند.

در دوران دفاع مقدس فرزند برومندش شهید محمد حسن آذری در بهمن ۱۳۶۱ش در عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به مقام عظمای شهادت نائل آمد.

این عالم پارسا در حوزه علمیه دامغان به تدریس معالم ، لمعتین ، مکاسب و… اشتغال داشته است.

بعد از فوت مرحوم آیت الله خدایی ، امامت جماعت مسجد عالمی واقع در اول محله امام دامغان را به مدت ۱۵ سال برعهده داشت و مقید بود هر شب بعد از نماز عشاء چند دقیقه ای برای مردم صحبت کند.

این عارف بالله در سال ۱۳۷۰ش دعوت حق را لبیک گفت و در جوار مضجع نورانی و با صفای حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام در صحن قدس حرم به خاک سپرده شد.

زندگینامه روحانی مجاهد ابوالشهید مرحوم حجت الاسلام والمسلمین سید جعفر تقوی

🔹 حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت دامغان

214

زندگینامه روحانی مجاهد ابوالشهید مرحوم حجت الاسلام والمسلمین سید جعفر تقوی

سیدجعفر تقوی فرزند خطیب شهیر منطقه دامغان مرحوم حاج سید باقر تقوی ، سال ۱۳۱۳ش در روستای فرات دامغان به دنیا آمد.

پس از فراگیری خواندن و نوشتن برای سربازی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف وارد حوزه علمیه دامغان شد و در مدرسه حاج فتحعلی بیک سکنی گزید. دروس مقدمات را در محضرمرحوم آیت الله میرزا آقاترابی ، مرحوم آیت الله عالمی و…شاگردی نمود.

برای ادامه تحصیل به شهر مقدس مشهد هجرت نمود و در جوار مضجع نورانی و با صفای ثامن الحجج حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام رحل اقامت گزید و از اساتید آن حوزه کهن مدتی بهره برد. ایشان پس از ازدواج برای تبلیغ معارف بلند اسلام ناب و مکتب اهل بیت علیهم السلام به تهران هجرت نمود و ساکن آنجا شد.

مرحوم حجت الاسلام والمسلمین تقوی در سنگر امامت جماعت مسجد جابری منطقه ۱۴ به تبلیغ دین و نشر احکام الهی مشغول و در شمار روحانیون تهران فعالیت می نمود.

در دوران مبارزه با رژیم طاغوت اهالی محله شکوفه و نماز گزاران مسجد جابری را برای شرکت در تظاهرات ها علیه رژیم منحوس پهلوی تهییج و همراهی می نمود و امضای ایشان را می توان در پای اطلاعیه های جمعی از روحانیون تهران علیه جنایات رژیم آمریکایی پهلوی قبل از پیروزی نهضت مشاهده نمود.

این روحانی مجاهد در دوران دفاع مقدس طی دو مرحله اعزام به جبهه همراه نیروهای رزمنده تهران در مناطق عملیاتی جنوب بعنوان روحانی و مبلغ حضور داشته است.

فرزند ایشان شهید سید حسین تقوی متولد سال ۱۳۴۵ش در منطقه عملیاتی فاو در سال ۱۳۶۵ش به فیض عظمای شهادت نائل آمد و مزارش در بهشت زهرا تهران زیارتگاه عاشقان شهید و شهادت است.

تاسیس صندوق قرض الحسنه و درمانگاه امام مجتبی عليه السلام و تاسیس هیئت دامغانی های مقیم تهران با مرکزیت منطقه شوش از باقیات الصالحات و آثار به یاد ماندنی این روحانی گرانقدر است.

این روحانی محجوب بر اثر تصادف در سال ۱۳۶۱ش به رحمت الهی واصل گردید و در بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.

کتابخانه ایشان که دارای کتب فراوانی بوده پس از فوت به مدرسه عالی شهید مطهری اهداء شد.

روحش شاد و همنشین اجداد طاهرینش باد.

نفاق ؛ دومین علت رویارویی در کربلا

عن علی ابن الحسین علیهما السلام : قال: «مَنْ لَمْ یَعْرِفْ دَاءَهُ أفْسَدَهُ دَوَاؤهُ».[1]

مقدمه

بحث ما دربارة علل رویارویی کوفیان و کسانی که در کربلا در مقابل امام حسین علیه السلام صف آرایی کردند، بود. یعنی این که چه عواملی و ریشه هایی موجب این صف آرایی عظیم در مقابل امام حسین علیه السلام شد؟ چرا بعضی ها به سادگی دعوتشان را فراموش کردند؟ چرا علی رغم اطلاعی که از طریق نامه، گفتار، پیک و نیز از طریق حرکت امام از مدینه به مکه و از مکه به کربلا پیدا شد، افراد کمی امام را یاری کردند؟ این بحث ما بود که این علل و عوامل را ریشه یابی می کردیم. جلسات قبل عرض کردم هر حادثه‌ای در ظرف زمانی و مکانی خودش تمام می شود؛ اما اگر عوامل آن حادثه دوباره ایجاد شود، ممکن است آن حادثه دوباره تکرار شود. اگر در جایی آتش سوزی رخ داد دیگر آن آتش سوزی تمام شده است، ولی همان عواملی که جایی را به آتش کشیده است، مثل بنزین، باروت یا هر عامل دیگری در هر کجا همان شرایط فراهم شود، باز آنجا آتش خواهد گرفت. این که جامعة ارزشی نبوی، به جامعة بی ارزش اموی تبدیل شد، این که بعد از نیم قرن، پس از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم ، بسیاری از اصول زیر پا گذاشته شد، از جمله اصل ولایت و امامت، دلایلی دارد، ریشه هایی دارد. علت تبیین آن حادثه با گذشت 14 قرن از وقوع آن، این نیست که فقط بخواهیم حادثه پردازی کنیم، می خواهیم از تکرارش جلوگیری شود. می خواهیم با تبیین این علل خودمان را اصلاح کنیم. بدانیم چه چیزی باعث شد عده ای این حوادث را بیافرینند. لذا ما یک بحث تقریباً اخلاقی – تربیتی و نگرش تاریخی به این علل و عوامل داریم. جلسة گذشته یک عامل را بحث کردم؛ نسیان یاد خدا.

بستر نفاق

عامل دیگری که عرض می کنم و تقاضا دارم به آن عنایت بفرمایید، البته این عامل شامل همة آن مردم نمی‌شود، شاید سران، نقشه پردازان و عدة خاصی را شامل می شود؛ اما بسیار قابل توجه است. آن عامل نفاق است، نفاق و منافق یکی از خطراتی است که در هر زمانی می تواند جامعه را به انزوا بکشاند و جامعه را دچار بحران کند. برادران عزیز! نفاق در بستر جامعة دینی شکل می گیرد، در جامعة کفر شکل نمی گیرد؛ چون کفر است. در مکه وقتی پیغمبر آمد به آن نفاق نداشتیم، در مدینه نفاق داریم. این پیچکی که دور درخت می پیچد، هیچ وقت در بیابان لم یزرع و در بیابان خشک نمی روید، چون جایی نیست که دورش بپیچد. در باغ می روید، جایی که درخت است، اگر دور گلی بپیچد آن را خشک می کند. نفاق در بستر جامعة دینی شکل مي گیرد، چون منافق می خواهد خودش را در قالب دین و متدینین جا بزند؛ لذا نفاق همیشه و غالباً در بستر جامعة متدین و جامعه ای که اعتقادات مذهبی دارد، خود را عرضه می کند.

نگرانی پیامبر از منافقین

امیرالمؤمنین علیه السلام در نامة 27 نهج البلاغه که به محمد ابن ابی بکر نوشته است، می نویسد: پیغمبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم به من فرمودند: علی جان! «إنِّی لَا أخافُ عَلَی أُمّتی مؤمناً وَلَا مُشرِکاً أمّا المُؤمِنٌ فَیَمنَعُهُ اللهُ بإیمانِهِ وَأمَّا المُشرِْکُ فَیَقمَعُهُ اللهُ بِشرْکِهِ»؛ من نه از مؤمن بر امّتم خوف دارم، و نه از مشرک؛ چون مؤمن تعهد دارد، و مشرک به واسطه شرکش از بین می رود. مشرک رو در رو ایستاده، می‌گوید قبول ندارم، «وَلَکِنِّی أخافُ عَلَیکُمْ کُلَّ مُنافِق»[2] ؛ علی جان من از چیزی که بر امتم می ترسم، منافق است، چون نه مثل مؤمن اعتقادش قوی است و نه مثل مشرک با صراحت انکار می کند. دو چهره است، دو گانه است. به گونه ای عمل مي کند که عوام فریبی می کند. به گونه ای عمل مي کند که انسانهای نادان را دنبال خودش مي کشد. من از این بر امت خود می ترسم.

ویژگی منافقین مقابل پیامبر

قرآن کریم به پیغمبر می فرماید: «تو با دو دسته منافق مواجه بودی، یک عده منافق هایی که بیرون از مدینه بودند«وَمِمَّن حَوْلَکُمْ»، منافقون افرادی بودند که در مدینه نبودند، خارج از مدینه بودند؛ اما پیغمبر: «وَمِنْ أهْلِ المَدینَهِ مَرَدوا عَلَی النِّفاقِ»، در مرکز اسلام در مدینه یک مشت منافق اند«لا تَعْلَمُهُمْ» پیغمبر تو هم آنان را نمی‌شناسی! از نظر ظاهری خیلی عجیب است. حالا علم غیب پیغمبر و اطلاعات غیرعادی یک بحث دیگر است.«نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ»، ما آنها را می شناسیم، و ای پیغمبر! ما آنان را دو عذاب می کنیم؛«مَرَّتَینِ»،[3] چرا؟ چون اینها هم منافق اند، هم خودشان را در مرکز مدینه بین مسلمان ها جا داده اند و مخفی کرده اند، خطر اینها بیشتر است. آیات زیادی در قرآن دربارة نفاق آمده، برای این که خطر نفاق به گونه ای است که در هر زمانی ممکن است.

نفاق عبدالله ابن ابی

عبدالله ابن أبَی یک انسان منافق و از رؤسای منافقین است، نوشته اند بین شخصی از مهاجرین و انصار بر سر آب برداشتن از چاه اختلاف پیش آمد، – همان طور که می دانید به مردم مکه، مهاجرین و به مردم مدینه انصار می گفتند.- شخص مهاجری به صورت این شخص انصاری یک سیلی زد، عبدالله ابن أبی منافق که خودش را بین مسلمانان مخفی کرده بود، در جنگ ها با مسلمانان همراهی می کرد، اما نفاق داشت، گفت: اکنون کار مردم مسلمان مکه به جایی رسیده است که با ما درگیر می شوند، اگر برسیم به مدینه همة آنها را از مدینه بیرون می کنیم؛ «لَئِنْ رَجَعْنا إلی المَدینه لَیخْرِجَنَّ الْأعَزُّ مِنْها الأذَلَّ».[4] زید بن ارقم که یک آقازادة هفت، هشت ساله بود این سخنان را شنید، نزد پیغمبر آمد: یا رسول الله! عبدالله ابن أبی به شما و به مسلمانان مکه، چنین حرفی زد، گفت: اگر ما به مدینه برسیم آنها را بیرون می کنیم، به شما جسارت کرد، ناسزا گفت. بلافاصله پیغمبر، عبدالله ابن ابی را احضار کرد، فرمود: تو این حرف را زدی؟ عرض کرد: حرف من را که آدم بزرگی هستم قبول نمی کنید، حرف این بچه را قبول می کنید؟! آدم باید حرف درست را از هر کسی قبول کند. پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم دیدند ممکن است درگیری بیشتر شود، فرمودند: حرکت کنید.

ظاهراً قضیه این بود که عبدالله ابی فکر کرد که شاید حضرت به نفع او رأی دهد. زید ابن ارقم خیلی ناراحت شد. وقتی مدینه رسیدند زید ابن ارقم به خانه رفت در را به روی خودش بست، گفت من از خانه بیرون نمی آیم، من که دروغ نگفتم، من حقیقت را گفتم. اتفاقاً آیة هشتم سورة منافقون نازل شد: پیغمبر! این بچه راست می گوید، عبدالله ابن ابی گفت: «لَئِنْ رَجَعْنا إلَی المَدینَه»؛ اگر ما به مدینه برگردیم «لَیُخْرِجَنَّ الْأعَزُّ مِنْها الأذلَّ»، آنها را بیرون می کنیم. پیغمبر فرمود: به زید ابن ارقم بگویید بیاید. وقتی آمد به او فرمود: ناراحت نباش، خدا تو را تصدیق کرد. بالاترین تصدیق این است که خدا انسان را تصدیق کند. خدا به خاطر این جمله، به خاطر این جریان، یک آیه نازل کرد و خدا تو را تصدیق کرد. بعد هم پسرش گفت: اجازه می دهید من با پدرم برخورد کنم؟ پیغمبر فرمود: نه، با او مدارا کن. البته بعد از نزول این آیه هم خیلی زنده نماند، دق کرد و مُرد.[5]

بعد از پیغمبر اکرم این جریان نفاق به اشکال مختلف شروع شد. همان گونه که عرض کردم منافق، خودش را در هر زمانی با نوع جریانات تطبیق می دهد؛ در صفین می بینید که قرآن را بالای نیزه می بردند. در شهادت عمار یاسر یک لحظه ورق را برمی گردانند امیرالمؤمنین علیه السلام را مقصر جلوه می دهند و در قضیه صلح امام حسن علیه السلام ، با خریدن فرماندهان.

نفاق عمر سعد و یزیدیان

در کربلا هم مردمی که آمده بودند به ظاهر عده ای از آنان را به نام دین به آنجا کشیده بودند، عمر سعد می‌گفت: یا «خِیلَ الله»، ای لشکر خدا، لشکر خود را «خیلَ الله» می نامید.

لشکر خدا، حسین را بکشید بهشت در انتظار شماست، بهشت پاداش شماست. امام صادق علیه السلام اشک می ریخت، می فرمود: حسین ما را به اسم دین کشتند. مسلمانان آن حضرت را به اسم دین کشتند. وقتی سر از بدن اباعبدالله جدا شد صدای الله اکبر لشکر دشمن بلند شد.

«جَاءُوا بِرَأسِکَ یَابنَ بِنْتِ مُحَمّد     قَتَلُوا جِهاراً عَامِدیِنَ رَسولاً

قَتَلُوکَ عَطشَاناً وَ لَمّا یَرْقَبوا     فِی قَتْلِکَ التَأوِیلَ وَ التَّنزیلا

وَ یُکَبِّرونَ بِأنْ قُتِلْتَ وَ إنّما     قَتَلوا بِکَ التّکبیرَ وَ التَّهلیلا».[6]

آنها مصداق «الله اکبر» را کشتند و «الله اکبر» گفتند. این جریان نفاق است. امام حسین علیه السلام شب عاشورا یا روز عاشورا در یکی از خطبه هایش می فرماید: شمشیرهایی روز عاشورا جلوی ما آمد که قرار بود این شمشیرها از ما حمایت کند، چون نوشته بودند حمایتت می کنیم. شمشیرهایی علیه ما بیرون آمد که قرار بود این شمشیرها محافظ ما باشد، قرار بود طرفدار ما باشد. نفاق این گونه است. در مجلس یزید نشسته بود، مردم هم نشسته بودند و آیه قرآن می خواندند: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء».[7] خدا خواست، ما این طور پیروز شویم- استناد به جبر- خدا خواست ما پیش ببریم، خدا خواست حکومت دست ما باشد.

سوء برداشت منافقین از کلمه اصلاحات

جریان نفاق، جریان بسیار خطرناکی است. قرآن می فرماید: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ»؛ به منافقین می گویند فساد نکنید، مردم را به هم نریزید، جامعه را به هم نریزید، «قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون»،[8] می‌گویند چه کسی گفته ما فساد هستیم؟ ما مصلحیم ما مي خواهیم جامعه را درست کنیم، ما می خواهیم جامعه را پیش ببریم؛ «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون». شعار مصلح بودن متعلق به انبیاست. شما به هر کسی با هر گرایش و ذهنیتی، در هر شغلی بگویید اصلاح را تعریف کن، برایت تعریف مي کند. اگر به یک بنّا بگویی می خواهیم این ساختمان را اصلاح کنی، چه مي گوید؟ می گوید: یعنی جلوی نمش را بگیرید، دیوارهایش را رنگ کنید، گچ بگیرید. اگر ماشین را به تعمیرگاه ببرید، بگویید می خواهم این را اصلاح کنید، نمی گوید که چکش بیاورید تا آن را خراب کنم و از بین ببرم! این که اصلاح نیست، باید آن را صافکاری کرد، رنگ زد. اگر به یک معلم بگویی می خواهیم این چهل دانش آموز را اصلاح کنی، می‌فهمد یعنی چه؛ یعنی هر نقطة منفی و هر ضعفی دارند رفع شود.

معنای واقعی اصلاحات

حضرت شعیب علیه السلام می گفت ما اصلاً برای اصلاحات آمده ایم، «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ»؛ هر چقدر بتوانیم تلاش می کنیم، «وَمَا تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللّهِ».[9] اگر امام حسین علیه السلام در نامه ای به برادرش محمد حنفیه می گوید: «إنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ»[10]؛ من از خانه بیرون آمده ام تا جامعه را اصلاح کنم، یعنی چه؟ یعنی اگر رباخواری بود او را بردارم، اگر رشوه بود آن را بردارم، اگر میگساری بود آن را بردارم، اگر حاکم ستمگری چون یزید بود او را کنار بزنم، اگر احکام و مبانی دینی و سنت پیغمبر زیر و رو شده بود آنها را احیا کنم، «الا و انَّ السُّنَّۀَ قَد اُمیتَت وَ إنَّ البدعۀ قَد اُحییَت»،[11] بدعت هایی که به دین اشاعه شده آنها را حذف کنم، این معنای اصلاح است. قرآن می گوید این شعار، شعار پیغمبر است، شعار امام است، هدف اسلام است. و «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ»؛ به منافقین می گویند شما دارید فساد می کنید و اوضاع را به هم می ریزید. 15- 14 نفر از اینها در لیلة عقبه می خواستند پیغمبر را ترور کنند. در بسیاری از جنگ ها مثلاً در جنگ احد عبدالله ابن اُبی سیصد نفر را یک مرتبه از لشکر مسلمانان جدا کرد، – مسلمانان در جنگ احد هزار نفر بودند او سیصد نفر آنها را جدا کرد – و گفت ما مي خواهیم از یک جبهة دیگر بجنگیم. و همیشه لطمه زدند و «قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون».

پس علل رویارویی با اباعبدالله؛ نفاق سران، سکوت عوام، نفاق سردمداران، دنباله روی مقدس مآبان، نفاق آگاهانه و عالمانة تصمیم گیران، و دنباله روی ناآگاهانه و جاهلانة مردم بود. این کار باعث شد که به سادگی لشکر را لشکر خدا حساب کنند، برای کشتن امام حسین علیه السلام بشارت به بهشت بدهند، با شهادت امام «الله اکبر»بگویند، در مجلس یزید قرآن بخوانند، و در صبح جمعه خطیب یزید بلند شود به منبر برود و اعمال و کارهای یزید را توجیه کند.

علامت های نفاق

نفاق، خطر بسیار حساسی است که علامت و نشانه هم دارد. می دانید می خواهم چه عرض کنم؟ ممکن است یک وقت متوجه نباشیم و به علامت های آن مبتلا شویم آن وقت اگر کسی به ما بگوید منافق، ناراحت می شویم. ولی نفاق علامت هایی دارد، من یک وقتی این علامت ها را از روایات و آیات استخراج کردن بیش از بیست نشانه است. این نشانه ها خیلی انسان را تکان می‌دهد، چرا که ممکن است انسان ناخواسته به بعضی از آنها مبتلا شود. در اینجا چند مورد از این نشانه ها را برایتان بیان مي کنم که امیدوارم در من و شما نباشد.

روایت از رسول خداست فرمود: سه چیز اگر در کسی وجود داشته باشد منافق است؛ «ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کَانَ مُنافِقاً». حالا ممکن است منافق اعتقادی نباشد، منافق اخلاقی، اجتماعی باشد و خودش هم متوجة نفاقش نباشد. جوان های عزیز عنایت کنید که این نشانه ها چه هستند؟ فرمود منافق سه علامت دارد، «وَإن صَامَ وَ صَلّی وَزَعَمَ أنَّهُ مُسْلِمٌ»؛ هر چند نماز بخواند، روزه بگیرد، و بگوید من مسلمانم، او منافق است. شما اگر گفتی من اهل فلان کشورم، باید زبانش را بلد باشی. هر کسی اهل هر جایی هست، علامت و نشانه ای دارد. گاهی انسان می بیند خودش ناخواسته، نشانه ها و علامت های ملیت و قومی را دارد که دوست ندارد جزو آنها باشد. منافق نشانه هایی دارد، نشانه هایش چیست؟

1- خلف وعده

یک نشانه این است که فرمود: «إذا وَعَدَ أخْلَفَ»، منافق پیمان شکن است؛ یعنی وقتی قول مي دهد، بدقولی می کند؛ پیمان می بندد زیر پیمانش می زند، وفای به عهد ندارد. شخصی خدمت سید السّاجدین، علی ابن الحسین علیهما السلام  آمد- چقدر این روایت زیباست- گفت: یابن رسول الله! خلاصة دین را برای من بگویید؛ «أخْبِرْنِی بِجَمیعِ شَرَائِعِ الدِّینِ» البته مي دانید دین مسائل اعتقادی دارد، مسائل اخلاقی دارد، نماز دارد، روزه دارد. اما او می خواست کلیّت و رئوس مطالبش را بداند. امام سجاد علیه السلام  فرمود: خلاصة دین سه کلمه است: «قَولُ الْحَقِّ وَ الوَفاءُ بِالعَهْدِ»؛ دین این است که انسان سخن حق بگوید، و وفای به عهد و پیمان داشته باشد، «وَالْحُکْمُ بِالْعَدْلِ»[12] ؛ و عادلانه حکم کند و نظر بدهد. خلاصة دین این سه محور است: عدالت مداری، حق مداری، وفای به عهد و پیمان. وفای به عهد و پیمان خیلی مهم است، آن را ساده نگیرید.

انواع عهد و پیمانها

ما چند نوع عهد داریم: یک عهد با خدا داریم، یک عهد با امام معصوم داریم، یک عهد با عالم و رهبر و ولی فقیه داریم، یک عهد با مرجع تقلیدمان داریم، یک عهد با پدر و مادرمان داریم، یک عهد و پیمان با دوستمان داریم، این ها مصداق عهد و پیمان است. جوان عزیزی که عهد و پیمان با خدا داری، خدا می‌فرماید من فردای قیامت، سایة رحمتم را بر سر چند گروه قرار مي دهم؛ یکی از آنها جوانی است که در جوانی بندگی کند؛ «شَابٌّ نَشَأَ فِی عِبادَۀِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ»[13] اگر جوانی نگاهش به نامحرم افتاد، – خدا در قرآن مي گوید به نامحرم نگاه نکنید،- و چشمش را به خاطر خدا بر هم گذاشت، این وفای عهد با خداست. اگر جوانی ندای حرام را شنید، لقمة حرامی را دید، صدای حرامی را شنید، صحنة حرامی را دید با این که توانش را هم دارد، و می تواند گناه کند، اما گفت خدایا، تو در سورة یاسین در قرآن گفتی: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ»[14] ؛ ای انسان ها شما با من پیمانی دارید، روزی که به دنیا آمدید در گوشتان اذان گفتند، بالغ شدید، مسلمانید، نماز خواندید، فطرت پاک دارید، مگر با خدا پیمان ندارید که دنبال شیطان نروید؟ پس نگاه نکن، گوش نده، دست به طرف لقمة حرام دراز نکن. حرکت های گناه آمیز را انجام نده. اگر ما یک آدم عادی دنبالمان کند بعضی از کارها را انجام نمی دهیم، عهد و پیمان را خدا که جای خود دارد.

داستانها و شواهدی پیرامون عهد و پیمان

مورد اول: یک جوانی که مبتلا به یک گناهی بود خدمت امام صادق علیه السلام آمد. آقا وجدانش را بیدار کرد. – انسان بعضی از کارها را به خاطر خفته بودن وجدانش انجام می دهد – به او فرمود: اگر یک بچه‌ای تو را ببیند، آیا این گناه را انجام مي دهی؟ – انسان خیلی از کارها را اگر یک بچه ببیند انجام نمی دهد. اگر یک پلیس ایستاده باشد جای نامناسب پارک نمی کند، خیابان یک طرفه را نمی رود. انسان گاهی به خاطر وجود یک ناظر قوانین را رعایت می کند و خلافش را کنار می گذارد. چرا؟ قرآن می گوید: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلاَ يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ»[15] ؛ بعضی ها از مردم می ترسند، اما از خدا نمی ترسند. – امام فرمود: جوان، اگر یک بچه ای به تو نگاه کند، آیا این گناه را انجام می دهی؟ گفت: نه آقا، خجالت می کشم. فرمود: پس تو خدا را از یک بچه کمتر فرض کردی؟! اگر معلم بالای سر تو باشد، سر جلسة امتحان تقلب نمی کنی؛ اما خدا تو را می بیند و تو در زندگی ات تقلب می کنی؟! کلاه سر مردم می گذاری؟!

در مقامی که کنی قصد گناه     گر کند کودکی از دور نگاه

شرم داری، ز گنه درگذری     پردة عصمت خود را ندری

شرم بادت که خداوند جهان     که بود واقف اسرار نهان

می کند بر تو نظر بی گه و گاه     تو کنی در نظرش قصد گناه

جوان های عزیز! شما یک متعالی دارید، شما یک سری نیازهای عالی دارید، یک گنج نهفته در وجود شماست:

آدمی گنجینة سرّ حق است     گر چه در بحر هوس مستغرق است

گنج کونین است ذات آدمی     هست بی پایان صفات آدمی

آدمی می تواند به جایی برسد که پا جای پای ملائک بگذارد. پرّان تر از فرشته ها شود، حال چنین انسانی خودش را با گناه این قدر سقوط بدهد؟

علامت منافق چیست؟ پیغمبر فرمود: منافق سه علامت دارد، یکی از آنها این است که وقتی قول می دهد، بدقولی می کند. حال این قول می خواهد قول با خدا باشد، قول با مردم باشد، قول با امام معصوم باشد، قول با پدر و مادر باشد. خلف وعده نشانة منافق است، حال از مرتبة پایین بگیرید تا مراحل بالاتر.

وفای به عهد مسلم بن عوسجه

مورد دوم: شما به همین قضیة عاشورا نگاه کنید، مسلم ابن عوسجه یک پیرمرد است که با حبیب این مظاهر به کربلا آمد. در روز عاشورا مسلم ابن عوسجه زودتر از حبیب شهید شد، با این که حبیب او را آورد- ایشان در بازار کوفه می رفت، حبیب ابن مظاهر روی شانه اش زد و گفت: مسلم بن عوسجه، دنبال چه مي‌گردی؟ گفت: رنگ مو، حنا. پرسید: می خواهی چه کنی؟ گفت: محاسنم سفید شده، می خواهم رنگ کنم، گفت بیا برویم، رنگی به این محاسنت بزن که تا تاریخ، تاریخ است بماند. فرزند پیغمبر به کربلا آمده و مستقر شده، بیا برویم به امام حسین علیه السلام ملحق شویم، دنیا را رها کن. حبیب او را برداشت و به کربلا آورد. حال مسلم ابن عوسجه زودتر از حبیب شهید شد، امام حسین علیه السلام بالای سر او آمد و این آیه را خواند: «فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلا».[16] بعد حبیب می گوید من به کنار مسلم ابن عوسجه رفتم، امام حسین علیه السلام هم ایستاده بود. گفتم مسلم! من تو را آوردم، ولی تو زودتر از من به بهشت رفتی؛ «فانی اوصیک بهذا و اشار الی الحسین»، ولی اگر درخواست و وصیتی داری به من بگو. مسلم چشمانش را باز کرد، به امام حسین علیه السلام اشاره کرد و گفت: هر چه توان داری در حمایت از این آقا دریغ نکن. این را گفت و جان داد.[17] ببینید چه وفای به عهدی!

وفای به عهد سعد بن ربیع

مورد سوم: شخصی می گوید: در جنگ احد بالای سر سعد بن ربیع آمدم، دیدم دارد در خون خودش می‌غلتد، بدنش پر از خون است و جای شمشیر و نیزه روی بدنش است، به او رسیدم، گفتم: «یا سعد أنا رسول الله،»؛ من فرستادة پیغمبرم. چشم هایش را باز کرد، خیلی خوشحال شد. گفت: مگر پیغمبر زنده است. گفت: الحمدالله، تو برای چه آمدی؟ گفتم: پیغمبر مرا فرستاده که آیا تو سفارشی نداری؟ گفت: بله مبادا عهد و پیمانی که در عقبه با پیامبر بستید فراموش کنید. مبادا تا شما زنده هستید به پیغمبر گرامی اسلام ضربه و لطمه ای وارد شود. تو را درباره رسول الله سفارش مي کنم. این را گفت و جان داد.[18] به این وفای به عهد می گویند، به این وفای به پیمان با امام می گویند.

کسانی هم نامه نوشتند و امام را دعوت کردند، اما وقتی امام از آنها خواست که بیایند، نیامدند. توفیق، رفیقی است که به هر کس ندهندش. چطور می شود بعضی ها این گونه توفیق پیدا می کنند که در کنار اباعبدالله علیه السلام ، کنار پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ، کنار امیرالمؤمنین علیه السلام می مانند و جان مي دهند!

وفای به عهد یاران علی در جمل

مورد چهارم: وقتی ابن صوحان در جنگ جمل بر زمین افتاد، امیرالمؤمنین علیه السلام بالای سرش آمد و فرمود: زید سفارشی نداری؟ گفت: یا امیرالمؤمنین، سفارشم این است که این خون ها را از روی چهرة من پاک نکنید تا علامت این باشد که من به عهدم با شما عمل کردم.[19] پای عهدم با شما ایستادم، و زیر قولم نزدم. به این عهد با امام می گویند. حالا ما چگونه سر پیمانمان با امام زمانمان هستیم؟ این قدر می گوییم یابن الحسن، یابن الحسن، و اظهار ارادت می کنیم، همة ما می دانیم که پنج شنبه و دوشنبه پرونده های ما را خدمت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف می برند، در این مورد روایت داریم. همة ما می دانیم که در پایان هر ماه، نامه های اعمال ما را به دست امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف می دهند. حالا واقعاً چقدر عملکردهای ما با رضایت آن حضرت منطبق است؟ چقدر توانستیم خودمان را با آن اهدافی که حضرت می خواهد به خاطر آن ظهور کند منطبق کردیم؟ جوان های عزیز، پیغمبر خدا فرمود: منافق سه علامت دارد؛ یک مورد آن این است که وقتی قول می دهد، بدقولی می کند، خلف وعده می کند و پیمان شکن است.

خیانت در امانت

پیغمبر فرمود: «وَإذا ائْتُمِنَ خَانَ»؛ منافق به امانت خیانت می کند. وقتی امانتی به او سپرده می شود، امانت‌دار نیست. حالا امانت چیست؟ عزیزانی که کار اجرایی دارید، مسئولیت دارید، ارباب رجوع دارید، امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «إنَّ عَمَلَکَ لَیسَ لَکَ بِطُعْمَهٍ وَلَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أمانَۀٌ»[20] هر کدام هر مسئولیتی دارید؛ وزیری، وکیلی، رئیسی، مدیر کلی، معاونی، مسئول اداره هستی، مسئولیت طعمه ای نیست که تو پشت خودت را با آن ببندی و فامیل ها و آشناهایت را تأمین کنی. مسئولیت در گردن تو امانت است. خوشا به حال آن مسئولی که خودش را با این کلام امیرالمؤمنین علیه السلام منطبق کند. امیرالمؤمنینی که وقتی انسان با خودش تنها می نشیند و نهج البلاغه را باز می کند و به خطبه ها و نامه هایی که به فرمانداران و مسئولینش نوشته نگاه می کند، می بیند امیرالمؤمنین چقدر دردمندانه، مشکلات جامعه را نسبت به کارگزارانش و مسئولانی که خدمتگزار بودند، متذکر شده.

امیرالمؤمنینی که وقتی آن زن – سودة حمدانی- پیش معاویه آمد و دربارة او گفت:

صلَّی الإلَهُ عَلَی رُوحٍ تَضَمَنَها     قَبرٌ فَأصبَحَ فیهِ العَدلُ مَدفوناً

قَد حَالَفَ الحَقَّ لَا یَبغِی بِهِ بَدَلاً      فَصَارَ بِالحَقّ وَ الإیمانِ مَقرُونا[21]

درود بر آن کسی که وقتی به قبر وارد شد عدالت هم با او مدفون شد. معاویه گفت: چه کسی را می گویی؟ گفت: علی بن ابی طالب. شما زیارت امین الله را ببینید این زیارت امین الله، یادگار امام سجاد علیه السلام است، که چند شرح خوب هم بر آن نوشته شده است. من توصیه مي کنم این شرح ها را ملاحظه کنید. این زیارت را در هر حرمی می شود خواند. این زیارت را زمانی امام سجاد علیه السلام خوانده که قبر امیرالمؤمنین علیه السلام مکشوف نبوده، امام مخفیانه کنار قبر می آمد، بالای سر قبر امیرالمؤمنین علیه السلام در بیابان ها می ایستاد و این زیارت را می خواند. در آن زیارت مي خوانید: «السَّلامُ عَلَیکَ یَا أمینَ اللهِ فِی أرضِهِ» علی جان تو امانتی، (امین الله)، به تو که امانت خدایی خیانت شد، حق تو که امانت خدایی ادا نشد. امام حسین علیه السلام ، امین الله است. پس نفاق علامت هایی دارد یک علامت آن پیمان شکنی است و علامت دیگر آن خیانت در امانت است.

ناهمخوانی سخن با عمل

علامت دیگر نفاق هم این است که فرمود: «وَ إذا حَدًَثَ کَذَب»[22]؛ منافق حرفش و عملش دو تاست، سخن که می گوید دروغ مي گوید. عملکردش با آنچه که می گوید، با هم تناسب ندارد. قرآن کریم می‌فرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُون».[23] بعضی ها وقتی جنگ بدر تمام شد، خیالشان راحت شد که جنگ تمام شده، آمدند و گفتند: یا رسول الله! حیف که ما نبودیم، اگر بودیم جانمان را فدا می کردیم، اگر بودیم چنین و چنان می کردیم. زمانی نگذشت که جنگ احد شروع شد. حضرت فرمود: حالا بیایید، جنگ جنگ است فرقی نمی کند. گفتند: نه، منظور ما جنگ اولی بود، آن چیز دیگری بود. این را گفتند و نیامدند. آیه نازل شد: «لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَعْلَمُون»؛ چرا حرفی می زنید که وفادار نیستید و پای آن نمی ایستید؟

خلاصه بحث

علامت های منافق را بشناسید: منافق پیمان شکن است، منافق خائن به امانت است، منافق سخن و عملش منطبق نیست، قرآن مي گوید: «غَلیظَ القَلبِ»[24] است. قساوت دارد، تحت تأثیر واقع نمی شود، حرف حق را نمی پذیرد. منافق چند چهره عمل می کند. منافق از جبهة حق می ترسد. منافق در هر زمانی مثل بوقلمون و بلدرچین خودش را با شرایط تطبیق می دهد. نفاق در بطن جامعة دینی شکل می گیرد، و نفاق خطر بسیار بزرگی است که جامعة زمان پیغمبر از مدینه به آن مبتلا شد و تا صفین، جمل، نهروان و کربلا ادامه یافت. در کربلا هم به خاطر نفاقی که سران داشتند، لشکریان عادی و عوامی که دنباله رو بودند گول این نفاق را خوردند، کار به آن جا رسید که پسر پیغمبر خدا، حضرت اباعبدالله علیه السلام را آن گونه مظلومانه به شهادت رساندند. من دیگر به همین میزان در معرفی این علت رویارویی، یعنی نفاق اکتفا می کنم. ان شاء الله در مباحث آینده یکی دیگر از علل رویارویی با اباعبدالله را مورد بحث قرار خواهم داد.

خدایا به عظمت امام حسین علیه السلام قسمت می دهیم به همة ما توفیق کسب ایمان، توفیق خلوص، و توفیق انطباق عمل با گفتارمان را عنایت بفرما.

________________________________________

[1]. بحارالانوار، ج 75، ص 160؛ اعلام الدین، ص 229.

[2]. نهج البلاغه، خطبه 27.

[3].توبه، 101.

[4].توبه، 101.

[5]. تفسیر نمونه، ج 24، ص 156.

[6]. بحارالانوار، ج 45، ص 129؛ اللهوف، ص 176؛ المناقب، ج 4، ص 117.

[7]. آل عمران، 26.

[8]. بقره، 11.

[9].هود، 88.

[10].بحارالانوار، ج 44، ص 329.

[11]. بحارالانوار، ج 44، ص 338.

[12]. مستدرک، ج 11، ص 316؛ بحارالانوار، ص 72، ص 26؛ الخصال، ج 1، ص 113.

[13]. عن النبی صلّی الله علیه و آله و سلّم قال سبعۀ یظلهم الله فی ظله یوم لا ظل إلا ظله إمام عادلٌ و شابٌ نشأ فی عبادۀ الله عزوجل و رجل قلبه متعلق بالمسجد إذا خرج منه حتی یعود إلیه و رجلان کانا فی طاعۀ الله عزوجل فاجتمعا علی ذلک و تفرقا و رجل ذکر الله خالیاً ففاضت عیناه و رجل دعته امرأه ذات حسب و جمال فقال إنی أخاف الله و رجل تصدق بصدقه فأخفاها حتی لاتعلم شماله ما یتصدق بیمینه (وسائل الشیعه، ج 5، ص 199؛ بحارالانوار، ج 26، ص 261؛ الخصال، ج 2، ص 342).

[14]. یس، 60.

[15].نساء، 108.

[16]. احزاب، 23.

[17].بحارالانوار، ج 45، ص 19؛ اللهوف، ص 102.

[18].پیغمبر و یاران، ج 2، ص 147.

[19].شاگردان مکتب ائمه، ج 2، ص 234.

[20]. نهج البلاغه، نامه 5.

[21]. بحارالانوار، ج 41، ص 119؛ بلاغات النساء، ص 48؛ کشف الغمه، ج 1، ص 174.

[22]. ثلاثُ مَن کُنّ فِیهِ کانَ مُنافِقاً و إن صامَ وَ صَلّی وَ زَعَمَ أنَّهُ مُسلمٌ مَنْ إذا ائتُمِنَ خانَ و إذا حَدَّثَ کَذَبَ وَ إذَا وَعَدَ أخلَفَ إنّ الله عَزوجلَ قالَ فِی کِتابِه إنَّ الله لا یُحِبُ الخائِنین وَ قالَ أنَّ لَعْنَتَ اللهِ عَلَیهِ إنْ کانَ مِنَ الکاذبینَ وَ فی قَولِةِ عزوجلّ وَاذْکُر فی الکِتابِ إسماعیل إنّه کان صادق الوعدِ وَ کانَ رَسولاً نَبیاً (الکافی، ج 2، ص 290؛ وسائل الشیعه، ج 15، ص 339؛ بحارالانوار، ج 69، ص 108).

[23]. صف، 2.

[24]. آل عمران، 159.

نامه امام حسين عليه السلام در پاسخ به فرماندار مکه

اما بعد، فانه لم يشاق الله و رسوله من دعا الي الله عزوجل و عمل صالحا و قال انني من المسلمين، و قد دعوت الي الامان و البر و الصله، فخير الامان أمان الله، و لن يؤمن الله يوم القيامه من لم يخفه في الدنيا، فنسأل الله مخافه في الدنيا توجب لنا امانه يوم القيامه، فان کنت نويت بالکتاب صلي و بري، فجزيت خيرا في الدنيا و الآخره.[1]

مقدمه

بحث ما در اين مجلس و محفل نوراني در رابطه با نامه هاي امام حسين بود، مطالبي که امام حسين به گروه هاي مختلف و به افراد مختلف نوشته است و ما آن را بهانه اي قرار مي دهيم براي بحث هاي اخلاقي و قرآني، که هم بحث قرآني و روايتي داشته باشيم و هم اين که در پرتو اين نامه ها با اهداف امام حسين آشنا بشويم و آن حضرت را بيشتر بشناسيم. هم اکنون دربارة نامة کوتاهي که امام حسين در پاسخ به فرماندار مکه نوشته، توضيحي مي دهم و مطالبي را به عرض مي رسانم. شما مي دانيد وقتي امام حسين عليه السلام تصميم گرفت از مکه بيرون بيايد، به دليل اينکه در مکه مي خواستند ايشان را ترور کنند و به شهادت برسانند.

داستان عبدالله بن جعفر

بعضي از دوستان و فاميل ها و آشناهاي امام حسين در مکه بودند، يکي از اينها عبدالله بن جعفر است، عبدالله بن جعفر داماد حضرت امير عليه السلام است، يعني همسر حضرت زينب سلام الله عليها  است. ايشان انسان بسيار متديني است، در سال اول هجري به دنيا آمد؛ يعني روزي که پيغمبر خدا از دنيا رفت او ده ساله بود. و وقتي پدرش جعفر طيار در جنگ موته شهيد شد يک بچة هفت – هشت ساله بود. خودش مي گويد که پيغمبر خدا به خانه ما آمد، به مادرم تسليت گفت و مرا روي زانويش نشاند. دست روي سرم کشيد، و او تا وقتي پير شد اين برخورد پيغمبر را فراموش نکرد. اين عبدالله بن جعفر شوهر حضرت زينب و داماد اميرالمؤمنين است. او بسيار انسان سخاوتمندي بوده، داستاني دارد که بد نيست عرض کنم.

مي گويند زماني پيغمبر خدا رد مي شد ديد او در حال گِل بازي است، در آن زمان او بچة چهار – پنج ساله اي بود. داشت با گِل مجسمه درست مي کرد، پيغمبر گرامي اسلام به او رسيد و فرمود: عبدالله چه کار مي کني؟ عرض کرد: يا رسول الله! با گِل بازي مي کنم. – اقتضاي سن بچه اين است- بعد اين هايي را که مي سازم به بچه هاي ديگر مي فروشم و با پولش براي خودم چيزي مي خرم. پيغمبر فرمود: «اللّهُم بَارِک لَهُ فِي صَفقَه يَمينِه»[2]؛ ان شاء الله هر معامله اي که مي کني با برکت شود و ضرر نکني! مي گويند با اين دعاي پيغمبر آن قدر قدرت پيدا کرده بود که در هيچ معامله اي تا آخر عمر ضرر نکرد. هر معامله اي مي کرد پر سود بود چون پيغمبر برايش دعا کرده بود، لذا خيلي زود پولدار شد و وضع مالي خيلي خوبي داشت؛ باغ و ملک داشت، خيلي هم به فقرا کمک مي کرد حتي بعضي از اطرافيانش مي گفتند اين ريخت و پاش ها درست نيست، چرا اين قدر کمک مي کني؟ او را مذمت مي کردند. خيلي هم به اهل بيت امام حسن و امام حسين ارادت داشت.

ارادت عبدالله بن جعفر به حسنين عليهما السلام

زماني همين عبدالله بن جعفر پيش معاويه آمد، معاويه به او گفت: تو پسر جعفر طياري، شهيد موته، تو سيد و سرور بني هاشم هستي. گفت معاويه درست صحبت کن، من پسر جعفر طيار هستم ولي سيد و بزرگ بني هاشم امام حسن و امام حسين هستند، من هم ارادتمند آنها هستم.[3]

آن قدر براي امام حسن و امام حسين احترام قايل بود که وقتي معاويه مروان را براي خواستگاري دختر حضرت زينب عليها السلام فرستاد- زمان امام حسن بود، قبل از قضية کربلا، بعد از صلح با امام حسن- وقتي مروان آمد به عبدالله بن جعفر گفت معاويه مرا فرستاده تا از دختر شما براي پسرش يزيد خواستگاري کنم، گفت: «إنَّ أمْر نِسائِنا إلي الحَسنِ بن عَلِيّ عليه السلام »[4]؛ اختيار دختران ما با امام حسن است، با اين که عبدالله بن جعفر پدر اوست گفت برويد ببينيد آقا امام حسن چه مي گويد؟ امام حسن هم موافقت نکرد و اجازه نداد اين ازدواج صورت بگيرد. مخالفت کرد و بلافاصله دختر خواهرش حضرت زينب را به پسرعمويش قاسم بن محمد بن جعفر شوهر داد، تا ديگر معاويه اين حرف را نزند و قضيه را دنبال نکند. فرمود من نمي گذارم اين دختر وارد خاندان معاويه و بني اميه شود. مي خواهم عظمت اين شخصيت؛ يعني عبدالله بن جعفر را بيان کنم؛ انساني بود که ارتباطش با اهل بيت و ارادتش با اهل بيت قوي بود. روزي که امام حسين تصميم گرفت، از مکه بيرون بيايد، ايشان پيش فرماندار مکه رفت و يک امان نامه گرفت، امان نامه در آن زمان معروف بود، مثل چک هاي ضمانتي امروز است يعني کسي که ضمانت مي کند بعد بايد بيايد حرف بزند و دفاع کند. يک امان نامه از فرماندار مکه گرفت و به امام حسين داد و گفت آقا! اين امان نامه، اگر مي ترسي فرماندار مکه به شما امان نامه مي دهد، شما را حفظ مي کند و نمي گذارد براي شما خطري پيش بيايد. اين نامه اي که مي خواهم دربارة آن بحث کنم در جواب اين امان نامه است. امام حسين از عبدالله بن جعفر تشکر کرد چون نيت او خير بود.

پيام هاي نامه امام به فرماندار مکه

  1. امان دهنده خداست

در جواب نوشت: «وَقَدْ دَعَوتَ اَلي الامانِ وَالبرّ و الصّله، فَخَيرُ الامان أمانُ الله»، آن کسي که بايد امان بدهد خداست، نه فرماندار مکه. امنيت، آرامش، امان و پناه با خداست.

  1. خوف از خدا نه از غير خدا

نوشت: «وَلَنْ يُؤمنَ الله يوم القيامه مَن لم يَخِفه فِي الدّنيا»جناب فرماندار! بدان آن کسي که به خدا ايمان ندارد و از خدا نمي ترسد، دنبال بندة خدا مي دود که از اين و آن امان نامه بگيرد. من چون از خدا مي ترسم و از خدا خائفم و به خدا ايمان دارم از هيچ کس امان نامه نمي خواهم،«فنسأل الله مخافه في الدنيا توجب لنا امانه يوم القيامه»[5]؛ و در پايان نوشت: من مخالفت دنيا را مي خواهم تا موجب شود در روز قيامت در امان باشم. و از مکه خارج شد. اين نامة امام حسين است که مي خواهم اندکي دربارة آن بحث کنم. فرمود کسي که در اين عالم از خدا بترسد، در قيامت امان دارد، و کسي که در اين دنيا از خدا نترسد، در قيامت اضطراب و وحشت دارد. حديث قدسي داريم که خدا مي فرمايد:«وعِزّتي وَ جَلالِي»؛ به عزت و جلالم قسم «لَا أجمَعُ أبداً لِعَبدي أمنَينِ وَلا أجمَعُ عَلَيه أبداً خَوفيْنِ»[6]؛ من براي بندة خودم دو ترس در يک جا قرار نمي دهم. دو امنيت هم در يک جا قرار نمي دهم، اين حديث يعني چه؟

نتيجه ترس از خدا در دنيا

مي فرمايد اگر بندة من در اين دنيا از خدا حساب ببرد در قيامت نمي گذارم بترسد، در آن جا به او امنيت مي دهم. ممکن نيست در اينجا ترس، در آن جا هم ترس! فرمود دو ترس را براي يک بنده جمع نمي کنم. اگر در اين جا ترسيد در آن جا آرام است. بعد فرمود دو آرامش را هم براي يکي جمع نمي کنم؛ اگر اين جا امنيت احساس کرد، در آنجا چنين نيست. امنيت يعني چه؟ امنيت معنی اينکه گناه کرد و نترسيد! دروغ گفت، معصيت کرد، خلاف کرد و گفت: آقا چه کسي قيامت را ديده؟ چه کسي آنجا رفته؟ و دائم منکر شد و اينجا خودش را آزاد احساس کرد و از خدا نترسيد در قيامت ديگر به او آزادي نمي دهم، آن جا بايد بترسد. آن که اينجا خائف است در آن جا در امان است و آن که اينجا خائف نيست در آن جا مي ترسد. ترس از خدا يعني ترس از قيامت. عرض کردم، خدا که ترس ندارد منظور اين است که عظمت و ابهت براي خدا قائل شدن وسيلة اين است که انسان در روز قيامت که همه مي ترسند- يکي از اسم هاي قيامت يوم الفزع الاکبر يعني روز ترس بزرگ- در آرامش باشد. امام حسين امان نامه را نپذيرفت و برگرداند و فرمود کسي که به خدا ايمان دارد از بندة خدا نمي ترسد. ببينيد در روز عاشورا اصحاب و ياران چه کردند و چه حوادثي را آفريدند؟ چون از خدا مي ترسيدند.

عامل جنايت هاي عمربن سعد

شخصي مي گويد نزد عمر بن سعد رفتم، گفتم جناب عمر سعد! تو مي داني که آب فرات هم زياد است و هم آزاد. – آب شخصي نبود که از آن منع کنند، آب عمومي بود، الان هم کساني که به کربلا مشرف شده اند ديده اند که اين آب موج مي زند و آزاد است- گفت آب فرات آزاد است، حتي کلاب، خنازير، حيوانات مي آيند و از آن مي نوشند، تو به چه دليل اين آب را به روي بچه هاي امام حسين بسته اي؟ امام حسين با شما جنگ دارد، چرا بچة شش ماهه، طفل سه ساله و چهار ساله، را تشنه گذاشته ايد؟! عمر سعد نگاهي کرد و گفت: من هم مي دانم آزار اهل بيت جايز نيست، اين ها اهل بيت پيغمبرند و خدا هم در قرآن سفارش آنها را کرده، اما مي داني چرا آب را بسته ام؟ من روي قتل حسين معامله کرده ام، مي خواهم فرمانداري ري به من واگذار شود.[7] اين فرد از خدا نمي ترسد و آب را به روي بچة شش ماهه هم مي بندد. گلوي طفل شش ماهه را هم مورد حمله قرار مي دهد، او براي خودش احساس امنيت مي کند، کسي که اين گونه احساس امنيت مي کند وقتي به او مي گويند ربا حرام است، رشوه حرام است، دروغ حرام است، نماز واجب است، بدخلقي خوب نيست، و هر چه به او مي گويي گوش نمي دهد و احساس امنيت مي کند و در آن دنيا امنيت نخواهد داشت و به ترس و فزع دچار مي شود. کسي که اينجا خوف نداشته باشد در قيامت خدا او را در معرض فزع و ترس قرار مي دهد.

نشانه هاي خوف از خدا

من چند نشانه براي شما بيان مي کنم ببينيد اگر کسي در اين دنيا از خدا خوف داشته باشد چه علامت هايي دارد؟ چون کلي گويي مشکل را حل نمي کند، خوب است که مطلب را ريز کنيم. من چند حديث براي شما مي خوانم و چند علامت خوف و ترس از خدا را مطرح مي کنم تا ببينم آيا خوف از خدا و ترس از خدا در دل ما هست يا خير؟

  1. مطابقت گفتار با عمل

روايت داريم موسي بن جعفر عليه السلام در وصيتش به هشام فرمود:«لا يَکونُ أحَدُ کَذلِکَ (خائفاً) إلا مَن کانَ قُولُهُ لِفِعلِه مُصَدّقاً و سرُّهُ لعلانِيَتِهِ مُوافِقا»[8]؛ اولين نشانة ترس از خدا اين است کسي که از خدا مي ترسد حرفش با عملش يکي است، قولش عملش را تصديق مي کند و عملش نيز حرفش را تصديق مي کند. البته خيلي دشوار است انسان به جايي برسد که پشت سر کسي همان گونه حرف بزند که جلوي او حرف مي زند. به جايي برسد که گفتارش با عملش يکي باشد. قرآن کريم مي فرمايد: «يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُون»[9]؛ خدا هم از باطن شما خبر دارد و هم از ظاهر شما. از نيت ها، انگيزه ها و هر چه در دلتان مي گذرد آگاه است. يک علامت ترس از خدا اين است که عمل با گفتار، و باطن با ظاهر يکي باشد؛ يعني تعارض نداشته باشد. شما به تاريخ اسلام نگاه کنيد، ببينيد بعضي ها چقدر خوف از خدا و خوف از قيامت داشتند!

خوف مادر از عاقبت جوانش

در جنگ بدر قبل از اين که جنگ شروع شود، جواني که تک فرزند خانواده بود و پدر هم نداشت کنار چاه هاي بدر رفت که آب بنوشد تير به او خورد و شهيد شد. اين اتفاق قبل از شروع جنگ افتاد، وقتي جنگ بدر تمام شد مردم به مدينه برگشتند. مادر اين جوان و خواهرش آمدند در دروازة مدينه به استقبال پيغمبر که خبر بگيرند. عده اي در بدر شهيد شده بودند. عده اي به مادر اين جوان گفته بودند پسرت شهيد شده؛ اما بعضي ها به او گفته بودند پسرت در جنگ شهيد نشده بلکه قبل از جنگ رفت کنار چاه، آب بخورد که تير خورد، و شايد جزو شهدا نباشد. براي او ترديد ايجاد کردند. مادر در دروازة مدينه ايستاد تا پيغمبر خدا رسيد، عرض کرد: يا رسول الله! به من گفته اند پسرت کشته شده؛ ولي من نه گريه کردم، نه حرفي زدم، فقط نگرانم مي ترسم شهادت او در راه خدا نباشد. يا رسول الله! فقط يک کلمه به من بگو آيا پسر من در راه خدا شهيد شد؟ آيا با رضايت شما به شهادت رسيد؟ آيا نامش جزو شهداست؟ ببينيد نگراني يک مادر چيست؟ تنها پسرش را از دست داده اما ايستاده که اين مسأله را حل کند که آيا کار براي خداست يا نه. پيغمبر اکرم فرمود: «والله هو في الفردوس الاعلي»؛ به خدا او در بهترين جاي بهشت قرار دارد، کسي که از خانه اش به خاطر خدا بيرون مي آيد اگر در مسير جنگ کشته شود و از بين برود ثواب شهيد را دارد. فرمود: به خدا قسم او در فردوس اعلاست. مادر نفسي کشيد و گفت: يا رسول الله! حالا خيالم راحت شد، حالا خدا را شکر مي کنم. ببينيد چگونه اهميت مي دهد که کارش براي خدا باشد. انگيزه اش براي خدا باشد و علت کارش الهي باشد.

خوف عبدالله بن رواحه

در جنگ موته، عبدالله بن رواحه شهيد شد، راوي مي گويد وقتي روي زمين افتاد من رفتم بالاي سرش نگاهي کردم ديدم در حال جان دادن است. ولي گريه ميکند، گفتم عبدالله تو فرماندة لشکري، انسان ترسويي نيستي، چون شجاع بودي پيغمبر تو را به اين سمت انتخاب کرد – مي دانيد در جنگ موته سه فرمانده شهيد شدند، جعفر طيار، زيدبن حارثه و عبدالله بن رواحه[10]- گفتم: عبدالله چرا گريه مي کني؟ گفت: فکر نکني از مرگ مي ترسم نه، فقط گريه ام براي اين است که مي ترسم يک وقت بهشتي نباشم، مي ترسم در قيامت مرا به بهشت نبرند. به جايي برند که گنه کارها را مي برند. ببينيد گرية يک فرمانده در آخرين لحظه براي چيست؟ نمي گويد زن و بچه دارم، کار دارم، نگراني اش از اين است که آيا با اين شهادت بهشتي مي شود يا نه؟

انساني که اين خوف را دارد، خدا قسم خورده مي گويد: به عزت و جلالم قسم- قسم هاي خدا هم که مثل قسم هاي من و شما نيست که گاهي قسم مي خوريم اما پاي آن نمي ايستيم، قسم خدا قسم عزت و عظمت است، امري مسلم است- دو ترس و خوف را براي يک بنده با هم جمع نمي کنم، وقتي کسي اين گونه از قيامتش مي ترسد، قيامت او امن است. در سوره نمل آية 89 مي فرمايد: «مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا وَهُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُون»؛ هر که در اين دنيا ترس دارد و کار خوب انجام مي دهد و با خداست، در قيامت در امنيت است. ما امنيت آن دنيا را نياز داريم، فکر نکنيد وقتي مي گويم از خدا ترس داشته باشيد؛ يعني اضطراب و نگراني، خير. نشانه هاي آن را برشمردم، يک نشانة ترس از خدا اين است که حرف انسان با عملش يکي باشد.

  1. حب رياست و غرور ندارد

امام صادق فرمود: «إنّ حُبّ الشّرَفِ وَ الذِّکْرِ لَا يکونَانِ في قلب الخائفِ الرّاهِبِ»[11]؛ انساني که از خدا مي ترسد مغرور نيست، حب رياست ندارد، براي رياست عالم و اقليم را به هم نمي دوزد، غيبت نمي کند، دروغ نمي گويد، مملکت را به هم نمي ريزد ناامني ايجاد نمي کند، روزنامه ها را به هم نمي ريزد. اگر براي خداست وقتي به تو مسئوليت دادند، وقتي به تو رأي دادند بايست و خدمت کن، در غير اين صورت به کار قبلي ادامه بده؛ اگر کاري به انسان واگذار کردند اين يک امانت است. اميرالمؤمنين به يکي از فرماندارانش، اشعث بن قيس نوشت:«إنّ عَمَلَکَ لَيْسَ لَکَ بِطُعمَهٍ وَلَکِنّهُ فِي عُنُقِکَ أمانَهٌ»[12] مسئوليت در گردن تو يک امانت است، طعمه نيست که با آن بار خودت را ببندي. ماشينت عوض شود، خانه ات عوض شود و با اين چند سال مسئوليت زندگي ات را درست کني! فرمود: اين امانت است. اگر کسي به مسئوليت با اين ديد نگاه کرد ارزش دارد. وقتي اميرالمؤمنين داشت کفش وصله دارش را مجدداً وصله مي کرد، گفت! ابن عباس! به خدا قسم ارزش اين کفش در پيش من از رياست بر مردم بالاتر است.

وقتي خبرنگارها در هواپيما دور امام جمع شدند و پرسيدند انقلابتان در حال پيروزي است احساس شما چيست؟ از اين که بعد از 15 سال داريد به ايران برمي گرديد احساس شما چيست؟ گفت: هيچي. کسي که کارش براي خداست، «أنّ حُبَّ الشّرَفِ وَ الّذِکرِ»رياست او را از مسئوليتش و از خدمتش باز نمي دارد، حب رياست را ندارد. خدا رحمت کند مرحوم شهيد بهشتي را مي فرمود: من حب رياست ندارم، اما اگر به من واگذار شود از خدمت هم ابايي ندارم، خدمت مي کنم، شيفتة رياست نيستم اما تشنة خدمت هستم. خدا هم مزدش را با آن شهادت به او داد. اگر کسي از خدا مي ترسد علامت دومش اين است که رياست طلب و قدرت طلب نيست، مغرور نيست.

خدانترسي عمروعاص عامل هلاکت

عمروعاص دو پسر دارد، يکي به نام عبدالله و ديگري به نام محمد. وقتي معاويه به او نامه نوشت که عمروعاص از فلسطين به شام بيا، مي خواهم به تو مسئوليت بدهم، دو فرزندش را صدا زد و گفت: بابا! معاويه نامه نوشته که به شام بيا عمرو عاص سابقة بدي در اسلام دارد، او در زمان پيغمبر بچه ها را جمع مي کرد، در مذمت پيغمبر شعر مي سرود، و به بچه ها مي گفت آنها را جلوي پيغمبر بخوانيد. پيغمبر را با شعرهاي هجوي که خودش مي سرود و به بچه ها ياد مي داد آزار مي داد. پيغمبر خدا ديد که او دست برنمي دارد، عرضه داشت: خدايا! من شعر نمي دانم، اما از تو درخواستي دارم؛ به عدد هر شعري که او بر عليه من مي سازد، او را لعنت کن، پيغمبر نفرينش کرد. يکي از پسرهايش به نام عبدالله گفت: پدر، اگر از من مي شنوي نرو، اين آخر عمري خودت را بدبخت نکن، معاويه بيچاره ات مي کند، در خانه بنشين، اين رياست عاقبت به خيري ندارد. پسر ديگرش گفت: نه پدر برو، خيلي خوب است ما هم به جايي مي رسيم، ناني هم براي ما درست مي شود، مي گويند پدرش رئيس و وزير است. به پسر اولي گفت: تو خير دين مرا مي خواهي، و اين خير دنياي مرا مي خواهد، ولي چه کنم که در انتخاب خير دين و دنيا، خير دنيا بهتر است. بلند شد و رفت به معاويه پيوست چند سالي هم طول نکشيد، اين اواخر عمرش بود، چون عمروعاص سال 43 هجري يعني سه سال بعد از شهادت امام علي به درک واصل شد. بعد از اين مسئوليتش خيلي عمر نکرد، همة اين بي ديني ها و مکر هايي که به کار بست؛ در جنگ صفين قرآن به نيزه کرد، شهادت عمار را به گردن حضرت علي انداخت، صلح امام حسن، شهادت مالک اشتر، اين همه دويد فکر مي کنيد چقدر بعد از حضرت علي زنده ماند؟ سه سال، آن وقت روزي که در مصر داشت از دنيا مي رفت به اطرافش نگاهي کرد و گفت: خدايا، به من هر چه امر کردي من خلافش را انجام دادم و هر چه نهي کردي من انجام دادم، خدايا حالا دستم خالي است به من رحم کم! آخر چه رحمي؟ تو کم آدم ها را از صحنه خارج کردي؟! تو در صفين کم خيانت کردي؟! بعضي از چيزها هزينه و تاوانش سنگين است. امام فرمود: حب رياست و حب نام و غرور در کسي که از خدا مي ترسد، نيست.

  1. ضرر و آسيب به کسي نمي رساند

اميرمؤمنان فرمود: «مَن کَثُرَت مَخافَتُه، قَلَّت آفَتُه»[13] يک علامت ترس از خدا اين است؛ هر که از خدا مي ترسد، آفتش کم است، يعني به مردم ضرر و آسيب نمي رساند، انسان است که به ديگران لطمه نمي زند. عزيزان اين سه علامتي که من امروز براي خوف از خدا گفتم يعني 1- خائف از خدا سخن و فعلش مثل هم است، 2- حب رياست و غرور ندارد، 3- آفت و ضرر به کسي نمي رساند، اگر اين علامت ها در کسي بود او خائف است و خوف از خدا در وجود او هست. خدا در قرآن مي فرمايد: «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَان»[14] خدا به کسي که ترس از خدا دارد دو بهشت مي دهد؛ هم بهشت مادي و هم بهشت معنوي؛ هم جنت برزخي و هم جنت قيامت. کسي که از خدا ترس دارد اين گونه است؛ ببينيد در روز عاشورا چگونه بعضي ها خدمت امام حسين آمدند و براي شهادت التماس کرند. شهادت، جان دادن است، انساني که وقتي يک سوزن به دستش فرو مي رود، دادش بلند مي شود اين چه انگيزه اي است که دختر جوان 17- 18 ساله با مواد منفجره به قرارگاه اسرائيلي ها مي زند؟ مگر او مي خواهد زنده بماند که بعدش رياست بکند؟! يا مسئوليت و مقام بگيرد؟! وزارت بگيرد؟! اين چه انگيزه اي است که مادر فلسطيني جوانش را در آغوش مي گيرد مي بوسد و مي گويد پسرم برو خدا حفظت کند، در حالي که مي داند اگر او برود دو دقيقة ديگر تمام است. عمليات انتحاري است، او دارد به ميان دشمن مي رود، اگر انگيزه اي غير از انگيزة خدايي باشد نمي تواند اين کارها را بکند. اين کدام انگيزه است که جوان را روي مين مي کشد؟! حسين فهميده را زير تانک مي کشد؟! حسين فهميده بعد از شهادت نمي ماند که بخواهد حب رياست و جاه داشته باشد. اگر امام خميني فرمود رهبر من آن طفل سيزده ساله اي است که با خودش نارنجک داشت و زير تانک رفت، به اين دليل است که او واقعاً در خط دهي رهبر است، در پرستش خدا و نترسيدن  رهبر است.

روضة عمروبن جناده

در روز عاشورا، يک نوجوان 11-10 ساله به امام حسين التماس مي کند که آقا اجازه  بدهيد به ميدان بروم. آقا فرمود: تو پدرت شهيد شده – پسر شهيد بود- شايد مادرت راضي نباشد و بخواهد تو را نگه دارد، يادگار پدرت هستي؛«شابٌ قُتِلَ اَبُوهُ فِى المَعرِکه».[15] عرض کرد: يابن رسول الله، مادرم لباس رزم تنم کرده، مادرم برايم شمشير بسته، مادرم مرا فرستاده، من با اجازة مادرم آمده ام، اجازه بدهيد اسم من هم جزو شهدا باشد، التماس مي کنم، خواهش مي کنم، روي دست و پاي امام حسين افتاد. چند سال دارد؟ 11- 10 سال. آقا فرمود: برو،«ساعدَ الله قلبَکَ يا اباعبدالله»، چه ياراني داري حسين فاطمه! چه شهدايي در کربلا تقديم کردي! چقدر داغ ديدي! امام حسين براي همة اينها قلبش مهموم بود. عرض من اين است که هيچ کسي در کربلا به اندازة امام حسين مصيبت نديده و هيچ کسي به اندازة امام حسين تشنگي نچشيده؛ چون همة شهدا قبل از امام حسين شهيد شدند، اوست که تا  آخرين لحظه همة داغ ها را ديد، او هم رهبر نهضت است و هم احساس مسئوليت مي کند، فرمود برو نوجوان. اين نوجوان اجازه گرفت، شمشيرش را برداشت، به ميدان آمد. نگفت پدرم کيست، مادرم کيست، با اين که رسم بود که خودشان را به اسم پدر و مادر و خويشانشان معرفي مي کردند، نسب شان را مي گفتند، کنيه شان را مي گفتند، اما او نگفت من که هستم، گفت بگذاريد خودم را با کسي معرفي کنم که اسمم در تاريخ بماند. گفت مي دانيد من که هستم؟ آن کسي هستم که مولايم حسين است، هر که مرا نمي شناسد، بداند من غلام اباعبدالله هستم.

اميري حسين وَنِعْمَ الاَمير               سرور فؤادِ البَشير النذير

آي دشمن! هر که مرا نمي شناسد بداند امير من حسين است، آقايم اباعبدالله است، اگر حسين را نمي شناسيد به شما مي گويم:

عليٌ و فاطمهٌ والداه                 فهل تعلمون له من نظير[16]

حسين کسي است که مادرش فاطمه است و پدرش اميرالمؤمنين است. شما را به خدا، کسي را مي شناسيد که پدر و مادري مثل زهرا و علي داشته باشد؟ شما را به خدا، کسي را مي شناسيد که به عظمت حسين باشد؟ يا بقيه الله! وقتي نوجوان شهيد شد، دشمن براي اينکه عاطفه ها را تحريک کند، سرش را به طرف خيمه ها پرتاب کرد. مادر شهيد سر را برداشت و به سينه چسبانيد، صدا زد: «أحسَنّت يا بُنَي، يا ثمره فؤادي، يا قرهَ عَيني»؛ اي نور چشمم، اي عزيزم، فرزندم هستي، دوستت دارم، اما دشمنان بدانيد ما امانتي را که در راه خدا داده ايم پس نمي گيريم. سر را برداشت، به طرف ميدان جنگ آورد، که مقابل دشمن بيندازد. اباعبدالله بيرون آمد و فرمود:«يا أمة الله، اِرجعي،»؛خانم برگرد، خدا صبرت بدهد.[17] يا اباعبدالله، کاش کسي هم بود دختر کوچکت را از روي بدنت همين طور برمي گرداند، يا اباعبدالله نازدانه ات را با تازيانه از روي بدن بلند کردند.

لا حول ولا قوة الا بالله العليم العظيم.

________________________________________________________________________________

[1]. تاريخ الامم و الملوک، ج 5، ص 388؛ مع الرکب الحسيني من المدينه الي لمدينه، ج 2، ص 204 و ج 3، ص 30.

[2]. مستدرک، ج 16، ص 389؛ شاگردان مکتب ائمه، ج 2، ص 394.

[3]. شاگردان مکتب ائمه، ج 2، ص 397.

[4]. بحارالانوار، ج 44، ص 119.

[5]. تاريخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 388؛ مع الرکب الحسيني من المدينه الي المدينه، ج 2، ص 204 و ج 3، ص 30.

[6]. بحارالانوار، ج 15، ص 398.

[7]در سوگ امير آزادي- گوياترين تاريخ کربلا، ص 408.

[8]. الکافي، ج 1، ص 17؛ بحارالانوار، ج 75، ص 302؛ تحف العقول، ص 388.

[9]. انعام، 3.

[10]. پيغمبر و ياران، ج 4، ص 156.

[11]. الکافي، ج 2، ص 69.

[12]. بحارالانوار، ج 33، ص 512؛ نهج البلاغه نامه 5.

[13]. غررالحکم، ح 36، ص 3689.

[14]. رحمن: 46.

[15]. بحارالانوار، ج 45، ص 27.

[16]. بحار الانوار، ج 45، ص 27؛ المناقب، ج 4، ص 104.

[17]. منتهي الامال، ص 511؛ سوگ نامه آل محمد، ص 166.

نامه امام حسين عليه السلام به مردم بصره

 عن حسين بن علي عليهما السلام «الا و ان السّنَه قَد أميتت و انّ البدعۀ قد احييت فان تسمعوا قولي و تطيعوا امري اَهدِکم سبيل الرّشاد».

ماه محرم ماهي است که يادآور حزن و اندوه و عزاداري سرور و سالار شهداي کربلا، حضرت اباعبدالله الحسين و فرزندان و اصحاب اوست، ماهي که مورد توجه همه اهل بيت و معصومين عليهم السلام بوده است.

ويژگي ماههاي حرام

راوي مي گويد روز اول محرم خدمت علي بن موسي الرضا عليه السلام رفتم، آقا فرمودند: «إنَ المُحَرَمَ شَهْرُ کانَ أهْلُ الجاهليّه يُحَرّمونَ فِيهِ القِتالَ»؛ (بحارالانوار ج44 ص283 و امالی شیخ صدوق ص190) محرم ماهي بود که قبل از اسلام هم جاهليت و کافران در آن نمي جنگيدند چون چهار ماه حرام وجود داشت که يکي از آنها ماه محرم بود اين يک قرار داد بين کفار و مشرکين بود که مي گفتند در اين چهار ماه جنگ حرام است.

ظلم به اهل بيت در ماه حرام

امام عليه السلام فرمود در اين ماهي که مشرکان و جاهلان جنگ را حرام مي دانستند: «فَاسْتُحِلَّتْ فِيهِ دِماؤُنا وَ هُتِکَتْ فِيهِ حُرمَتُنا»؛ در اين ماه مسلمان نماها خون حسين عليه السلام را ريختند. در اين ماهي که آنها نمي جنگيدند، حرم اهل بيت را به اسارت بردند؛ «وَ سُبِيَ فِيهِ ذُرّياتنا وَ نِساؤُنا»، بعد فرمود: «فَعَلَي مِثْلِ الْحُسَينِ فَلْيَبْکِ البَاکُونَ»؛ اگر مي خواهيد گريه کنيد اگر غم و اندوهي داريد و عزيزي را از دست داده ايد، به ياد حسين ما گريه کنيد، سپس فرمود: «فَإنَّ البُکاءِ عَلَيْهِ يَحُطُّ الذّنُوبَ العِظام»[1]؛ گريه بر حسين ما گناهان بزرگ را از بين مي برد، گناه را مي زدايد، دل را شفاف مي کند، انسان را روشن مي کند. امام حسين علیه السلام اين گونه مورد توجه بود. حادثه کربلا کوتاه بوده، در ساعات محدودي اتفاق افتاده و در سرزمين محدودي بوده، اما چهارده قرن بعد از آن حادثه، و سال ها قبل از وقوع آن حادثه نامش مطرح بوده است، نام امام حسين علیه السلام در نزد حضرت آدم مطرح بود، در نزد حضرت زکريا مطرح بود.

شهادت امام حسين عليه السلام از قول پيامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم

ابن عباس نقل مي کند که رسول گرامي اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم در مسجد نشسته بودند، امام حسن و امام حسين علیهما السلام کودک بودند، آمدند روی زانوهاي پيغمبر نشستند، پيغمبر آنها را خيلي دوست داشت، همه نيز مي دانستند که پيغمبر آنها را دوست دارد، لذا روز عاشورا امام حسين علیه السلام به لشکر يزيد فرمود برويد از اصحابي که هنوز زنده هستند بپرسيد، که پيغمبر با من چگونه رفتار مي کرد؟ – چون هنوز بعضي از اصحاب پيغمبر زنده بودند، تقريباً شصت سال گذشته بود اما افرادي مانند انس بن مالک، ابوسعيد خدري، جابر بن عبدالله انصاري، و ابن عباس زنده بودند- ابن عباس مي گويد: ديدم پيغمبر اين دو را روي زانوهايش نشاند، خم شد لب هاي امام حسن علیه السلام را بوسيد و بعد برگشت به طرف امام حسين علیه السلام و گلوي امام حسين علیه السلام را بوسيد. براي امام حسين علیه السلام سؤال پيش آمد مگر لب هاي من اشکالي دارد؟ چرا لب هاي حسن و گلوي مرا بوسيد؟ بلند شد و به خانه آمد. ابن عباس مي گويد لحظاتي نگذشت ديدم دست امام حسن علیه السلام در دست مادرش زهرا علیها السلام است و خدمت رسول گرامي اسلام آمدند، حضرت زهرا علیها السلام فرمود: يا رسول الله! حسين ناراحت است، چرا لب هاي حسن را بوسيديد و گلوي حسين را؟ پيغمبر فرمود: دخترم، مي ترسم نتواني تحمل کني و طاقت شنيدن نداشته باشي. نه بابا، بگو، فرمود: دخترم حسن تو را مسموم مي کنند و سم از راه لب وارد بدن او مي شود لذا من جاي سم ها را بوسيدم، امام حسين علیه السلام «يُذْبَحُ عطشانٌ»؛ سرش بريده مي شود؛ من جاي شمشير را بوسيدم. ببينيد سال ها قبل از اين حادثه مسئله عاشورا و مسئله امام حسين علیه السلام در کلام رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم مطرح بوده است.

شهادت امام حسين عليه السلام در کلام پدرش

راوي حرثمه است، مي گويد: بعد از اين که جنگ صفين به پايان رسيد به طرف عراق مي آمديم. – مي دانيد که حضرت امير بعد از جنگ صفين و در همان حال و هواي جنگ صفين و به خاطر حوادث جنگ جمل پايتخت را عوض کرد و آن را از مدينه به کوفه آورد- مي گويد: در حال بازگشت به بياباني رسيديم، اميرالمؤمنين اسبش را متوقف کرد و پياده شد، سپس در آن بيابان طوافي کرد. ناگهان ديدم که روي خاک ها نشست و يک مشت از اين خاک را برداشت و بالا آورد و به آن نگاه و فرمود: «وَاهاً لَکِ أيَّتُها التُربَهُ لَيَحْشُرَنَّ مِنْکَ أَقْوامٌ يَدْخُلُونَ الجَنَّه….بِغَيْرِ حِساب»[2]؛ اي خاک خوشا به حال تو! اي خاک مرحبا به تو! و درود به تو! روزي بر روي تو انسان هايي به شهادت مي رسند که نظير ندارند، اين جا محل شهادت افرادي است که در گذشته و آينده شبيه ندارند.

بي توفيقي حرثمه در کربلا

حرثمه شيعه داغي هم نبوده، يک آدم معمولي است، يک آدم هُرهُري مذهب و ساده که خيلي هم به حضرت علي علیه السلام ارادت نداشته است، فقط با حضرت به جنگ آمده مريد او هم نبوده. حرثمه مي گويد: من پيش خودم ايشان را مسخره کردم و گفتم اميرالمؤمنين چه مي گويد؟ اين بيابان و خاک! حالا کي مرده و کي زنده؟ مگر انسان مي تواند غيب بگويد و از آينده خبر بدهد؟ بعد مي گويد به خانه آمدم و به همسرم که شيعه بود گفتم امروز حادثه عجيبي پيش آمد؛ اميرالمؤمنين مولاي تو در زميني پياده شد، خاک را برداشت، بو کرد و گفت: در اينجا انسان هايي شهيد مي شوند. خانمش گفت: حرثمه! مسخره نکن، تو متوجه نيستي- انسان چيزي را که نمي فهمد انکار نمي کند، ممکن است مطلبي به عقل و فهم من نرسد اما نبايد آن را انکار کنم، بايد بررسي کنم. حرثمه مي گويد اين قضيه در سال 38 هجري بود، از آن جريان 23 سال گذشت و سال 61 هجري رسيد، حرثمه در لشکر ابن زياد بود يعني در لشکر دشمن. خودش مي گويد من در وسط ميدان جنگ نشسته بودم در ايام محرم که امام حسين علیه السلام آمده بود و لشکر دشمن هم آن را محاصره کرده بود ناگهان اين قصه به يادم آمد گفتم عجب! 23 سال پيش ما با حضرت علي علیه السلام از همين سرزمين عبور مي کرديم که آقا مطلبي فرمود، نکند که درست باشد، نکند کسي که قرار است کشته شود امام حسين علیه السلام باشد! بلند شدم و خدمت امام حسين علیه السلام آمدم، گفتم: آقا، من مي خواهم قصه اي براي شما بگويم. ما 23 سال پيش از اينجا مي گذشتيم پدر شما اينجا پياده شد، خاک را بوييد و بوسيد و چنين مطلبي را گفت، من در آن زمان باور نکردم، ولي گويا آن اتفاق در حال وقوع است. امام حسين علیه السلام فرمود: بله، همين طور است، حال تصميم تو چيست؟ اين مهم است که تو چه کاره اي؟ گاهي انسان در زندگي مي فهمد که حق چيست. مي فهمد که نبايد لجاجت کند، مي فهمد که حرف پدرش يا همسر و يا به طور مثال بچه اش درست است، حرف درست را هر کسي بگويد انسان بايد بپذيرد، امام جواد علیه السلام فرمود: يکي از علامت هاي مؤمن اين است که نصيحت پذير است و حرف خوب را مي پذيرد. امام حسين علیه السلام پرسيد: حرثمه تو چه مي کني؟ تو که خودت آمدي قصه را تعريف کردي آيا مرا ياري مي کني؟ گفت: نه يا اباعبدالله! من در کوفه کار دارم، زن و بچه دارم، گرفتارم. امام حسين علیه السلام را رها کرد و رفت.[3] و به اين توفيق که کنار امام بماند و به شهادت برسد دست نيافت.

کربلا ؛ حادثه اي تاريخي و پردامنه

عزيزان! داستان امام حسين علیه السلام داستان يک نصف روز و يک روز نيست، داستان سرزمين عراق و داستان منطقه کربلا نيست، داستان کل تاريخ است. داستان کل سرزمين هاست. حادثه اي است که مرز نمي شناسد، زمان نمي شناسد، مکان نمي شناسد. اين حادثه کوتاه بود اما پردامنه است. محدود بود اما گسترده است. چرا امام رضا علیه السلام مي فرمايد: همة ما کشتي نجاتيم؟ «کُلُّنا سفينهُ النَّجاۀ، اما سفينۀ الحسين اَوسَع وَ أسرَع»؛ اما امام حسين علیه السلام کشتي نجات بزرگ تر و تندتري است. خود ائمه علیهم السلام اين مطلب را گفته اند؛ مگر امام هادي علیه السلام امام معصوم نيست؟ چرا وقتي مريض مي شود چند نفر را مي فرستد و مي گويد: برويد به کربلا زير قبّه امام حسين علیه السلام برايم دعا کنيد. گفتند: آقا، خود شما امام هستي، حجت خدايي، دعا کن. فرمود: نه، خدا حسابي روي حسين علیه السلام باز کرده که اين استثنا و ويژه است. چرا از ميان همة خاک ها خاک کربلا؟ چرا از ميان همه محل ها، محل اجابت دعا زير قبه امام حسين علیه السلام باشد؟ چرا اصحاب سرزمينش خاص است؟ چرا امام حسين علیه السلام اين قدر ارزش پيدا کرده است؟

هست اندر صورت هر قصه اي  ***  خرده بينان را ز معنا حصه اي

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران   ***   گفته آيد در حديث ديگران

کربلا حادثه اي امروزي

مهم اين است که کربلا را امروزي کنيم، و از کربلا براي امروزمان چيزي استخراج کنيم. همان گونه که از يک آيه قرآن مي توان ده گونه برداشت کرد و ده گونه درس گرفت؛ چرا که قرآن هفتاد بطن دارد. کربلا نيز حادثه اي است که مي توان از آن برداشت هاي مختلفي داشت و درس هاي گوناگوني گرفت.

انگيزه امام حسين عليه السلام از آمدن به کربلا

اکنون با توجه به اين مقدمه اي که عرض کردم دو سه مطلب را مي گويم، اول اينکه : اگر از ما سؤال کنند انگيزه امام حسين از آمدن به کربلا چه بوده؟ من دو انگيزه را براي شما مي شمارم که کربلا و امام حسين علیه السلام را بشناسيم. امام حسين علیه السلام که در بين ما نيست، کربلا هم حادثه اي است که تمام شده و ديگر تکرار نمي شود. نَفس حادثه تمام شده است. توجه کرده ايد وقتي تصادفي اتفاق مي افتد صد نفر آن را تحليل مي کنند، کربلا حادثه اي است که در يک روز پايان پذيرفته و نفس حادثه ديگر تکرار نمي شود؛ اما درس ها و برداشت هايي که از آن مي توان داشت تکرار پذير است. ما بايد به نسل هاي آينده اين موضوع را منتقل کنيم که ابراهيم چگونه چاقو روي گلوي اسماعيلش گذاشت که آن نبريد! خدا فرمان داد که چاقو نبرد. با ولايت الهي قدرت بريدن را از چاقو گرفت و به جاي آن يک گوسفند ذبح کرد. حالا نيز هر کسي که به مکه مي رود بايد به ياد اين حرکت مخلصانه قرباني کند، در حالي که امام حسين علیه السلام در روز عاشورا هفتاد و چند قرباني دارد، اصغر را داده، عباس را داده، علي اکبر و قاسم را داده، آيا نبايد تجليل شود؟ چطور آن قرباني از شعائر الله است و اين قرباني از شعائر نيست؟ خون مقدس امام حسين علیه السلام روي زمين کربلا ريخته؛ اگر کربلا نبود، کعبه نمي ماند. يقيناً کعبه نمي ماند و آن را از بين مي بردند، کما اينکه حمله نيز کردند. اگر کربلا نبود اسم آن باقي نمي ماند، «حجر» و «مقام» باقي نمي ماند. چرا در روز عرفه خداوند ابتدا به زوّار قبر حسين علیه السلام نگاه مي کند و سپس به حجاج در عرفات؟ چون عرفه آنجاست. چرا ابتدا به کربلا توجه مي شود؟ چرا ارزش خاک کربلا از همه خاک هاي دنيا بالاتر مي رود؟ امام صادق علیه السلام اين خاک را در کيسه مي کرد، در مقابلش مي گذاشت، سرش را روي اين خاک مي گذاشت سجده مي کرد و گريه مي کرد. نُه امام بعد از حادثه کربلا سجده هايشان روي خاک کربلا بوده؛ از امام سجاد علیه السلام تا حضرت حجت عجّل الله تعالي فرجه الشريف.

علم و ظرفيت امام

اگر انگيزه امام حسين علیه السلام را بخواهيد بدانيد، من دو انگيزه را براي شما مي شمارم؛ امام حسين علیه السلام نه براي رياست آمد و نه براي حکومت. کسي نيز نمي تواند بگويد که امام مجبور بود به کربلا بيايد. علم امام به شهادت نيز علت حادثه نيست، علم امام يک توانمندي است که نمي توان از آن استفاده شخصي کرد. امام مي دانست چون ظرفيتش را داشت. نه اين که چون مي دانست اين حادثه اتفاق افتاد. امام با اختيار و با شجاعت آمد. ما نمي خواهيم علم و اطلاع امام را انکار کنيم، مي دانست، به يقين هم مي دانست، شواهد فراوان نيز دارد، اما ظرفيتش را داشت. او امام و حجت خداست. به او گفته اند، اما دانستن او دليل حادثه نيست. انگيزه امام يک انگيزه ديني است.

چگونگي شهادت سفير امام به بصره

امام عليه السلام نامه اي به مردم بصره نوشت، شما نام مسلم ابن عقيل علیه السلام را زياد شنيده ايد، نائب خاص امام حسين علیه السلام است، اما امام حسينع  نماينده ديگري هم دارد که کمتر نامش برده مي شود، و آن سليمان است. امام حسين علیه السلام او را به بصره فرستاد همان گونه که مسلم را به کوفه فرستاد. او نامه اي از امام حسين علیه السلام دريافت کرد نامه اي کوتاه، نامه را براي سران بصره آورد، نظام آنجا نظام قبيله اي بود، مثل الآن نبود که به طور مثال مطلبي را در رسانه ها اعلام مي کنند و مردم مطلع مي شوند، يا در روزنامه مي نويسند و مردم مطلع مي شوند. در آن زمان نظام قبيله اي بود، اگر رئيس قبيله امري را قبول مي کرد مردم را هم با خودش مي آورد و اگر قبول نمي کرد فايده نداشت، رئيس قبيله حرف اول و آخر را مي زده، يکي از دلايلي که کوفيان با امام حسين علیه السلام همراهي نکردند تقصير رؤساي قبايل و خواص آنها بود، اينها راه نيامدند و کوتاهي کردند؛ چون ابن زياد آنها را خريد. نامه توسط نمايندة امام حسين علیه السلام براي پنج نفر از سران بصره، رؤساي اخماس آورده شد. در آن نامه چيست؟ قبل از پرداختن به محتواي نامه، بگويم که تکليف نمايندة امام حسين علیه السلام چه شد؟ اگر کسي ديندار نباشد، هوا پرست و بي دين باشد و تعهد نيز نداشته باشد به کلام امام معصوم نيز گوش نمي دهد. وقتي سليمان نامه امام حسين را به بصره آوردند، يکي از کساني که نامه را دريافت کرد شخصي به نام منذر بن جارود است. او دست نماينده امام حسين علیه السلام را گرفت نزد ابن زياد برد در آن زمان ابن زياد هنوز در بصره بود و به کوفه نرفته بود دست او را در دست ابن زياد گذاشت و گفت: جناب ابن زياد! اين نماينده امام حسين علیه السلام و اين هم نامه اش. معلوم است که طعمه را جلوي دهان گرگ بگذاري چه مي کند؟ ابن زياد هم دستور داد در شهر بصره اين نماينده امام حسين علیه السلام را به دار زدند، و به شهادت رساندند. همان گونه که مسم بن عقيل در کوفه شهيد شد، اين نماينده امام حسين علیه السلام نيز در بصره به شهادت رسيد، و متأسفانه سران بصره امام حسين علیه السلام را ياري نکردند؛ بعضي از آنها نيز تصميم گرفتند ولي متأسفانه دير شده بود.

پيام هاي نامه امام حسين عليه السلام به سران بصره

1- احيا کردن سنت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم

به متن نامه امام حسين علیه السلام دقت کنيد امام حسين علیه السلام در اين نامه سه مطلب را نوشته است که اگر از من و شما سؤال کنند هدف امام حسين علیه السلام چه بود؟ جواب آن ابتداي همين نامه است. امام حسين علیه السلام در اين نامه چه نوشته؟ «الا وإنَّ السُّنَّهَ قَدْ أميتَت»؛ اي مردم دنيا، مي دانيد چرا من دست زن و بچه ام را گرفته ام و راه افتاده ام؟ 1- سنت پيغمبر مرده است. سنت پيغمبري که 23 سال زحمت کشيد و جامعة نبوي ساخت اما الآن آن جامعه، جامعه اموي شده است. پيغمبري که جامعه ولايتي ساخت، گفت «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَهَذا عَلِيٌّ مَوْلاه»،[4] و حالا جامعه ولايتي جامعه سلطنتي شده. اين خيلي دردناک است! سنت پيغمبر چه بود؟ مگر در مسجد نگفت من از شما مزد نمي خواهم ولي مواظب اهل بيت من باشيد؛ «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»[5] اما آنها چه کردند؟ فدک را از حضرت زهرا علیها السلام گرفتند و او را به شهادت رساندند. اميرالمؤمنين علیه السلام را در محراب شمشير زدند و سه جنگ نيز با او داشتند. امام حسن علیه السلام را مسموم کردند و امام حسين علیه السلام هم که الآن چند هزار نفر دور او را محاصره کرده اند، اين «الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» است؟ اين سنت پيغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است؟ اين بحث اصلاً شخصي نيست. اگر کسي بپرسد چرا امام حسين علیه السلام به پا خاست؟ پاسخ آن اين است: «الا وإنَّ السُّنَّهَ قَدْ أميتَت»؛ مردم! به خدا سوگند سنت پيغمبر مرده است؛ پيغمبر گفت: ولايت، اما سلطنت شد. گفت: تقدس؛ اما تسامح و تساهل در اصول شد. پيغمبر فرمود دين؛ اما شده ضد دين. فرمود احترام به خانواده ام اما به شهادت اهل بيت مبدل گشت. اين سنت از بين رفته و نمي شود نشست و تماشا کرد.

2- از بين بردن بدعت ها

«وَإنَّ البِدْعَه قَد أحْيِيَت»؛ اي مردم! در دين بدعت گذاشته شده. بدعت؛ يعني من درآوردي. ببينيد خليفة دوم چقدر در دين بدعت گذاشت! خود سقيفه يک بدعت است. چقدر احکام و معارف را تغيير داد؟ نماز، زکات، احکام دين همه را به نوعي تغيير داد. اذان که حداقلي است که قبل از نماز مي گوييم اذان را کم و زياد کردند، حي علي خيرالعمل حذف شود و چيز ديگري جايگزين آن شود. نماز تراويح (نماز مستحبي) به جماعت خوانده شود و بسياري از بدعت هاي ديگر. امام حسين علیه السلام فرمود دو کار کرده اند: 1- سنت پيغمبر مرده، 2- در دين بدعت گذاشته شده. اين درد است، هر دردي درماني دارد، درمان آن چيست؟ سنت پيغمبر مرده و بدعت هم گذاشته شده، اما درمانش چيست؟ فرمود درمانش يک کلمه است: «تُطِيعُوا أمْري أهْدِکُمْ سَبيلَ الرَّشادِ»[6]؛ اگر دنبال من بياييد من نجاتتان مي دهم، سخن مرا گوش کنيد.

جرم خواص در جريان کربلا

اگر چند هزار نفر دنبال امام حسين علیه السلام آمده بودند، اين گونه نمي شد. اگر خواص در کوفه ساکت ننشسته بودند اين گونه نمي شد. اگر شريح قاضي ها آن گونه زبان به دندان نمي گرفتند و حرف مي زدند اين گونه نمي شد. فرمود دنبال من بيايد تا شما را هدايت کنم. اگر شما بخواهيد شخصي را بشناسيد از روي کلماتش مي شناسيد. شما مي گوييد حافظ شاعر است چون ديوان شعر دارد. اميرالمؤمنين علیه السلام عارف است، موحد است، اديب است؛ چون نهج البلاغه از او باقي مانده است. امام سجاد علیه السلام رمز دعا را بيان کرد چون صحيفه سجاديه از او باقي مانده است هر کسي را با اثرش مي شناسيم، امروز نه امام سجاد علیه السلام بين ماست، نه امام حسين علیه السلام و نه بسياري از گذشتگان، از کجا مي توان شخصي را شناخت؟ از اثرش. آقا امام حسين علیه السلام به مردم بصره نامه نوشت و اين نامه امام است که طبري هم در کتاب تاريخش آورده؛ مي گويد هدف من اين است: مي خواهم جلوي بدعت ها را بگيرم و سنت پيغمبر را احيا کنم. پس به کربلا آمد تا جلوي نابودی سنت ها را بگيرد.

رمز همراهي با امام حسين عليه السلام

برادران و خواهران! اگر مي خواهيد با امام حسين علیه السلام همراه شويد در دين بدعت نگذاريد، سنت پيغمبر را احيا کنيد. سنت پيغمبر چيست؟ آيا دوستي، سلام، محبت، دوست داشتن همسايه، احترام به پدر و مادر، دروغ نگفتن، راست گويي، سنت پيغمبر نيست؟ شما اگر مي خواهي امام حسين علیه السلام را تجليل کني سنت پيغمبر را زنده کن. خود امام فرمود: سنت مرده و من مي خواهم  آن را زنده کنم. حال شما ببينيد سنت پيغمبر چيست؟ نماز شب پيغمبر، نماز اول وقت پيغمبر، دعاي پيغمبر، گريه پيغمبر، دوستي و محبت پيغمبر به همسر و فرزندان و همسايه ها، کمک او به مردم، به اين ها عمل کن؛ اگر چنين کردي شما در راستاي سنت پيغمبر حرکت کردي، حسيني هستي. اما اگر اينها را زير پا بگذاري در راستاي کساني حرکت کرده اي که امام حسين علیه السلام مي گويد سنت را از بين برده اند.

خدايا! توفيق عمل به وظيفه به همه ما عنايت بفرما.

______________________________________

[1]. بحارالانوار، ج 44، ص 283؛ الاقبال، ص 544؛ الامالي للصدوق، ص 128.

[2]. بحارالانوار، ج 44، ص 255.

[3]. بحارالانوار، ج 44، ص 255؛ وقعه صفين، ص 140.

[4]. الکافي، ج 1، ص 420.

[5]. شوري، 23.

[6]. بحارالانوار، ج 44، ص 338.

نامه امام حسين عليه السلام به حبيب بن مظاهر

من حسين بن علي الي الرجل الفقيه لا تَبخل علينا بنفسک يُجازيک رسول الله يوم القيامه[1]

مقدمه

بحث ما در رابطه با نامه هاي حضرت امام حسين عليه السلام به افراد و اصحاب و ياران مختلف بود، يکي از نامه هايي که امام حسين نوشته است و در آثار متأخرين آمده، نامه اي است که به حبيب بن مظاهر مرقوم فرموده اند. مي دانيد که حبيب بن مظاهر از اصحاب پيغمبر گرامي اسلام است و اين شخصيت، کسي است که پيغمبر و اهل بيت را خيلي دوست داشت و علاقه مند به اهل بيت بود. حبيب بن مظاهر در کوفه بوده است. من امروز اين نامه را مورد بحث قرار مي دهم، البته نامة کوتاهي است.

متن نامه امام حسين به حبيب بن مظاهر

در اين نامه حضرت نوشته است: «من حسين بن علي اِلي الرَجلِ الفقيه»؛ اين نامه ايي از حسين بن علي است به يک انسان فهميده. امام حسين حبيب را فقيه؛ يعني فهميده خطاب کرده است، البته کلمة فقيه در آن زمان به معناي امروزي اش نبود، به معني دانا و فهميم بود. اين نامه از حسين است به يک انسان فهيم و دانا. جناب حبيب! اين نامه را من به تو مي نويسم: «لا تَبخل علينا بِنفسک»؛ حبيب از جانت بر ما دريغ نکن و ما را ياري کن، «يجازيک رسول الله يوم القيامه»؛ من حسين قول مي دهم جدم، رسول خدا جواب اين حرکت و جواب اين ياريت را بدهد و جزايت را از پيغمبر بگيري. نامه همين است، گفت در خانه اگر کس است يک حرف بس است. همين نامه حبيب را آتش زد، همين نامه حبيب را هوايي کرد. همين نامة امام حسين را دريافت کرد- نوشته اند ظاهراً بعد از شهادت مسلم بن عقيل هم بوده- که حضرت فقط نوشته: حبيب ما را ياري کن، جدم رسول الله جزايت را مي دهد. مسلم بن عوسجه را از کوفه برداشت و آمدند به کربلا و خودشان را به امام حسين رساندند.

خوشحالي زينب از آمدن حبيب به کربلا

ظاهراً در همين ايام محرم، نزديک عاشورا هم بوده است که زينب کبري سلام الله عليها  مي گويد من نگاه مي کردم مي ديدم لشگر دشمن دائم در حال زياد شدن است، اما کسي نمي آيد به برادر من بپيوندد. ما کم هم مي شديم، بعضي ها مي رفتند، اما کسي نمي آمد. لشکر امام حسين در اقليت بودند، متأسفانه گاهي وضعيت حق اين گونه است، باطل چون زرق و برق دارد و دنيا را در پي دارد بيشتر به آن گرايش مي يابند. زينب سلام الله عليها  مي گويد يک وقت ديديم که از دور يک سياهي دارد مي آيد، دو نفر در حال حرکت اند. از برادرم امام حسين پرسيدم که اين ها که هستند؟ امام فرمود: اين ها هم سپاهيان من هستند، اين حبيب بن مظاهر است و اين هم مسلم بن عوسجه. زينب کبري از اين که حبيب آمده خيلي خوشحال شد، عرضه داشت سلام مرا به حبيب برسان. امام حسين به استقبال اين دو آمد. وقتي اين ها وارد شدند امام به حبيب فرمود: خواهرم زينب به شما سلام رسانده. مي گويند حبيب بن مظاهر به حدي منقلب شد که خاک ها را بر مي داشت و روي سر و صورت خودش مي ريخت، گفت من که هستم که زينب به من سلام برساند، زينب به ياد من بوده. از اين کلام اباعبدالله عليه السلام ، خيلي خوشحال شد.

وصف حبيب در شب عاشورا

حبيب بن مظاهر کسي است که نافع بن هلال مي گويد در شب عاشورا من و حبيب با عده اي از اصحاب جلوي خيمة حضرت زينب رفتيم، عرض کرديم: خانم، مطمئن باش ما حسين را تنها نمي گذاريم، تا ما هستيم نمي گذاريم ضربه‌اي و لطمه‌اي به فرزند زهرا وارد شود. عرض من اين است که حبيب جواب نامه را با عملش داد.

پاسخ منافقين به دعوت امام حسين عليه السلام

امام حسين براي خيلي ها نامه نوشت که اصلاً گوش نکردند؛ وقتي نامة امام به احنف بن قيس در بصره رسيد، نامه را اين چنين زيرنويس کرد: «فَاصْبِر إنّ وَعدَ اللهِ حَق»[2]؛ حسين، صبر کن، ان شاء الله کارها درست مي شود، و خودش نيامد. وقتي امام حسين شخصاً پيش عبيدالله حرّ جوفي رفت او نيامد. توفيق شامل هر کسي هم نمي شود. به يکي از افراد معروف گفتند: آقا، تو چرا در کربلا نبودي؟ – خيلي ها از اصحاب پيغمبر، از افراد مَعنون و با نام و نشان در قضية کربلا حضور نداشتند- گفت: اين ها انسان هاي ويژه اي بودند که اسامي آنها از قبل مشخص بود؛ يعني توفيق خاصي داشتند.

افراد کاروان امام حسين عليه السلام

اما در اين کاروان حسيني کساني هستند که تازه از راه رسيدند؛ مثل حر و زهير. کساني هم هستند که از ميان لشکر عمرسعد آمدند و پيوستند؛ مثل ابوالحُطوف و سعد. اين دو تا ظهر عاشورا هم در لشکر ابن زياد بودند و در آن لحظة آخر که امام حسين همة يارانش را از دست داد و فرياد «هل من ناصر»را زد، اين دو برادر از لشکر ابن زياد جدا شدند و به امام حسين پيوستند سابقة خيلي خوبي هم ندارند، اما بالاخره عوض شدند.

توفيق

امام در اين نامه به حبيب نوشته است: حبيب تو جانت را از ما دريغ نکن، جدم، رسول خدا پاسخ تو را خواهد داد و جزاي اين کارت را خواهد داد. به همين مناسبت امروز من بحثي را تحت عنوان توفيق مطرح کنم.

ببينيد که توفيق لطف و عنايت خداست. اين که انسان توفيق پيدا کند به زيارت برود، نماز اول وقت بخواند، مؤدب باشد لطف خداست. خيلي ها هستند وضع مالي شان خوب است، اما توفيق کمک به مردم را ندارند، توفيق زيارت ندارند. يا شخصي خيلي پول خرج مي کند، خيلي کار مي کند، اما آن قدر از عمرش استفاده نمي کند. يکي را هم مي بيني عمرش کوتاه ولي پربرکت است، کار و درآمدش هم زياد نيست، اما پنج بار به مکه رفته، ده بار به مشهد و زيارت هاي متعدد رفته است. يعني يک عوامل و زمينه هايي لازم است. اين که حضرت يوسف در اوج گناه گفت اگر خدا به من توفيق ندهد و خدا کمکم نکند من هم سقوط مي کنم، من هم ممکن است بلغزم؛ « لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ»[3] اگر خدا يک گوشة چشم و يک عنايتي کند و دست لطفي بر سر انسان بکشد، انسان سقوط نمي کند. انسان خيلي جاها حفظ مي شود. با بعضي ها دوست نمي شود. با بعضي ها ارتباط برقرار نمي کند. بعضي زمينه ها اصلاً برايش فراهم نمي شود. عزيزان، بياييد سعي کنيد اين توفيق را از خدا بگيريم و در زندگي مان آن را کسب کنيم.

راه هاي به دست آوردن توفيق

من راه هاي آن را براي شما عرض مي کنم، که چگونه مي شود به توفيق رسيد. امام صادق فرمود: «مَا کُلُّ مَنْ نَوَي شَياً قَدَرَ عَلَيْه»؛ اين گونه نيست که هر کس نيت کاري را کرد بتواند آن را انجام بدهد؛ «وَلا کُلّ من قَدَرَ عَلَي شَيءٍ وُفّقَ لَه».[4] اين گونه نيست که هر کس قدرت کاري را داشت بتواند انجام بدهد. يک وقت شخصي سالم است، پول هم دارد، همة امکانات را هم دارد، اما مي بينيد نمي تواند يک حج برود. خودش هم متوجه نيست، مي گويد سر و ته زندگي ام کلاف سر در گم است. اما يک نفر ديگر را هم مي بينيد با يک درآمد ساده، زندگي آرامي دارد. اين که مي بينيد برکت و عنايت در زندگي و عمر و کسب و کار بعضي افراد نيست و دائم با موانع مواجه هستند، يک عاملش اين است که توفيق نداشته و به خود واگذار شده اند.

دليل دعاي پيامبر جهت واگذار نشدن به حال خود

چرا پيغمبر سر به سجده مي گذاشت و گريه مي کرد و مي فرمود: «اللهمَّ لا تَکِلنِي إلي نَفسي طَرْفَه عَيْنٍ أبَداً»[5]؛ خدايا مرا به خودم وامگذار. چون اگر خدا انسان را به خودش واگذار کند و دست توفيقش را از سرش بردارد مثل ماشين ترمز بريدة در سرازيري مي شود که کسي نمي تواند آن را نگه دارد. ما اين قدر قدرت نداريم که بگوييم با عقلمان و با وجدانمان خود را حفظ مي کنيم، در اوج گناه و معصيت نه عقل کار مي کند، نه وجدان.

بيهودگي بيداري برخي از وجدانها

وجدان غالباً بعد از گناه بيدار مي شود. آن آقا وقتي بمب را در هيروشيما و ناکازاکي انداخت، وقتي سرگرد کِلوت انسان ها را کشت و سوزاند، وقتي دويست هزار انسان را در ژاپن با يک بمب و با فشار يک دکمه از بين برد بعد پشيمان شد، حالا ديگر نمي شود اين ها را زنده کرد، پشيماني فايده ندارد، بعد وجدانش آمد و او را مذمت کرد. وقتي زليخا يوسف را به زندان انداخت و آب ها از آسياب افتاد و به يوسف تهمت زده شد و زنداني شد، قرآن مي گويد که بعد رفت سراغ وجدانش، گفت: «الآن حَصحَصَ الحَقّ»[6] حالا حق را فهميدم، يوسف بي گناه بود، تقصير من بود. جبران بعضي از ضررها سخت است. هزينة بعضي از ضررها سنگين است. عمر سعد بعد از کربلا پشيمان شد، خولي پشيمان شد، عبيدالله حر جوفي پشيمان شد، اما حالا کيست که بيايد خون امام حسين را برگرداند. گاهي در مورد بعضي از اتفاقات و تصادفات انسان مي گويد اگر فلان کار را کرده بودم ماشينم تصادف نمي کرد که پنج نفر را از دست بدهم. بله اگر کرده بودي! ولي حالا ديگر پشيماني سودي ندارد. هزينه و جبران بعضي از پشيماني ها سنگين است. لذا توفيق مي خواهد که حبيب اين توفيق را داشت، مسلم بن عوسجه توفيق داشت، حرّ بن يزيد رياحي توفيق داشت. زمينه براي زهير هم فراهم شد، زهير عثماني مذهب است و نقل کرده اند که از ابتدا در خط امام حسين نبوده است.

توفيق والاي ادب

اتفاقاً در روز عاشورا کسي همين موضوع را مطرح کرد، گفت: زهير، تو با امام حسين نبودي، اين جا چه کار مي کني؟ او گفت: من نبودم، اما شجاعتش را هم دارم که بگويم من او را دعوت نکردم. در جنگ بدر نيز گاهي پدر در سپاه دشمن بود و پسر در سپاه اسلام.

از خدا خواهيم توفيق ادب                      بي ادب محروم شد از لطف رب

بي تنها نه خود را داشت بد                     بلکه آتش بر همه آفاق زد

اگر کسي توفيق مؤدب بودن مقابل پدر و مادر را نداشت، بالاخره پدر و مادر، ممکن است صبر و تحمل کنند، اما اين فرزند بي ادب عاقبت به خير نمي شود، و اولادش با او همين گونه برخورد مي کنند، در زندگي و کسب و کارش برکت پيدا نمي شود، در زندگي اش گره ايجاد مي شود. اين که انسان به پدر و مادر خدمت کند، احترام بزرگ تر را حفظ کند و در مجلس امام حسين شرکت کند، اين ها همه توفيق مي خواهد قرآن مي گويد: «وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَی مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَداً»[7]؛ اگر فضل و لطف و عنايت خدا نباشد، شما موفق نمي شويد. سئوال: ما از کجا توفيق پيدا کنيم؟ اين توفيقي که اميرمؤمنان دربارة آن مي فرمايد: «التّوفيق رأسُ السّعاده، التوفيق اوّلُ النّعمة»[8]؛ اولين نعمت در زندگي انسان توفيق است، اولين سعادت، نيز توفيق است. اين توفيق را از کجا مي توان پيدا کرد؟ من چند راه آن را براي شما بيان مي کنم.

  1. تفکر و انديشه

گفته اند يکي از راه هاي کسب توفيق، تفکر است. اميرمؤمنان مي فرمايد: «من تَفَکَرَ في آلاء اللهِ سبحانه وُفّقَ»[9]؛ اگر انسان در نعمت هاي خدا، در تاريخ و حوادث گذشته فکر کند، براي او توفيق حاصل مي شود. انديشه، توفيق مي آورد. مي دانيد چرا؟ پاسخ اين است: اگر انسان نشست و انديشه کرد که سليماني بود، قاروني بود، هاروني بود، موسي اي بود و همه رفتند اين در انسان تحول ايجاد مي کند. ببينيد تاريخ چقدر تغيير کرده! سليمان کجاست؟ قارون کجاست؟ کجا هستند آنهايي که دائم روي هم گذاشتند و جمع کردند؟

دست خالي بودن انسان هنگام مرگ

يک زماني به غسالخانة بهشت زهرا رفته بودم، در آنجا گاهي روزي دويست، سيصد جنازه مي شويند. جالب است که انسان بايستد و تماشا کند، وقتي جناره را مي شويند از پشت شيشه هم معلوم است. پنج تا اين طرف، پنج تا آن طرف، گاهي ده جنازه را همزمان مي شويند، بعد ده تاي بعدي، و همين طور ده تاي بعدي. غالباً سيصد تا سهمية شستشوي يک روز بهشت زهراست، با مقداري پايين تر يا بالاتر. وقتي انسان براي چند دقيقه مي ايستد و با خود مي انديشد که اين جوان چه شده، مي گويند مثلاً او کارمند بوده، سکته کرده. اين يکي کاسب بوده، تصادف کرده. اين دختر خانم فلان بيماري را داشته، و همين طور ……جنازه هايي که پشت سر هم بيرون مي آيند، يکي پس از ديگري نماز خوانده مي شوند و کفن مي شوند و هر کدام با يک ويژگي. اما وقتي نگاه مي کنيد مي بينيد در همة آنها يک وجه مشترک هست و آن اين است که همه دست خالي وارد قبر مي شوند. هيچ کس از مال چيزي با خود نمي برد، فقط کفن است که با خود مي برد. آن وقت انسان به تأمل واداشته مي شود.

راه زدودن زنگار از قلب

پيغمبر اکرم مي فرمايد: مردم «إنّ القُلُوبَ تَصدأ کَمَا يصدأُ الحَديدَ قيلَ يا رسول الله وَ ما جَلاؤهَا قَالَ قِراءهُ القُرآنِ وَذِکْرُ المَوتِ»[10]؛ اين قلب هاي شما مثل آهن زنگ مي زند – البته اگر پوک نشود خيلي خطر ندارد. گاهي آهن اين قدر از بين مي رود که وقتي مي خواهي چکش بزني له مي شود و مي پيچد. آهني که ديگر از بين رفته و سوراخ شده وقتي به هر جاي آن چکش مي زني ديگر فرو مي ريزد، اين مشکل است. لذا نگذاريد قلب اين گونه بشود. قرآن مي گويد بعضي از قلب ها «طَبَعَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ»[11] و«خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ»[12]؛ مثل آن آهني است که خورده شده، آن قدر قساوت گرفته که مثل سنگ شده است. اما قرآن دربارة بعضي از قلب ها مي گويد: «كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم»[13]؛ زنگ زده، اگر آهن محکم باشد، زنگي که روي آن نشسته خيلي خطر ندارد، مي شود با سمباده و با يک ضد زنگ آن را از بين برد. اگر قلب خيلي خراب نشده باشد، اگر گناه در روح خيلي رسوخ نکرده باشد، راحت مي شود آن را زدود، مي شود سمباده يا ضد زنگ زد- پيغمبر فرمود: گاهي قلب ها رنگ مي زند، جلوي زنگ زدنش را بگيريد. پرسيدند: يا رسول الله، چگونه؟ فرمود: ذکر معاد، و ياد قيامت، قلب را زنده مي کند. همين موعظه و نصيحت، همين جلسات قلب را زنده مي کند.

اهميت تلاوت قرآن

همة حرف ها را هم ممکن است همه ياد داشته باشند، اما چرا در قرآن بيش از سي مرتبه در يک سوره مي گويد: «فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان»،[14] اين آيه چقدر در سورة الرحمن تکرار شده؟ بيش از سي مرتبه «فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَان».در سورة شعرا هشت مرتبه در جاهاي مختلف آمده: «إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً وَمَا كَانَ أَكْثَرُهُم مُّؤْمِنِين»،[15] مردم! در اين قصه ها براي شما علامت و نشانه است، به اين ها توجه کنيد. پيغمبر فرمود اگر مي خواهي قلب زنگ نزند، ذکر مرگ، و قرائت قرآن براي آن مفيد است. اگر انسان روزي يک بار به آيات قرآن نگاه کند، هر چند دو آيه بخواند، قلبش نوراني مي شود. اگر ياد ندارد سورة قل هو الله را بخواند. اگر سواد ندارد، به قرآن نگاه کند. نظر به قرآن عبادت است؛«النَّظرُ الي القرآن بغيرِ قرائهٍ عباده».به آيات نگاه کن، همين که آيات را ببيني ثواب دارد. سورة قل هو الله را از روي قرآن بخوان، سورة حمد را از روي قرآن بخوان. قرآن را باز کن، بگذار اين قلب از کانال هاي مختلف نور بگيرد. وقتي از حفظ مي خواني زيان فقط کانال است، اما وقتي از رو مي خواني، و وقتي بلند هم مي خواني گوشت مي شنود، چشمت مي بيند، و زبانت هم مي گويد؛ سه کانال به قلبت نور مي رساند. بگذار از سه، چهار شبکه نورانيت بگيري.

پيامبر فرمود: «مَن قَرَأ عَشرَ آياتٍ فِي ليلَةٍ لَمْ يُکتَب مِنَ الغافِلِين»[16]؛ کسي که در روز ده آيه از قرآن بخواند ديگر غافل نيست. اين اثر دارد، اگر سراغ تفسير و ترجمه اش هم رفتي که ديگر نور علي نور است، «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ»[17]؛ عقل و فهمت هم مي شود چهارمين کانال؛ هم مي فهمي، هم مي بيني، هم مي شنوي و هم مي خواني، در اين حالت ديگر تأثير زيادي دارد. عزيزان! حبيب توفيق داشت که آمد کنار امام حسين، زهير توفيق داشت. اگر توفيق مي خواهيد، راه دارد و يک راهش تفکر است.

  1. نماز اول وقت

يک راه کسب توفيق هم نماز اول وقت است. اين نماز اول وقت مخصوصاً به صورت جماعت و مخصوصاً در صف اول باعث کسب توفيق است. ما گاهي ثواب را مجاني از دست مي دهيم. در حالي که مسجد کنار خانة ماست، در خانه نماز مي خوانيم. به مسجد برو، خود مسجد ثوابش را چند صد برابر مي کند، ولو اين که نماز تمام شده باشد. اگر به نماز جماعت رسيدي که چند هزار برابرش مي کند. اگر در صف اول ايستادي که مثل جهاد در راه خداست؛ امام کاظم فرمود:«إنّ الصّلَاه فِي الصّفّ الأوّل کَالجَهادِ فِي سَبيل الله عَزّوجلّ».[18] مثل يک جهاد است و ثواب نماز يک هزار برابر و يک صد برابر مي شود. اين خيلي است. ممکن است بگويي ما اين قدر به ثواب نياز نداريم. چه کسي مي گويد نياز نداريم؟! قرار است در آن جا (آخرت) جاودانه بماني. اميرمؤمنان مي فرمايد: «ان تَعبد الله بقدرِ حاجتک اليه»[19]؛ مگر چقدر به خدا نياز داري؟ شما آن جا خيلي به نور نياز داري، چرا کم کاري مي کني؟ تا نور هزار است، چرا سراغ نور پنجاه و صد مي روي؟!

يکي از دلايل اهميت نماز جماعت

مي گويند بوعلي سينا به ابوسعيد ابوالخير نوشت که چرا نماز جماعت اين قدر ثواب دارد؟! اباسعيد در پاسخ بوعلي نوشت که: جناب بوعلي، گاهي خانة انسان تاريک است، يک شمع يا يک چراغ روشن مي کند. حال اگر باد بوزد اين چراغ خاموش مي شود و ديگر نور نيست. يا اگر دزد بيايد اين چراغ را بردارد و ببرد، خانه تاريک مي شود. اما اگر در جايي که هزار يا دويست و يا صد تا چراغ و شمع روشن کنند، وقتي باد بوزد همه را خاموش نمي کند، يکي دو تا، پنج تا، در بين آنها روشن مي ماند. تاريکي محض نمي شود، و ا نسان راهش را پيدا مي کند. گفت شما وقتي به مسجد مي روي صد تا چراغ روشن است، اگر من آدم بدي هستم شايد کنار دستي من آدم خوبي باشد. يا شايد امام جماعت انسان متديني است، اهل نماز است، اهل تدين است. شايد اين آقايي که اينجا ايستاده عارف است.

در روايات داريم خداوند بعضي از اقوام را عذاب نمي کند و به آنها نظر لطف مي کند؛ چون در بين آنها متدينين وجود دارند. گاهي در يک محله دو نفر متدين هستند، آن محله مورد توجه قرار مي گيرد. وقتي در يک قبرستان يک متدين دفن مي شود ساير اموات در آن شب بهره مند مي شوند، اين تأثير عمل انسان است. در روايات داريم که خداوند عذاب را از بعضي ها به خاطر افراد خوبي که در بين آنها هستند دفع مي کند. پس اگر توفيق مي خواهيد؛ 1- تفکر و انديشه کنيد، 2- نماز اول وقت و نماز جماعت بخوانيد.

  1. احترام به والدين

احترام به پدر و مادر، عجيب توفيق انسان را زياد مي کند! و عجيب برکت مي دهد!

  1. صلة رحم

صلة رحم و ارتباط با فاميل توفيق مي آورد. شما به اول سورة نساء نگاه کنيد، آية اول سورة نساء عجيب است. خدا مي گويد از شما در قيامت از دو چيز سؤال مي کنند: 1- از خودم، 2- از ارحام.

خدا ارحام را کنار نام خودش آورده است. در آية اول سورة نساء مي گويد:«اتّقوا الله الّذي»؛بپرهيزيد، تقوا کنيد و خوف داشته باشيد، ادامة آيه اين گونه است: «تَسائَلون بِهِ و الأرحامَ»از شما سئوال مي شود در مورد بندگي خدا و در مورد ارحامتان.

مي گويند روزي اميرالمؤمنين در سخنانش فرمود: مردم از گناهاني که مرگ را جلو مي اندازد بپرهيزيد. شخصي گفت: آقا، مگر گناهي هم داريم که مرگ را جلو بياندازد؟ آقا فرمود:«نَعَمْ ؛ قَطيعَه الرَّحِمِ»[20]؛ قطع ارتباط با فاميل و با برادر عمر را کوتاه مي کند.

حقوق برادر از نگاه امام سجاد عليه السلام

اما سجاد در «تحف العقول» آن رسالة حقوق که خيلي معروف است، فرمود: حق برادرت اين است که بداني برادرت به منزلة چهار چيز است براي تو:«أما حقّ أخيکَ فَتَعْلَمُ أنّهُ يَدُکَ الّتي تَبسُطُها»؛ برادر، دست توست، «وَظَهَرک الذَي تلجأ إليه»؛پشتوانة توست، و «وعِزّکَ الّذي تَعْتَمِدُ عَلَيْه»؛ عزت است براي تو، «وَقُوّتُکَ الّتي تَصولة بِها»[21]؛ و نيروي توست. ديده مي شود برادر با برادر يک سال است که با هم قهرند. در روايات است اگر قهرشان سه روز طول بکشد هر دو از مسلماني خارج هستند؛ «کَانَا خارجين من الإسلام».[22] مگر مي شود انسان در طول سال و ماه برادرش را نبيند؟! به او سر نزند و يا تلفن نزند! و يا پدر و مادرش را نبيند، و احوال فاميلش را نپرسد. اين ها روابط و ارزش هايي است که متأسفانه در بين ما با اين دنياي ماشيني و با اين شبکه هاي متعدد، به دليل بسياري از گرفتاري ها کمرنگ شده که نبايد اين گونه باشد.

خدا مي گويد اسم من «رحمان» است و صلة رحم و ارحام را از نام خودم مشتق کردم. لذا اگر کسي به ارحام خود رسيدگي کند گويا با خداي رحمان ارتباط برقرار کرده است. اين روايات ماست. اين آداب اجتماعي ماست. اگر کسي توفيق مي خواهد اين راه هايي را که بيان کردم؛ نماز اول وقت، صلة رحم، احترام به والدين، و انديشه و فکر در نعمت هاي خدا را مورد نظر قرار دهد، اين ها باعث جلب توفيق مي شود. اميرمؤمنان فرمود:«التوفيق من جذبات الرّب»[23]؛ توفيق آن کشش رحماني است. خدا مي کشد، ولو يک ذره، اگر يک ذره جاذبة الهي شامل حال انسان بشود بس است، تمام است.

خدايا به عظمت اهل بيت عصمت و طهارت، به همة ما توفيق عمل به دستورات نوراني اسلام و توفيق ارتباط با اهل بيت را عنايت فرما.

________________________________________

[1].معالي السبطين، ج 1، ص 228.

[2].تهذيب الأحکام، ج 3، ص 35؛ بحارالانوار، ج 44، ص 339؛ مثير الاحزان، ص 27.

[3]. يوسف، 24.

[4]. بحارالانوار، ج 5، ص 210؛ کشف الغمه، ج 2، ص 178؛ کنزالفوائد، ج 2، ص 33.

[5]. الکافي، ج 2، ص 524.

[6]. يوسف، 51.

[7]. نور: 21.

[8].غررالحکم، ح 3992 و 3990.

[9].غررالحکم، ح 535.

[10]. مستدرک، ج 2، ص 104؛ شرح نهج البلاغه، ج 10، ص 23، عوالي اليالي، ج 1، ص 279.

[11]. نحل: 108.

[12]. بقره: 7.

[13]. مطففين: 14.

[14]. رحمن: 13.

[15]. شعراء: 8.

[16]. من قرأ عشر آيات في ليله لم يکتب من الغافلين و من قرأ خمسين آيه کتب من الذاکرين و من قرأ مائه آية کتب من القانتين و من قرأ مائتي آيه کتب من الخاشعين و من قرأ ثلاث مائه آيه کتب من الفائزين و من قرأ خمسمائه آيه کتب من المجتهدين و من قرأ ألف آيه کتب له قنطار من تبر القنطار خمسه عشر ألف مثقال من ذهب و المثقال أربعه و عشرون قيراطا أصغرها مثل جبل احد و أکبرها ما بين السماء إلي الأرض. (الکافي، ج 2، ص 612؛ وسائل الشيعه، ج 6، ص 201؛ بحارالانوار، ج 89، ص 196).

[17]. محمد، 24.

[18]. من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 385؛ وسائل الشيعه، ج 8، ص 308.

[19]. سُئِلَ أميرالمؤمنين علیه السلام عن العلم فقال علیه السلام: أربع کلمات أن تعبد الله بقدر حاجتک إليه و أن تعصيه بقدر صبرک علي النار و أن تعمل لدنياک بقدر عمرک فيها و أن تعمل لآخرتک بقدر بقائک فيها. (مجموعه ورام، ج 2، ص 37).

[20]. قال أميرالمؤمنين علیه السلام في خُطبه أعوذُ باللهِ مَن الذّنوب التّي تُعجّلُ الفَناء فَقَام إليه عَبد الله بن الکَوّاء اليَشکريُّ فقال يا أميرالمؤمنين أو تَکونُ ذُنُوبٌ تُعجِّلُ الفَناء فقال نعم وَيلَکَ قطيعَه الرّحِمِ إنّ أهلَ البيتِ لَيَجتَمِعونَ و يَتَواسَونَ وَ هُمْ فَجَرَه فَيَرزُقُهم الله وإن أهل البيت ليتفرّقون و يقطع بعضهم بعضاً فَيَرحِمُهُم الله وَ هم أتقياء.

و قال النبي صلی الله علیه وآله وسلّم: خَمس إن أدْرَکتموها فَتَعوّذوا بالله منهن لم تظهَر الفاحشَه في قومٍ قَطّ حتّي يُعلِنوها إلا ظَهَرَ فِيهِم الطّعونُ و الأوْجاعُ التّي لَمْ تَکُن فِي أسلافِهِم الذين مَضَوا وَلَمْ ينقُضُوا المِکيالَ و الميزان إلا أخذوا بالسنين و شدّهِ المئونهِ و جَوْر السّلطانِ و لم يمنعوا الزّکاه إلا منعوا القَطَر من السّماء ولولا البهائِمُ لَم يُمطروا ولم يَنقُضوا عهد الله و عهد رسوله إلا سلّط الله عليهم عدوّهم فأخذوا بعض ما في أيديهم ولم يحکمُوا بِغَير ما أنزَلَ الله إلا جَعَلَ بأسهم بينَهُم (بحارالانوار، ج 70، ص 376؛ الدعوات، ص 61).

[21]. مستدرک، ج 11، ص 160؛ بحارالانوار، ج 71، ص 15؛ تحف العقول، ص 263.

[22]. أيّما مسلمين تهاجرا فَمَکَثا ثَلَاثاً لا يَصطَلِحان إلا کَانا خارجين من الاسلامِ وَلَم يَکن بينهما ولايه فأيهما سبق إلي کلامِ أخيه کانَ السّابق إلي الجنّه يومَ الحِسابِ. (الکافي، ج 2، ص 345، وسائل الشيعه، ج 12، ص 262؛ منيه المريد، ص 325).

[23]. غررالحکم، ح 3989.

نامه امام حسين عليه السلام به برادرش، محمد حنفيه(1)

هَذا مَا أوصي به الحسين بن علي بن أبي طالب إلي أخيه محمد المعروفِ بابن الحنفيه أنّ الحسين يشهدُ أن لا إله إلا اللهُ وَحده لا شريک لَه وَ أنّ محمداً عَبدوه و رسوله جاء بالحَقّ من عند الحقّ و أنّ الجنّه و النّار حقّ و أن الساعه آتيه لا ريب فيها و أن الله يبعثُ من في القبور و أني لم أخرج أشراً ولا بطراً ولا مفسداً ولا ظالماً و إنما خرجت لطلب الأصلاح في أمة جدّي صلی الله عليه و آله  أريد أن آمُرَ بالمعروفِ و أنهَي عَنِ المنکرِ و أسيرَ بسيره جدّي و أبي عليّ بن أبي طالب عليه السلام فمن قبِلني بقبول الحقّ فاللهُ أولي بالحقّ و هو خيرٌ الحاکمين و هذِهِ وصيّتي يا أخي إليکَ و ما توفِيقي إلا بالله عليهِ توکّلتُ و إليهِ أنيب. قال ثمّ طَوَي الحسين الکتابَ و خَتَمه بخاتَمِهِ و دَفَعه إلي أخيه محمدٍ ثمّ ودّعّه و خَرَجَ فِي جَوفِ اللّيلِ.[1]

مقدمه

بحث ما اين روزها در اين مجلس نوراني در ارتباط با نامه هاي اباعبدالله عليه السلام  و مکتوبات آن حضرت به افراد و گروه هاي مختلف بود، امروز فرازي از نامة امام حسين را به برادرشان، محمد حنفيه که تحت عنوان وصيت نامة امام نيز از آن نام برده مي شود، به عرض شما مي رسانم.

علت عمده قيام امام حسين عليه السلام

امام در بخشي از اين نامه به برادرشان مي فرمايند و مي نويسند: «إنّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ فِي أمّه جدّي أريدُ أنْ آمر بالمَعروف و أنهي عَنِ المنکَر».[2]دو مطلب عمده در اين فراز هست؛ يکي اين که مي فرمايد من براي اصلاح و از بين بردن آن خلاف ها و بدعت ها و تخريب هايي که در امت رسول گرامي اسلام و در دين پيغمبر ايجاده شده آمده ام و تا جلوي اينها را بگيرم و دين را اصلاح کنم، و دوم آمده ام تا امر به معروف و نهي از منکر در جامعه اقامه شود.

اهميت امر به معروف و نهي از منکر

ملاحظه بفرماييد راجع به بحث امر به معروف و نهي از منکر و اصلاحات خيلي حرفها زده شده است، من نمي خواهم آن ها را تکرار کنم؛ اما مي خواهم دو سه نکته را عرض کنم تا شايد مقداري اين بحث را کاربردي و امروزي تر کند. مي دانيد يکي از وظايف انبياء اصلاحات بود، اصلاح يعني جايي را که خراب شده درستش کني. يک اشکالي که پيش آمده آن را رفع کني. اگر يک ماشين را پيش مکانيک بردي، گفتي صدا مي کند آن را اصلاح کن؛ يعني صدا را رفع کن. اگر براي ساختمان، بنا آوردي گفتي اين نم داده، ستونش در حال ريزش است اصلاحش کن. نمي آيد در اصلاح آن چهار عيب ديگر هم در آن ايجاد کند، بلکه سعي مي کند آن عيب را رفع کند.

سوء استفاده منافقين از واژه اصلاحات

قرآن کريم مي فرمايد حضرت شعيب مي گفت: «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ»[3]؛ من آمده ام جامعه را اصلاح کنم. قرآن کريم مي فرمايد اين شعار؛ يعني اصلاح جامعه، شعار انبياء بوده، و اين حرکت حرکت انبياء بوده، و پيغمبر گرامي اسلام که در رأس همة اصلاح گرها بود، آمد و شرک را از بين برد، اصلاح کرد و به جاي آن خدا را گذاشت. گفت خداپرستي داشته باشيد، بت پرستي، ربا، شراب خواري، زنده به گور کردن دخترها، اين خلاف هايي که در جامعة عرب بود، خرافات و بدعت ها، اين ها را کنار زد و گفت بيايد «قُولُوا لا إله إلّا اللهُ تُفْلِحوا». اين اصلاح پيغمبر بود. اما عجيب است قرآن مي گويد منافق هايي که پيغمبر را اذيت مي کردند و سنگ جلوي پاي پيغمبر قرار مي دادند و نمي گذاشتند پيغمبر کارش را انجام بدهد، وقتي به اين منافق ها مي گفتند شما چه کار مي کنيد؟ مي گفتند ما هم اصلاح مي کنيم، ما آمده ايم جامعه را درست کنيم. قرآن مي گويد اين ها هم شعار پيغمبران را مي دادند؛«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون»[4]؛ وقتي به منافقان مي گوييم فساد نکنيد، پيغمبر را آزار ندهيد، مسلمان ها را اذيت نکنيد، مي گويند، يک اصلاح گر پيغمبر است، و يک اصلاح گر ما هستيم. هر دو که نمي شود، بالاخره حق با يک بخش است، هم شما و هم رسول گرامي اسلام مي گويد براي اصلاح آمده ايم. آن وقت انسان نگاه مي کند مي بيند اين يک شعار زيبا و قشنگي است.

اميرالمؤمنين مي گويد: «کَلِمَه حَقٍّ»[5]، حرف حقي است، به هر کسي بگويي که مي خواهم خانه ات را اصلاح کنم، ماشينت را اصلاح کنم، مي خواهم زندگي ات اصلاح شود، اصلاح خيلي خوب است، پيامبر فرمود اگر شما بتواني بين دو نفر را اصلاح کني و در حالي که با هم قهرند صلحشان بدهي، ثواب آن از يک عمر نماز و روزه بيشتر است.[6]

معناي حقيقي اصلاحات

اما اگر من آمدم سخن چيني کردم، غيبت کردم، رابطة شما را با همسايه، همسر و بچه ات به هم ريختم آيا به اين اصلاح مي گويند؟ اين تخريب است. اگر آمدم کاري کردم شما بدبين شدي، قهر کردي، در دلت کينه پيدا شد، اين که اصلاح نيست. «إصلاحَ بين الناس»[7] که قرآن مي گويد؛ يعني اين که کينه کم شود، قهر کم شود، اختلاف کم شود، دروغ کم شود، هر کسي اين کارها را کرد به اين مي گويند اصلاح. مقام معظم رهبري (زيد عزه) فرمود: اگر کسي آمد فساد، فقر، تبعيض، بيکاري و اين ها را ريشه کن کرد، اين اصلاح است، همه دستش را مي بوسند و او را دعا مي کنند. اگر انسان ببيند در جامعه تبعيض نيست، فاصله اي طبقاتي کم است، فقر، پارتي بازي و رشوه و ربا نباشد، اين ها همه اصلاح است، و همه هم خوششان مي آيد و تأييد مي کنند. اصلاحي که امام حسين مي گويد: «أنّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الأصلاح»[8]؛ من آمده ام که جامعه را اصلاح کنم، منظور اين است که من آمده ام جلوي بي عدالتي، ظلم، ستم، خلاف و مال حرام را بگيرم.

دليل عدم توجه دشمن به سخنان امام حسين عليه السلام

امام در روز عاشورا فرمود: شکم هاي شما با لقمه هاي حرام پر شده که حرف مرا گوش نمي دهيد. بعد فرمود: شما معاد و قيامت را فراموش کرده ايد که حرف مرا گوش نمي دهيد،«اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ»[9]؛ شيطان بر شما حاکم شده و ياد خدا را از دل هايتان برده. لذا عمر سعد هم مي گفت ما براي خدا داريم حسين را مي کشيم. صبح عاشورا وقتي خواست لشکرش را آماده کند، گفت: «يا خيلَ الله»؛ اي لشکر خدا، آماده شويد، ثواب در انتظارتان است، بهشت در انتظارتان است. او هم مي گفت بهشت. چون نفاق در بستر جامعة ديني شکل مي گيرد و در جامعة ديني وارد مي شود. در جامعة کفر که نفاق نيست.

ترس اهل بيت از نفاق و منافق

اميرالمؤمنين در نامة 27 نهج البلاغه مي فرمايد: پيغمبر خدا به من فرمود: «إني لا أخافُ عَلي أمّتي مؤمناً ولا مُشرَکاً أما المؤمن فَيَمّنَعُهُ الله بأيمانِهِ وَأمّا المُشرِکُ فَيَقمَعُهُ اللهُ بِشِرکِهِ»؛ من نه از آيندة مردم مؤمن مي ترسم نه از آيندة مردم مشرک؛ از آيندة مؤمن ترس ندارم چون که از خدا مي ترسد، مشرک هم به خاطر شرکش از پاي در مي آيد و حسابش روشن است. او آن طرف جوي ايستاده، شما هم اين طرف، او در مقابل شماست، معلوم است. آمريکا مي گويد مذهب من اين است و اسرائيل مي گويد مذهب من چنين است. دشمن کافر کمونيست از ابتدا روي اصل ولايت فقيه خط مي کشد و مي گويد من آن را اصلاً قبول ندارم و از ابتدا با من بحث نکنيد. اين جا روشن است مي گويد اصلاً قبول ندارم.

«وَلَکنّي أخافُ عَلَيکُم کُلَّ مُنافِق»[10]؛ پيغمبر فرمود: علي جان، آن چيزي که من از آن بر شما و مؤمنين مي ترسم، منافق است؛ چون او مي گويد من مؤمنم، نه مشرک و نه کافر. يزيد هم قرآن مي خواند، وقتي سر امام حسين را به مجلس او آوردند و اهل بيت را وارد کردند، از يک طرف چوب خيزران در دستش است و به لب و دندان اباعبدالله جسارت مي کند، از طرف ديگر اين آيه را مي خواند:

«قُلِ اللّهمَّ مالِکَ المُلک تؤتي المُلک من تَشاء و تَنزعُ المُلک ممّن تشاء و تُعزّ مَن تَشاء و تُذلّ من تَشاء»[11]؛ مي گفت خدا ما را عزيز کرد، خدا به ما قدرت داد، او هم به گردن خدا مي اندازد. ابن زياد نيز در مجلس به حضرت زينب و اهل بيت رو کرد و گفت: خدا به ما اين قدرت را داد. امام حسين هم که شهيد شد يک مرتبه صداي الله اکبر دشمن بلند شد. به همين دليل است که من عرض مي کنم اصلاح خيلي مهم است .

دليل تأکيد قرآن بر امر به معروف و نظارت اجتماعي

ابتدا انسان بايد از خود و خانواده اش شروع کند، «قُوا أنْفُسَکُمْ و أهْليکُم»[12]، از همسايه، همشهري و از فاميل. اگر من هزار بار خوب حرف بزنم تا وقتي عملم با آن منطبق نباشد کسي گوش نمي کند، وقتي بين سخن و عملکردم تعارض باشد کسي توجه نمي کند، لذا قرآن کريم و روايات تأکيد فراواني بر اصلاح و امر به معروف دارند، وهمچنين بر نظارت اجتماعي و بر بي تفاوت نبودن نيز تأکيد دارند. مي دانيد بي تفاوت نبودن در مقابل چه؟ اول در مقابل خودت، بچه، همسر و همسايه. اين همان اصل نظارت است که رسول خدا دربارة آن فرمود:«مَنْ أمر بالمعروفِ وَنَهَي عَنِ المُنْکَرِ فَهُوَ خَليفَهُ الله فِي الأرْضِ وَ خَليفَه رَسُولِه»[13]؛ اگر کسي امر به معروف را رعايت کند و اصلاحات را در جامعه درست عمل کند، خليفة خداست، خليفة پيغمبر و اميرالمؤمنين و جانشين آنهاست.

نشانه هاي فرد اصلاح گر

در اينجا براي اين که من مقداري کاربردي تر بحث کرده باشم، سه چهار نکته را خدمت شما عرض مي کنم که اين ها کار اصلاح و امر به معروف را عملي مي کند، چون راجع به اين ها خيلي حرف زده شده، دربارة ثوابش، ارزشش و همه و همه مي دانيد؛ اما کمتر هم عمل شده، شرايط آن هم کمتر فراهم شده است. ببينيد اين روايت چقدر زيباست؛ امام صادق مي فرمايد: «إنّما يأمُرُ بالْمَعرُوفِ وَيَنهي عَنِ المنْکَرِ مَنْ کانَتْ فِيهِ ثَلاثُ خِصالٍ» کسي امر به معروف و نهي از منکر کند که سه ويژگي دارد:

  1. معروف شناسي

اين سه ويژگي چيست؟ «عالِمٌ بِما يَأمُرُ بِهِ تارِکٌ لِما يَنهي عَنْهُ»؛ بداند که درست چيست و غلط چيست. اشتباه چيست و صحيح چيست. چون ما خيلي افراد را داشتيم که مي آمدند امر به معروف کنند اما اصلاً نمي دانستند معروف چيست و منکر چيست. در کربلا علي ابن غرضه در سپاه امام حسين بود و برادرش، عمر ابن غرضه در سپاه عمر سعد. برادري که در سپاه عمر سعد بود آمد برادرش را که در سپاه امام حسين بود صدا زد و به او گفت: برادر، – العياذ بالله! چون تعبير اوست من عرض مي کنم- گمراه شده اي؟ به حسين پيوستي گمراه شده اي، بيا به ما بپيوند که راه هدايت است، راه درست است. ببينيد، او آمده و مي گويد راه امام حسين اشتباه است و راه ما درست است. برادرش گفت: عمر ابن غرضه! گمراه تويي، حسين سفينة نجات است، مصباح هدي است، حسين فرزند رسول خداست، من گمراه نيستم، گمراه تو هستي. اتفاقاً وقتي اين برادر، يعني علي بن غرضه شهيد شد، برادرش آمد مقابل امام حسين گفت: «يا حسين ضَلَلَتَ أخي»؛ شما برادر مرا گمراه کردي. ابا عبدالله فرمود: گمراه تو هستي، برادر تو نجات پيدا کرد، برادر تو اهل بهشت شد. ببينيد اين فرد اصلاً نمي داند معروف و منکر چيست؟ دارد امام حسين را – نعوذ بالله- مظهر منکر معرفي مي کند، او حقيقت را نمي داند.

عاقبت به خيري حضرت حر

حرّ بن يزيد رياحي، روز عاشورا پيش پسرش، علي ابن حر آمد، گفت: پسرم نصيحتي به تو مي کنم – اين حر فهميد و تشخيص داد- گفت: پسرم «يا بُنَيَّ کراماتُ الدّنيا زائلة و النّاس من الدنيا راحِلَة»؛پسرم همه، آخرش از اين دنيا مي روند، همة اين زرق و برق ها تمام مي شود و نمي ماند، «نَلحقُ بِالحسين لِأنّا نُفوزُ بالسّعاده، هذا کلام حرّ ابن يزيد رياحي»پسرم، بيا برويم به حسين بپيونديم تا سعادتمند شويم. چه شد؟ حرّ به کجا رسيد که امام حسين بالاي سرش آمد، خون از چهره اش پاک کرد و دستمال به سرش بست. آنجا رسيد که بعضي نوشته اند امام حسين بالاي سرش گريه کرد، دستور داد بعضي از اصحاب مرثيه خواندند و امام گريه کرد. اين حرّ، چه مقامي پيدا کرد! خودش را به کجا گره زد؟

پرهيز از لباس شهرت

پس فرمودند: اگر کسي مي خواهد امر به معروف و نهي از منکر کند، اولاً عالم باشد و بداند. ما افرادي را داشته ايم که مي آمدند ائمه را امر به معروف مي کردند و به حجت خدا ايراد مي گرفتند. سفيان ثوري از متصوفه اي است که زمان امام صادق بود و در خط امام صادق هم نبود. يک وقت امام صادق در جواني اش لباس سفيد زيبايي پوشيده بود، تازه ازدواج کرده بود، سفيان ثوري به امام رسيد و گفت: يابن رسول الله! از شما بعيد است، جد شما اميرالمؤمنين لباس وصله دار مي پوشيد، شما چرا از اين ها مي پوشيد؟ او تشخيص نمي دهد که زمان علي فرق مي کرد؛ در زمان علي، فقر بر اغلب مردم جامعه حاکم بود، اما زمان امام صادق اين گونه نيست، وضع جامعه در حد متوسط بالاست، مردم غالباً لباس وصله دار نمي پوشند حال او آمده به امام تذکر مي دهد. امام فرمود: سفيان اگر من امروز لباس وصله دار بپوشم، لباس شهرت مي شود، همه به هم نشانم مي دهند. زمان من فرق مي کند. خوب ببينيد اين فرد نمي داند و تشخيص نمي دهد منکر چيست و معروف چيست؟

تفاوت ابهت با تکبر

امام حسن مجتبي لباس زيبا و منظم نظامي پوشيده بود و سوار بر اسب بود، – اينها ابهتي داشتند، ابهت غير از تکبر است، يک وقت ممکن است آقايي وارد مجلس شود بي اختيار همة مجلس بلند شوند. آن آقا دلش نمي خواهد، ولي اين قدر عظمت و ابهت دارد که خود مردم بلند مي شوند. وقتي آن حضرت در کوچه مي آمد مردم ميخکوب مي شدند، مي ايستادند و محو جمالش مي شدند. شما الان وقتي به حرم امام حسين مي رويد، نگاهتان که به گنبد اباعبدالله مي افتد ميخکوب مي شويد. اين عظمت است، ابهت است- يک آدم کج سليقه آمد جلوي امام حسن گفت: يابن رسول الله، در شما تکبر است؛ «إنّ فيکَ کِبراً». امام فرمود: «کَلّا الْکِبرُ للهِ وَحْدَهُ وَلَکِنْ فِيّ عِزَّة قَالَ اللهُ تَعالي وَللهِ العِزّهُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمؤمِنين»[14]؛ اشتباه مي کني، اين عزت است، عزت خدادادي است، ولي تکبر خودپنداري است؛ عزت را خدا مي دهد، اما تکبر را آدم براي خودش مي تراشد. عزت اصل است، و تکبر قلابي است، عزت مبنايي است، و تکبر جعلي است.

عبادت کسب حلال

امام باقر داشت در باغ بيل مي زد و کشاورزي مي کرد، محمد ابن منکر آمد و گفت: يابن رسول الله، شما چرا کار مي کني؟ از شما بعيد است، شما بايد در مسجد باشي و نماز بخواني. آقا فرمود اگر همين الان بميرم در حال عبادت مردم. کار هم عبادت است، کسب حلال هم عبادت است. مگر عبادت منحصر در مسجد و نماز است؟[15]چقدر اين روايت زيباست! مي فرمايد اگر مي خواهي امر به معروف و نهي از منکر کني «عَالِمٌ بما يَأمُر»؛ اولاً بايد اطلاع داشته باشي.

  1. مطابقت سخن با عمل

فرمود: «عادِلٌ فِيما يأمُرُ عَادِلٌ فيما يَنْهي» در آن چه که به آن امر مي کني و نهي مي کني عدالت داشته باش؛ خودت رعايت کن، عامل هم باش. اگر ما مي خواهيم حرفمان اثر کند طبق فرمودة آيات و روايات بايد اهل عمل باشيم. خودمان براي صداقت الگو باشيم، آن وقت فرزند مادروغ نمي گويد؛ ولي وقتي مثلاً به بچه مي گوييم برو بگو بابا نيست، برو فلان کار اشتباه را انجام بده، او کار نادرست را خودش ياد مي گيرد. قرآن مي فرمايد: «لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُون»[16]؛ هر حرفي که اهل عملش نيستيد آن را نزنيد. اميرمؤمنان در نهج البلاغه مي فرمايد: مردم! من هر چه به شما امر کردم قبلش خودم انجام دادم و از هر چه منع کردم، خودم از آن پرهيز و دوري کردم.

  1. شيوه شناسي و تذکر دادن صحيح

فرمود:«رَفيقٌ فيمَا يَأمُرُ رَفيقٌ فيمَا يَنْهي»[17] گنه کار بيمار است، اين جواني که به طور مثال ارتباط او بر اساس ارتبا ط هاي شرعي نيست، اين جواني که حجابش را رعايت نمي کند، اين خانمي که مويش را بيرون گذاشته، و نمونه هاي فراواني که شما در جامعه از مظاهر عدم رعايت موازين شرعي مي بينيد اين فرد يا مي داند يا نمي داند، اگر نمي داند جاهل است، که بايد به او اطلاع بدهيم، اگر مي داند بيمار است. گاهي کسي مي داند بيمار است و دارو مصرف نمي کند. در هر حال رفيق بودن و همراه بودن با او مي تواند مشکلش را حل کند، نه سرزنش و ملامت و کوبيدن. اگر جوان نماز نمي خواند، و احترام شما را نگه نمي دارد بايد توجه داشت جوان در سني است که برخورد و تذکر مستقيم باعث ايجاد لجاجت در او مي شود. اميرمؤمنان به فرزندش امام حسن فرمود: «الأفراطُ في المَلامَه تَشِبّ نيرانَ اللّجاج»[18]؛ حسن جان! افراط در سرزنش باعث لجاجت مي شود. سرزنش اقتضاي سن او نيست. با رفتار و کردارت با رفيق شدن و همراه شدن با او و منطبق کردن خودت با او، مي تواني او را به سمت دين بکشاني، مي تواني او را به سوي دين دعوت کني. لذا در امر به معروف و نهي از منکر اين سه مورد بايد رعايت شود: 1- معروف شناسي؛ 2- عمل خود ما و أسوه بودن؛ 3- شيوه شناسي و رفاقت و تذکر دادن صحيح.

برخورد اجتماعي با گناه کار

البته گاهي برخوردهايي غير از اين هم لازم است، اگر شرايطي پيش آمد که طرف دارد تعصب و لجاجت به خرج مي دهد و نمي خواهد زير بار برود، اجتماع و جامعه مي تواند جلوي گناه را بگيرد. روي اين مطلب دقت کنيد. من مثالي ميزنم تا مطلب روشن شود. در جنگ تبوک، سه نفر به جنگ نيامدند، سه جواني که هيچ عذري هم نداشتند؛ کعب بن مالک و مراره بن ربيع و هلال بن اميه. دائم مي گفتند امروز مي آييم، فردا مي آييم، پيغمبر نزديک شصت سالش بود، اصحاب آن حضرت مثل ابوذر و ديگران، همه از مدينه به طرف تبوک راه افتادند، ششصد هفتصد کيلومتر راه بود، مي گويند از آن جنگ هاي سخت بود، بعضي ها در راه از گرسنگي و از سختي مردند و تلف شدند. عبدالله ذوالبجادين از آنهايي است که در مسير تبوک مرد. با اين جنگ سخت، افراد راحت طلبي بودند که در مدينه نشستند و پيغمبر را ياري نکردند و تماشاگر صحنه شدند.

پيغمبر خدا که از تبوک برگشت فرمود کسي حق ندارد با اين سه نفر حرف بزند. گفت و گو و صحبت کردن با آنها را تحريم کرد. بدترين چيز هم اين است که انسان از نظر افکار عمومي کوبيده شود و افکار عمومي چيزي را نپسندد. اين سه نفر ديدند به هر که سلام مي کنند، با هر که حرف مي زنند و هرسؤالي که مي کنند، کسي جواب نمي دهد، حتي زنانشان هم با آنها حرف نمي زدند. با اين که مي دانيد همسر در اختيار شوهرش است و بايد به حرف او گوش کند ولي «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»[19]؛ پيغمبر ولايتش بر مؤمنين از خودشان هم بيشتر است. اين سه نفر در يک بايکوت و تحريم اجتماعي واقع شدند، گفتند حالا که هيچ کس با ما حرف نمي زند، خودمان هم با خودمان حرف نزنيم، خودشان هم با خودشان قهر کردند. اين آيه نازل شد:«وَعَلَى الثَّلاَثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُواْ حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ»[20]؛ قرآن مي گويد زمين با اين عظمت و بزرگي اش براي اين ها تنگ شد. ديده ايد وقتي يک آدم غريب وارد يک شهر بزرگ مي شود احساس مي کند محيط برايش تنگ است، شهر بزرگ است اما او غريب است. اما وقتي به يک روستاي کوچک که او را مي شناسد وارد مي شود مي گويد دلم باز شد! اينجا محلة خودم است، همه با من آشنا هستند. اگر کسي در جامعه ايي احساس غربت کرد در آن جامعه محيط براي او تنگ مي شود. اين اعتصاب و اين تحريم ادامه پيدا کرد تا اين که آنها پشيمان شدند و توبه کردند. آيه نازل شد و توبة آنها قبول شد و خدا از گناه آنها درگذشت.[21]

اين داستان براي ما درس دارد، اگر کاسب، رانندة تاکسي، رانندة اتوبوس، معلم، استاد، اين خانم بدحجاب را بيشتر از خانم باحجاب تحويل نگيرد؛ او را زودتر سوار نکند، زودتر به دست او جنس ندهد، زودتر کارش را راه نيندازد، او تشويق نمي شود؛ وقتي مي بيند هر چه بدحجاب تر بيرون مي آيد بيشتر تحويلش مي گيرند، کارش در اداره زودتر راه مي افتد. زودتر تاکسي جلوي پايش ترمز مي کند. تشويق مي شود، گنه کار که تشويق شد گناه سريان پيدا مي کند. وقتي گنه کار تشويق شد گناه تعميم پيدا مي کند. اگر بچه اي در خانه احساس کرد وقتي نماز را نمي خواند پدرش خيلي او را تحويل نمي گيرد، اگر دو سه روز به تعبير خودمان کم محلي ببيند متوجه مي شود. اين يکي از شيوه هاي امر به معروف و نهي از منکر است. به هر حال افکار عمومي مي توانند روي ريشه کن شدن منکر در جامعه تأثير گذار باشند.

خلاصه مطالب پيرامون اصلاحات

خلاصة عرايضم اين شد: يکي از اهداف امام حسين در نامه اي که به برادرش، محمد حنفيه نوشته اصلاحات است؛ «أنّما خَرَجَت لِطَلَبِ الاصلاح»[22] اصلاحات هم شعار قشنگي است، اصلاً حرف زيبايي است، حرف حقي است که در متن قرآن هم هست؛ «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ».[23] فقط اشکالش اين است که- البته اين اشکال اصلاحات نيست، اشکال آن کساني است که خودشان را منطبق نمي کنند. – قرآن مي گويد: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون»[24]؛ منافق هم مي گويد من اصلاح گر هستم، يزيد هم مي گفت من مي خواهم جامعه را اصلاح کنم، حسين ابن علي با ما بيعت نکرده؛ بر حاکم زمانش خروج کرده، مي خواهيم او را حذف کنيم تا جامعه حفظ شود. چون اين اشعار و اين سخن يک شمشير دو لبه است، لبة حق دارد و لبة باطل، مؤمن بايد حواسش جمع باشد و گول لبة باطلش را نخورد.

همه چيز در دين تعريف شده است، اگر کسي گفت به نماز اول وقت اهميت بدهيد، حرف او در راه اصلاح است. اگر گفت حريم عفاف و حجاب را رعايت کنيد، اين در راه اصلاح است. اگر گفت جلوي ارتباطات نامشروع را بگيريد، اين حرفش در راستاي اصلاح است. اگر گفت ربا، رشوه، لقمة حرام، تبعيض، فساد، ظلم، بي کاري، و خلاف در جامعه نبايد باشد، اين اصلاح است. خيلي روشن است اگر به يک بچه هم بگويي معناي اين که مي گويند مشق هايت را درست بنويس و خطايت را اصلاح کن، يعني چه؟ مي گويد يعني بهتر بنويسيم و تميزتر بنويسم. به يک مکانيک، به يک بنا و به هر کسي با هر شغلي که دارد بگويي خطايت رااصلاح کن، معنايش را مي فهمد. يعني خرابي را از بين ببري و به جاي آن بناي نو قرار بدهي، نه اين که بناي نو را خراب کني و بر زمين بريزي. نه اينکه استوانه ها را تخريب کني، اين که اصلاح نمي شود.

تئوري امام در طراحي انقلاب

تئوري اين  نظام بر اساس نظرية ولايت فقيه است، اصلاً امام با اين تئوري به صحنه آمد و از مردم براي نظام رأي گرفت، حالا اگر من بنيان اين تئوري را سست کردم اين خلاف اصلاح است. حداقل خلاف نظر بنيانگذاري هست که بر اساس همين تئوري از مردم رأي تأييد گرفته، حداقلش اين است. اين وصيت نامة امام ارکان اصلاح است و نصايحش به مجلس، دولت، رئيس جمهور، آموزش و پرورش، وزارتخانه ها و به ارگان هاي مختلف روشن است، – يک منشور است که انسان مقابلش قرار مي دهد- آنچه با آن منطبق هست مي شود اصلاحات داخل نظام. «إنّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فِي أمّه جَدّي».[25]

روضة حر بن يزيد رياحي

دو سه جمله هم عرض ارادت و مصيبت از عزيزان و اصحاب و ياران اباعبدالله داشته باشيم. نام حرّ ابن يزيد رياحي آمد، حر يک اصلاح گر بود، که اول خودش را اصلاح کرد. اصلاح گر ابتدا بايد از خودش شروع کند، اگر صد عيب در خود من باشد، نمي توانم جلوي عيب شما را بگيرم. اصلاح گر اول بايد «قوا أنفُسَکُمْ»[26]؛ از خودش شروع کند. حر احساس کرد اين صحنه صحنة حق و باطل است، فهميد صحنه صحنة بهشت و جهنم است، لذا با کمال شجاعت- مي لرزيد! مي لرزيد اما از چه؟ از اين که با امام حسين بجنگد. اين لرزش عين شجاعت است، آن کسي که در مقام گناه بدنش لرزه برمي دارد و صحنة گناه را ترک مي کند اين شجاعت است، ترس نيست. اگر نترسيد اين بي باکي و بي مبالاتي است- آمد مقابل اباعبدالله سرش را پايين انداخت و گفت: «هل لي من لدنک التوبه»؟ پسر زهرا، من در اين بيابان اولين کسي بودم که راه را بر تو بستم، اما پشيمان شدم آيا توبه من پذيرفته است؟[27] جوان هاي عزيز! داستان حر، براي شما الگوست. برادران و خواهران، داستان حر مي گويد اسلام بن بست ندارد. داستان حر مي گويد هر کجا هستي امکان بازگشت هست. سير صعودي براي انسان در همه جا ممکن است. در اسلام بن بست و نهايتي که در آن يأس باشد نيست. اباعبدالله توبه اش را پذيرفت، لذا اجازه گرفت و به طرف ميدان آمد، خودش را معرفي کرد، صدا زد: اي مردم کوفه! اميدوارم ابرهاي رحمت خدا از شما باز داشته شود. من که دعوت نکردم، اما شما حسين را دعوت کرديد و اين گونه با او مبارزه کرديد، «السّلام عليک يا رحمه الله الواسعه و يا باب نجاه الأمه. سفينه النجاه و قره عين النبي المصطفي يا مظلوم يا اباعبدالله».

مهر تو را به عالم امکان نمي دهم                        اين گنج پربهاست من ارزان نمي دهم

اي خاک کربلا تو مهر نماز من                           اين مهر را به ملک سليمان نمي دهم

خوشا جاني که جانانش حسين است                  خوش آن دفتر که عوانش حسين است

خوش به حال آن نوکري که اربابش اباعبدالله است، خوش به حال آن غلامي که آقايش حسين است. اگر ارباب حسين باشد نوکري اش افتخار دارد. حر به کجا رسيد؟! يک وقت چشم هايش را باز کرد ديد سرش در دامن حسين است و او دارد خون را از چشمانش پاک مي کند، خون را از صورتش پاک مي کند. حر تو به چه مقامي رسيدي؟! چه توفيقي پيدا کردي؟! بارک الله! حسين بالاي سرت آمد، برايت مرثيه خوانده شد و در حالي که سر بر دامن حسين داشتي جان دادي.[28] اما دل ها بسوزد براي آن آقايي که خودش سرش را روي خاک کربلا گذاشت و جان داد؛«وَضَعَ خَّدهُ عَلَي التّراب».

________________________________________

[1]. بحارالانوار، ج 44، ص 329؛ الحياه با ترجمه احمد آرام، ج 2، ص 323.

[2]. بحارالانوار، ج 44، ص 329؛ الحياه با ترجمه احمد آرام، ج 2، ص 323.

[3]. هود، 88.

[4]. بقره: 11.

[5]. شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 307.

[6]. ألا أخبرکم بأفضل من درجه الصيام و الصدقه و الصلاه قالوا بلي يا رسول الله قال صلاح ذات البين و فساد ذات البين و هي الحالقه. (مجموعه ورام، ج 1، ص 39).

[7]. نساء: 114.

[8]. بحارالانوار، ج 44، ص 329.

[9]. مجادله: 19.

[10]. نهج البلاغه، ص 385.

[11].آل عمران: 26.

[12].تحريم: 6.

[13]. مستدرک، ج 12، ص 179.

[14]. بحارالانوار، ج 24، ص 325؛ تأويل الايات، ص 670.

[15]. احتجاج، ج 2، ص 151؛ زندگي چهارده معصوم، ص 372.

[16]. صف: 2.

[17]. أنما يأمر بالمعروف و ينهي عن المنکر من کانت فيه ثلاث خصال عالم بما يأمر به تارک لما ينهي عادل فيما يأمر عادل فيما ينهي رفيق فيما يأمر رفيق فيما ينهي (وسائل الشيعه، ج 16، ص 130).

[18]. بحارالانوار، ج 74، ص 232؛ تحف العقول، ص 82.

[19]. احزاب: 6.

[20]. توبه : 118.

[21]. مجمع البيان، سفينه البحار و تفسير ابوالفتوح رازي، به نقل از تفسير نمونه، ج 8، ص 169.

[22]. بحارالانوار، ج 44، ص 329.

[23]. هود: 88.

[24]. بقره: 11.

[25]. بحارالانوار، ج 44، ص 329.

[26]. تحريم، 6.

[27]. منتهي الامال، ص 484.

[28]. در کربلا چه گذشت، ص 232؛ سوگنامه آل محمد، ص 251؛ مقتل آية الله شوشتري، ص 113.