نامة امام حسين عليه السلام  به مردم کوفه

پيام امام حسين به مردم کوفه

 من الحسين بن علي إلي المَلإ من المؤمنين و المسلمين أمّا بَعد فإنَّ هَانئاً و سعيداً قدّما عليّ بِکُتبِکُمْ و کانا آخرَ من قَدِمَ عليّ مِن رُسُلِکم و قد فَهِمتُ کلَّ الَّذي اقْتَصَصْتُم وَذَکَرْتُمْ وَ مَقَالَهُ جُلِّکم أنّه لَيس عَلَينا إمام فأقبلْ لَعلّ الله أن يَجمَعنا بِکَ علي الحَقّ و الْهُدي و أنا باعِثٌُ إلَيکم أخي و ابْنَ عَمّي وَ ثِقَتي مِنْ أهْل بَيتي مُسلِم بنَ عَقيلٍ فإنْ کَتبَ إليَّ بِأنّه قد اجتمع رأيُ مَلَئِکم و ذَوي الحِجَي و الفَضل مِنکم عَلَي مِثل ما قدَّمَتْ بِهِ رُسُلُکُم و قرأتُ فِي کُتُبکم فإنّي أقدَمُ إلَيکم و شيکاً إن شاءَ الله فَلَعَمري ما الإمامُ إلا الحاکمُ بالکِتابِ القائِم بالقِسط الدّائنُ بدين الحَقّ الحابِس نَفسه علي ذَلِک لله و السَّلام.[1]

مقدمه

دومين روز محرم و دومين روز اين جلسة نوراني است، که به نام و ياد حضرت اباعبدالله الحسين عليه افضل التحيه و الثناء تشکيل شده است. قبلاً وعده کردم که در اين ايام دربارة نامه هاي امام حسين و مطالبي که امام حسين به افراد مختلف نوشته صحبت کنم، دربارة نامه به مردم بصره مطالبي را عرض کردم، اکنون دربارة نامه اي که امام حسين به مردم کوفه نوشته صحبت مي کنم. شما مي دانيد پس از آن که دعوت هاي زيادي از امام حسين به عمل آمد، آن حضرت مسلم بن عقيل را با نامه اي به کوفه فرستادند، امام حسين در اين نامه چهار مطلب را بيان کرد که در اين بخش به آن چهار مطلب مي پردازيم.

پيام امام حسين به مردم کوفه

اين قدر که براي ما روضة مسلم را مي خوانند و مي گويند او به کوفه رفت و در آنجا چنان اتفاقي افتاد، براي چه بود و مسلم بن عقيل چه چيزي براي مردم کوفه برده بود؟ همچنين پيام امام حسين عليه السلام براي مردم کوفه چه بود؟ شما مي دانيد در زمان بني اميه، معاويه و حاکمان زمان براي اين که به دين لطمه بزنند چهار کار مهم انجام دادند: 1- امامت ستيزي و ولايت ستيزي؛ اول سعي کردند امام و حجت خدا را کنار بزنند، که اين جريان از سقيفه شروع شد و در پي آن حق اميرالمؤمنين غصب شد. بعد هم صلح با امام حسن و کنار زدن ايشان، و سپس جريان کربلا اتفاق افتاد. قريب پنجاه سال از رحلت پيغمبر نگذشته بود که مردم اين گونه با ولايت و امامت در افتادند و با آن ستيز کردند.

آزمايشهاي مردم بعد از رحلت پيامبر

اميرالمؤمنين مي فرمايد: وقتي اين آيه نازل شد: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُون»؛ (مردم! شما فکر مي کنيد همين که گفتيد ايمان آورديم کافي است؟ فکر مي کنيد شما امتحان نمي شويد؟) من پيش پيغمبر خدا رفتم، گفتم: يا رسول الله! اين که در قرآن مي گويد مردم آزمايش مي شوند، يعني چه؟ «وَهُمْ لَا يُفْتَنُون»، پيغمبر خدا فرمود: علي جان! بعد از رحلت من مردم در آزمايش هاي سختي قرار مي گيرند و خيلي ها مردود مي شوند، بسياري خوب امتحان پس نمي دهند. اين کلام اميرالمؤمنين است که مي گويد پيغمبر به من فرمود: «السُّحْتَ بِالهَديَّهِ»؛ اسم رشوه را هديه مي گذارند، «وَ الرِّبا بالبَيع»؛ اسم ربا را بيع و معامله مي گذارند، علي جان!«سَيْفتَنونَ بِأموالِهِم»؛ مال حرام در زندگي آنها وارد مي شود و آنان بعد از من به تو و خاندان و عترت تو ظلم ها مي کنند.[2]اميرالمؤمنين فرمود: از روزي که پيغمبر از دنيا رفت من مظلوم بودم تا روزي که به شهادت مي رسم. آري! او مظلوم بود، و حق او غصب شد.

يکي از کارهايي که در آن زمان صورت گرفت مبارزه با ولايت و امامت بود. توجه کنيد در نامه اي که امام حسين عليه السلام براي مردم کوفه نوشت چهار مطلب مطرح شده است:

پيام هاي نامه امام به مردم کوفه

  1. امام شناسي

اولين مطلب امام شناسي است، امام نوشت: « من الحسين بن علي إلي المَلإ من المؤمنين و المسلمين…. فَلَعَمري ما الإمامُ إلا الحاکمُ بالکِتابِ»؛ مردم کوفه! اگر مي خواهيد با من بيعت کنيد بدانيد حرف اول من اين است که بايد امام شناس شويد، براي دنيا و مال دنيا به دنيال من نياييد «الإمامُ إلا الحاکمُ بالکِتابِ»؛ امام کسي است که بر اساس قرآن در جامعه حکم مي کند و تصميم مي گيرد. مي دانيد که امامت اساس دين ماست «بِنا فَتَحَ اللهُ وَ بِنَا يَخْتِمُ وَ بِنَا يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِت»[3]؛ اميرمؤمنان فرمود: خدا را از طريق ما بشناسيد و خدا را از طريق ما عبادت کنيد.

ما شيعيان معتقديم اگر فقط دو نفر روي زمين باشند يکي از آنها امام و حجت خداست. ما شيعيان معتقديم درست است گر چه وقتي پيغمبر از دنيا رفت وحي تمام شد، اما امام معصوم هميشه در جامعه است و با خدا و فرشتگان ارتباط خاص دارد، علم غيب دارد، ولايت تکويني دارد، عصمت دارد، محدَّث است؛ يعني با ملائکه صحبت مي کند. امام دين را تفسير مي کند و مباني را تبيين مي نمايد. اما آنها کاري که کردند اين بود که امامت و ولايت را از جامعه قيچي کردند و بريدند.

عاقبت شر محمد بن اشعث

محمد بن اشعث، انسان بسيار پليدي است او همان کسي است که مسلم بن عقيل را در کوفه دستگير کرد. او همان کسي است که خواهرش امام حسن مجتبي را به شهادت رساند. اينها بچه هاي اشعث بن قیس هستند که هم پدرشان انسان بدي بود و هم بچه هاي او. اينها در زمان حضرت علي خانواده اي پر آسيب بودند.

محمد بن اشعث در روز عاشورا مقابل امام حسين آمد و گفت: حسين! تو چه ارتباطي با پيغمبر داري؟ مسير تو از پيغمبر جداست، تو نوة پيغمبر هستي اما راه پيغمبر را نرفتي. به عبارت ديگر مي خواست بگويد –العياذ بالله- مسلمان نيستي. بعد گفت: حسين! اين کارهايي که تو مي کني آتش جهنم را به دنبال دارد. داشت امام حسين را نصيحت مي کرد، و قرابت امام حسين را با پيغمبر انکار مي نمود. قلب امام شکست، دستهايش را بالا آورد و فرمود: خدايا، حرمت و مقام ما را به او نشان بده تا بفهمد که ما چقدر نزد تو مقام داريم، چقدر نزد تو ارزش داريم. مي گويند محمد بن اشعث در همان صبح عاشورا براي قضاي حاجت به جايي رفت، عقرب پايش را گزيد و او نتوانست تا آخر روز عاشورا بجنگد و در اثر آن پايش عفونت کرد و در آخر هم با همين درد به درک واصل شد و از دنيا رفت. البته برخي ها اينها را ديدند که صبح عاشورا چگونه معجزه از امام آشکار شد، و چگونه امام عظمت و ابهتش را نشان داد، ولي متأسفانه کور بودند و ايمان نياوردند.

عاقبت شر عبدالله حوزه

در صبح عاشورا حوزه به کنار خيمه هاي امام حسين آمد – امام حسين در پشت خيمه ها گودال کنده بود و در آن آتش ريخته بود، براي اين که دشمن نتواند از پشت حمله کند- گفت: حسين! قبل از اين که ما تو را به آتش ناب بفرستيم؛ يعني به آتش جهنم- تعبير اين شخص بي دين را عرض مي کنم – خودت براي خودت در اين دنيا آتش درست کردي؟ صبر کن، چرا عجله کردي؟ امام فرمود: نامت چيست؟ گفت: عبدالله حوزه. امام فرمود: «اللَّهم حُزهُ الي النّار فاضطربت به فرسه في جدول فوقع»؛ خدايا در همين دنيا حرارت آتش را به او بچشان که بفهمد چه کسي به جهنم مي رود. اسبش رم کرد و او را در همان گودال آتش انداخت.[4]

تاريخ نقل کرده يکي از کساني که صبح عاشورا به درک واصل شد، عبدالله حوزه است. اما عجيب است که بعضي ها خيلي چيزها را مي بينند و خيلي مسائل را شاهدند اما عبرت و درس نمي گيرند و فرصت ياب نيستند.

معناي جَنبِ الله در قرآن

به آيه 56 سورة زمر دقت کنيد، قرآن مي گويد: وقتي برخي به صحراي محشر وارد مي شوند «أَن تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ»[5]- «ما معنا جَنبِ الله»، جنب الله يعني چه؟ مي گويند ما دربارة جنب الله کوتاهي کرديم اميرالمؤمنين فرمود: «أنَا الهادِي وَ أنَا المُهْتَدي….وَ أنَا جَنْبُ اللهِ الَّذي يّقُولُ أنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسرَتي عَلي ما فَرَّطْتُ فِي جَنبِ اللهِ»[6] فرمود جنب الله من هستم که خدا در اين آيه مي فرمايد: وقتي بعضي ها به صحراي محشر يا عالم برزخ مي آيند، مي گويند ما دربارة جنب الله کوتاهي کرديم. امام حجت خداست. انسان اول بايد ولايت و امامتش را درست کند، اين کاري بود که معاويه کرد؟

خباثت و پليدي عبدالله بن هاني

معاويه چه کرد؟ شخصي به نام عبدالله بن هاني، نزد حجّاج آمد، حجّاج بن يوسف ثقفي، آن خبيث، آن انسان پليدي که عمربن عبدالعزيز مي گويد اگر همة انسان هاي خبيث دنيا را جمع کنند و آنها را در يک طرف بگذارند و ما هم حجّاج را طرف ديگر بگذاريم، او آن قدر خبيث است که بر همة خبيث هاي دنيا غالب مي شود؛ يعني آن کفة ترازو سنگين تر مي شود. اين آدم پست و بي دين قاتل کميل است، قاتل قنبر است، قاتل سعيد بن جبير است. عبدالله بن هاني از قبيله اي است که ضد علي بودند.

معاويه در شام روي آنها کار کرده بود، او را نزد حجّاج آوردند، گفت: حجّاج! ما قبيله اي هستيم که چند ويژگي داريم. حجّاج گفت: خصوصيات شما چيست؟ گفت: اولين خصوصيت ما اين است که در صفين همة مردان و جوانان ما در سپاه معاويه با علي جنگيدند. حجاج گفت: «والله هذه منقبه»؛ به خدا اين منقبت بزرگي است. دوم اين که زنان ما نذر کرده بودند- آنهايي که وضعشان خوب بود- اگر حسين بن علي به شهادت رسيد هر کدام ده شتر به شکرانه اش قرباني کنند. سوم اين که وقتي معاويه بخشنامه کرد که اميرالمؤمنين را سب کنيد، اميرالمؤمنين را بدگويي کنيد و به او ناسزا بگوييد، مردان و زنان قبيلة ما حسنين و حضرت زهرا را هم به آن ضميمه کردند، ما چنين خانواده اي هستيم. اين مطلب را ابن ابي الحديد نقل مي کند، ببينيد چگونه کار کرده بودند! اين گونه امام زدايي کرده بودند اين گونه امام ستيزي کرده بودند؛ لذا امام حسين در روز عاشورا مکرر مي فرمود: «لِمَ تُقاتِلونني؟»آخر چرا با من مي جنگيد؟ آيا سنت پيغمبر را زير پا گذاشته ام؟ آيا دين را تغيير داده ام؟ آيا مي دانيد جايگاه من نسبت به پيغمبر کجاست؟

محل امتحان و محک شيعيان

در نامه اي که امام حسين براي مردم کوفه نوشت چهار مطلب عنوان کرد اولين آن اين است: امام کسي است که در جامعه بر اساس قرآن حکم مي کند؛ «فَلَعَمري ما الإمامُ إلا الحاکمُ بالکِتابِ». بايد امام را بشناسيم، ولايت ما بايد قوي باشد. اما باقر فرمود: «لا تَنالُ وَلَايَتُنا إلا بِالعَمَلِ وَ الوَرَعِ»[7] ولايت، عمل و تقوي مي خواهد. امام صادق فرمود: «امْتَحنوا شِيعَتَنَا عِندّ ثلاثٍ» شيعه هاي ما را سه جا امتحان کنيد1- «عِندَ مواقيتِ الصلاه کَيفَ مُحَافَظَتُهُمْ عَلَيْها»؛ يکي نماز اول وقت، ببينيد چقدر به نماز اهميت مي دهند. 2- «وَعِندَ أسرارِهِمْ کَيْفَ حِفَُْظهُمْ لَهَا عِنْدَ عَدُوّنا»؛ يکي در رازداري آنها نزد دشمن 3- «وَ إلَي أموالِهِمْ کَيْفَ مُواسَاتُهُمْ لإخوانِهِمْ فِيها»[8]؛ مواسات و برادري آنها و کمک کردن به ديگران.

راه کمک به امام

امام شناسي با حرف نمي شود، امام شناسي با بيان نمي شود بلکه با عمل ثابت مي شود، اميرالمؤمنين فرمود: من از دنياي شما به حداقل آن اکتفا کردم، شما هم نمي توانيد که مثل من زندگي کنيد از شما هم نمي خواهم مثل من زندگي کنيد «وَلَکِنْ أعينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهاد»[9]؛ اما مرا با تقوا و کوشش تان ياري کنيد.

بي توفيقي عبیدالله حر جعفي

امام حسين به مردم کوفه نوشت: مردم! من حسين براي شما چهار حرف دارم اول اين که برويد امامتان را بشناسيد، براي دنيا دنبال من نياييد. چرا عبيدالله حر جعفي دنبال امام حسين نيامد؟ تاريخ نقل مي کند امام حسين آمد جلو خيمة عبيدالله حرّ جعفي و گفت: عبيدالله! «انّ لَکَ ذُنوباً کثيرة»؛ تو گناهان زيادي داري، سابقة خوبي نداري، در صفين با پدرم علي جنگيدي، اما اکنون بيا به من بپيوند، اگر به دنبال من بيايي نجات پيدا مي کني، و گذشته ات را جبران مي کني. اما چقدر بعضي ها کم توفيق اند!

غنيمت شمردن فرصتها

پيامبر فرمود: «إنّ لِرّبکُم فِي أيامِ دَهرِکُم نَفَحاتٍ ألا فَتَعَرَّضوا لَهَا»،[10] جوان هاي عزيز، گاهي در زندگي انسان بادهاي رحمتي مي وزد، لطف هاي خاصي شامل انسان مي شود؛ گاهي مي بينيد انسان بي اختيار قبل از اذان صبح بيدار مي شود، خدا دوست داشته، کاري کرده که بيدار شوي. روايت داريم قبل از اذان صبح فرشته ها مؤمن را صدا مي زنند، منتها بعضي ها اين صداها را نمي شنوند و اصلاً برنمي خيزند، بعضي مي شنوند و بيدار مي شوند اما دوباره مي خوابند، اگر انسان به اين نفحات، به اين لطف ها و اين توفيقات جواب بدهد! گاهي انسان موعظه اي و يا آيه اي مي شنود، عوض مي شود، تغيير مي کند. چقدر عبيدالله حر جعفي کم توفيق است که امام حسين آمد جلوي خيمه اش و او را دعوت کرد اما او گفت: يا اباعبدالله! من شمشيري و اسبي دارم، اينها را به شما مي دهم اما خودم نمي آيم. امام فرمود: «لا حاجَه لَنَا فِيکَ وَلَا فِي فَرَسِک»[11]؛ ما شمشير و اسب نمي خواهيم ما انسان مي خواهيم، ما مجاهد مي خواهيم، ما از جان گذشته مي خواهيم؛ اما او امام حسين را ياري نکرد. عبدالله حرّ جعفي بعد از شهادت امام حسين به کربلا آمد، نگاهي به کشته و بدن ها کرد، ظاهراً هنوز دفن نشده بودند، گفت:

فيا لَکَ حسرة ما دمت حيّا                     تردد بين حلقي و التراقي[12]

اي عبيدالله حرّ جعفي! تا زنده اي تأسف بخور که حسين را ياري نکردي و ماندي. اما کسي هم پيدا مي شود مثل زهير، يک کسي مثل حرّ بن يزيد رياحي، چگونه توفيق شهادت و حضور در کنار امام حسين علیه السلام را پيدا مي کنند! امام حسين در اين نامه اي که به مردم کوفه نوشت مي فرمايد: چهار چيز را بدانيد. اول: امام شناس شويد، بدانيد امام کسي است که بر اساس قرآن و کتاب خدا حکم مي کند.

  1. دين شناسي

دوم: «الدَّائنُ بِدينِ الْحَق»؛ مردم، برويد دين شناس شويد، بدانيد امام کسي است که مي خواهد دين را برپا کند، امام مي خواهد جلوي دين ستيزي را بگيرد، مي خواهد دين مردم حفظ شود. اين هم هدف دوم امام حسين؛ اما متأسفانه خود امام حسين خطاب به آن مردم فرمود: «النَّاسُ عَبيدُ الدّنيا و الدينُ لَعِقٌ عَلي ألْسِنَتِهِمْ يَحُوطونَه ما دَرّتْ مَعايِشُهُم فإذا مُحِّصوا بالبَلاءِ قلَّ الدّيّانون»[13]بعضي از مردم دين لقلقة زبانشان است فقط حرف مي زنند، اما به مقام عمل که مي رسند، بندة دنيا و بندة هوي و هوس و مال هستند، بندة آخرت و خدا نيستند. حفظ دين در رأس همة امور است، وقتي براي امام صادق مصيبتي پيش مي آمد، مثلاً بچه اي مريض مي شد، يا پولي گم مي شد و يا حادثه اي پيش مي آمد عرضه مي داشت:«الحَمدُالله الذّي لم يَجعَل مُصيبَتي فِي ديني»[14]؛ خدا را شکر که مصيبت در دينم پيش نيامد. بيني و بين الله اگر يک روز ما براي نماز صبح خواب بمانيم، بيشتر ناراحت مي شويم يا هزار تومان پول گم کنيم؟ کدام يک بيشتر روي ما تأثير مي گذارد؟ اگر معدل فرزندمان دو نمره پايين آمد ناراحت مي شويم يا اگر فرزند ما دروغ گفت و يا به نمازش اهميت نداد؟

وصف تربيت ديني فرزندان آخر الزمان

پيغمبر خدا فرمود:«ويلٌ لِاولادِ آخِرِالزمان من آبائِهِم»[15]؛ واي بر آن پدرهايي که در دورة آخرالزمان به دين فرزندانشان اهميت نمي دهند؛ به دنيايشان اهميت مي دهند؛ لباس عروسي اش، لباس عيدش، کفشش، کتابش، درسش، معدلش…، بايد هم اهميت داده شود، دنياي ما منافاتي با دين ندارد.

تمثيلي براي دنيا

به قول ملاي رومي که خيلي قشنگ مي گويد: اگر آب داخل کشتي برود خطر دارد، چون کشتي فرو مي رود، اما آبي که زير کشتي است اگر نباشد بد است، چون کشتي حرکت نمي کند. مي گويد دنيا مثل آب زير کشتي است، اگر دنيا مثل آب زير کشي بود و دين هم مثل کشتي و آن آب اين کشتي را حرکت داد اين خوب است، پيامبر فرمود: «الدّنيا مزرعة الآخرة»[16] اما اگر اين آب بلند شد آمد داخل کشتي، هم کشتي را فرو مي برد و هم اهلش را مي برد. چقدر زيبا تشبيه کرده!

چيست دنيا از خدا غافل شدن                           ني قماش و نقره و ميزان و زن

آب در کشتي هلاک کشتي است                       آب اندر زير کشتي پشتي است

آبي که زير کشتي است نگهبان کشتي است، عامل حرکتي کشتي است.

اميرمؤمنان فرمود: «ان جَعَلتَ دينک تبعاً لِدُنياک، اهلَکتَ دينَکَ و دنياک و کنت في الآخره من الخاسرين»[17]؛ اگر دينت را تابع دنيايت قرار دادي، هم دين و دنياي خود را از بين بردي و در آخرت جزء خاسرين هستي، «و ان جَعَلت دنياکَ تبعاً لِدينِک»؛ و اگر دنيا را تابع دينت کردي، «احرَزتَ دينَکَ و دنياک و کنت في الاخره من الفائزين»[18]؛ در اين صورت رستگاري. اگر آب پشت کشتي افتاد کمک است، دنيا زمينه ساز است.

پرهيز از بدگوئي به دنيا

اميرالمؤمنين ديد کسي دارد به دنيا بد مي گويد، فرمود: چرا به دنيا بد مي گويي؟ دنياي محل اولياء خداست، در همين دنيا اهل بيت آمدند، در همين دنيا انبياء آمدند. دومين مطلبي که وجود مقدس اباعبدالله در نامه اش به مردم کوفه نوشت اين است که مردم! دين را حفظ کنيد «الدّائنُ بدينِ الحَق»؛ امام کسي است که دين مردم را حفظ کند، به دين مردم اهميت بدهد و در واقع آن را اعتلا ببخشد.

  1. عدالت خواهي

مطلب سوم: «القائم بِالقِسط» مردم! دنبال عدالت باشيد؛ امام مي آيد که در جامعه عدالت را پياده کند. معاويه و آل مروان در جامعه تبعيض و فاصلة طبقاتي را رواج دادند. براي عده اي فقر ايجاد کردند و به تعبير اميرالمؤمنين که مي فرمايند: خليفة سوم و يارانش و اطرافيانش مثل شتري که در چراگاه بيفتد و همة چراگاه را خراب کند، با بيت المال برخورد کردند. ببينيد عثمان، خليفه سوم در عروسي دخترش چه ريخت و پاش هايي کرد! ببينيد چقدر به مروان و برادر مروان و فاميل هاي او پول بخشيد چقدر ريخت و پاش مالي شد! آن قدر که صداي مردم درآمد و انقلاب کردند و او را کشتند. امام حسين مي فرمايد: هدف سوم من اقامة عدالت است.

  1. رضاي خداوند

مطلب چهارم: «الحابِسُ نَفسَهُ عَلَي ذلِکَ لله»[19]امام براي خدا حرف مي زند، من همه چيز را براي خدا مي خواهم. لذا در روز عاشورا با وجودي که اين همه مصيبت ديد وقتي سر بر تراب گذاشت فرمود: «الهي رضاً برِضائِک و صبراً ببَلائِک، تسليماً لِأمرک»و زينبش نيز وقتي به گودي قتلگاه آمد فرمود: «اللّهم تقبّل منّا هذا القليل القربان»، لذا ياران و اصحاب وقتي که مي جنگيدند همواره مي گفتند: خدا. شما هيچ وقت از زينب و امام حسين – العياذ بالله- يک چهرة مصيبت زده نسازيد، مصيبت ديدند اما مصيبت زده نشدند. باهمة مصيبت هايي که زينب ديد، وقتي وارد مجلس ابن زياد شد گفت: «مَا رأيتُُ إلّا جَميلاً»[20]؛ پسر زياد! هر آنچه که اتفاق افتاد زيبا بود. امام حسين در حالي که طفل شش ماهه اش را روي دستش گرفته بود صدا زد: «الهي هَّونَ ليَ الامر لإنّه بعَينُک؛ خدايا! اين مصيبت بر من آسان است چون در حضور تو و در مقابل توست.

انحرافات اجتماعي زمان معاويه

چهار کار عمده در زمان معاويه انجام شده بود؛ 1- امام ستيزي و ولايت ستيزي، 2- دين ستيزي، 3- عدالت ستيزي و 4- تقدّس زدايي. با امامت درافتادند، با دين درافتادند، با عدالت درافتادند و با مقدسات هم درافتادند، امام حسين در نامه اي که به مردم کوفه نوشت روي اين چهار مورد دست گذاشت و فرمود: بدانيد اگر من بيايم مقابل اين چهار انحراف مي ايستم؛ در جامعه امامت حاکم مي شود، در جامعه دين اصل است، در جامعه عدالت پياده مي شود و مقدسات و آنچه که با ذات اقدس الهي به عنوان تقدس انتساب دارد بايد حفظ شود. چهار آفت و چهار راه حل، رساله و نامة امام حسين است که مسلم ابن عقيل براي مردم کوفه آورد.

والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته.

________________________________________

[1].  بحارالانوار، ج 42، ص 81.

[2].  بحارالانوار، ج 32، ص 241؛ اعلام الدين، ص 104؛ نهج البلاغه، خطبه 156.

[3].  غررالحکم، ح 1948.

[4]. الارشاد، ج 2، ص 102؛ اعلام الوري، ص 243.

[5]. زمر، 56.

[6].  قال امير أنا الهادي و أنا المهتدي و أنا أبو اليتامي و المساکين و زوج الأرامل و أنا ملجأ کل ضعيف و مأمن کل خائف و أنا قائد المؤمنين إلي الجنه و أنا حبل الله المتين و أنا عروه الله  الوثقي و کلمه التقوي و أنا عين الله و لسانه الصادق و يده و أنا جنب الله الذي يقول أن تقول نفس يا حسرتي علي ما فرطت في جنب الله و أنا يدالله المبسوطه علي عباده بالرحمه و المغفره و أنا باب حطه من عرفني و عرف حقي فقد عرف ربه لأني وصيّ نبيّه في أرضه و حجّته علي خلقه لا ينکر هذا إلا رادّ علي الله و رسوله (بحارالانوار، ج 4، ص 8؛ اختصاص، ص 248؛ معاني الاخبار، ص 17).

[7].  الامالي للصدوق، ص 625؛ اعتقادات الاماميه و تصحيح الاعتقاد، ج 1، ص 113.

[8]. وسائل الشيعه، ج 4، ص 112؛ بحارالانوار، ج 71، ص 391؛ اعلام الدين، ص 130.

[9]. نهج البلاغه، خطبه 45.

[10].  بحارالانوار، ج 68، ص 221.

[11].  بحارالانوار، ج 44، ص 315؛ الامالي للصدوق، ص 154.

[12].  بحارالانوار، ج 45، ص 354.

[13]. بحارالانوار، ج 44، ص 382؛ تحف العقول، ص 245.

[14]. الکافي، ج 44، ص 262؛ وسائل الشيعه، ج 3، ص 247؛ بحارالانوار، ج 79، ص 133.

[15]. روي عن النبي 9أنه نظر إلي بعض الأطفال فقال ويل لأولاد آخر الزمان من آبائهم فقيل يا رسول الله من آبائهم المشرکين فقال لا من آبائهم المؤمنين لا يعلمونهم شيئا من الفرائض و إذا تعلموا أولادهم منعوهم و رضوا عنهم بعرض يسير من الدنيا فأنا منهم يريء و هم مني براء (جامع الاخبار، ص 106؛ الحکم الزاهره با ترجمه انصاري، ص 445.

[16]. مجموعه ورام، ج 1، ص 183؛ عوالي اليالي، ج 1، ص 267.

[17]. غررالحکم، ح 2220.

[18]. غررالحکم، ح 1391.

[19]. بحارالانوار، ج 44، ص 334؛ الارشاد، ج 2، ص 39؛ مثير الاحزان، ص 26.

[20]. بحارالانوار، ج 45، ص 115؛ اللهوف، ص 160؛ مثير الاحزان، ص 98.

نامه امام حسين  عليه السلام به برادرش محمد حنفيه (2)

مِنَ الحُسَينِ بنِ عَليّ إلَي مُحمّدِ بنِ عَليّ وَمَنْ قَبّلّهُ مِنْ بَنِي هاشِمٍ أمّا بَعدُ فَکَأنّ الدُّنيا لَمْ تَکُنْ وَکَأنّ الآخِرَهَ لَمْ تَزَلْ.[1]

مقدمه

بحث ما دربارة نامه هاي امام حسين بود. يکي از آن نامه ها، نامه اي است که امام آن را از کربلا به برادرش محمد حنفيه نوشته است، اين نامه هم در بحار آمده، هم در تاريخ طبري و هم در جاهاي ديگر.

جهان بيني اهل بيت نسبت به دنيا و آخرت

امام در اين نامه دو جمله بيشتر نياورده: «فَکَأنّ الدُّنيا لَمْ تَکُنْ وَکَأنّ الآخِرَهَ لَمْ تَزَلْ»؛ من اصلاً فرض مي کنم که از ابتدا دنيايي نبوده و از اول براي ما آخرت و قيامت بوده است. اين نامة دو جمله اي چه مي خواهد بگويد؟ در واقع اين نامه مي خواهد جهان بيني يک انسان را نسبت به دنيا و آخرت بيان کند، و اين که اين دنيا معبر است، مزرعه است و موقّت است. اگر انسان نگاهي به تاريخ بکند مي بيند که چقدر افراد، شخصيت ها و بزرگان آمدند و رفتند و ديگر الان در بين جامعه نيستند. اگر کسي از همان ابتدا نگاهش به دنيا نگاه معبر باشد؛ يعني محل عبور، هيچگاه به آن دل نمي بندد. مثلاً وقتي شما مي خواهيد به مشهد برويد در مسير راه ممکن است از ده شهر ديگر عبور کنيد، از داخل ماشين نگاهي به آن شهرها هم مي کنيد يا حداکثر ده دقيقه هم توقف مي کنيد؛ اما هيچ گاه نگاهتان به آن شهرها نگاه محل اقامت نيست، مي گوييد ما مي خواهيم به مشهد برويم اين ها محل عبور است. پيغمبر خدا در يک نصيحتي به اباذر مي فرمايد:«کُنْ فِي الدُّنيا کَأنَّکَ غَريبٌ وَ کَأَنَکَ عَابِرُ سَبيلٍ»[2]؛ در دنيا نسبت به دنيا مثل مسافراني باشد که از يک شهري عبور مي کنند، نگاهي مي کنند و عبور مي کنند. هيچ گاه نگاهت، نگاه ماندگار و مستمر نباشد.

دنيا محل آمادگي و آخرت محل مسابقه

در روايت ديگري اميرالمؤمنين بسيار زيبا فرمودند: «ألَا وَ إنّ اليَوْمَ الْمِضْمَارَ»- شايد ديگر از اين زيباتر نشود ترسيم کرد. فرمود اين دنيا ميدان آمادگي است، در اين مسابقه هاي فوتبال ديده ايد مثلاً اگر قرار است جامي برگزار شود، يا يک مسابقة کشتي بين المللي برگزار شود، شش ماه، يک ماه، سه ماه، چهار ماه قبل، شرکت کنندگان را به جايي مي برند که آنها را آماده کنند، براي اين که براي شرکت در آن مسابقه آماده باشند. يا کنکور آزمايشي برگزار مي کنند براي اين که دانش آموز ياد بگيرد چگونه به سؤال جواب بدهد و تست بزند، و بعد او را به مرحلة امتحان مي برند. ميدان آمادگي جايي است که انسان خودش را براي ورود به مسابقه مهيا مي کند خودش را گرم مي کند. اميرالمؤمنين فرمود: اين دنيا ميدان آمادگي است، «وَغَداً السِّباقَ»؛ و قيامت ميدان مسابقه است، يک مسابقه هميشه هم بازنده دارد و هم برنده. دو حالت دارد، نمي شود که هر دو گروه برنده شوند، يکي برنده است و يکي بازنده. يکي جلوتر مي رود و يکي عقب مي ماند.

فرمود: «وَالسُّبْقَهَ الجَنَّهُ»، جايزة کساني که برنده هستند بهشت است، «وَ الغَايَهَ النَّار»؛[3]و به کساني هم که مي بازند مي گويند برويد آخر جدول، غايت شما جهنم و آتش است. حضرت امير  عليه السلام خيلي زيبا تصوير کرده اند، فرمودند: اين دنيا ميدان آمادگي است و قيامت ميدان مسابقه، برنده ها در بهشت و بازنده ها در جهنم هستند. حضرت به گونه اي دنيا و آخرت را تشبيه کرده که کاملاً روشن است و به هر کس بگويي متوجه مي شود و مي فهمد.

حالات گنهکاران در صحراي محشر

قرآن کريم در سورة زمر آيه 56- خيلي آيات زيبايي است- مي فرمايد: بعضي ها وقتي وارد صحراي محشر مي شوند، مي بينند چه خبر است! خيلي از چيزهايي را که قبول نداشتند حالا درست درآمده است. قرآن در سورة زمر مي گويد: گنهکاران سه چيز مي گويند؛ اين ها حرف هاي مجرمان در صحراي محشر است: «أَن تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ» سخن اولشان اين است: مي گويند که ما بد کرديم، اشتباه کرديم، «فرّطْتُ»؛ کوتاهي کرديم، بايد بهتر از اين کار مي کرديم، «يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ»[4]؛ ما حق خدا را ادا نکرديم، وظيفه مان را انجام نداديم.

سخن دوم آنها اين است که مي گويند: «أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدَانِي لَكُنتُ مِنَ الْمُتَّقِين»[5]مي خواهند تقصير را گردن ديگري بياندازند، مي گويند: اگر خدا ما را هدايت کرده بود، ما درست مي شديم. چرا اين ها به بهشت مي روند ولي ما نمي رويم؟ پس معلوم است که خدا مي خواسته ما اين گونه باشيم. اين حرف اشتباهي است چون ما که قائل به جبر نيستيم، ما قائل به اختياريم؛ «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُوراً».[6]چه کسي شما را به زور اين جا آورده؟ چه کسي به زور به شما مي گويد به نماز بيا؟ دين و پذيرش مسائل آن اختياري است. در اين آيه مي فرمايد آنها مي گويند اگر خدا ما را هدايت مي کرد ما اين گونه نمي شديم.

سخن سوم آنها اين است که مي گويند:«لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً»خدايا، حالا يا تقصير ماست، يا کم توفيقي بوده، حال هر چه بوده ديگر گذشته است، ما اينجا باخته ايم، اما «لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً»؛ اگر يک بار ديگر ما را به دنيا برگرداني «فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِين»[7]؛ ما انسان هاي خوبي مي شويم، قول مي دهيم؛ چون ديگر اينجا را ديده ايم و براي ما مسجّل شد. اگر ما را برگرداني درست مي شويم. خطاب مي شود که اين درخواست شما ديگر قابل پذيرش نيست، ديگر بازگشتي نيست.

غنيمت شمردن عمر و فرصتها

هيچ کس دو بار عمر نمي کند، همين عمر است و همين فرصت و همين ميزان، و انسان بايد از همين فرصت استفاده کند، به قول مولوي مي گويد:

چون که عمرت برد ديو فاضِحِه                       بي نمک باشد أعوذ و فاتحه

حق همي گويد چه آوردي مرا                        اندر اين عمري که من دادم تو را

گوش و هوش و چشم و گوهرهاي عرش            خرج کردي چه خريدي تو ز فرش

اي انسان چه خريدي؟ چه استفاده کردي؟ باز مولوي داستان ديگري نقل مي کند- البته تشبيه است- مي گويد شخصي خواست زمين خودش را بسازد، زمينش را با زمين کناري اشتباه گرفت و مصالح را در زمين کناري ريخت و زميني که مال او نبود آن را ساخت. انسان اين همه زحمت بکشد يک خانه بسازد، بعد به او مي گويند آقا قوارة زمين تو اشتباه بوده، شما بايد زمين اين طرفي را مي ساختي، اما آن طرفي را ساختي. حالا صاحب زمين را هم نمي شود راضي کرد، او رضايت نمي دهد. هر چه مي گويد بايد به او بدهي، اصلاً ممکن است بگويد خانه را خراب کن، من زمينم را مي خواهم، چه کسي گفت اين جا را بسازي؟ مولوي مي گويد بعضي ها يک عمر در زمين ديگران خانه مي سازند

در زمين ديگران خانه مکن                    کار خود کن کار بيگانه مکن

کيست بيگانه تن خاکي تو                    کز براي اوست غمناکي تو

مي داني آن زميني که به اشتباه در آن کار مي کني کيست؟ آن بدن توست. همة عمر را صرف غذا و خوراک کردي؛ اما زمين خودت روح توست، زمين خودت استعداد، انرژي، عقل و غرايز توست.

خود مادي و خود متعالي

ما دو نوع خود داريم؛ يک خود مادي داريم که همين بدن است و يک خود متعالي داريم؛ يعني يک سري نيازهايي داريم که مادي نيست و انسان گاهي خودش احساس مي کند که يک چيزهايي او را ارضا نمي کند. پس انسان دو نوع خود دارد.

در اندرون من خسته دل ندانم کيست           که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

گاهي در همان اوجي که چشمت مي گويد نگاه کن، کسي در درونت مي گويد نگاه نکن. در همان جايي که زبانت مي گويد اين لقمه را بخور، چرب و شيرين است کسي به تو مي گويد نخور، اين لقمه حرام است. آن کسي که مي گويد نخور آن خود متعالي است و آن که مي گويد بخور، خود مادي است؛ چون انسان دو بعدي است، دو بخش دارد.

تفسير درخت آتش و يخ در معراج

مي گويند پيغمبر گرامي اسلام در شبي که به معراج رفت، در آن جا درختي را ديد که برگ هاي بعضي از قسمت هاي آن از آتش است و بعضي از يخ است، و اين برگ ها در کنار هم هستند – امر مشکل و بعيدي است که آتش و يخ کنار هم باشند. پيغمبر از اين موضوع سئوال کرد، پاسخ آمد که اين تجسم انسان است. انسان هم غريزة شهوت و غضب دارد، و هم حسّ پرستش و بندگي دارد که، خوب و عالي است. يعني همة اين ها با هم جمع شده اند، اصلاً درون خود انسان يک صراط است.

تا تو تن را چرب و شيرين مي دهي                 گوهر جان را نيابي فربهي

اگر همة حواس متوجه «تن» شد، «جان» چاق و فربه نمي شود. خوب است انسان از نظر عقل، فکر، انديشه، عبادت، درک و استعداد ها چاق شود. اگر مي بينيد امام حسين در مسيري که از مکه به کربلا مي رود، و نيز از مسير مدينه به مکه مکرر از داستان حضرت يحيي ياد مي کند – امام حسين بسيار از قصة حضرت يحيي ياد کرد. – دليل دارد که بعد از اين عرض مي کنم.

ملاقات امام حسين  عليه السلام با عبدالله بن عمر

فرزند خليفة دوم، عبدالله بن عمر در مسير مکه امام حسين را ديد. اين عبدالله بن عمر آدم راحت طلبي بود، از اين که موقعيتش به خطر بيفتد خيلي مي ترسيد. عمرش هم طولاني بود. اهل سنت نيز در منابع شان خيلي از زهد او تعريف کرده اند، ولي زهدي که در آن، ارتباط با امام نباشد به درد نمي خورد. داشتن زهدي که امام و پسر پيغمبر را رها کني و گوشه گير شوي به درد نمي خورد. خواجه ربيع – که قبرشان در مشهد است- نقل مي کنند که به او (عبدالله بن عمر) گفتند امام حسين شهيد شده، اظهار تأسف و ناراحتي کرد. مرحوم شهيد مطهري مي فرمايد که گوشة غار و عبادت خوب است، اما وقتي پسر پيغمبر به کربلا آمد، غار را رها کن، عبادت را رها کن، برو امام حسين را ياري کن که خود اين کار عبادت است. ياري امام حسين عبادت است.

فرق بين سياست با سياست زدگي

دين که از سياست جدا نيست، اين ها با هم اند. در دين ما سياست که در مقابل معنويت نيست. متأسفانه چون سياسي کاري شده، ما از سياست هم زده شده ايم. از منبر سياسي و بحث سياسي هم خوشمان نمي آيد؛ چون سياست با سياست زدگي مخلوط شده است. والّا يکي از ويژگي هاي امام، سياسي بودن است؛ روايت داريم: «الامام عارفٌ بالسّياسه». در زيارت جامعة کبيره مي خوانيم «وساسه العِبادِ»[8]؛ شما سياسيون جامعه هستيد، شما جامعه را اداره مي کنيد. مگر پيغمبر به سران روم، ايران و يمن نامه ننوشت؟ اين يک کار سياسي است. مگر پيغمبر صلح حديبيه را امضا نکرد؟ اين امضا کردن معاهده يک کار سياسي است. مگر حضرت زهرا چهل شب، در دفاع از ولايت در خانة مهاجر و انصار نرفت؟ مگر در مسجد، مقابل خليفة اول و ديگر حاضرين خطبه نخواند؟ اصلاً وصيت حضرت زهرا سياسي است، چرا گفت قبر من مخفي باشد؟ تنها يک دختر از پيغمبر باقي مانده، اما مي گويد قبر من مخفي باشد، تادنيا دنياست بدانند او با بنيان گذاران سقيفه مخالف بوده است. اصلاً در همين زيارت عاشورا – که يک بعد آن سياسي است- مگر نمي گوييد من از کسي که به قتل حسين راضي بود برائت مي جويم؟

يزيديان عصر حاضر

الان هم در دنيا کم نيستند انسان هايي که به قتل امام حسين راضي هستند، درست است که امام حسين نيست اما اين آقايي که اين گونه جوان هاي فلسطيني را به رگبار مي بندد، رهبران فلسطيني را به شهادت مي رساند، در فلسطین جنايت مي کند، در بوسني جنايت مي کند، در عراق جنايت مي کند، اين فرد اگر در کربلا هم بود امام حسين را از بين مي برد. هر چند موضوع خيلي متفاوت است، بين اين شخصيت ها خيلي فاصله است، اما جنايت جنايت است. انسان کشي انسان کشي است. آن کسي که در بوسني و هرزگوين شکم مادر را مي درد و طفل را به بيرون پرتاب مي کند، اين آدم اگر در کربلا هم بود به گلوي علي اصغر تير مي زد. اين همان خوي سبُعيت (درندگی) است که در دنياي کفر و يهود ديده مي شود. شما از آن سوي دنيا  بلند مي شوي، وارد يک کشور مسلمان مي شوي و اين گونه امنيت، آزادي، حجاب، عفت و ناموسش را تهديد مي کني! خيلي سخت است که نيروي بيگانه در کشور و منطقة انسان  باشد. به چه دليلي؟ اگر وجود مقدس امام حسين مي گويد که دنبال من بياييد و مرا ياري کنيد، بايد برخيزد و امام را ياري کند، و در کنار امام حسين خون بدهد.

عبدالله بن عمر امام حسين را در مکه ديد، به امام عرض کرد که آقا من از جدً شما، رسول خدا شنيدم که فرمود شما به شهادت مي رسيد؛ «إنّکَ مَقتُول».خودش مي گويد از پيغمبر شنيدم – حالا خوب است که خودت از لبهاي پيغمبر شنيدي- پيغمبر فرمود که حسين شهيد مي شود. امام حسين فرمود: عبدالله بن عمر حالا خودت چه مي کني؟ مرا ياري مي کني يا نه؟ عرض کرد: آقا من ديده ام پيغمبر گاهي سينة شما را مي بوسيد، گاهي صورت و گلوي شما را مي بوسيد، اگر ممکن است پيراهنتان را بالا بزنيد که من سينة شما را ببوسم، چون جاي بوسة پيغمبر است. خوب، امام پيراهن را بالا زد، و او سينة امام را هم بوسيد و آمد کنار. امام گفت: حالا چه مي کني؟ فرمود: «اتق الله يا اباعبدالرحمن و لاتدعن نصرتي»[9]؛ نصرت ما را رها نکن، ما را ياري کن. اما او امام را ياري نکرد و به کربلا نيامد. او از کساني است که ايستاد و شنوندة قضايا بود، و بعد هم با حجاج بن يوسف ثقفي بيعت کرد. عرض من اين جاست که امام حسين به او فرمود: عبدالله بن عمر از پستي  دنيا همين قدر بس که حضرت يحياي پيغمبر را سر بريدند، سرش را در طشت گذاشتند، پيش سلطان ستمگر آوردند. امام حسين قصة يحيي را چند بار در راه متذکّر شد.

ملاقات امام حسين  عليه السلام با عبدالله بن مطيع

يکي ديگر از ملاقات هاي امام حسين ملاقات با عبدالله بن مطيع است. او هم کسي بود که يک منطقه اي داشت، که در آن چاه آب و کشاورزي داشت. وقتي امام حسين به او رسيد، به آن حضرت سلامي عرض کرد و گفت: شما فرزند پيغمبر هستيد، شما فرزند اميرالمؤمنين هستيد، آقا کجا مي رويد؟ امام فرمود: کوفه. عرض کرد من يک خواهشي دارم، به کوفه نرويد، آنها شما را ياري نمي کنند. چاهي که داشت چون خشکسالي بود آبش کم شده بود، گفت: آقا ممکن است دعا کنيد آب چاه زياد شود؟ امام مقداري از اين آب را گرفت مزمزه کرد و برگرداند. امام است وجودش تبرک است، زيارتگاهش، قبرش، خاکش تبرک است. آب چاه بالا آمد؛ يعني اين معجزه را هم از امام ديد که با اين حرکت امام آب چاهش افزايش پيدا کرد، ولي امام را ياري نکرد.[10]اين ها انسان هاي کم توفيقي بودند؛ عبدالله بن مطيع، عبدالله بن عمر، عبيدالله حرّ جعفي و خيلي از کساني که امام در مسير راه از آنها درخواست ياري کرد. امام از بعضي ها درخواست نکرد که آن حساب ديگري دارد، مي گوييم امام به او نگفته است، اما امام به بعضي ها فرمود بيا. وقتي امام مي گويد بيا تکليف آور است و فرداي قيامت عذاب او مضاعف است، حجت براي او تمام شده است.

ياد معاد عامل نجات

امام حسين  عليه السلام در اين نامه اي که به برادرش محمد حنفيه نوشته – بعضي ها گفته اند اين نامه ششم محرم نوشته شده؛ يعني احتمالاً بعد از شهادت امام حسين اين نامه به دست محمد حنفيه رسيده است؛ چون امام حسين دو تا نامه به محمد حنفيه نوشته است، يکي وصيتنامه اش و ديگري نامه اي است که در ماه محرم در همين روزها نوشته شده است، مي گويد: برادرم، بدان«فَکَأنَّ الدُّنيا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ الآخِرَهَ لَمْ تَزَل»[11]؛ دنيا ارزشي ندارد و آخرت است که براي ما ارزش دارد و آخرت است که براي ما اصل است.

عزيزان! چرا همه ائمة ما اين قدر راجع به معاد تذکر مي دادند؟ نقل کرده اند امام صادق  عليه السلام، بعد از هر نماز عشا، رو به جمعيت مي کرد و راجع به معاد تذکر مي داد. اميرالمؤمنين مي آمد در بازار فرياد مي زد: بازاري ها! مي فروشيد، مي خريد، قيامت را فراموش کرده ايد؟ معاد را فراموش کرده ايد؟ فرياد مي زد: «تِلْکَ الدّارُ الآخرَه»و اين آيه را در بازار زياد مي خواند: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»[12]؛ در قيامت آرامش براي کسي است که گناه نکند، فساد نکند، تفوّق طلب نباشد. چرا اين قدر تذکر مي دادند؟ موسي بن جعفر ديد جنازه اي را دارند دفن مي کنند، ايستاد و به بستگان ميت رو کرد و فرمود: آخرت و قيامتي که شروعش اين است، شروع و ورودي آن دالان قبر است، و سالن خروجي از دنيا نيز قبر است. دنيايي که سالن خروجي اش همين يک متر است، چرا بعضي ها توجه ندارند؟ چرا به ياد معاد و مرگ نيستند؟ ياد قيامت غفلت را از بين مي برد، نه تنها انسان را سست نمي کند بلکه برعکس، انسان را با اراده مي کند، با نشاط مي کند.

وقتي شما در اول سال تحصيلي به يک محصل مي گويي ياد امتحان باش يعني چه؟ يعني تنبلي نکن، بي توجهي نکن، زحمت بکش. آقا براي يک ماه ديگر چک داده اما از اول ماه به او مي گويند آقا حواست به تاريخ چکت باشد! شبي که چک داري فکرش را نکن، صبح نمي تواني جواب بدهي، يک ماه قبل فکر آن را بکن.

علت توجه ويژه قرآن و اهل بيت به معاد

چرا هر صفحه اي از قرآن را که باز مي کني دائم مي گويد: معاد، معاد، معاد، قيامت؟! چرا هر صفحه اي از قرآن را که باز مي کني مي بيني دائم تذکر معاد و قيامت را مي دهند؟ امام سجاد  عليه السلام اشک مي ريخت و صدا مي زد: «الهي عَمَّرني ما کانَ عُمُري بِذلَهً فِي طاعَتِکَ»؛ خدايا به من عمر بده، اگر عمرم به درد مي خورد و در راه عبادت و بندگي تو مي گذرد. چون اگر عمر به درد نخورد، وزر و وبال انسان بيشتر مي شود، «فإذا کانَ عُمري مَرْتَعاً لِلْشَيطَانِ»؛ اگر عمر من چراگاه شيطان است، ديده ايد بعضي وقت ها اگر مثلاً ده تا بيست تا بزغاله را در يک باغ يا در يک زمين کشاورزي رها کنند، آنها در يک گوشه نمي ايستند که علف بخورند، تمام شاخه ها را مي شکنند، تمام زمين را لگد مي کنند و همه چيز را از بين مي برند؛ چون آزاد هستند و دائم اين طرف و آن طرف مي روند – امام سجاد مي گويد اگر شيطان مثل حيوان و بزغاله اي که روي زمين مي افتد و همه جا را خراب مي کند اگر عمر من اين چنين چراگاه شيطان هم مي شود و اگر قرار است شيطان در عمر من اين چنين بچرد و مانور بدهد پس«فأقْبِضْنِي إلَيْک»[13]؛ عمر مرا بگير. اگر امام حسين مکرر سخن از معاد مي گفت و مي فرمود: از قيامت بترسيد و از معاد بترسيد، مي فرمود: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ»[14]؛ شيطان بر شما حاکم شده، عمرتان در دست شيطان افتاده، ياد خدا در زندگي شما فراموش شده، اگر اين قدر تذکر مي داد علتش اين است که هر چه ياد معاد در زندگي انسان قوي تر باشد، ضريب ارتکاب گناه کمتر است.

راه نجات از فزع روز قيامت

اين محتواي نامة امام حسين است که من خلاصه اي از آن را خدمت شما عرض کردم. قرآن کريم نيز در آيات متعدد اين تذکر را مي دهد: «مَنْ جاء بِالحَسَنَهِ فَلَهُ خَيْرُ مِنْها وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنونَ»[15]؛ کساني در قيامت در امنيت هستند که در اين دنيا کار نيک انجام بدهند؛ «مَنْ جاء بِالحَسَنَهِ». هر که نيکي کند و کار خوب انجام دهد: «فَلَهُ خَيْرُ مِنْها»؛ ما دنياي او را هم خوب قرار مي دهيم؛ به او آرامش و اطمينان مي دهيم، جزا مي دهيم، نعمت مي دهيم. اما يک جواب ديگر هم به او مي دهيم، «وَهُمْ»کساني که کار خوب و حسنات انجام مي دهند، «يَوْمَئذٍ»؛ روز قيامت، «مِنْ فَزَعٍ»؛ از فرياد و ناله و ناراحتي «آمِنون»؛ در امان هستند. حيف نيست؟! خدا دارد قول مي دهد «آمِنون»؛ امنيت مي دهيم به کسي که کار مثبت و نيک انجام بدهد. «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِه»؛ هرکه کار خوب انجام دهد، مال خود اوست، «وَمَنْ أَسَاء فَعَلَيْهَا»[16]؛ و اگر بد هم کند مال خود اوست. يعني در واقع تمام اعمال ما منعکس مي شود و برمي گردد. «چون که بايد رست تخم بد مکار»، اگر قرار است که ما از اعمالمان نتيجه بگيريم، آن تخمي که براي رويش مي کاريم بايد تخم خوب باشد.

از مکافات عمل غافل مشو                              گندم از گندم برويد جو زجو

اين جهان کوه است و فعل ما ندا                       سوي ما آيد نداها را صدا

گر چه ديوار افکند سايه دراز                            بازگردد سوي او آن سايه باز

در کوه هر صدايي که ايجاد کني همان منعکس مي شود؛ صداي مرد باشد، بچه باشد بزرگ باشد.

خدايا! توفيق توجه بيشتر به معاد و روز قيامت را به همة ما عنايت بفرما.

________________________________________

[1]. بحارالانوار، ج 45، ص 87؛ کامل الزيارات، ص 75.

[2]. بحارالانوار، ج 68، ص 175.

[3]. بحارالانوار، ج 74، ص 335؛ نهج البلاغه، خطبه 28.

[4]. زمر: 56.

[5]. زمر: 57.

[6]. انسان: 3.

[7]. زمر: 58.

[8]. بحارالانوار، ج 99، ص 127؛ من لايحضرالفقيه، ج 2، ص 609؛ التهذيب، ج 6، ص 95.

[9]. بحارالانوار، ج 44؛ اللهوف، ص 31؛ مثير الاحزان، ص 41.

[10]الارشاد، ج 2، ص 71؛ بحارالانوار، ج 44، ص 371.

[11]. بحارالانوار، ج 45، ص 87؛ کامل الزيارات، ص 75.

[12]. قصص: 83.

[13]. بحارالانوار، ج 70، ص 61؛ صحيفه سجاديه دعاي بيستم.

[14]. مجادله: 19.

[15]. نمل: 89.

[16]. فصلت : 46.

گريه و عزاداري براي امام حسين عليه السلام

الْحَمدُ لِلّهِ الَّذِي عَلا فِي تَوَحُّدِهِ وَ دَني فِي تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ فِي سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ فِي أرْکانِهِ فَطَرَ الْخَلائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحْمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصّْخُورِ مَيَدَانَ أرْضِهِ ثُمَّ الصَّلوهُ وَالسَّلامُ عَلي حَبيبِهِ وَ خِيَرَتِهِ أبِي القاسِمِ المُصطَفَي مُحَمّد وَعَلي آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ لاسِيَّمَا بَقيَّه اللّهِ فِي الأرَضينَ.

مقدمه

امروز اولين روز ماه محرم است، ماه عزاداري سرور و سالار شهداي کربلا حضرت اباعبدالله عليه السلام ، ماهي که ائمة معصومين علیهم السلام ، نسبت به اقامة عزاي امام حسين عليه السلام و اشک و گريه بر اباعبدالله علیه السلام ، و برپايي مجالس عزاداري سفارش کرده اند.

سفارش امام رضا عليه السلام به ريان بن شبيب

شخصي به نام ريّان بن شبيب مي گويد: خدمت امام رضا عليه السلام رفتم، امام رضا علیه السلام فرمود: مي داني امروز چه روزي است؟ امروز روزي است که حضرت زکرياي پيغمبر دعا کرد و از خدا اولاد خواست، دعايش به اجابت رسيد و خداوند حضرت يحيي را به او داد. سپس امام هشتم عليه السلام فرمودند: ريّان بن شبيب، محرم ماهي است که قبل از اسلام و قبل از آن که پيغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مبعوث شود، در جاهليت اين ماه را محترم مي شمردند و مي گفتند: جنگ در اين ماه جايز نيست، کشتار در اين ماه جايز نيست. حتي مشرک ها و غيرمسلمان ها هم قبل از اسلام: «يُحَرِّمونَ فِيهِ الظّلْمَ وَ الْقِتَالَ»؛ جنگ را در ماه محرم ممنوع مي دانستند به همين دليل هم به آن محرم مي گويند. اين نامگذاري مربوط به قبل از اسلام است. سپس امام رضا عليه السلام فرمود: اما ماهي که کافرها و مشرک ها در آن جنگ نمي کردند و مي گفتند جنگ حرام است، در اين ماه بني اميّه به اسم اسلام و دين حرمت امام حسين عليه السلام را شکستند و او را مظلومانه به شهادت رساندند، بعد امام رضا علیه السلام فرمود: يا ابن شبيب، اي پسر شبيب؛ «إنْ کُنْتَ بَاکِياً لِشَيءٍ»؛ اگر خواستي بر چيزي گريه کني – اگر مصيبت و داغي ديدي، اگر عزيزي از دست دادي- «فَابْکِ للحُسَينِ بْنِ عَلِيّ»، براي عزيز خودت گريه نکن، براي حسين ما اشک بريز و گريه کن، «فَإنَّهِ ذُبِحَ کَمَا يُذْبَحُ الْکَبْشُ».[1]

اشکال و شبهه در مورد عزاداري امام حسين عليه السلام

در روايات به عزاداري و گرية بر اباعبدالله علیه السلام سفارش شده است گر چه امروزه بعضي ها اشکال مي کنند که گريه بر ميّت و شهيد و کسي که از دنيا رفته چه اثري دارد؟ گاهي در آثار وهابي ها و نوشته هاي بعضي از افراد اين اشکال ديده مي شود که گريه يعني چه؟ اين گريه به چه معناست؟ چرا بايد براي کسي که 14 قرن قبل به شهادت رسيده است اشک بريزيم؟ دليل اين اشک و بکاء چيست؟ من در توضيح اين مطلب يک نکته اي را بگويم؛ اگر دقت فرماييد، شايد پاسخ اين سؤال روشن شود. اخيراً زياد ديده ام بعضي از نويسندگان در نوشته هايشان اشکال مي کنند که اين اشک چه معنايي دارد؟ اين گريه چه مفهومي دارد؟

انوع گريه

به طور کلي ما پنج نوع گريه داريم؛ اما بعضي از بزرگان در کتاب هايشان نوشته اند چهار نوع گريه داريم. من با توجه به روايات يک نوع ديگر را اضافه کرده ام. مرحوم آقاي بهاري کتابي دارد به نام «الدَّعوَه الحُسينيَّه» ايشان اين کتاب را در ردّ کساني نوشته است که بر گريه و زيارت امام عليه السلام اشکال مي کنند. ايشان در آن کتاب اين مطلب را دارد که گريه چهار گونه است. به نظر بنده چهار گونه گريه براي امام حسين عليه السلام هم مي تواند باشد. گريه به دو قسمت تقسيم مي شود: 1- گرية مثبت، 2- گرية منفي. گريه منفي مثل اينکه به کسي بگويند برو جبهة جنگ و او از ترس، گريه کند اين گرية ضعف است. يا مثلاً به کسي بگويند براي تحصيل بايد از وطن و پدر و مادرش دور شود و او از اين موضوع ترس داشته باشد و گريه کند، اين گرية ضعف است. اما گرية مثبت را شايد بتوان به پنج شاخه تقسيم کرد؛

1- گرية عقيدتي

گاهي اعتقادات، انسان را به اشک وا مي دارد، اين مطلب ريشه در قرآن دارد؛ وقتي اين آيه بر نبي مکرم اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل شد: «تَري أعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ»[2]؛ شما مي بينيد اشک مؤمنان جاري مي شود.[3] همچنين وقتي آيه «إنَّکَ مَيّتٌ وَ إنَّهُمْ مَيِّتُونَ»[4]؛ پيامبر تو مي ميري، مردم هم مي ميرند نازل شد، پيامبر خيلي گريه کرد. وقتي سوره نصر نازل شد؛ «اِذا جاءَ نَصْرُاللّهِ وَالفَتْح….» عموي پيامبر، عباس اين آيه را شنيد شروع کرد به اشک ريختن.[5]

2-  گرية عاطفي

بُکاءُ رَحمه؛ گرية رحمت يعني اشکي که بر اساس عواطف و احساسات انسان رقّت قلب پيدا مي کند و براي چيزي گريه مي کند، اين طبيعت همة بشر است. حتي اگر کسي مسلمان هم نباشد و قساوت قلب نداشته باشد وقتي يک صحنة غم انگيز مي بيند يا مي شنود اشک مي ريزد. مثلاً بچه اي که از گرسنگي در بغل مادرش جان مي دهد هر کسي را متأثر مي کند، کسي که در بغل پدرش شهيد مي شود مثل آن جرياني که در فلسطين پيش آمد، هر کسي که در تلويزيون آن صحنه را ديد متأثر شد. فيلمي که يک صحنة غم انگيز را نشان مي دهد افراد را به گريه مي آورد.

علامات شقاوت

چشم، مجراي اشک وابسته به قلب و باطن انسان است، نمي تواند بي تقاوت باشد مگر کسي که منشأ اين چشمه را خشک کند. در اين رابطه حديث هم داريم پيامبر فرمود: مِنْ عَلاماتِ الشَّقاءِ؛ چهار چيز نشانة شقاوت و بدبختي است: 1- جُمُودَ العَيْنِ؛ خشکي چشم. 2- وَ قَسْوَهُ القَلْبِ؛ قساوت قلب. 3- شِدَۀُ الْحِرْصِ فِي طَلَبِ الدُّنيَا؛ حرص زدن و چسبيدن به دنيا. 4- وَ الإصرَارُ عَلَي الذَّنبِ[6]؛ گناه روي گناه. و الّا هر انسان عاطفي به طور طبيعي در مسائلي که مصيبت گونه باشد متأثر مي شود چه ببيند و چه بشنود.

داستان ها و شواهد پيرامون گريه اهل بيت عليهم السلام

مورد اول: من چند مثال براي شما مي زنم: پيغمبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم پسري به نام ابراهيم داشت، هيجده ماهش بود يعني يک سال و شش ماه داشت که مُرد – بچة يک سال و شش ماهه اول شيرين زباني اش است. تازه به حرف آمده، کمي راه افتاده – پيغمبر خيلي متأثر شد، در تشييع جنازه اش گريه مي کرد عايشه اعتراض کرد: يا رسول الله، چرا گريه مي کنيد؟ فرمود: «لَيْسَ هَذَا بُکاءً وَإنَّما هَذِهِ رَحمَهٌ»؛ اين اشک رحم است، اين اشک دل سوختن است، قلبم مي سوزد و اشکم جاري مي شود من نمي توانم جلوي اين گريه را بگيرم. بعد فرمود: «مَنْ لايَرْحَمْ لَا يُرْحَمْ»[7] کسي که رحم نداشته باشد خدا هم به او رحم نمي کند. لذا اين يک شاهد؛ در منابع اهل سنت هم آمده که پيغمبر اشک ريخت.

مورد دوم: جعفر ابن ابي طالب شهيد شد؛ جعفر برادر اميرالمؤمنين علیه السلام است، او در جنگ موته شهيد شد. پيغمبر در بعضي از جنگ ها نبوده است از جمله جنگ موته. پيغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در مدينه بود او از طريق غيب با خبر شد که جعفر برادر اميرالمؤمنين شهيد شده است، پيغمبر داشت در مسجد براي مردم تعريف مي کرد و اشک مي ريخت که اميرالمؤمنين علیه السلام از در مسجد وارد شد. حضرت فرمود: ساکت باشيد برادرش دارد مي آيد – داغ برادر سخت است- ساکت باشيد که متوجه نشود. اميرالمؤمنين علیه السلام وارد شد وقتي نگاهش به چهرة پيغمبر و اصحاب افتاد ديد چهره حضرت عادي نيست. گفت: يا رسول الله چه شده؟ من برادر در سفر دارم، اتفاقي افتاده؟ پيغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: خدا به تو صبر دهد، برادرت به شهادت رسيد. هر دو شروع به گريه کردن نمودند اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: کمرم شکست؛ تعبيرش اين است: «انفَصَمَ ظَهري»؛ داغ برادرم جعفر در کمر من جدايي انداخت؛ يعني پشت و پناهم از بين رفت. مردم به خانه اش آمدند، منظور من اينجاست رسول خدا به خانة اسماء آمد، عبدالله بن جعفر بچه بود، او را روي زانوي مبارکش نشاند، دست روي سرش کشيد و گريه کرد. به حضرت زهرا علیها السلام دستور داد سه روز براي خانة اسماء غذا ببرند که در خانه غذا درست نشود تا اسماء بتواند عزاداري کند. اين هم يکي ديگر از شواهد تاريخي است، حضرت نفرمود گريه نکنيد.

مورد سوم: شهادت حمزه سيدالشهداء علیه السلام ؛ وقتي حمزه در احد شهيد شد پيغمبر کنار جنازه اش آمد و گريه کرد. آمد مدينه ديد از همة خانه ها صداي گريه مي آيد، عزاست اما حمزه گريه کن ندارد. پيغمبر فرمود: «لَکِنَّ حَمْزَهَ لَابَوَاکِيَ لَهُ»؛ عمويم حمزه کسي ندارد که برايش گريه کند. زنان مدينه وقتي شنيدند که پيغمبر ناراحت شده، همة مجلس هايشان را تعطيل کردند و آمدند براي حمزه گريه کردند.[8] اين هم يکي از شواهد تاريخي است. اينها فقط در کتاب هاي ما نيست در منابع اهل سنت هم هست.

مورد چهارم: پيغمبر خدا کنار قبر مادرش آمد، مادرش چه وقت از دنيا رفته است؟ پيغمبر شش ساله بوده است. حدود سي – چهل سال بود که پيغمبر مبعوث شده بود، کنار قبر مادرش آمد: «زارَ قبرَ امّهِ فَبَکي وَاَبْکي مِنْ حَوْلِهِ»[9] صورت روي قبر مادر گذاشت و اشک ريخت، بعد از چهل سال! مادرش است دلش مي سوزد. اميرالمؤمنين علیه السلام شب مي رفت کنار قبر حضرت زهرا علیها السلام گريه مي کرد. حضرت زهرا علیها السلام مي آمد کنار قبر حمزه و گريه مي کرد.

پس دقت بفرماييد ما پنج نوع گريه داريم: 1- گرية عقيدتي؛ 2- گريه عاطفه و احساسات. وقتي کسي بشنود يک طفل شش ماهه در بغل باباش جان داده، تشنه بوده، متأثر مي شود. مگر انسان چقدر مي تواند عواطف و احساساتش را خاموش کند. در عربستان در تشييع جنازه هاي وهّابي ها – گاهي من بوده ام- هيچ کس گريه نمي کند، مي گويند گريه حرام است. گاهي انسان مي بيند کسي در اثر تصادف پدر و يا برادر و يا فرزندش را از دست داده اما چون آنها مي گويند گريه حرام است گريه نمي کند؛ ولي واقعاً دارد منفجر مي شود.

آثار گريه بر مصائب

اين گريه يک نوع آرامش مي آورد، اين اشک يک سروري مي آورد، لذا روايت داريم که امام حسين علیه السلام فرمود: من کشتة اشک هستم هيچ کسي با غم و اندوه به زيارت نمي آيد مگر اين که خدا او را با خوشحالي نزد اهل و عيالش برمي گرداند.[10] وقتي پيش خانواده اش برمي گردد خوشحال است؛ يعني احساس سبکي مي کند. ديده ايد وقتي انسان کسي را از دست مي دهد مي گويند بگذاريد گريه کند جلوي گريه اي را نگيريد؛ چون آرامش مي آورد. مي خواهم اين بحث براي شما روشن شود که چرا ما براي امام حسين علیه السلام گريه مي کنيم. امام حسين عليه السلام نياز به اشک ما ندارد اما براي اين گريه دليل داريم.

3- گريه فضيلت طلبي (عدم حضور)

گاهي گريه، گرية فضيلت طلبي است يعني فضيلتي از انسان فوت شده باشد؛ مثل پدر و مادر خوب، استاد خوب بعد انسان غصه مي خورد. مثلاً چرا امروز امام حسين عليه السلام نيست؟ چرا ما زماني هستيم که امام حسين عليه السلام را درک نکرده ايم؛ «اللَّهُمَّ إنَّا نَشکُو إلَيْکَ غَيْبَهَ نَبِيِّنا»[11] مگر در دعاي افتتاح نمي گوييد: خدايا، ما گريه و شکوه مي کنيم که چرا پيغمبر نيست تا از او استفاده کنيم؟ مگر در دعاي ندبه نمي گوييد:«مَتي تَرانا وَنَراک»؛ کي ما تو را مي بينيم و تو ما را مي بيني؟ شما ديده ايد يک جواني مثلاً شب عروسي اش است پدرش را از دست داده، دلش مي خواهد پدرش در مجلس عروسي اش باشد، همه خوشحالند اما اين جوان آن شب يک نگاهي به جمعيت مي کند اشک در چشمانش حلقه مي زند، مي گويند: آقا مجلس عزا که نيست! مي گويد: مي دانم اما دلم مي خواست بابام در اين مجلس مي بود. اين گرية فقدان است. وقتي پيغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از دنيا رفت اميرالمؤمنين علیه السلام اشک مي ريخت و مي فرمود: «يا رَسُولَ الله لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ ما لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِک»[12]؛ يا رسول الله، گريه مي کنم شما که رحلت کرديد، وحي تمام شد، ديگر آية قرآن نازل نمي شود – چون با مرگ پيغمبر قرآن تمام شد- چيزي با مرگ شما از بين رفت که ديگر نمي آيد و آن هم وحي است. چون بر امام وحي نازل نمي شود ممکن است با فرشته سخن بگويد؛ ولي وحي فقط بر پيغمبر نازل مي شود.

گاهي انسان گريه مي کند که چرا ما کربلا نبوديم چرا ما روز عاشورا نبوديم که صداي «هَل مِنْ ناصر» او را بشنويم و امام را ياري کنيم. خيلي ها بودند که اين آرزو را داشتند؛ جابر روز اربعين آمد کربلا و گريه کرد: يا اباعبدالله، من نبودم شما را ياري کنم. «يا لَيتَنا کُنّا مَعَک فَنَفوزُ فوزاً عظيماً». مگر موقع آب خوردن نمي گوييم کاش ما بوديم فائز مي شديم. «عبيدالله حر جوفي» امام حسين علیه السلام را ياري نکرد، بعداً آمد کربلا شروع کرد گريه کردن، خطاب به خودش کرد و گفت: توفيق نداشتي، اگر امام را ياري کرده بودي در قيامت از دست مادرش حضرت زهرا علیها السلام شفاعت مي گرفتي. پس گريه نوع سوم گرية عدم حضور است مثلاً چرا امام حسين عليه السلام نيست؟ چرا امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف در بين ما نيست؟ چرا روز عاشورا من نبودم.

4- گرية معرفت (معصيت زدايي)

چهارم اشک معرفت و اشک صفاتي است، مثلاً گريه مي کنم چرا امام حسين علیه السلام اين قدر خوب بود و من اين قدر بد هستم؟! چرا امام حسين علیه السلام اين قدر صبور بود و من اين قدر کم صبر هستم؟! چرا امام حسين علیه السلام مظهر نماز و ايثار بود و من در نماز اين قدر سست و کاهل هستم؟! بنابراين گرية نوع چهارم گرية معصيت زدا است؛ يعني چرا من بدم؟ چرا من گناه مي کنم؟ چرا نور امام حسين علیه السلام در دل من نيست؟ چرا نور خدا در دل من نيست؟ اين اشک هم اشک طبيعي است. اين که گفته اند اشک بر اباعبدالله گناه را مي برد معنايش اين است، نه اينکه بيمة گناه است. اين که شما گريه کنيد بعد گناه کنيد و بگوييد اين با آن پاک مي شود، خير چنين نيست.

تمثيلي براي تبديل سيئات به حسنات

مثلاً شما کود را پاي گل مي ريزيد، مي گويند آقا، اين بوي بد مي دهد، متعفن است چرا اين کود را اينجا آورديد؟ مي گوييد: صبر کنيد کود تبديل به بوي خوش مي شود. يک مدتي که مي گذرد اين کود جذب خاک مي شود، کم کم اين گل از اين کود ارتزاق مي کند و يک ماه الي سه ماه ديگر وقتي توي باغ مي رويد، مي گوييد عجب بوي گلي! ديگر بوي کود نيست. اينجاست که مي گويند: «إنَّ الحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئات»[13] اين که قرآن مي فرمايد: حسنات، سيئات را از بين مي برد و يا «يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ»[14]؛ خدا بدي را به خوبي تبديل مي کند، معنايش اين نيست که شما دروغ بگوييد، به جاي آن راست مي نويسند، خير چنين نيست. مثل اين است شما کود را بياوريد بو بکشيد، بعد بگوييد بوي عطر مي دهد؛ يعني کود مي رود جزء گل و بوي گل مي گيرد. دروغگو وقتي در زندگي اش دروغ و معصيت است آيا اشک بر امام حسين علیه السلام اينها را مي زدايد؟ شما کلمه تبديل را چه وقت مي گوييد؟ وقتي مي گوييد اين ماشين را تبديل کردم، به چه معناست؟ يعني آن ماشين را دادم و ماشين بهتر گرفتم. تبديل، قسم چهارم است. اشکي که تبديل مي کند، اشکي که تغيير مي دهد، اشکي که تحول ايجاد مي کند، اين اشک گناه زداست.

گرية با صدق بر جان ها زند                                        تا که چرخ و عرش را گريان کند

گرية بي صدق بي رونق بود                                       ديو زان بر گريه اش خندان بود

گرية با صداقت، گرية شوينده است.

5- گريه بر مظلوم

خداوند در قرآن کريم مي فرمايد: «لا يُحِبُّ اللهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَولِ إلّا مَنْ ظُلِمَ».[15] خدا دوست ندارد داد و فرياد بزنيم اما مي گويد مردم، در يک جا فرياد زدن اشکالي ندارد و آن جايي است که به کسي ظلم شده است. خداوند در قرآن به صراحت فرياد مظلوم را ذکر کرده است. چگونه مي شود انسان مظلومي را ببيند ساکت بنشيند، گاهي بايد مظلوم را با اشک ياري کرد. حضرت زهرا علیها السلام مظلوم را با چه ياري کرد؟ 75 روز يا 95 روز بعد از رحلت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد بقيع گريه کرد، اُحد رفت گريه کرد. اين گريه صرفاً بر فقدان پيغمبر نبود؛ بلکه به خاطر فقدان پيامبر و ظلم هايي که به اميرمؤمنان عليه السلام شده بود. بنابراين ما پنج قسم گريه داريم: عقيدتي، عاطفي، فضيلت طلبي، گناه زدا و گريه بر مظلوم. که چهار قسم آن در واقعة کربلا هست.

دليل گريه بر امام حسين عليه السلام

چرا ما بر اباعبدالله اشک مي ريزيم؟ 1- چون اباعبدالله مظهر اعتقادات ماست، امامت جزء لاينفک دين ماست. 2- اباعبدالله مظهر فضيلت است بر فقدان فضايل اشک مي ريزيم. 3- گريه مي کنيم به خاطر اين که دلمان براي اباعبدالله مي سوزد که حتي شيرخوارش را با تير سه شعبه سيراب کردند. 4- مظلوم واقع شدند. شما هر کدام از آنها را در نظر بگيريد عزاداري دارد. سيد بن طاوس مي فرمايد: اگر به ما فرمان عزاداري نمي دادند عاشورا جشن داشت. بعد حفظ عاشورا جشن دارد اما بعد مصيبتي آن چنين نيست. اگر تير به دست کسي بخورد شما متأثر مي شويد. چگونه ممکن است جلوي چشم انسان بچه اي قطعه قطعه شود آدم ساکت بنشيند و به حال آن اشک نريزد. اين گريه ها، گرية ضعف نيست، گرية بيچارگي نيست، اين است که گرية بر امام حسين علیه السلام اين قدر ثواب وارد شده است.

ثواب زيارت امام حسين عليه السلام

راوي مي گويد: خدمت آقا امام صادق عليه السلام رفتم، ديدم آن حضرت دارد نماز مي خواند و در سجدة نماز براي زوّار قبر امام حسين علیه السلام دعا مي کند، مي گويد: خدايا اگر در اين مسير پول خرج کرده اند به جاي آن به آنها پول بده، اگر اذيت شده اند به جاي آن آرامش بده، خدايا به کساني که به زيارت قبر حسين علیه السلام رفته اند به آنها هر چه مي خواهند بده، حاجاتشان را برآورده کن. معاويه ابن وهب مي گويد: وقتي دعاي امام تمام شد به حضرت گفتم: آقا براي چه کساني دعا مي کنيد؟ فرمود: براي کساني که قبر حسين عليه السلام را زيارت مي کنند. گفتم: آقا برايشان خيلي ثواب گفتيد. حضرت فرمودند: کساني که در آسمان براي زائران قبر امام حسين علیه السلام دعا مي کنند بيشتر از زميني ها هستند، فرشته ها دعا مي کنند. بعد فرمود: دلت نمي خواهد با ملائکه مصافحه کني؟ – اگر ملائکه انسان را لمس کند خيلي خوب است، اما اگر شيطان انسان را لمس کند اين خيلي بد است. اگر ملائکه آدم را لمس کند قلب او فرودگاه فرشته مي شود- وقتي حضرت فرمود: مي خواهي با ملائکه مصافحه کني؟ گفتم: بله آقا. فرمود: برو زيارت جدّم حسين.

امام رضا عليه السلام فرمود: «مَنْ زارَ قَبْرَ أبي عَبدِالله عليه السلام بِشَطِّ الفُراتِ کَمَنْ زارَ اللهَ فَوْقَ عَرْشِهِ»[16]؛ کسي که اباعبدالله علیه السلام را زيارت کند مثل کسي است که خدا را زيارت کرده. من برداشتم اين است که ائمة ما مي خواهند راجع به امام حسين علیه السلام يک فرمان بسيج عمومي بدهند، يعني بگويند هر کسي با هر گرايشي حتي اگر مسلمان هم نباشد اگر براي امام حسين عزاداري کرد ما به او اجر مي دهيم. چرا؟ چون مي خواهند ياد امام حسين عليه السلام زنده بماند. شما دقت کنيد وقتي حضرت ابراهيم علیه السلام به مکه آمد آنجا بيابان بود، همسر و فرزندش را آورد و آنجا گذاشت، سرزميني که سرزمين «لم يزرع»، نه آب بود، نه غذا و نه آباداني؛ بلکه بياباني صاف بود بعد يک دعا کرد: خدايا کاري کن اينها پيش مردم محبوب شوند، قلب هاي مردم را به اينها جذب کن. قرآن کريم مي فرمايد ابراهيم علیه السلام اين گونه دعا کرد: «رَبَّنا…فَاجْعَلْ أفْئِدَهً مِنَ النّاسِ تَهوي إلَيْهِمْ»[17] خدايا! قلب هاي مردم را به طرف اينها بکش، نفرمود جسم هايشان را بلکه قلب هايشان را اين را گفت و رفت.[18]

چگونگي دعوت مردم به حج توسط حضرت ابراهيم

بعضي نوشته اند سي سال بعد آمد کعبه را ساخت. چهار متر و خورده اي ديوار بالا آورد، الآن کعبه چهارده متر و خورده اي است، منتها اولين بنايش چهار متر بود. وقتي کعبه را ساخت خدا به او گفت: ابراهيم اعلام کن مردم به مکه بيايند. گفت: خدايا چه گونه اعلام کنم؟ گفت: يک سنگ زير پايت بگذار روي آن برو و بايست و داد بزن: اي مردم دنيا اي اهل عالم، بياييد حج خانه خدا. گفت: خدايا در اين بيابان صداي من چگونه به مردم عالم مي رسد؟ خودم مي شنوم و اين زن و بچه ام و چهار قبيله اي که دور آن جمع شده اند. خدايا! من چگونه به مردم عالم برسانم که حج بيايند؟ خطاب شد: تو فرياد بزن ما صدايت را مي رسانيم: «أذِّنْ فِي النّاسِ بِالحَج»[19] فرياد بزن. حضرت ابراهيم آمد اعلام کرد که مردم حج بيايند[20] و رفت.

عظمت مراسم حج و آثار آن

حال شما ببينيد مردم براي زيارت کعبه چه مي کنند! اين را خدا خواسته است، هر کس آنجا مي رود بايد بين صفا و مروه بدود خواه رئيس جمهور باشد، حاکم باشد، عالم باشد، فقير يا پولدار باشد بايد هروله کند، بدود. اين هروله کردن و دويدن تکبر را مي ريزد. در روايت داريم چرا بايد دويد؟ چون تکبر و غرور را مي ريزد. آقا هر کس که هستي، فقط با دو حولة سفيد بايد در صفا و مروه دويد، بين صفا و مروه حتماً بايد با لباس احرام باشد. مثل طواف مستحبي هم نيست که آدم مي تواند بدون احرام آنجا حرکت کند بلکه وقتي آنجا وارد شديد بايد با لباس احرام باشيد فقط با دو حوله سفيد؛ حتي اگر ژنرال و رئيس جمهور هم باشيد بايد هفت مرتبه بدوي، خدا اين را قرار داده است: «إنَّ الصَّفا وَالمَروَهَ مُنْ شَعائِرِ اللهِ»؛ صفا و مروه از شعائر الهي است، «فَمَنْ حَجَّ البَيْتَ أوِ اعتَمَرَ»[21]؛ هر کس به اين خانه مي آيد بايد اينجا بدود. خداوند آن را محبوب کرده، يک تکه سنگ سياه را خدا محبوب کرده. سنگ به خودي خود که اعتباري ندارد آن را در رکن حجر کار گذاشت، حال شما وقتي آنجا مي رويد، ببينيد چه خبر است؟! مردم براي حجر الاسود چه مي کنند؟! يک تکه سنگ سياهي که در طول تاريخ قسمت هاي عمدة آن هم از بين رفته و يک قسمت هايي از آن باقي مانده حال مردم براي استلام اين سنگ چه مي کنند! خدا اين سنگ سياه را محبوب قرار داد. برادران عزيز، خدا حسين را محبوب قرار داد کربلا را محبوب قرار داد، خاک آنجا را و سجدة بر آن خاک و قبّة امام حسين را محبوب قرار داد.

توسل امام هادي عليه السلام به امام حسين عليه السلام

امام هادي عليه السلام مريض شد، افرادي را کربلا فرستاد که براي من دعا کنيد. خودش امام است، حجت خداست. وقتي به آن حضرت مي گويند: آقا چرا خودتان که امام هستيد دعا نمي کنيد! مي فرمايد: زير قبة جدم حسين علیه السلام دعا مستجاب است ؛ «إنَّ الْاجابَۀَ تَحْتَ قُبَّتِهِ وَ الشَّفاءَ فِي تُرْبَتِهِ».[22] پس اين همه ثواب زيارت و اين همه ثواب گريه و اين همه ثواب برگزاري مجالس براي امام حسين علیه السلام براي چيست؟ چون خدا مي خواهد نام امام حسين علیه السلام بماند. کسي که اشک مي ريزد و اقامة عزا مي کند اين نه تنها منعي ندارد بلکه به آن فرمان داده شده است.

شهداي کربلا از شعائر الهي

کساني که به اين عزاداري و اين گريه اشکال مي کنند و آن را منع مي کنند مفهوم عزاداري را متوجه نشده اند، مفهوم تعظيم شعائر را متوجه نشده اند. در سابق وقتي کسي حج مي رفت گاهي با خودش شتر و گوسفند مي برد تا آنجا قرباني کند – امروزه آنجا خريداري مي کنند،- آنها روي آن شتر يا گوسفند علامتي مي گذاشتند که مثلاً اين شتر مال قرباني است؛ يعني به اصطلاح کسي نمي تواند آن را خريد و فروش کند، اين شتر را بايد براي قرباني ببريم. در سابق از مدينه يا از اطراف مدينه قرباني را با خودشان مي بردند. قرآن مي فرمايد: ما اين شتر را از شعائر الهي قرار داديم؛ «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللهِ»[23]. «بُدنَ» به معناي شتر است، کسي که مي خواهد مکه برود آن شتري را که مي خواهد آنجا قرباني کند از شعائر الهي است. بعد در آية ديگر مي فرمايد: «وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَي القُلُوبِ»[24] شعائر الهي را بايد حفظ کنيم «شعائر» از «شعار» مي آيد؛ يعني آن شعور و درک و چيزي که علامت و نشانة خداست. چگونه شتري را که علامت گذاشته اند نشانة خدا مي شود بايد حفظ شود! هر کسي که مني مي رود بايد قرباني کند! اما هفتاد و چند انسان برگزيده را که در يک روز در يک سرزمين سر از بدن هايشان جدا شده، اين از شعائر الهي نيست؟ آيا امام صادق عليه السلام نبايد اشک بريزد؟! آيا امام رضا علیه السلام نبايد سفارش کند؟!

سيره ائمه هنگام فرارسيدن محرم

امام رضا عليه السلام فرمود: «انَ اَبي اِذا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ لايُري ضاحِکاً وَ کانَتِ الْکِاَّبَةُ تَغْلِبُ عَلَيْهِ حَتّي يَمْضِيَ مِنْهُ عَشْرَةُ اَيّامٍ، فَاِذا کانَ الْيَوْمُ العْاشِرُ کانَ ذلِکَ الْيَوْمُ يَوْمَ مُصيبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُکائِهِ … »[25]؛ وقتي محرم مي شد کسي پدرم را از اول محرم تا روز عاشورا خندان نمي ديد و هر روز بر حزنش افزوده مي شد و در روز عاشورا پي در پي اشک بر گونه هايش سرازير بود.

ويژگي اشک بر حسين عليه السلام

من امروز اين چند جمله را عرض کردم براي اين که اهميت عزاداري روشن شود و پاسخي باشد به شبهاتي که بعضي دربارة گرية بر امام حسين علیه السلام وارد مي کنند. ما در اين زمينه روايات زيادي از معصومين علیهم السلام داريم، حتي از شخص پيغمبر که سيرة آن حضرت بوده است. مرحوم علامه اميني در «سيرَتنا و سُنّتنا» شواهد و رواياتي را آورده که پيغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در تشييع جنازة عبدالمطلب، ابوطالب، فاطمه بنت اسد، کنار قبر حمزه، کنار بدن حمزه، کنار بدن فرزندش ابراهيم اشک ريخته و گريه کرده است و فرمود: «مَنْ لايَرْحَمْ لَايُرْحَمْ»[26]؛ کسي که در زندگي اش رحم نباشد خدا هم به او رحم نمي کند. اشک يک چيز طبيعي و ميل طبيعي است. اين اشک، اشک عظمت است، اشک ابهت است، اشکي است که سرور، شادي و انقلاب دروني براي انسان مي آورد. قلب احساس مي کند با اين اشک از گناه شسته مي شود، ميل به عبادت پيدا مي کند، ميل به بندگي پيدا مي کند. از روضه هاي امام حسين علیه السلام که بيرون مي آيد مي فهمد که ديگر دلش نمي خواهد دروغ بگويد، دوست ندارد چشمش به نامحرم بيفتد؛ چون براي امام حسين علیه السلام اشک ريخته. اين اشک سازنده است، اين اشک مخرب نيست، اين اشک صرفآً بر مصيبت و مظلوميت نيست، اين اشک، اشک معرفت و حضور و اشک درک و احساس ارتباط با اباعبدالله است.

 روضه عطش

روز اول ماه محرم است، بياييد همين امروز از همين جا به آقايمان عرض سلام بدهيم. امام صادق علیه السلام فرمود: اگر نتوانستيد به زيارت جدم اباعبدالله علیه السلام برويد، سه مرتبه رو کنيد به طرف قبله و بگوييد: «صَلَّي اللهُ عَلَيْک يا اباعبداللهِ». در نقل ديگر دارد: پشت بام برويد، از بلندي حداقل يک سلام بدهيد: «السلام عليک يا اباعبدالله». يکي از بزرگان نمازش که تمام مي شد بعد از تسبيحات مي گفت: «السلام عَلَيکَ يَا أباعَبدِاللهِ». به او گفتند: آقا، آيا اين جزء تعقيبات نماز در جايي سفارش شده است؟ فرمود: نه، اما ما همة دين را از امام حسين علیه السلام داريم اين نماز را از امام حسين علیه السلام داريم؛ «أشْهَدُ أنَّکَ قَدْ أقَمْتَ الصَّلاه». پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «حُسَينٌ مِني وَأنا مِن حُسَين».[27] نماز ما، دين ما از کربلا محفوظ ماند، از خون امام حسين علیه السلام محفوظ ماند. من مي گويم: «السلام عَلَيکَ يَا أباعَبدِاللهِ» به عنوان اين که يادم باشد دين ما با عاشورا و کربلا با هم گره خورده است. ما هم امروز از کنار حرم کريمة اهل بيت دل هايمان را روانة کربلا مي کنيم. عجب نامي است کربلا؛ کرب و بلا. عجب نامي است يادآور تشنگي، يادآور مصيبت.

«السلام عليک يابن اميرالمؤمنين، و ابن سيد الوصيين، السلام عليک يابن فاطمه، سيده نساء العالمين».

کربلا؛ يعني کمال بندگي

کربلا؛ بعني رها در زندگي

کربلا؛ يعني نداي العطش

روي لب ها ردّ پاي تشنگي

کربلا؛ يعني حضور فاطمه

پيش سقّا در کنار علقمه

کربلا؛ يعني علي اصغر شدن

تشنه بر دوش پدر پرپر شدن

کربلا؛ بوي خدايي مي دهد

عطر ناب آشنايي مي دهد

کربلا؛ يعني وداع زينبين

پشت خيمه با گل زهرا حسين

السلام اي تشنه کام کربلا

السلام اي خامس آل عبا

اي لبانت بوسه گاه فاطمه

اي خجل از تو فرات و علقمه

بر لب دريا لبت خشکيده بود

از عطش کي اصغرت خوابيده بود

کربلا خيلي معنا دارد؛ اما يک معنا در کربلا خودش را خيلي نشان مي دهد: آن هم معناي تشنگي اباعبدالله علیه السلام است. نمي دانم تشنگي چقدر سخت بوده، همين قدر بگويم بيش از سي و پنج سال بعد از حادثة عاشورا هر وقت نگاه امام سجاد علیه السلام به آب مي آفتاد گريه مي کرد، صدا مي زد: «قُتِلَ ابْنَ رَسول الله عَطشاناً»[28]؛ مردم بابام را کنار آب با لب تشنه کشتند. لَا حوْلَ وَلا قُوّه إلّا بالله العلي العَظيم.

[1]  بحارالانوار، ج 44، ص 285؛ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 299، اقبال، ص 544.

[2]  مائده، 83

[3]  تفسير نمونه، ج 5، ص 56

[4]  زمر، آيه 30.

[5]  تفسير نمونه، ج 27، ص 395.

[6]  الکافي، ج 2، ص 290؛ وسائل الشيعه، ج 15، ص 337.

[7]  وسائل الشيعه، ج 3، ص 281؛ بحار الانوار، ج 22، ص 151؛ الامالي للطوسي، ص 388.

[8]  من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 183؛ وسائل الشيعه، ج 3، ص 284؛ بحارالانوار، ج 79، ص 104.

[9]  مسکن الفؤاد، ص 104؛ ارمغان شهيد، ص 90.

[10]  قال الحسين انا قتيل العبره قتلت مکروبا و حقيق علي الله ان لا ياتيني مکروب قط الارده الله او اقبله الي اهله مسرورا (بحار الانوار، ج 44، ص 279؛ ثواب الاعمال و عقاب العمال، ص 98؛ کامل الزيارات، ص 109.

[11]  صحيفه علويه، ص 326.

[12]  نهج البلاغه، حکمت 235؛ امالي المفيد، ص 103.

[13]  هود، 114.

[14]  فرقان، 70.

[15]  نساء، 148.

[16]  التهذيب، ج 6، ص 45؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 411؛ مستدرک، ج 10، ص 250.

[17]  ابراهيم، 37.

[18]  تفسير نمونه، ج 10، ص 363.

[19] حج، 27.

[20] تفسير نمونه، ج 14، ص 69.

[21] بقره، 185.

[22] وسائل الشيعه، ج 14، ص 452.

[23] حج، 36.

[24] حج، 32.

[25] بحارالانوار، ج 44، ص 284: مسند الامام الرضا، ج 2، ص 27؛ امالي الصدوق، ص 111

[26] من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 380؛ اتلتهذيب، ج 2، ص 32؛ وسائل الشيعه، ج 3، ص 281.

[27] بحارالانوار، ج 43، ص 261؛ الارشاد، ج 2، ص 127؛ اعلام الوري، ص 217.

[28] وسائل الشيعه، ج 3، ص 282؛ بحارالانوار، ج 45، ص 149؛ اللهوف، 29.

فضائل حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام

قال الله تبارک و تعالی: «يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ وَيُضِلُّ اللّهُ الظَّالِمِينَ وَيَفْعَلُ اللّهُ مَا يَشَاء»[1]

مقدمه

روز تاسوعای حسینی است، منسوب به اباالفضل العباس علیه افضل التحیه و الثناء. گر چه عباس جزو آخرین شهدای کربلاست، اما به واسطة مقام بلند و ارزشمند و ارجمندی که دارد از گذشته، این گونه مرسوم بوده است که روز تاسوعا را به آن شخصیت بزرگوار اختصاص می دهند.

عظمت والای ابالفضل در نزد معصومین

شخصیتی که ائمة معصومین مدح و ثنای او را گفته اند، وجود مقدس اباعبدالله در عصر چنین روزی او را برای فرصت گرفتن از دشمن فرستادند و فرمودند: برادرم «بنفسی انت»؛ حسین به قربان تو، برو امشب را برای ما مهلت بگیر. این تعبیر «بنفسی انت»از امام حسین، تعبیر ساده ای نیست، از امام دربارة اباالفضل العباس، وقتی هم به کنار بدنش آمد، بعضی نقل کرده اند صدا زد: برادرم.

الا یا نور عینی، یا شفیقی     و لی قد کنت کالرکن الوثیقی

ایا قمراً منیرا کنتَ عونی

ای رکن وثیق حسین، ای قمر منیر حسین، ای نور عین و شفیق حسین. او را با این اشعار و با این مرثیه سرود. شخصیتی که در زیارت نامه ای که از امام صادق علیه السلام  است، راوی می گوید: «انْکَبَّ عَلَی قَبْرِهِ»بعد از زیارت امام حسین با امام صادق علیه السلام به زیارت قبر عباس آمدیم، امام خودش را روی قبر عباس انداخت و با این زیارت او را خطاب کرد: «أشْهَدُ لَکَ بِالتَّسلیمِ وَ التَّصدیقِ وَالوَفاءِ وَ النَّصیحهِ لِخَلَفِ النَّبیّ»[2]؛ عمو جان! گواهی می دهم تو تسلیم بودی، تو تصدیق محض بودی، تووفا و خیرخواهی و نصیحت و فدا کردن جانت را از حسین، از برادرت دریغ نکردی. در آن زیارت نامه ای که «مزار مشهدی»- از اعلام قرن ششم- از امام زمان ارواحنا فداء نقل می کند عرضه می دارد: «الَّسلامُ عَلَی أبِی الفّضلِ العّبَّاسِ بْنِ أمِیرِ المُؤمِنِینَ»؛ سلام بر عمویم عباس، «الْمُواسِی أخَاهُ بِنَفسِهِ»؛ آن کسی که جانش را برای حسین فدا کرد، جانش را در طبق اخلاص گذاشت برای اباعبدالله، «الآخِذِ لِغَدِهِ مِنْ أمْسهِ»؛ زندگی اش را فدا کرد برای آینده، برای فردای ماندگار، برای ماندن در تاریخ، برای قیامت، «الآخِذِ لِغَدِهِ مِنْ أمْسهِ الفَادی لَهُ»؛ عباسی که جانبازی کرد. امام زمان او را جانباز خطاب کرد، «الفَادی لَهُ»؛ فدا کرد خودش را، «الوَاقِی السَّاعِی إلَیْهِ»[3]؛ به عنوان سپر، جند و محافظ، ایستاد و از جان برادرش دفاع کرد. این ها مدح معصومین دربارة عباس است؛ امام سجاد فرمودند عمویم عباس مقامی دارد که شهدا به آن غبطه می خورند.[4] امام صادق او را به ایمان محکم و یقین و بصیرت نافذ ستود. عباس چنین شخصیتی است، با این جایگاه و با این عظمت که معصومین مدح و ثنای او را گفته اند. به تعبیر یکی از نوادگانش – آنچه که مشهور است، این شعر را به فضل ابن محمد، از نوادگان اباالفضل نسبت داده اند. بعضی گفته اند شاید اولین کسی است که بعد از قضیة کربلا برای اباالفضل شعر سرود، البته قطع نظر از مادرش ام البنین که در بقیع آن اشعار را سرود-

أحقُّ النّاس أن یبکی علیه     فتی أبکی الحسین بکربلاء

اخوه و ابن والداه علی     ابوالفضل المضرج بالدماء[5]

سزاورترین کسی که شایسته است انسان برایش اشک بریزد، آن کسی است که حسین برایش اشک ریخته است. اباعبدالله در کنارش به حالت انحنا درآمد و اشک ریخت، و آن مطالب را بیان کرد. امروز منسوب به این شخصیت است، شخصیتی که زیارت نامة مأثوره دارد، الفاظ زیارت از امام معصوم است، تعبیرهای بلندی که در آن زیارت است؛ تو مانند بدریّون هستی، خدا به تو جزای خیر دهد، تو چیزی را فروگذار نکردی. معصومین این گونه او را ستوده اند و امروز منسوب به این شخصیت است.

ویژگی های قمر بنی هاشم علیه السلام

در میان انبوه بحث ها و صفات و مطالبی که امروز دربارة عباس می توان گفت، من در این محضر مقدس و مبارک یک ویژگی را می خواهم خدمت شما با تکیه بر آیات و روایات بحث کنم و یک قدری هم انشاء الله بیشتر ذکر مصیبت کنم.

ثبات قدم

یک ویژگی ایشان ثبات قدم است، که این ویژگی منشأ بسیاری از صفات حمیده و ارزش های انسانی است. شما عزیزان می دانید خیلی ها خوب شروع می کنند، ولی خوب تمام نمی کنند. خیلی ها آغاز پرشوری دارند، ولی پایان خمودی دارند. با ورق زدن صفحات تاریخ، به موارد فراوانی بر می خورید که آغاز با نشاطی داشتند، اما ثبات قدم خوبی نداشتند.

داستانها و شواهدی در مورد بی ثباتی در دین

مورد اول: عبیدالله ابن جهش برای اینکه از جوّ کفر و شرایط حاکم بر مکه بیرون آمده باشد، با همسرش، دختر ابوسفیان، ام حبیبه، به حبشه آمد. او در آن جا مرتد شد، نصرانیّت اختیار کرد، شرابخواری کرد و با حالت کفر در سرزمین حبشه زندگی کرد. او از جایی آمده بود که در آن جا ایمانش را حفظ کند چون هجرت برای حفظ ایمان است. از مکه آمده بود برای اینکه مشرکین آزارش ندهند و اذیتش نکنند؛ اما تا نگاهش به چند تا صحنة فساد و گناه افتاد، قدمش لغزید، و نتوانست خود را حفظ کند. هر چه همسرش نصیحت کرد سودی نداشت و او با حالت کفر و ارتداد در منطقة حبشه جان داد.

مورد دوم: عبیدالله ابن عباس نیز پشت امام حسن را خالی گذاشت و در مقابل مقداری مال به معاویه پیوست.

مورد سوم: عبیدالله حر جوفی نیز به خاطر مطامع دنیا و به بهانة این که مي خواهم یک مرگ مشهوری داشته باشم، درخواست مستقیم امام حسین را رد کرد. خودش می گوید: یادم نمی رود حسین جلوی خیمة من آمد در حالی که بچه هایش دورش بودند از من خواست و گفت: عبیدالله تو گذشتة خوبی نداری، تو گناهان کثیری داری، بیا ما را یاری کن. اما او لغزید و نیامد.[6]

مورد چهارم: حسان بن ثابت یک روز غدیر را به شعر کشید، یک روز هم از همین غدیر دفاع نکرد و آمد کنار خلیفة اول و در وصف او شعر گفت، این هم نمونة یک آغاز خوب و پایان خراب، یک آغاز باشور و بعد هم لغزش قدم.[7]

ثبات قدم در قرآن

قرآن در سورة انفال چقدر زیبا این بحث را مطرح مي کند. در آستانة نبرد بدر، قرآن کریم می فرماید: «إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ»؛ ملائکه! منِ خدا با شما هستم، با مسلمانان هستم، شما بروید ثبات قدم را در مؤمنین ایجاد کنید، «إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ»[8] موضوع این آیه ثبات قدم است. در همین سورة انفال، در جای دیگر می فرماید: اگر این ثبات قدم نبود مسلمانان نمی توانستند پیروز شوند. در دستورهای شش گانه ای که از آیة 45 به بعد سورة انفال به مسلمان ها می دهد: «إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُواْ»خیلی صحبت از ثبات قدم است: «فَاثْبُتُواْ وَاذْكُرُواْ اللّهَ كَثِيرًا»[9]؛ ذکر بگویید و ثابت قدم باشید. این ثبات قدم بود که در بدر، «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـكِنَّ اللّهَ رَمَى».[10] این ثبات قدم بود که بین پدر و فرزند بر سر شهادت اختلاف شد، یکی می گوید من باید بروم، دیگری می گوید من باید بروم. پدر شهیدی در احد نزد پیغمبر آمد و گفت: یا رسول الله، فرزندم در نبرد بدر شهید شد و من ماندم، اجازه بدهید حالا من بروم جانم را فدا کنم. این ثبات قدم است که ابودجانه آمده مي گوید: «یا رسول الله، الی أین أفر»؛ کجا بروم؟ سوی مال؟ فناپذیر است. سوی همسر و خانواده؟ مرگ آنها را می بلعد. سوی خانه و دار و ظواهر دنیا؟ همه خراب می شوند. من از کنار شما به کجا بروم؟ این است معنای «إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُواْ»[11] ثبات قدم است که لشکریان طالوت و بنی اسرائیل در مبارزة با جالوت گفتند: «رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا»[12]؛ خدایا به ما ثبات قدم بده تا بتوانیم بر اینها پیروز شویم.

نتیجه ثبات قدم در راه خدا

حتی خدا در سورة اسراء به پیغمبر می گوید: «لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاكَ»[13]؛ ما اگر این عصمت و ثبات قدم و استواری را به تو نمی دادیم، ممکن بود تو را به طرف خودشان متمایل کنند؛ «لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاكَ»؛ اگر این ثبوت و این استمرار و این قول ثابت نبود. ثبات قدم خیلی بحث عمیقی است. ببینید در سورة ابراهیم، بعد از آن که این مثل را می زند: «مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء»[14]؛ مؤمن ثابت است، ریشه دار است، عمیق است، «فَرْعُهَا فِي السَّمَاء»؛ سیرش سیر صعودی است، رشد دارد، «تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»[15] حرفش، فکرش، قلمش، عمرش و زندگی اش مفید است، بعد می فرماید: «يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا»[16] آنهایی که با خدا هستند، ایمان دارند، اعتقاد دارند، یقین دارند، «يُثَبِّتُ اللّهُ»؛ خدا به آنها هم در دنیا، هم در آخرت ثبات قدم می دهد. نکتة قابل توجه در این آیه این است: در دنیا، ثبات قدم، در آخرت هم نلغزیدن بر صراط.

راه گذشتن سریع از روی صراط

پیغمبر اکرم فرمودند: بعضی ها آن قدر سریع از صراط عبور می کنند که وقتی جلوی بهشت می رسند می گویند: «هل رأیتم صراطا هل رأیتم حساباً»؟[17] پاسخ می دهند: خیر، ما نه صراط دیدیم، نه حساب دیدیم، ما را مثل برق به این جا رساندند. امام صادق فرمود: «النَّاسُ یَمُرُّونَ عَلَی الصِّراطِ طَبَقاتٍ»؛ مردم به پنج شکل از صراط عبور می کنند: «مَنْ یَمُرُّ مِثْلَ البَرْقِ»[18] بعضی ها به سرعت نور، به سریع ترین سرعت که وقتی جلوی بهشت می سند از آن ها مي پرسند: هل رأیتم حسابا، کتابا، میزانا، صراطا؟- دیده اید خود انسان گاهی می گوید: رسیدیم؟ من اصلاً متوجه جاده نشدم. وقتی انسان سرعت داشته باشد و خیلی آرامش و سکینه داشته باشد اصلاً متوجة مسیر نمی شود- در پاسخ می گویند: ما حسابی ندیدیم. چقدر این آیه زیباست، «يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ»[19]؛ خدا به مؤمن در دنیا ثبات قدم می دهد. اصلش هم همین است، نتیجه اش هم همین است. آن ثبات قدم در صراط، بازگشت و نتیجة این ثبات قدم است، چون امام صادق فرمود: «وَهُمَا صِراطَانِ صِراطٌ فِی الدُّنیا وَ صِراطٌ فِی الآخِرَه فأمَّا الصِّراطُ الَّذی فِی الدُّنیا فَهُوَ الإمامُ المَفْروضُ الطَّاعَه»[20] کسی که در دنیا در کنار امامش محکم و ثابت قدم بایستد، در آنجا هم ثابت است، در آنجا هم سیر نورانی دارد، سیری مثل برق دارد که اصلاً نمی ماند. این ثبات قدم خیلی قابل توجه است.

کلیب، تسلیم محض

عده ای خدمت امام صادق علیه السلام آمدند. یکی از آنها عرض کرد: آقا، فردی در قبیلة ما هست به نام کلیب، ایشان هر چه شما مي گویید، می گوید چشم. منتظر است از شما دستور برسد تا انجام دهد، تسلیم محض است. این قدر در مقابل حرف شما مطیع است که ما اسمش را گذاشته ایم کلیب؛ تسلیم. آقا فرمودند: بله، خداوند به او نورانیت داده است، بعد فرمود: می دانید او (کلیب) مصداق کدام آیه است؟ مصداق این آیه است: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ وَأَخْبَتُواْ إِلَى رَبِّهِمْ»کلیب مخبت است.[21] «وَبَشِّرِ المُخبِتینَ»،[22] «الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ».[23] مخبتین که سیدالساجدین در زیارت امین الله دربارة آنان می گوید: «اللَّهُمَّ إنَّ قُلُوبَ المُخْبِتِینَ ألَیکَ وَ الِهَه».[24] خبت در زمین صاف، هیچ عقبه، هیچ گردنه، هیچ مانع، هیچ چیزی سد راه او نیست، مسیر برایش روشن و واضح است، تسلیم محض است؛ «أَخْبَتُواْ إِلَى رَبِّهِمْ»فرمود کُلیب مصداق این آیه است.

شواهد قرآنی از ثابت قدمان راه حق

ما در اول جلسه چند مثال زدیم از کسانی که ثبات قدم نداشتند، نقطة مقابلش هم فراوان داریم، مثل مریم، مادر عیسی. ببینید قرآن چگونه ثبات قدم او را می ستاید! یا آسیه، همسر فرعون، چگونه قرآن ثبات قدمش را الگو قرار داده!، «ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذینَ آمَنُوا امْرَأتَ فِرْعَوْنَ»مگر همسر فرعون چه ویژگی ای داشت؟ «إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ»[25]؛ می گفت: خدایا به من ثبات قدم بده که با تو باشم، کنار تو باشم، من شکنجة فرعون را تحمل می کنم، اما به من توفیق بده، خانه ای در کنار خودت داشته باشم. یا مؤمن آل یاسین که در میان جوّ مخالفین فریاد زد: «یا قوم اتَّبع المرسلین». سعد ابن معاذ در جنگ بدر خدمت پیغمبر آمد و گفت: یا رسول الله، اگر بگویی در خار برو می روم، بگویی در آتش برو می روم. شما هر دستوری بفرمایید می گویم چشم، من نمی گویم: چرا؟ نه، نمی گویم. بله چنین انسان های ثابت قدمی هم بودند.

عمربن قرظه، فدایی امام حسین علیه السلام

عمربن قرظه کسی است که در روز عاشورا از امام حسین اجازه گرفت به میدان آمد و رجز خوانی کرد و به مبارزه پرداخت و سپس برای دفاع از امام حسین نزد حضرت شتافت. ابن نما نقل می کند که او صورت و سینة خود را سپر تیرها قرار داده بود و نمی گذاشت به امام حسین اصابت کند. در حالی که جراحت زیادی برداشته بود و در خون خودش می غلتید، اباعبدالله بالای سرش آمد و فرمود: خواهشی نداری؟ گفت: «یابن رسول الله أوَفَیتُ ؟»آقا وفا کردم؟[26] ثبات قدمم را نشان دادم؟ آیا استواری ام را نشان دادم؟

منشأ صفات و فضائل اخلاقی

این ثبات قدم منشأ صبر است، منشأ قوت در دین است، منشأ غیرت است، منشأ علوّ همت است، منشأ عزّت است. بعداً عرض خواهم کرد که این صفت شاه بیت صفات حمیده است، لذا دو جا در زیارت عاشورا می گویی: «ثَبِّت لِی قَدَمَ صِدْقٍ»[27] در یک جا «ثبِّت»و در یک جا با «یثبِّت»تعبیر می کنیم. لذا در جامعة کبیره می گویی «فَثَبِّتنِی اللهُ أبَداً مَا حَیِیتُ عَلَی مُوَالاتِکُمْ»[28]؛ خدایا به ما توفیق بده روی موالات شما بایستیم، و از شما دفاع کنیم، آن هم در شرایط بحرانی، در شرایط عادی که همه مطیع اند و به ظاهر خود را ثابت قدم نشان مي دهند، اما وقتی اندکی شرایط بحرانی بشود، آن وقت می آید سینة امام را می بوسد، اما امام را یاری نمی کند. آقا فرمود: من را یاری کن، صدای من را شنیدی، ندای من را شنیدی، حجت بر تو تمام شد، از خدا بترس، اما آنها یاری نکردند. معنای ثبات قدم این است که انسان در عرصه های مختلف در شرایط بحرانی و شرایط حساس، خود را نشان بدهد. «يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ»[29] اباالفضل العباس، شخصیتی که امروز به او منسوب است و شما به احترام او در این حسینیه جمع شدید کنار شریعه می آید، آب را میان دست ها بالا می آورد، تشنه است، اگر آب هم می نوشید کسی او را مذمّت نمی کرد:

کفی از آب چو آورد به نزدیک دهان     عکس شش ماهه در آن آب تماشا می کرد

آب را ریخت.

یا نفس من بعد الحسین هونی     و بعده لا کنت ان تکونی

هذا الحسین وارد المنون     و تشربین بارد المعین[30]

عباس، تو آب بنوشی و حسین تشنه باشد؟ تو آب بنوشی و بچه های اباعبدالله تشنه باشند؟

عزیزان ثبات قدم توکل می آورد و توکل شجاعت می آورد؛ پیامبر فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أنْ یَکُونَ مَنْ أقْوَی النَّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ»[31] توکل شجاعت می آورد، استواری می آورد، غیرت می آورد، حمیت می آورد. قدرت حفظ دین می آورد، این ها در پرتو ثبات قدم است. مگر امروز برای عباس امان نامه نیاوردند؟ چشم های نگران زینب به دست های عباس است؛ یعنی عباس قبول می کند؟ یعنی حسین من را تنها مي گذارد؟ بعنی می رود؟ گوش ها را تیز کرده، چشم ها را دوخته، یک وقت عباس صدا زد: برگردید؟ لعنت بر شما و امان نامة شما. عباس پیمانی با حسین دارد که این پیمان تا آخر محفوظ است. امان نامه را برگرداند. این روحیة ثبات قدم عباس است.

عظمت بین المللی امام حسین علیه السلام

برادران عزیز، سروران روحانی، اهل تبلیغ و منبر، زینب کبری، در مجلس دشمن صدا زد: «مَا رأیَتُ إلّا جَمیلاً»[32]؛ کربلا برای ما زیبا بود. شما را به خدا این زیبایی ها را استخراج کنید، و برای مردم بگویید بگذارید مردم بدانند کربلا پیام اعتقادی دارد، پیام اخلاقی دارد، آموزه های تربیتی دارد، کارکرد امروزی دارد، کارآمد است، کربلا منحصر در مرز زمان و مکان سال 61 هجری و سرزمین تفتیدة عراق نیست، حادثة کربلا این مرزها را درنوردیده، حادثة کربلا حرارتی و سرّ مکتومی در قلوب مؤمنین[33] ایجاد کرده، که زینب در مجلس دشمن فریاد زد: هر کاری می خواهید بکنید، به خدا قسم اسم ما را از قلب های مردم نمی توانید جدا کنید. این جمعیت در این حرم، در حسینیه های دیگر، این دسته جات عزاداری، این جوان های سیاه پوش، این ها را چه کسی به داخل خیابان ها فرستاده؟ این ها به کدام تحریک، کدام حزب و جناح سیاسی در خیابان ها و دسته جات ریخته اند؟ امام سجاد فریاد زد: ما شش خصوصیت داریم. یکی از آن ها این است: محبت ما در قلوب مردم است، مردم ما را دوست دارند، کسی نمي تواند این محبت را بگیرد، فکر نکنید فقط در میان مسلمان ها، و فقط در میان شیعیان چنین است، خیر، ببینید، چرا آن نویسندة سنّی در شخصیت زینب کتابی می نویسد به نام «بطل کربلا»؛ قهرمان کربلا؟ چرا آن شخص مسیحی آن گونه به اباالفضل العباس متوسل می شود؟ چرا آن خانم آمریکایی این روزها پرچم یا حسین به دست گرفت و وارد حرم امام حسین شد، خادم ها جلویش را گرفتند، گفتند: کجا می روی؟ گفت: مگر این آقا شفا نمی دهد؟ مگر این آقا بچه نمی دهد؟ مگر این آقا مریض ها را خوب نمی کند؟- من خودم در کربلا دیده ام مردم مي آیند از او حاجت مي گیرند. – گفت: من سال هاست که ازدواج کرده ام و خدا به من اولاد نداده است. اگر این آقا یک بچه به من بدهد اسمش را حسین می گذارم مسلمان می شوم. این زن آمریکایی با پرچم یا حسین به حرم امام می آید و در حرم، مي گوید من آمده ام از امام حسین اولاد بگیرم. ابا عبدالله عجب نیرویی! عجب قدرتی! و عجب عظمتی در دنیا ایجاد کرده! چه حرارتی! چه زیبایی هایی دارد کربلا! بُعد مصیبت کربلا جای خود، اما بُعد زیبایی های کربلا، بعد قابل تأملی است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

________________________________________

[1]  ابراهیم، 27.

[2]  التهذیب، ج 6، ص 65؛ بحارالانوار، ج 98، ص 216؛ مصباح المتهجد، ص 724.

[3] بحارالانوار، ج 98، ص 269؛ الاقبال، ص 574.

[4]  بحارالانوار، ج 22، ص 274؛ الامالی للصدوق، ص 462؛ الخصال، ج 1، ص 68.

[5] اللهوف، ص 118؛ غم نامه کربلا، ص 144.

[6]  الامالی للصدوق، ص 154.

[7]  پیغمبر و یاران، ج 2، ص 263.

[8] انفال، 12.

[9]  انفال، 45.

[10]  انفال، 17.

[11]  انفال، 45.

[12]  بقره، 250.

[13]  اسراء، 74.

[14]  ابراهیم، 24.

[15]  ابراهیم، 25.

[16]  ابراهیم، 27.

[17]  و قال أیضا إذا کان یوم القیامه أنبت الله لطائفه من أمتی أجنحه فیطیرون من قبورهم إلی الجنان یسرحون فیها و یتنعمون کیف شاءوا فتقول لهم الملائکه تم حسابا فیقولون ما رأینا حسابا فیقولون هل جزتم علی الصراط فیقولون ما رأینا صراطا فیقولون لهم تم جهنم فیقولون ما رأینا شیئا فتقول الملائکه من أمه من أنتم فیقولون من أمه محمد ص فیقولون نشدناکم الله حدثونا ما کانت أعمالکم فی الدنیا فیقولون خصلتان کانتا فبلغنا الله هذه المنزله بفضل رحمته فیقولون و ما هما فیقولون کنا أذا خلونا نستحی أن نعصیه ونرضی بایسیر مما قسم لنا فتقول الملائکه یحق لکم هذا (مجموعه ورام، ج 1، ص 230).

[18]  قالَ النّاسُ یَمُرُّونَ عَلَی الصِّراطِ طَبَقَاتٍ وَالصِّراطُ أدَقُّ مِنَ الشِّعْرِ وَ مِنْ حَدِّ السَّیْفِ فَمِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مِثْلَ البَرْقِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مِثْلَ عَدْوِ الفَرَسِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ حَبْواً وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مَشیاً وَ مِنْهُمْ مَنْ یَمُرُّ مُتَعَلَقاً قَدْ تأخُذُ النَّارُ مِنْهُ شَیئاً وَ تَتْرُکُ شَیئا (بحارالانوار، ج 8، ص 64؛ الامالی للصدوق، ص 177؛ الزهد، ص 92).

[19]  ابراهیم، 27.

[20]  بحارالانوار، ج 8، ص 66؛ معانی الاخبار، ص 32.

[21]  الکافی، ج 1، ص 66؛ معانی الاخبار، ص 32.

[22]  حج، 34.

[23]  انفال، 2.

[24]  وسائل الشیعه، 14، ص 395؛ بحارالانوار، ج 97، ص 264؛ الاقبال، ص 470.

[25]  تحریم، 11.

[26]  نفس المهموم، ص 262.

[27]  بحارالانوار، ج 98، ص 292؛ کامل الزیارات، ص 177؛ مصباح الکفعمی، ص 484.

[28]  من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 615؛ التهذیب، ج 6، ص 99؛ مستدرک، ج 6، ص 423.

[29]  ابراهیم، 27.

[30]  ابصار العین فی انصار الحسین، ص 61؛ فرهنگ عاشورا، ص 65؛ در سوگ امیر آزادی – گویاترین تاریخ کربلا، ص 256.

[31] مشکاه الانوار، ص 18.

[32]  بحارالانوار، ج 45، ص 115؛ اللهوف، ص 160؛ مثیر الاحزان، ص 90.

[33]  قال رسول الله إنَّ لِقَتلِ الحُسینِ حَرارَه فِی قُلُوب المُؤمنینَ لَا تَبْرُدُ أبدا (مستدرک، ج 10، ص 318).

عمده ترين درسهاي عاشورا؛ خوف و ترس

من الحسين بن علي علیه السلام

الي محمد بن علي و من قبله من بني هاشم اما بعد: فَکَأنَّ الدُّنيا لَمْ تَکُنْ وَکَأَنَّ الآخِرَهَ لَمْ تَزَلْ.

مقدمه

يکي از مباحث مهم نهضت عاشورا، درس ها و پيام هايي است که در اين نهضت نهفته است. حادثه اي که در ساعات محدود در سرزميني معين واقع شد؛ اما در بطن و متن خويش ده ها درس اخلاقي و تربيتي دارد. ما امروز بعد از آن که مصيبت و حوادث مربوط به عاشورا را نقل مي کنيم، بايد اين درس ها را بگيريم و به مردم بگوييم، در واقع بايد به عاشورا و نهضت امام حسين، يک نگاه کاربردي و راهبردي شود. نهضتي با اين عظمت و با اين وسعت، درس هاي زيادي در خودش دارد، پيام ها و عبرت هاي زيادي دارد.

تمثيلي براي تاريخ

اميرالمؤمنين عليه السلام مي فرمايد: تاريخ نسبت به آيندگان مانند گذشتگان جاري مي شود. اگر شما به ايستگاه راه آهن رفته باشيد، قطاري که آهسته از جلوي ايستگاه عبور مي کند، يک واگنش مقابل ايستگاه است، يک سري از واگن هايش رد شده اند و يک سري از واگن ها هم عقب هستند که در حال رسيدن به اين ايستگاه هستند، همة آنها يک قطار است و همة واگن ها هم شبيه هم است. منتها افراد داخل واگن ها تعدادي عبور کرده اند، افرادي هم مقابل اين ايستگاه هستند و در حال عبور کردن هستند و افرادي هم هنوز به ايستگاه نرسيده اند. سرتاسر اين عبور، حرکت يک قطار و يک مجموعه است. تاريخ اين گونه است سنت هاي تاريخ، حق و باطل،درگيري ها، حوادث، خدعه ها، اين ها همه شبيه هم است مثل يک بازي که مهره هاش تغيير مي کند و در واقع نفرات آن عوض مي شود، اصل و مبنا يکي است. لذا اميرالمؤمنين عليه السلام به فرزندشان امام حسن عليه السلام فرمودند: من عمر طولاني نداشته ام؛فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أعْمالِهِمْ وَفَکَّرْتُ فِي أخْبارِهِم وَسِرْتُ فِي آثارِهِم حُتّي عَدْتُ کُأحَدِهِمْ[1]؛ اما در کردار آنها نظر کردم و در اخبارشان انديشيدم و در آثارشان سير کردم تا آنجا که گويا يکي از آنها شدم. قرآن داستان هاي زيادي دارد چرا بعضي داستان ها را چند بار تکرار مي کند، مثل داستان موسي، داستان عدم سجدة شيطان؟ براي اين که در آنها نکته هايي است به پيغمبر مي فرمايد:فَاقْصُصِ الْقَصَصَ[2] قصه ها را براي مردم بيان کن.

هست اندر صورت هر قصه اي                             خرده بينان را ز معنا حصّه اي

از اين قصه ها بايد حصه گرفت، از اين حوادث بايد نتيجه گرفت.

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران                            گفته آيد در حديث ديگران

پس نهضت عاشورا با اين عظمت گر چه از نظر نفرات، زمان و مکان محدود بود؛ اما شما هر درس تربيتي و اخلاقي که بخواهيد مي توانيد از اين نهضت به دست آوريد. اما از کجا؟ از حرف ها، از نامه ها، از برخوردها، از کلماتي که رد و بدل شده، از عملکردهاي روز عاشورا، اکنون درسي را که از عاشورا مي خواهم بيان کنم درسِ خوف و ترس است. در اين درس نکات زيادي است.

برخورد آيات و روايات با موضوع خوف و ترس

ما وقتي رواياتمان را نگاه مي کنيم مي بينيم با خوف و ترس دو گونه برخورد شده است و به دو صورت دربارة آن بحث شده است، يک جا قرآن مي فرمايد:أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ؛ اولياي خدا، دوستان خدا ترس ندارند: وَلاَ هُمْ يَحْزَنُون؛[3]اندوه و حزن ندارند، با ايمان هستند، فرشته ها بر اين ها نازل مي شوند و مي گويند:ألّا تَخافوُا[4]نترسيد، خوف نداشته باشيد. اين سخن قرآن است. اميرالمؤمنين هم در روايت مي فرمايد: الخائِفُ لا عيشَ له[5]؛ آدم خائف نمي تواند زندگي کند. انسان ترسو و خائف نمي تواند  مشي درستي داشته باشد. اين يک سري از آيات و روايات که در اين زمينه است؛  اما از آن طرف هم آيات و روايات فراوان داريم مثل: وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَان[6]؛ هر که خوف داشته باشد دو بهشت در انتظارش است. چگونه مي شود اين دو دسته از آيات را با هم جمع کرد. جمع آن چنين است: يک خوف بد است و يک خوف خوب است.

خوف ناپسند

همان ترسي که امروزه در روانشناسي به آن افسردگي و اندوه مي گويند اين بد است. در روايات داريم يک چيزهايي براي شما افسردگي مي آورد از اين ها دوري کنيد، اميرمؤمنان فرمود: «ثلاث لا يهنأ لصاحبهن عيش»؛ سه چيز است که اگر در کسي باشد نشاط او را مي گيرد و افسردگي مي آورد:

1- الحقد؛ کينه 2- والحسد؛ حسادت 3- و سوء الخلق؛[7]بد اخلاقي. اين سه صفت قبل از آن که به مردم لطمه بزند به صاحب خود لطمه مي زند. آدم بد اخلاق خودش بيشتر اذيت مي شود، خودش بيشتز آزار مي بيند. وقتي تندي مي کند ضربان قلبش و اعصابش همه به هم مي ريزد. انسان اهل گذشت، خودش هم آرام است، و مردم هم از دستش در آسايش اند؛ لذا فرمود در قنوت نماز دعاي مؤمنين اين است: «لَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا»[8]خدايا در دل ما کينه قرار نده، چون کينه مثل يک عامل مخرب از درون انسان را آزار مي دهد.

رو خويش را صد آب شوي از کينه ها                                وانگه شراب عشق را پيمانه شو

کينه يک صفت منفي است، اميرمؤمنان فرمود: «الحقد اُمُّ العيوب»[9]؛ کينه، مادر گرفتاري هاست، آدم کينه اي صفات ديگر هم بدنبالش مي آيد. سوء ظن بدخلقي، بدبيني، غيبت، ناسزا. گناه از يک مرحله اي شروع مي شود و اندک اندک انسان سقوط مي کند؛ لذا خوف بد است اما چگونه خوفي؟ خوف، و حزن و اندوهي که ناشي از کينه باشد، ناشي از حسادت و سوء خلق باشد.

پيامد چشم دوختن به داشته هاي ديگران

اين يک نمونه، نمونة ديگر  پيامبر فرمود: «من نَظَرَ الي ما في أيدي النّاس»؛ هر کس نگاهش به دنبال مال مردم باشد، اگر ماشين او مدل پايين است، نگاهش به مدل بالا باشد، اگر خانه اش صد متر است نگاهش به صد و پنجاه متري باشد. نگاهش دائم به مردم است، به کسي که بيشتر دارد نگاه مي کند، لذا حضرت فرمود:«طال حُزْنُه»[10]؛ اين فرد هميشه ناراحت است، هميشه احساس کمبود مي کند. لذا در روايات داريم اگر مصيبتي داري به آن که از تو بيشتر مصيبت ديده نگاه کن آرام مي شوي. اگر مشکلي داري به کسي که از تو بيشتر مشکل دارد نگاه کن، نگاهت به داشته هاي ديگران نباشد. در بعضي ها حالت سيرآوري و قناعت نيست، هر چه دارند باز نگاهشان به يک چيز بالاتر است و اين خطرناک است. آقا شما ازدواج کردي، همسرت را بهترين همسر بدان و با او زندگي کن، نه اين که العياذ بالله به بهتر از او نگاه کني. بالاخره بهتر از شما هم وجود دارد، از شما نيکوتر هم هست، هر کسي از او بالاتر وجود دارد. فرزند داري او را بهترين فرزند بدان، تربيتش کن. لذا فرمود: يکي از عوامل حزن نگاه به داشته هاي ديگران است، اين هم حزن منفي است.

پيامد شهوتراني هاي لحظه اي

همچنين در روايات داريم يکي از جاهايي که خوف و حزن منفي است، شهوت راني هاي لحظه اي است، پيامبر فرمود: «رُبَّ شَهْوَهِ سَاعَهٍ تورثُ حُزْناً طَويلا»[11]؛ در روايت داريم يک نگاه شهوت آميز، و يک حرکت شهوت آميز، براي انسان حزن و اندوه مي آورد. اميرالمؤمنين مي فرمايد: «الخائف لا عيشَ لَه»؛[12] انسان خائف زندگي خوشي ندارد. اگر قرآن مي فرمايد: اولياي خدا ترس و حزن ندارند، آنها اين موارد را از خود دور مي کنند. از اين مواردي است که خدمت شما عرض کردم، باز در روايت داريم جايي که انسان نتواند حقش را بگيرد اندوه مي آورد. يک وقت در يک جامعه اي ظلم است، حق زير پا مي رود آدم ناراحت است. اما يک وقت با اين که پول زيادي داري مي خواهند به زور ده تومان از شما بگيرند، با اين که اين پول ارزش ندارد و کم است ولي چون زور مي گويند ناراحت مي شوي. پس زور گويي و حق کشي هم حزن و اندوه مي آورد.

اهمال در حق عامل حزن و اندوه

اميرالمؤمنين عليه السلام در کوچه هاي کوفه، ديدند يک نوجواني اندوهناک و افسرده است، ديد اين بچه با بچه هاي ديگر بازي نمي کند، بچه هاي ديگر نشاط دارند، شادند، اما اين نوجوان در يک گوشه اي نشسته است. جلو آمد صدايش زد: آقا پسر اسمت چيست؟ گفت: مات الدين. فرمود: ناراحتي؟ گفت: آقا پدرم چند سال است از دنيا رفته، مي گويند او را کشته اند. آقا فرمود: بفرستيد دنبال مادرش. مادرش آمد، اين بچه چرا ناراحت است؟ علت نامش چيست؟ مادرش گفت: در ايامي که اين بچه در رحم من بود پدرش به مسافرت رفت، پس از مدتي همسفرانش آمدند گفتند شوهر تو در مسافرت بيمار شده و از دنيا رفته، او از ما خواهش کرد اگر بچه ام به دنيا آمد نام او را مات الدين بگذاريد. يا اميرالمؤمنين، ناراحتي اين بچه فقدان پدر است. اميرالمؤمنين عليه السلام بلافاصله از اين اسم، رمز و علت آن را پي برد. آن 4 نفر را خواست، تک تک به ستون هاي مسجد جدا از هم بست، جداگانه از آنها محاکمه کرد: کجا مرده؟ هر کسي يک چيزي گفت. چه کسي دفنش کرده؟ هر کسي يک چيزي گفت. چقدر پول همراهش بود؟ حضرت ديد حرف هايشان با هم يکسان نيست، در حرف هايشان تناقض است، از همين تناقض حضرت پي برد دروغ مي گويند. اعتراف کردند: آقا، ما او را کشتيم و اموالش را برداشتيم.

اميرالمؤمنين حکم را صادر کرد، فرزند و مادر را خوشحال کرد، فرمود: اين طور نيست، اموال را به شما برمي گردانم و اين ها را بر اساس قوانين محاکمه خواهم کرد. اموال را بگرداند و آنها را مجازات سختي نمود، و بعد به مادر بچه فرمود: اسم اين بچه را عاش الدين بگذاريد.[13] ببينيد افسردگي اين نوجوان از چه بود؟ از يک اهمال، از زير پا رفتن حق.

اگر مي گوييم خوف و حزن بد است اين گونه مواردي است، که فکر مي کنم پنج شش مورد براي شما شمردم و بيان کردم قرآن مي گويد اين خوفي است که شيطان ايجاد مي کند،«يُخَوِّفُ أولياءَهُ»[14] شيطان ترس مي اندازد. اين ترس؛ يعني افسردگي. گاهي اوقات جوان ها پيش من مي آيند مي گويند: آقا ناراحتم افسرده ام احساس پوچی مي کنم، چه کنم؟ برويد مطالعه کنيد، با اهل نظر صحبت کنيد، قرآن و کتاب بخوانيد. اين افسردگي را بايد زدود چون خيلي خطرناک است.

خوف پسنديده

اگر گفته شد يکي از درس هاي عاشورا خوف است اين همان خوفي است که قرآن مي گويد هر که آن را داشته باشد دو بهشت در انتظار اوست؛ «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَان»[15]، جنت مادي و معنوي، جنت برزخ و قيامت، اين خوف همان خوفي است که اميرالمؤمنين فرمود: فرداي قيامت در صحراي محشر ندا مي دهند:«أينَ الخائفون»؛کجا هستند آن هايي که مي ترسيدند؟ (ترس مثبت) يک عده بلند مي شوند، مي گويند: ما. خطاب مي شود شما امروز بدون حساب وارد بهشت مي شويد و شما کساني هستيد که نزديک ترين مردم به ما هستيد؛ چون در زندگي شما خوف بوده، در زندگي شما ترس بوده و اين ترس منشأ سرور است. بطن اين ترس نشاط و شجاعت است.

مواردي از شجاعتهاي کربلا

مورد اول:اين ترس همان ترسي است که عابس بن ابي شبيب شاکري داشت. از خدا مي ترسيد لذا از دشمن نمي ترسيد. آمد مقابل دشمن، زره اش را زمين گذاشت، گفت: من ترس ندارم.

وقت آن آمد که عريان شوم                                   جسم بگذارم سراسر جان شوم

عمر سعد گفت: کسي به تنهايي به جنگ او نرود، با او به تنهايي نمي شود جنگيد، سنگ بارانش کنيد. سنگ بارانش کردند، وقتي او را کشتند، سر از بدن او جدا کردند، هر کسي مي گفت من او را کشتم. عمر سعد گفت: با هم بحث نکنيد کسي به تنهايي با او نجنگيد، همه شما دخيل بوديد.[16]ترس از خدا اين گونه شجاعت مي آورد.

مورد دوم:ظهر عاشورا سعيد بن عبدالله در دفاع از امام مقابل اباعبدالله ايستاده بود و امام نماز مي خواندند، تيرها همين طور که مي آمد به سينه اش مي خورد، وقتي همه تيرها به بدنش اصابت کرد روي زمين افتاد. بعد امام بالاي سرش آمد، فرمود: سعيد بن عبدالله، «أبشِّرُکَ بِالجَنَّه»؛ بهشت بر تو بشارت باد. سعيد، سفارشي نداري؟ وصيتي نداري؟ گفت: يابن رسول الله، يک سؤالي از شما دارم،اوَفَيتُ؛من به عهدم وفا کردم؟ وظيفه ام را انجام دادم؟[17]اين شجاعت است، اين ترس منشأ نشاط و سرور است. منشأ صعود و حرکت است. منشأ ايستادگي و مقاومت در مقابل دشمن است.

مورد سوم:حبيب بن مظاهر، آن پيرمرد روشن و آن پيرمرد جوان دل و شجاع وقتي وارد بازار کوفه شد، مسلم بن عوسجه را ديد که دنبال حنا مي گردد، گفت: رنگ براي چه مي خواهي؟ گفت که محاسنم سفيد شده مي خواهم آنها را رنگ کنم. گفت: لازم نيست، بيا برويم يک رنگي به آن بزن تا قيامت پاک نشود؛ رنگ خون. پسر فاطمه کربلا آمده بيا برويم به او بپيونديم به هر زحمتي بود شبانه خودش و مسلم و غلامش از کوفه خارج شدند و خودشان را به امام حسين رساندند. وقتي حبيب وارد کربلا شد، زينب کبري به امام حسين علیه السلام عرضه داشت: برادر، سلام مرا به حبيب برسان. وقتي روي زمين افتاد و در خون خودش مي غلطيد، امام حسين بالاي سرش آمد و فرمود:

لله دَرُّکَ يا حبيب                     لقد کنت فاضلا

خدا تو را اجر دهد، تو آدم فاضلي بودي، تو خاتم قرآن بودي؛ تو يک شب قرآن را ختم مي کردي.[18] چه شجاعتي؟! چه عظمتي؟! اين از کجا نشأت گرفته است؟

مورد چهارم: نماينده امام حسين، «سليمان ابارزين» نامة امام را براي مردم بصره آورد، وقتي به سران بصره و به مسئولين رسيد و به اصطلاح به کساني که رؤساي قبايل بودند نامة امام حسين را به دستشان داد، آنها به جاي اين که دفاع کنند و لشکر آماده نمايند يکي از آنها به نام «منظر بن جارود»دست نمايندة امام حسين را گرفت و تحويل ابن زياد داد. ابن زياد دستور داد نمايندة امام حسين را گردن زدند و به شهادت رساندند. اين برخورد کساني بود که امام برايشان نامه فرستاد. اما در همين بصره، آقايي به نام «يزيد بن صبيت» است، مي گويد دو تا بچه هايم «عبدالله»و«عبيدالله»را برداشتم، گفتم من به مردم بصره کاري ندارم، من مي روم به پسر فاطمه ملحق شوم.

غلامش آمد و گفت: ارباب، مرا هم با خودت ببر، آزادي من در گرو اين است که خدمت ابا عبدالله بيايم. دو سه نفر ديگر هم در مسير همراهش شدند، يک هيأت هفت نفره تشکيل شد اين هيئت هفت نفره وارد کربلا شدند، آمدند مقابل خيمه هاي اباعبدالله. وقتي يزيد ابن صبيت مقابل خيمة اباعبدالله رسيد به او گفتند: امام حسين به استقبال شما رفته، وقتي حضرت شنيد شما آمده ايد به ديدن شما آمد، رفت مقابل خيمة شما. گفت: عجب! حسين به استقبال من آمده؟! به سرعت آمد، ديد اباعبدالله مقابل خيمة او ايستاده، از همان عقب اين آيه را خواند: قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ.[19]امام را در آغوش گرفت. بعد خودش و دو فرزندش به شهادت رسيدند. اين خوف از خدا منشأ نشاط و منشأ شجاعت است. منظورم از اين که گفته مي شود يکي از درس هاي عاشورا خوف است اين گونه خوفي است.

اقسام خوف

وقتي رسول گرامي اسلام حضرت محمد صلی الله عليه و آله و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام يکي از نشانه هاي انسان مومن را خوف مي دانند منظور چه خوفي است؟ من چهار شاخه را به طور مختصر برايتان مي شمارم دقت فرمائيد.

  1. خوف از عظمت خداوند

قرآن مي فرمايد:وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ.[20] ترس از خدا؛ يعني ترس از عظمت خدا. ديده ايد وقتي کسي جلوي يک شخص بزرگي قرار مي گيرد رعايت مي کند بعضي حرف ها را نمي زند، گاهي جلوي يک مرجعي و يا بزرگي يک احترام خاصي به او دست مي دهد، اين خوف معنايش همين است؛ کسي که از مقام و عظمت خدا ترس داشته باشد. مي دانيد ترس از عظمت خدا يعني چه؟ يعني همه جا خدا را ناظر مي بينيد؟ أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَي.[21] اين آيه هر اندازه در زندگي ما تحقق داشته باشد ارتکاب گناه ما کمتر است، ضريب آسيب پذيري ما کمتر است. يک جواني از من سئوال کرد: چه کنيم که گناه نکنيم؟ گفتم: اين آيه را دقت کن: أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَي. اگر انسان خدا را ناظر ديد گناه نمي کند.

موعظه چوپان به عبدالله بن عمر

عبدالله بن عمر، پسر خليفة دوم اين جمله را زياد مي گفت:قالَ الرّاعي…فاينَ الله؛ چوپان گفت: خدا کجاست؟ به او گفتند: اين يعني چه؟ گفت: اين يک قصه اي دارد. گفتند: قصه اش را بگو. گفت: من با رفقايم در بيابان براي تفريح مي رفتيم که رسيديم به جايي که درختي بود، بساطي پهن کرديم تا استراحت کنيم چوپاني را ديديم که تعدادي گوسفند را مي چراند. جلو رفتم، گفتم: ما يک عده اي براي تفريح اينجا آمده ايم شما هم بيا با ما غذا بخور. گفت: روزه ام گفتم: روزة واجب يا مستحبي؟ گفت: مستحبي. گفتم در اين گرما آن هم در اين بيابان چرا روزة مستحبي گرفتي؟ گفت: قُل نارُ جَهنم اشدُّ حرّا؛ گرما و آتش نديدي! آتش جهنم گرم تر از اين حرف هاست. گفتم: قبول، ولي روزه ات را باز کن فردا روزه بگير، روزه ات که مستحبي است. گفت: حرفي نيست، شما يک کاغذ بنويس که من فردا زنده ام من روزه ام را باز مي کنم. گفتم: نه، من اين تضمين را نمي توانم به تو بدهم مي خواهي روزه باشي اشکالي ندارد ولي يکي از اين گوسفندهايت را به ما بده تا بکشيم کباب کنيم. گفت: نمي شود، من مالک اينها نيستم من فقط چوپان اينها هستم، اين ها را بيابان آورده ام بچرانم و برگردانم. گفتم: اين همه گوسفند کسي متوجه نمي شود، پولش را هم مي­دهم نمي­خواهد به اربابت و يا مالکش بگويي. چوپان با انگشتش به آسمان اشاره کرد و گفت: أين الله؟ پس خدا چه؟ عبدالله بن عمر يک مرتبه به فکر فرو رفت. لذا اين جمله را گاهي نقل مي­کرد، مي­گفت: قال الرّاعي؛ چوپان گفت: فأين الله. اما چوپان نگفت اربابم نمي فهمد کسي متوجه نمي شود، چون اين مسائل يک روزي روشن مي شود و آن: يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِر[22]

زيرکي لقمان جهت دفع تهمت

مولوي چقدر زيبا قصه گفته است! مي گويد: يک وقتي به لقمان حکيم تهمت دزدي زدند. لقمان همراه رفقايش رفته بود براي اربابش از باغ زردآلو بياورد، يک سبد زرد آلو چيدند، در مسير راه غلام هاي ديگر زردآلوها را خوردند بعد آمدند پيش ارباب تقصير را به گردن لقمان انداختند. گفتند: لقمان زردآلوها را خورد. لقمان به ارباب گفت: اين ها دروغ مي گويند و به من تهمت مي زنند. در عين حال لقمان ديد آن ها چند نفرند و اين يکي است و حرفش پيش نمي رود. گفت: يک پيشنهاد دارم، به هر کدام از ما يک ليوان آب جوش بده تا بخوريم. بعد شما سوار اسبتان شويد ما هم دنبال شما مي دويم اگر کسي زردآلو خورده باشد آب جوش و دويدن حالش را به هم مي زند، بعد معلوم مي شود چه کسي دزد است. ارباب پذيرفت، هر کدام يک ليوان آب جوش خوردند – من نمي خواهم بگويم اين قصه واقع شده يا نه؟ فقط مقصود روي تشبيه و نتيجة آن است- مولوي مي گويد:

حکمت لقمان چو تاند اين نمود                           پس چه باشد حکمت رب الوجود

يوم تبلي السّرائر کلها                                       بان منکم کامناً لايشتها

يعني اگر لقمان توانست دزدها را اين گونه افشا کند پس خدا چگونه مي خواهد اين شکم ها را از رشوه، ربا، اضافه حقوق بدون اضافه کار، مال اختلاس و دزدي پر شده افشا کند؟! فرض که بندة خدا نفهميد، قوة قضاييه نفهميد، دادگاه هم نفهميد، مگر اين دنيا چقدر استمرار دارد؟ حيف است چرا تا وقتي حلال هست، حرام؟ تا لذت شرعي هست چرا حرام؟ مگر حلال الهي دايره اش بسته است که – خدايي نکرده- ما دنبال حرام برويم؟ گفت: يوم تبلي السّرائر؛ روزي که خدا سريرت ها را آشکار مي کند. پس يک خوف، خوف از مقام خداست، خوف از عظمت خداست.

غفلت مردم سبب خنده سلمان

از سلمان فارسي روايت شده است که فرمود: سه چيز مرا به گريه درآورد و سه چيز مرا به خنده درآورد، «وَأما الثَّلاثُ الَّتي أضحَکتَني»؛ آن سه چيزي که مرا به خنده درآورده است:

 1- « فغافل ليس بِمَغفُول عَنه»؛ من تعجب مي کنم از کسي که غافل است و حواسش نيست در حالي که کس ديگري مواظبش است؛ 2- «وَطالِبُ الدُّنيا وَالمَوتُ يَطلُبُهُ»؛ کسي که دنبال دنياست در حالي که مرگ دنبال اوست. – ديده ايد يک وقت آدم به تعقيب يک ماشين مي رود اما کس ديگري در تعقيب خود اوست و او حواسش نيست. او در تعقيب دنياست و مرگ در تعقيب اوست. 3- «وَضاحِکٌ مِلْءَ فِيهِ لَا يَدْرِي أرَاضٍ عَنْهُ سَيِّدُهُ أمْ سَاخِطٌ عَلَيْهِ»[23]؛ او خوش باشد اما نمي داند خدا از دست او راضي هست يا نه؟ اما او خوش باشد. اگر مطمئن باشد خدا از دستش راضي است اين ارزش است. انسان خوشي کند اما در خوشي اش حرام نباشد. خوف از مقام رب در زندگي رسول خدا صلی الله عليه و آله و اهل بيت و زندگي امام حسين و اصحابش موج مي زد.

  1. خوف از معاد

خوف دومي که در زندگي من و شما بايد باشد و در قرآن کريم نيز داريم خوف از قيامت است: «إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيراً».[24]اين که انسان از معاد و قيامت خوف داشته باشد. چرا ائمة ما اين قدر راجع به مرگ تذکر مي دادند؟ هر کجا فرصت مي شد تذکر مي دادند. يک روز امام کاظم آمدند قبرستان، ديدند يک جنازه اي را دارند دفن مي کنند، همان جا ايستادند درس اخلاق گفتند، فرمودند: دنيايي که آخرش اين است، آخرتي که سالن ورودي آن اين جاست، و دنيايي که سالن خروجيش قبر است، چرا بعضي ها در آن زهد ندارند؟ چرا بعضي ها حواسشان جمع نيست. در حديث دارد اميرالمؤمنين بعد از هر نماز عشا رو مي کرد به جمعيت و مي گفت:«أيّها النّاسُ تَجَهَّزوا رَحِمَکُمُ الله»[25]؛ آماده باشيد، مهيا باشيد خداوند شما را رحمت کند.

  1. خوف از سوء عاقبت

پيامبر فرمود: «لَا يَزالُ المُؤمِنُ خَائِفاً مِنْ سُوءِ العَاقِبَهِ»[26]؛ انسان هميشه بايد از آخر کارش بترسد. خيلي ها خوب شروع کردند ولي خوب تمام نکردند. خيلي ها گفتند: يا ابا عبدالله، ولي پايش نايستادند. خيلي ها دلشان مي خواست و آمدند؛ اما وقتي ديدند صحنه، صحنة ديگري است امام را تنها گذاشتند. امام حسين عليه السلام در مسير کربلا عبدالله بن مطيع را ملاقات کرد، برايش دعا کرد. او چاه آبي داشت امام دعا کرد، آب چاه بالا آمد و برکت پيدا کرد، اما امام را ياري نکرد. عبدالله بن عمر سينة امام حسين را بوسيد و گفت: يابن رسول الله، اين جايي است که پيغمبر آن را بوسيده، اما امام را ياري نکرد. عبدالله بن زبير امام را
مي شناسد در مکه پيش حضرت آمد و گفت: يابن رسول الله، حوادث بدي در انتظار شماست، نرويد. اما امام را ياري نکرد. عبيدالله حر جعفي امام را مي شناخت اما او را ياري نکرد. طلحه و زبير اميرالمؤمنين را مي شناختند اما مقابل او ايستادند. خوب شروع کردن هنر نيست، خوب تمام کردن هنر است. مؤمن دائماً بايد از عاقبتش بترسد. براي عاقبت خودتان، جوان هايتان، فرزندانتان خيلي دعا کنيد. خطر انسان را دائماً تهديد مي کند. يک رانندة خوب اگر مقصدش مشهد است، اگر از قم تا تهران خوب رانندگي کرد نبايد بگويد قضيه تمام شد، وقتي ماشين به مشهد رسيد تمام شده است. حال اگر يک لحظه هر چند يک کيلومتر به مشهد مانده غفلت کند از بين رفته است، اگر يک لحظه خوابش ببرد کار تمام است. تا لحظة آخر انسان بايد مواظب باشد که سقوط نکند.

معرفت بالاي اميرالمؤمنين و حضرت علي اکبر

وقتي رسول خدا صلی الله عليه و آله خبر شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام را به او داد اميرالمؤمنين عرضه داشت: «يارسول الله في سلامه من ديني؟»؛ به من بگوييد وقتي من شهيد مي شوم دينم سالم است يا نه؟[27]امام حسين عليه السلام در مسير کربلا به علي اکبر فرمود: پسرم، شنيدم ندايي مي گفت که اين کاروان مي رود و مرگ هم به دنبالش مي رود. فرمود: پدر جان، «اَوَلَسنا علي الحق»؛ مگر ما بر حق نيستيم؟ مگر راهمان درست نيست؟ – بله پسرم.- پس پدر جان، ما از مرگ نمي ترسيم، اگر راهمان درست باشد ترسي نداريم.[28]خوف از سوء عاقبت، خوف سوم است.

  1. خوف از گناه

خوف چهارم خوف از گناه است. خوف از قصور و تقصير و خطاهايي که انسان کرده است. خلاصة مطالب اين شد: خوف دو قسم است: پسنديده و ناپسند. کجا ناپسند است؟ خوفي که در اثر ميل به گناه باشد. اما ترس از عظمت خدا، ترس از سوء عاقبت، ترس از معاد، ترس از قصور و تقصيرهايي که انسان دارد، اين خوف همان است که قرآن مي گويد هر که آن را داشته باشد بهشت در انتظارش است. اين خوف همان است که اميرالمؤمنين مي فرمايد هر که داشته باشد نزديک ترين انسان و نزديک ترين فرد به خداي تبارک و تعالي است. اگر اين خوف در کسي باشد منشأ شجاعت است. و ياران کربلا اين خوف در زندگي شان موج مي زند.

خدايا! توفيق بندگي به همه ما عنايت بفرما.

________________________________________

[1]. بحارالانوار، ج 74، ص 203؛ نهج البلاغه، خطبه 31، تحف العقول، ص 68.

[2]. اعراف، 176.

[3]. يونس، 62.

[4]. فصلت، 30.

[5]. غرر الحکم، ح 10259.

[6]. الرحمن، 46.

[7]. غررالحکم، ح 6779.

[8]. حشر، 10.

[9]. غررالحکم، ح 6763.

[10]. بحارالانوار، ج 74، ص 174؛ اعلام الدين، ص 294.

[11]. بحارالانوار، ج 74، ص 84؛ ارشاد القلوب، ج 1، ص 157؛ اعلام الدين، ص 196.

[12]. غررالحکم، ح 10259.

[13]. داستان ها و پندها، 10- 168 به نقل از هزار و يک حکايت اخلاقي، ص 67.

[14].آل عمران ، 175.

[15]. الرحمن، 46.

[16]. الارشاد، ج 2، ص 105؛ مثير الاحزان، ص 66؛ در سوگ امير آزادي- گويا ترين تاريخ کربلا، ص 241.

[17]. منتهي الامال، ص 502.

[18]. در کربلا چه گذشت، ص 246؛ سوگنامه آل محمد، ص 263.

[19]. يونس، 58.

[20]. الرحمن، 46.

[21]. علق، 14.

[22]. طارق، 9.

[23]. قال أضحَکتَني ثَلاثٌ وَأبکَتني ثَلاثٌ فأمّا الثَلاثُ الَّتي أبکَتْنس فَفِراقُ الأحبّه رَسولِ الله ص و حِزبِه وَ الهَوْلُ عِندَ غَمَراتِ المَوتِ وَ الوُقُوفُ بَيْن يَدي رَبّ العَالَمين يَومَ تَکونُ السَريرهُ عَلانيه لَا أدرِي إلَي الجَنّه أصيرُ أمْ إلَس النَّارِ وَ أمّا الثّلاثُ أضحَکتَني فَغافِلٌ لَيسَ بِمَغفولٍ عَنهْ وَطالبُ الدّنيا و المَوتُ يَطلُبُهُ وَ ضاحِکٌ مِلْءَ فيه لا يدري أراضٍ عَنه سَيّده أمْ سَاخِطٌ عَلَيه. (بحارالانوار، ج 67، ص 387؛ المحاسن، ج 1، ص 4).

[24]. انسان، 10.

[25]. نهج البلاغه، خطبه 204.

[26]. بحارالانوار، ج 68، ص 366.

[27]. بحارالانوار، ج 28، ص 66.

[28]. فرسان الهيجاء، ج 1، ص 299؛ منتهي الامال، ص 455.

عمده ترين درسهاي عاشورا؛ خشوع و تأثير پذيري 

«من الحسين بن علي الي محمد بن علي و من قبله من بني هاشم أمَّا بَعْدُ فَکَأنَ الدُّنيا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ الآخرَۀ لَمْ تَزَل»[1]

مقدمه

بحث ما در اين جلسه در رابطه با درس ها و نکات و عبرت هاي عاشورا است. يکي از درس هاي مهمي که ما از عاشورا مي گيريم، بحث خشوع و تأثير پذيري است. اگر انسان از آيات قرآن، از کلام الهي و موعظه تأثير نپذيرد، فقط بشنود اما عمل نکند، اين خودش يک نوع گرفتاري است، يک نوع بيماري اخلاقي است.

اهميت امانتداري و خشوع

رسول گرامي اسلام به ابوذر غفاري فرمود: اباذر بعد از من دو چيز خيلي زود از ميان مردم رخت برمي بندد «أوّل شَيء يُرْفَعُ مِنْ هَذِهِ الأُمّۀِ»، اولين چيزي که از ميان اين امت خيلي زود رخت برمي بندد و به بوتة فراموشي سپرده مي شود : «اداءُ الأمانۀ وَالخُشوعُ»[2]؛ امانت داري است. و همين گونه هم شد، امانتي از اميرالمؤمنين بالاتر نبود؛ «السلامُ عَلَيْکَ يَا أمينَ اللهِ فِي أرْضِهِ» آن گونه با او برخورد شد، و ديگري خشوع و نصيحت پذيري بود، که در ميان جامعه کمرنگ شد.

موعظه ها و اتمام حجتهاي امام حسين عليه السلام در روز عاشورا

شما وقتي نوع برخورد امام حسين عليه السلام را در روز عاشورا با دشمن دنبال مي کنيد، مقاتل و تاريخ نويس ها مي نويسند آن حضرت تلاش زيادي در موعظه و تبيين مسائل و نصيحت به طرق گوناگون کرد؛ گاهي به معرفي شخص خودش پرداخت و گفت: من حسينم، فرزند زهرا هستم، جدم کيست، گاهي آنها را به وجدانشان ارجاع داد، فرمود : «إرجِعوا الي أنْفُسِکُم»[3]؛ به خودتان برگرديد. – ممکن است هر کسي از طريقي جذب شود، امام حسين عليه السلام همة راه ها را رفت- احتجاج کرد، فرمود: اباسعيد هنوز زنده است، سهل ساعدي هنوز زنده است، جابر بن عبدالله انصاري هنوز زنده است برويد از آن ها سئوال کنيد آيا پيغمبر پيشاني و سينة مرا مي بوسيد يا نه؟ مي فرمود: اين حسين، جان من است، نفس من است، سيد شباب اهل جنت است. آنها را به وجدانشان ارجاع داد. گاهي قرآن را مي آورد و مي فرمود: بين ما و شما اين کتاب حاکم باشد، بياييد اين آيات را به عنوان حَکَم قرار بدهيم، ببينيم آيا اين آيات ظلم را تأييد مي کنند يا مشي ما و روش ما را؟ گاهي مي آمد انتساب خودش را با پيغمبر گرامي اسلام مطرح مي کرد، و عمامة پيغمبر را به سر مي گذاشت، مي فرمود: شما ببينيد اين عمامة پيغمبر است، به عقيدة شما عمامة پيغمبر پيش من چه مي کند؟ گاهي شمشير دست مي گرفت و مي فرمود اين شمشير پيغمبر است، اين شمشير پيش من چه مي کند؟ نوشته اند گاهي بر مرکبي سوار مي شد و استناد به پيغمبر مي داد. گاهي مي آمد عاقبت کار را برايشان مطرح مي کرد و مي فرمود: اگر شما با من بجنگيد از مهلکين خواهيد بود، از بين خواهيد رفت و آتش در انتظار شماست. براي موعظه از همة شيو ها و روش ها، استفاده کرد.

آثار موعظه و پند پذيري

اما چرا تأثير نمي پذيرفتند؟ خود حضرت گاهي مي فرمود: اين شکم هاي شما از حرام پر شده، لذا نصيحت نمي پذيريد. مي فرمود: شما بندة دنيا هستيد به همين دليل نصيحت نمي پذيريد. مي فرمود:  شما مطيع شيطانيد، که نصيحت نمي پذيريد. پيغمبر گرامي اسلام بارها مي فرمود: مردم! اين قلب هاي شما مثل آهن مي ماند، چگونه گاهي آهن زنگ مي زند، سمبادة آهن معلوم است يک ضد زنگي است، به هر حال شيء خاصي است که اين زنگ و اين زنگار را از بين مي برد. قرآن هم مي فرمايد : «كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم»،[4]- رَين به معناي زنگار است- يا رسول الله! اگر اين قلب ها زنگ مي زند و زنگار مي گيرد، چه کنيم که اين قلب جلا پيدا کند؟ چون قرآن مي فرمايد : «يَوْمَ لَا يَنفَعُ مَالٌ وَ لَا بَنُون إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيم»[5] ؛ قلب سالم و بي زنگار و بدون قساوت بايد وارد صحراي محشر شود. پيغمبر خدا فرمود: خداوند به صورت اعمال شما کاري ندارد، به قلوب شما، نيت هاي شما و انگيزه هاي شما کار دارد. يا رسول الله! چه کنيم که اين قلب ها زنگار نگيرد، و اين قلب ها قساوت نگيرد، فرمود: سه چيز يعني تلاوت قرآن، موعظه و ياد مرگ زنگار را از قلب هاي شما مي برد.

جايگاه موعظه در نزد اهل بيت عليهم السلام

لذا خود پيغمبر با آن عظمت و جايگاه گاهي به جبرئيل مي فرمود : عِظْني؛ مرا موعظه کن. – يا رسول الله! من شما را موعظه کنم؟ قنبر شاگرد اميرالمؤمنين علیه السلام است، به مراتب پايين تر از او است گاهي اميرالمؤمنين علیه السلام به او مي فرمود: «عِظْني»- آقا، من براي شما چه بگويم؟ مي فرمود: در شنيدن اثري است که در گفتن و در خواندن نيست. پيغمبر خدا گاهي به عبدالله بن مسعود مي فرمود: تو قرآن بخوان تا من گوش کنم. يا رسول الله شما حافظ قرآن هستيد، قرآن بر شما نازل شده، قلب شما ظرف قرآن است، پيغمبر مي فرمود: بله، اما بخوان، چون در شنيدن اثر زيادي است.[6] پس يکي از درس هاي مهم عاشورا درس خشوع و تأثيرپذيري است، اين که انسان از حوادث پيرامون خودش، از وقايع و اتفاقات و موعظه اثر بپذيرد. شما نگاه کنيد حر اثر پذيرفت، سعد و ابوالحتوف اثر پذيرفتند؛ اما عبيدالله حر جوفي اثر نپذيرفت. لذا معناي خشوع و تأثيرپذيري اين است که انسان از آنچه که پيرامون خودش هست و از موعظه و آيات قرآن تأثير بپذيرد.

ويژگي قلبهاي قسي

قرآن مجيد مي فرمايد : «فَوَيْلٌ لِّلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِ»[7]؛ واي بر آن قلبي که قساوت بگيرد. قلب قسي تأثير مي پذيرد، قلب قسي اشک ندارد، قلب قسي نگاهش به اطرافش بدبينانه است.

عبدالملک مروان به مکه آمده بود و مي خواست طواف کند، حال نداشت، مي خواست نماز بخواند حال نداشت، هر چه کرد ديد هيچ حالي براي نماز طواف ندارد، دنبال شخصي به نام ابوحازم فرستاد، وقتي آمد به او گفت: من حال گناه و معصيت دارم، اگر حجاج به من بگويد صد نفر دويست نفر آدم کشتم ناراحت نمي شوم و برايم عادي است، اما نمي دانم چرا براي طواف و نماز حال ندارم، اصلاً از اين اعمال خوشم نمي آيد. گفت: اگر چيزي به تو بگويم ناراحت نمي شوي؟ گفت: نه بگو. گفت: عبدالملک، قلب انسان يک سري بيماري هايي دارد- قلب مثل جسم است، گاهي مي گويند فلان مشکل براي قلب پيدا شد، فلان مشکل براي مغز پيدا شد، فلان قسمت بدن از کار ايستاد، کم کم همة علائم حياتي قطع شد و آقا از دنيا رفت- گفت: عبدالملک قلب و روح انسان هم اين گونه است.

مراحل مرگ قلب و وجدان

قرآن يک سري بيماري هايي را براي روح بيان مي کند،- بعضي اوقات مي گويد قلب، قساوت مي گيرد، بعضي اوقات مي گويد زنگار مي گيرد، بعضي اوقات مي گويد: «خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهم»[8]؛ قلب مختوم مي شود بعضي اوقات مي گويد قلب قفل مي خورد، بعضي اوقات مي گويد «طَبَعَ اللهُ»[9]؛ مهر مي خورد، همين گونه مي شمارد تا اين که مي گويد بعضي ها روحشان مي ميرد و مردة متحرک مي شوند. حالا شما دنيا را هم دور بزنيد بخواهيد ابوجهل را نصحيت کنيد زير بار نمي رود. اگر بخواهيد شمر را نصيحت کنيد زير بار نمي رود.

سخنان زهير با شمر در روز تاسوعا

روز تاسوعا شمر به عمر سعد گفت: امروز کار را تمام کن. عصر روز نهم زهير مقابل شمر آمد و صدا زد: «شمر انَّما أنتَ البَهيمۀ»؛ اصلا تو انسان نيستي، حيف است که اسم انسان بر تو بگذارند، تو يک چهار پايي، تو يک حيوان هستي. شمر گفت: زهير، تو که در خط امام حسين علیه السلام نبودي، تو عثماني مذهب بودي، چه شده حالا آمده اي از پسر فاطمه علیها السلام دفاع مي کني؟ گفت: من قبول دارم، من منکر گذشته ام نيستم، اول در خط امام حسين علیه السلام نبودم و نمي خواستم بيايم؛ اما در اثر تأثيرپذيري از يک موعظه اين جا هستم- همسرش به او گفت: برو پسر فاطمه را تنها نگذار، آمد به پسر فاطمه پيوست و امشب از آن کساني است که به امام حسين علیه السلام عرض کرد: اگر مرا قطعه قطعه کنند اگر هفتاد مرتبه بميرم و زنده شوم دست از شما برنمي دارم. – شمر، تو يک بهيمه هستي، من قبول دارم در مسير نبودم، اما برگشتم، تو چرا نصيحت نمي پذيري؟ امام حسين علیه السلام فرمود: زهير برگرد، فايده ندارد اين ها قلب هايشان مرده و تأثير پذير نيست. ابوحازم به عبدالملک مروان گفت: مي داني چرا حال طواف نداري؟ مي داني چرا حال دعا نداري؟ مي داني چرا کسالت داري؟ چون قلب تو مرده، تو يک ميّت متحرکي.

خطر لذت بردن از گناه

برادران عزيز، امان از آن زماني که انسان به اين جا برسد که از ارتکاب گناه لذت ببرد، خيلي خطرناک است. يک وقت آدم گناه مي کند بعد از آن ناراحت است – جواني پيش من آمد و گفت: آقا، چند سؤال دارم، گاهي فلان خطا را مي کنم مثلا بعضي اوقات نمازم را نمي خوانم ولي بعد از آن ناراحتم، از هر صحنة گناهي که بلند مي شوم خودم را سرزنش مي کنم، هر روز که نماز نمي خوانم احساس مي کنم آن روز، روز تاريکي است، همين طور چند ين مورد را شمرد. گفتم: همين خوب است، اين نقطة مثبت تو است در همين مورد اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: «إذا صُنْعَ إلَيْکَ مَعْرُوفُ فَانْشُرهُ»[10]؛ نقاط مثبت را بگيريد و منتشر کنيد. همين که پيش من آمده اي و سئوال مي کني نکتة مثبت است. گاهي در زندگي انسان همة روزنه ها بسته نمي شود، امان از آن زماني که انسان گناه کند و بعد خوشحال شود و تلخي گناه را احساس نکندك امام سجاد علیه السلام فرمود: «إيّاکَ وَ الابتِهاجَ بِالذَنبِ فَإنَّ الابْتِهاجَ بِهِ أعْظَمُ مِنْ رُکُوبِهِ»[11]؛ بپرهيز از شادي بر گناه، از توجيه گناه، زيرا خوشحالي بر گناه بدتر از ارتکابش است.

خشوع ؛ ويژگي انسان باتقوا

امان از آن زمان که انسان شيريني و حلاوت عبادت را احساس نکند، نماز و دعا برايش سنگين باشد، ارتباط با خدا برايش سنگين باشد لذا خشوع و تأثيرپذيري از موعظه يکي از ويژگي هاي انسان هاي باتقواست. فضيل يک آيه شنيد: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ»[12] اي گنه کارها، وقت آن نرسيده که دست برداريد و خاشع شويد؟ خدايا وقتش رسيده، آمد و عوض شد، تغيير کرد. مطعم ابن جبير به مدينه آمده بود تا اسير خودش را ببرد، پيغمبر داشت آيات سورة مبارکة طور را مي خواند، همين که آيات را شنيد، گفت: يا رسول الله، چقدر اين ها زيباست. عوض شد، آمد مسلمان شد و با اسلام برگشت. نمونه هاي فراواني از اين موارد داريم.

هدايت تروريست به دست پيامبر

در اين جا يک جريان تاريخي را خدمتتان عرض کنم و بعد علامت هاي قلب خاشع را بگويم. رسول گرامي اسلام حضرت محمد صلی الله عليه و آله به مدينه آمدند، جنگ بدر واقع شد، عده اي از مشرکين در اين جنگ کشته شدند، مکه عزادار اين کشته هاست، ابوسفيان در پي انتقام اين قضيه است، شخصي به نام «وهب بن عمير» مي گويد: وارد مسجد الحرام شدم، ديدم شخصي نشسته و سرش را پايين انداخته و ناراحت و اندوهناک اشعاري را با خودش زمزمه مي کند، خيلي ناراحت است جلو رفتم، ديدم صفوان بن اميّه است، از سران مشرکين. گفتم: صفوان، چه شده؟ خيلي ناراحتي! گفت: ناراحتي از اين بالاتر که اين شخص، يعني پيغمبر در ميان ما زندگي مي کرد، هيچ جايگاه و پايگاه حکومتي نداشت، از ميان ما برخاست، خواستيم او را ترور کنيم اما او به مدينه رفت، آنجا ياور پيدا کرد، حالا بين ما جنگ پيش آمد و ما شکست خورديم. اگر کسي پيدا مي شد که پيغمبر را ترور مي کرد، من حاضر بودم هر اندازه پول و امکانات بخواهد در اختيارش بگذارم. گفت: صفوان، پاي حرفت هستي؟ من مي روم پيامبر را ترور مي کنم، پسرم هم آنجا اسير است او را آزاد مي کنم. برق در چشم هاي صفوان جهيد. گفت: بله، من خرج تو را مي دهم شمشير و امکانات هر چه بخواهي به تو مي دهم، زن و بچة تو را بهتر از زن و بچة خودم تأمين مي کنم. گفت: قرض هم دارم. گفت، قرض هايت را هم مي دهم تو برو اين ترور را انجام بده، شمشير خريداري شد، شمشير را مسموم کرد و به طرف مدينه آمد.

وقتي به مدينه رسيد، سئوال کرد رسول گرامي اسلام کجاست؟ گفتند: با او چه کار داري؟ گفت: پسرم اسير است مي خواهم با پيغمبر مذاکره کنم. گفتند: در مسجد است. بعد از نماز صبح به مسجد آمد، رسول خدا نشسته بود و اطراف پيغمبر ياران و اصحابش بودند. رسول خدا نگاهي به چشمان وهب بن عمير کرد و فرمود: از کجا مي آيي؟ گفت: از مکه. براي چه آمده اي؟ گفت: فرزندم اسير است اگر شما اجازه بدهيد، فديه بدهم آزادش کنم. فرمود: اين شمشير را چرا بسته اي؟ جا خورد، گفت: مسيري که آمدم خطرناک بود، بالاخره حوادث هست. فرمود: چرا مسمومش کردي؟ چرا زهرآلودش کردي؟ عجب، پيغمبر خدا غيب هم مي داند – پيغمبر خدا از حوادثي که در مکان و زمان ديگري اتفاق افتاده اطلاع دارد، اين از ويژگي هاي معصوم است، اين از ويژگي هاي رسول خداست – اول خواست انکار کند حضرت فرمود: انکار نکن، تو و صفوان کنار حجر اسماعيل بوديد که او قرضت را تقبل کرد، خرج زن و بچه ات را تقبل کرد، قرار شد اين جا بيايي و من را ترور کني، اين طور نيست؟ گفت: بله، يا رسول الله، مثل اين که شما نفر سوم ما بودي، ما دو به دو اين گفت و گو را کرديم. بلافاصله شمشير را دور انداخت و دست و پاي پيامبر را بوسيد، شهادتين را گفت و مسلمان شد. پيغمبر هم گفت پسرش را بياوريد. پسر هم مسلمان شد. اين کادر سازي است و اين هنر است. بلافاصله اين دو مسلمان به طرف مکه حرکت کردند، صفوان منتظر است آنها خبر ترور پيامبر را برايش بياورند. آنها وارد مکه شدند، صفوان به آنها گفت: چه شد؟ من تا حالا کلي خرج کردم قرض هايت را دادم، خرج زن و بچه ات را دادم. گفتند: آقا ما رفتيم مسلمان شديم. گفت: عجب، من شما را براي کشتن پيغمبر فرستادم، رفتيد مريد شديد؟ گفتند: بله، صفوان تو هم اشتباه مي کني. او قهر کرد و رابطه اش را با آنها قطع کرد، سال ها گذشت، وقتي پيغمبر خدا مکه را فتح کرد، همه را بخشيد جز ده نفر، فرمود: من اين ده نفر را نمي بخشم. – البته بعداً هم حوادثي پيش آمد و پيغمبر بسياري از آنها را هم بخشيد. يکي از آنها همين صفوان است. – فرمود: او نقشة ترور مرا ريخته بود، بايد محاکمه شود.

دقت در انتخاب رفيق

رفيق خوب چقدر خوب است، دوست خوب چقدر اثر دارد. جوان ها، دوست خوب انتخاب کنيد. با هر کسي طرح دوستي نريزيد، وهب بن عمير آمد پيش صفوان گفت: اگر من بروم پيش پيغمبر و واسطه شوم قبول مي کني مسلمان شوي؟ نصيحتش کرد، گفت: سال ها قبل تو نقشة ترور پيغمبر را کشيدي، او نيز تو را مهدور الدم اعلام کرد، ولي من مي روم و واسطة تو مي شوم. نزد رسول خدا آمد و گفت: يا رسول الله، رفيقم بيايد با شما گفت و گو کند؟ فرمود: بيايد. حضرت عمامة مبارکش را از سر برداشت، فرمود: اين را به او بدهيد که روي دستانش بگيرد تا مردم با او کاري نداشته باشند؛ چون حکم او اعلام شده بود، ممکن بود قبل از اين که خدمت پيغمبر برسد، او را ترور کنند و بکشند. عمامة پيغمبر روي دستش بود که بر پيغمبر وارد شد. گفت: يا رسول الله، نيامده ام مسلمان شوم، آمده ام تحقيق کنم. يا رسول الله، دو ماه به من فرصت بدهيد. فرمود: چهار ماه به تو فرصت مي دهيم تا تحقيق کني هر چقدر دلت مي خواهد برو تحقيق کن.

اهميت علم و تحقيق در اسلام

آخر سورة يوسف را نگاه کنيد: «قُلْ هَـذِهِ سَبِيلِي»؛ پيغمبر، به مردم بگو راه ما راه روشن است، «أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ»[13]؛ دين ابهام ندارد، در دين جهل نيست، دين آشکار است. بيش از 77 مرتبه کلمة علم در قرآن آمده؛ آغاز وحي با واژة علم است: «اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَم. الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَم».[14] مرحوم شهيد ثاني مي گويد روايات علم آموزي و تحريک بر علم و ثواب بر علم کمرشکن است، آن قدر زياد هستند که غيرقابل شمارش هستند. مدتي گذشت تا اين که جنگ حنين شروع شد، آن موقع صفوان آمد و مسلمان شد. شما ببينيد اين شخص تأثير پذيرفت، او با هفت هشت سال فاصله تأثير پذيرفت. خوب است قلب انسان تأثير پذير باشد.

علائم انسان هاي خاشع

از پيغمبر خدا سئوال کردند: آقا، علامت قلب خاشع چيست؟ فرمود: «عَلَامَۀُ الخَاشِعِ فَأرْبَعَهُ»؛ علامت قلب خاشع و تأثيرپذير و قلبي که قساوت ندارد چهار چيز است :

1- مراقبت

«مُراقِبَۀُ اللهِ فِي السِّرِّ وَ العَلَانيَۀ»؛ مراقبت بر خداوند دارد؛ يعني همه جا خدا را ناظر مي بيند، چه مخفي چه آشکار. اين امر بايد در زندگي من و شما تحقق پيدا کند. يکي از اساتيد ما نقل مي کرد، مي گفت: هر وقت خدمت علامه طباطبايي رضوان الله تعالي عليه مي رسيديم از ايشان تقاضاي نصيحت مي کرديم، ايشان اين آيه را مي خواند: «أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَي»[15]؛ انسان، خدا تو را مي بيند. اگر اين موضوع در زندگي انسان هر چند کم تحقق داشته باشد به همان ميزان خشوع مي آورد، و به همان ميزان آسيب پذيري در مقابل گناه را کاهش مي دهد. اين ويژگي در زندگي افرادي که در کربلا بودند، نبود. سپاهيان ابن زياد، خدا را ناظر نمي ديدند که اين گونه به فرزند پيغمبر خدا برخورد کردند.

صفت مراقبه الله در شهداي کربلا

شما حوادث امشب را مطالعه بکنيد، سيد بن طاووس مي گويد هر کس از دور اين خيمه ها رد مي شد «لَهُمْ دَوِيٌّ کَدَويِّ النَّحل»؛ از آن ها مثل کندوي زنبور عسل صداي مناجات مي آمد، امشب از داخل خيمه ها صداي گريه مي آمد.[16] چرا امروز عباس علیه السلام را فرستاد تا اجازه بگيرد؟ براي چه امام حسين علیه السلام اجازه گرفت؟ وقتي اباالفضل علیه السلام آمد، حضرت فرمود: «بنفسي انت»؛ حسين به قربان تو، برادر به قربانت- ببينيد مقام عباس علیه السلام را که امام به او مي گويد: «بنفسي انت»- برادر، برو سوار شو امشب را از آنها مهلت بگير، به آنها بگو حسين علیه السلام مي گويد: «أنّي کُنتُ قَدْ أُحِبُّ الصَّلاۀَ لَهُ وَ تِلاوَۀَ کِتابِهِ وَ کَثْرَۀَ الدُّعاءِ وَ الاستغفارِ».[17] امشب را مي خواهم براي نماز، دعا و استغفار. حسيني که خود تجسم دعاست، شما دعاي عرفه آن حضرت را ببينيد، نمازهاي طولاني او را ببينيد، وقتي امام سجاد علیه السلام بدن مبارکش را ميان قبر مي گذاشت بعضي ها گفتند: يابن رسول الله، اين زخم هايي که بر بدن پدرت هست، همه اين ها جديد نيست، بعضي هايش قديمي است! يعضي از اين زخم ها و خراش ها، حکايت از جريان هاي قبل از کربلا دارد! فرمود: همين طور است، اين ها جاي انبان هايي است که پدرم به دوش مي کشيد، و به خانة فقرا، و مستمندان مي برد.[18] اين شخصيت با اين همه تلاش، مي گويد امشب را اجازه بگيريد تا نماز و دعا بخوانم چه روحياتي! «مراقبۀ الله»، اگر خدا را ناظر و حاضر ببينيد، ضريب ارتکاب گناه پايين مي آيد، خواه کسي بفهمد يا نفهمد. به خدا قسم، گناه تلخ است، گناه مرارت دارد، گناه افسردگي دارد، ممکن است الآن اين فيلم، سي دي، عکس و اين صحنة گناه براي فرد لذت آني بياورد اما همان هم آخرش به بن بست مي رسد و به اين نتيجه مي رسد که اين ها راه لذت و راه سرور نيست. امام سجاد ع مي فرمايد: «أستَغفِرُکَ …. مِنْ کُلَّ سُرُورٍ بِغَيرِ قُربِک»[19]؛ خدايا هر شادي و سرور که در آن قرب تو نباشد من آن را نمي خواهم. سرور و شادي اي براي من ارزش دارد که تو راضي باشي، لذا فرمود: اولين علامت قلب خاشع مراقبت است که خدا ناظر است.

2- انديشه در قيامت

پيامبر فرمود: «التَّفَکُّرُ لِيومِ القيامۀ»؛ انديشه در قيامت يعني چه؟ آيا يعني اين که پاهايمان را دراز کنيم و بگوييم منتظر مرگيم و از خانه هم بيرون نرويم؟ خير، به اين معنا نيست. کسي نزد پيغمبر آمد و گفت: يا رسول الله، چه کنم که با شهدا محشور شوم؟ «هَل يُحْشَرُ مَعَ الشُهِداءِ أحَدٌ؟»؛ آيا مي شود کاري کنم که با شهدا محشور شوم؟ «قالَ نَعَمْ مَنْ يَذْکُرُ الْمَوْتَ بَيْنَ اليَومِ وَاللَّيلَۀِ عِشرينَ مَرَّۀ»[20]؛ فرمود بله، هر کس در شبانه روز بيست مرتبه به ياد مرگ بيفتد  با شهدا محشور خواهد شد. ياد مرگي که پيامبر فرمود: «أفْضَلُ التَّفَکُّرِ ذِکْرُ المَوْت»[21]؛ بالاترين تفکر است.

معناي ياد مرگ

ياد مرگ يعني چه؟ يعني انسان فرايض و واجباتش را خوب انجام بدهد؛ يعني انسان گناه را کنار بگذارد؛ يعني انسان در صحنه اي که معصيت پيش مي آيد با ياد قيامت خودش را کنار بکشد، اين معناي ياد مرگ است. اگر شما ياد امتحان بوديد آيا شب امتحان مي خوابيد؟ اگر شما ياد کنکور بوديد آيا درس نمي خوانديد؟ اگر شما فردا آزمون رانندگي داشتيد و به يادش بوديد آيا تمرين نمي کرديد؟ معناي آمادگي و تفکر در قيامت که تمام ائمة ما به مناسبت هاي مختلف نسبت به اين قضيه يادآوري مي کردند، اين است. امام سجاد عليه السلام، اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از هر نماز عشاء رو به جمعيت مي کرد و مي فرمود: «تَجَهَّزوا رَحِمَکُمُ الله»[22]؛ به ياد مرگ باشيد، خداوند رحمت کند شما را. لذا فرمود: دومين نشانة قلب خاضع تفکر است.

3- گفت و گو با خداوند

سومين نشانة قلب خاشع «المناجات لله»، گفت و گوي با خدا است. اين که انسان در گوشه اي بنشيند و دعاهايي که در مفاتيح است بخواند، اگر هم کسي بخواهد خودش با زبان خودش با خدا صحبت کند اين هم يک نوع گفت و گو است. اگر شما يک حادثه را دو بار براي بهترين دوستت تعريف کني براي بار سوم که بخواهي تعريف کني مي گويد اين تکراري است، چند بار اين را گفتي. اما خداوند مي گويد من گريه را دوست دارم، اصرار را دوست دارم.

4- احسان به ديگران

نشانة چهارم فرمود: «و َرُکُوبُ الجَميل»[23]؛ نيکويي کردن. آدمي که خاشع است ضرر او به ديگران نمي رسد، حتي اگر ديگران در حق او بدي کنند او خوبي مي کند و دستور قرآن هم همين است: «وَ لَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»[24]؛ اگر ديگران هم بدي کردند باز هم تو خوبي و احسان کن.

نتيجه و خلاصه بحث

قلب خاشع چهار نشانه دارد: مراقبت، تفکر، ياد مرگ، و معاد، و احسان به ديگران. گفته شد يکي از درس هايي که از عاشورا مي گيريم، درس خشوع و تأثيرپذيري است، اين که انسان بتواند از موعظه و نصيحت اثر بپذيرد. در اشک چشم در حلاوت عبادت، در تلخي معصيت، اين خشوع خودش را نشان مي دهد. قلب خاشع اشک دارد، قلب خاشع از موعظه تحت تأثير واقع مي شود، قلب خاشع در نماز حضور قلب دارد، قلب خاشع از مرارت معصيت مي گريزد، قلب خاشع سخنان معصومين و قرآن را که مي شنود، بر او اثر مي گذارد و موعظه را مي پذيرد. در مقابل، قلب قسي هيچ کدام از اين تأثيرپذيري ها را ندارد.

خدايا به عظمت اباالفضل العباس و برادرش حضرت اباعبدالله عليه السلام قسمت مي دهيم به همة ما قلب خاشع عنايت بفرما.

________________________________________

[1]. بحارالانوار، ج 45، ص 87؛ کامل الزيارات، ص 75.

[2]. بحارالانوار، ج 74، ص 80؛ اعلام الدين، ص 192؛ مکارم الاخلاق، ص 461.

[3]. الارشاد، ج 2، ص 97؛ کشف الغمۀ، ج 2، ص 55؛ مثير الاحزان، ص 51.

[4]. مطففين، 14.

[5]. شعراء، 88- 89.

[6]. داستان راستان، داستان 63 به نقل از کحل البصر محدث قمي، ص 79.

[7]. زمر، 22.

[8]. بقره، 7.

[9]. نساء، 155.

[10]. مستدرک، ج 16، ص 362؛ شرح آقا جمال الدين خوانساري بر غرر الحکم، ج 3، ص 116.

[11]. بحارالانوار، ج 75، ص 159؛ کشف الغمۀ، ج 2، ص 108.

[12]. حديد، 16.

[13]. يوسف، 108.

[14]. علق، 3- 4.

[15]. علق، 14.

[16]. بحارالانوار، ج 44، ص 394؛ اللهوف، ص 91.

[17]. بحارالانوار، ج 44، ص 391.

[18]. هزار و يک حکايت اخلاقي، ص 469.

[19]. بحارالانوار، ج 91، ص 151؛ منهاج النجاح في ترجمه مفتاح الفلاح، ص 44.

[20]. مستدرک، ج 2، ص 104؛ مجموعه ورام، ج 1، ص 268.

[21]. أفضل الزُهدِ فِي الدّنيا ذِکرُ المَوْتِ وَ أفْضَلْ العِبادَۀ ذِکْرُ المَوْت وَ أفضَلُ التّفکرِ ذِکْرُ المَوْت فَمَن أثقلَهُ ذِکْرُ المَوْتِ وَجَدَ قَبْرَهُ رَوضَۀً مِنْ رياضِ الجَنّۀِ (مستدرک، ج 2، ص 104؛ بحارالانوار، ج 6، ص 137؛ جامع الاخبار، ص 165.

[22]. بحارالانوار، ج 68، ص 172؛ مشکاۀ الانوار، ص 304؛ نهج البلاغه، خطبه 204.

[23]. بحارالانوار، ج 1، ص 120؛ تحف العقول، ص 20؛ الحياۀ با ترجمه احمد آرام، ج 2، ص 509.

[24]. فصلت، 34.

عمده ترين درس هاي عاشورا

اولين درس: هدايت

قال النبي: إنّ الحُسَينَ مِصباحُ الهُدی وَسَفينَه النّجَاه[1]

مقدمه

روز ششم ماه محرم است، کم کم به ايام عاشورا و تاسوعاي حسيني نزديک مي شويم. خدا را شاکريم توفيقي شد امسال در اين ايام کنار سفرة اهل بيت عليهم السلام بنشينيم. اين بحث را تحت عنوان عمده ترين درس هاي عاشورا تقديم مي کنم. عاشورا حادثة کوتاهي بود که در ساعاتي محدود و در سرزمين و مکاني معين اتفاق افتاد، اما نه به آن زمان محدود شد و نه به آن سرزمين. تمام تاريخ بشر را پر کرد و نام حسين در تمام سرزمين ها پيچيد، حتي قبل از تولد امام حسين. قبل از به دنيا آمدن اباعبدالله نام و ياد او ميان انبياي الهي مطرح است، وقتي قنداقة امام حسين را دست پيغمبر خدا دادند، حضرت فرمود: «رّبّنا …فَاجْعَل أفئِدَه مِنَ النّاسِ تَهوي إلَيهِمْ»؛ خدايا کاري کن قلب هاي مردم با اين حسين من مهربان شود، قلب هاي مردم را به سوي اين حسين جذب کن. همان دعايي که حضرت ابراهيم براي هاجر و اسماعيل نمود، وقتي زن و فرزندش را در سرزمين لم يزرع حجاز بر زمين گذاشت، نگفت خدايا، به آنها آب و غذا و مسکن بده، فرمود: « فَاجْعَل أفئِدَه مِنَ النّاسِ تَهوي إلَيهِمْ»؛خدايا قلب هاي مردم را به سوي اين ها جذب کن.[2]

اگر قلب ها جذب شد بقيه اش هم حل مي شود. شما نگاه کنيد هر حاجي اي که به مکه مي رود کارهاي هاجر را تکرار مي کند؛ هفت بار بين صفا و مروه با ياد حرکت هاجر به دنبال آب مي رود و مي آيد. چند بار سنگ هايي را که سمبل شيطان است رجم مي کند. حتماً بايد قرباني کند، چون «إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ اللّهِ»[3]؛ خدا خواسته اين ها تا قيامت بماند. صفا و مروه از شعائر الهي است، اگر کسي به حج رفت و اين اعمال را انجام نداد حج او درست نيست؛ رجم نکرد حج او درست نيست؛ قرباني نکرد حجش درست نيست. چگونه بايد کار هاجر در تاريخ بماند، رجم ابراهيم بماند. امام حسين هم روز عاشورا صفا و مروه داشته، صفايش قتلگاه و مروه اش خيمه گاه بود. اگر هاجر هفت مرتبه اين مسير را رفت، حسين به دنبال مجروح ها و کساني که روي زمين افتاده بودند رفت. حسين هم رجم داشت، رجم او در برابر ده ها و صدها شيطان بود، آن هم با شمشير. امام حسين عليهم السلام وقتي رجم مي کرد شاعر خيلي قشنگ گفته، ترجمة شعر را مي گويم: وقتي حسين به قلب دشمن مي زد، همة دشمن را يک نفر مي ديد. ولي آن ها وقتي مي خواستند به حسين حمله کنند: «کُلُّ عُضْوٍ مِن حسين جُندُهُ»؛ هر عضو امام حسين را يک لشکر مي ديدند؛ و لذا هيچ کس جرأت نکرد تن به تن با حسين بجنگد. حسين هم رجم داشت و هم قرباني، آن هم قرباني هاي متعدد: شش ماهه، سيزده ساله، يازده ساله، قرباني هايي که خودشان مي آمدند براي قرباني شدن التماس مي کردند. نوجوان يازده ساله لباس پدر را پوشيده، شمشير او را بسته، لحظاتي نگذشت که خون پدرش روي زمين ريخته، آمده مقابل اباعبدالله مي گويد: آقا جان! به من هم اجازه بدهيد به ميدان برم. لباس رزم برايش بلند است، شمشير برايش بلند است. «شابٌ قُتِلَ أبوهُ فِي معرکَه»[4]؛ نوجواني که پدرش تازه شهيد شده بود، حضرت فرمود: شايد مادرت راضي نباشد. – مادرش در کربلا بود،- شايد بخواهد تو را به عنوان يادگار نگه دارد. عرض کرد: يابن رسول الله، مادرم مرا فرستاده، مادرم اين لباس را بر تنم کرده، با رضايت مادرم آمده ام. به ميدان آمد نامش را نگفت. نگفت پدرم کيست، گفت:

أميري حسين و نعم الأمير     سرور فؤاد البشير النذير

علي و فاطمه والداه     فهل تعلمون له من نظير

هر که مرا نمي شناسد؛ بداند آقايم حسين است، مولايم حسين است. اگر حسين را نمي شناسيد؛ علي پدرش است و فاطمه مادرش. «فهل تعلمون له من نظير»[5] آيا شما مي توانيد نظيري براي چنين آدمي در عالم پيدا کنيد؟ کربلا اين صحنه ها را دارد، کربلا به بلنداي تمام تاريخ بشر است و مانده است. سفارش همة ائمه است سفارش همة انبياست. اميرالمؤمنين وقتي سال ها قبل از شهادت حسين به سرزمين کربلا رسيد، «فَصَلّي بِها الغداه ثُمَّ رَفَعَ إلَيهِ مِنْ تُرْبَتِها فَشَمَّها»؛ دو رکعت نماز در اين سرزمين خواند، خاک آن جا را بوسيد و فرمود: «وَاهاً لَکَ أيَّتُها التُّرْبَهُ»[6]؛ خوشا به حال تو اي خاک، تو خاک کمي نيستي، انسان هاي بي نظيري روي تو به شهادت مي رسند. اين شخصيت با اين حادثة کوتاه، حادثه اي که در عرض چند ساعت واقع شد، اما اين حادثه در بطن خودش درس هاي فراواني دارد. من اين ها را براي مقدمه گفتم تا به اين نکته برسم، مقام معظم رهبري فرمود: ما بايد درس هاي عاشورا را يک به يک استخراج کنيم و در اختيار نسل امروز بگذاريم. مصيبت و روضه جاي خود بايد باشد، اما آنچه که بايد از عاشورا به روز شود پيام هاي عاشورا و نکته هاي عاشوراست. من امروز يکي از اين درس ها را براي شما مي گويم.

اولين درسي که ما از عاشورا مي گيريم درس هدايت و درس ارشاد است. اين حرف را از کجا مي زنيم؟ از نامه اي که امام حسين به مردم بصره نوشت، در اين نامة کوتاه اما پرمفهوم هدف قيامش را گفت، نوشت: مردم بصره و سران بصره،«اَلا و إنَّ السُّنَّهَ قَدْ أميتَتْ»؛ سنت پيغمبر از بين رفته است. – ديگر کسي به سنت پيغمبر عمل نمي کرد. يکي از سنت هاي پيغمبر اين بود که بعد از ايشان امامت با اميرالمؤمنين و بعد با فرزندانش است، اين سنت زير پا گذاشته شده. خلافت شد وخلافت تبديل به سلطنت شد. قرار نبود خليفه فرزندش را به عنوان جانشين بگذارد، اما خليفه اين کار را کرد و خلافت موروثي شد، نسل اندر نسل 14 حاکم از بني اميه و بعد بني عباس سلطنت کردند. بالاترين سنت پيغمبر که زير پا گذاشته شد همين بود که امامت تبديل به خلافت شد و خلافت تبديل به سلطنت شد. به سادگي با احکام دين بازي مي کردند، به سادگي روش هاي رسول خدا را زير پا مي گذاشتند. – مردم بصره، سنت مرده است، «وَإنّ البِدعَهَ قَد اُحيَيت»؛ بدعت در دين گذاشته شده. مشکل اين است، جوابش چيست؟ جوابش را امام حسين مي گويد، يک کلمه است: «فَإنْ تَسْمَعوا قَوْلي وَتُطِيعُوا أمْري»؛ اگر حرف منِ حسين را گوش دهيد، «أهْدِکُمْ سَبيلَ الرَّشادِ»[7]؛ من شما را هدايت مي کنم. پس يک درس عاشورا هدايت است. و دليلش در نامة امام حسين به مردم بصره آمده است. بين شما اين جملة پيغمبر مشهور است:«إنَّ الحُسَيْنَ مِصْباحُ الهُدي»[8]؛ حسين چراغ هدايت است. پس هدايت مهم ترين درس عاشوراست. امام حسين خيلي تلاش داشت تا روز عاشورا عده اي هدايت شوند، در مسير خود به خيمه عبيدالله حرّ جوفي رفت، به خيمة زهير رفت، با عبدالله بن مطيع صحبت کرد، هر کسي را مي ديد سعي مي کرد نصيحت کند، روز عاشورا خيلي نصيحت کرد، خيلي موعظه کرد تا شايد اثر کند، يک نفر هم يک نفر است که به آنها ملحق شود.

داستان

مورد اول: ابن ابي الحديد مي گويد: در جنگ صفين اميرالمؤمنين جنگ را شروع نمي کرد، چند نفر از لشکريان کوفه رفتند خدمت آن حضرت گفتند: آقا، پشت سر شما حرف هايي مي زنند، شايعاتي هست. آقا فرمود: چه مي گويند؟ گفتند: آقا، مي گويند يا اميرالمؤمنين از مرگ مي ترسد که جنگ را شروع نمي کند، و يا سپاه معاويه را مخالف دين و اسلام نمي بيند والا جنگ را شروع مي کرد، يا اميرالمؤمنين! ما زن و بچه هايمان را گذاشتيم، آمده ايم چرا نبرد را شروع نمي کنيد؟ آقا فرمود: هر دو مطلب غلط است؛ اما ترس از مرگ، اگر قرار بود علي از مرگ بترسد در جواني اش مي ترسيد حالا که پير شده ام، من از مرگ از همان اول نمي ترسيدم. – مي فرمود: به خدا قسم، علاقة پسر ابي طالب به مرگ بيش از بچه به شير مادر است- اول اين که از مرگ نمي ترسم. دوم: اين سپاه را هم سپاه مسلمان نمي دانم که ترديد داشته باشم آيا با آنها بجنگم يا نه. گفتند: آقا پس چرا جنگ را شروع نمي کنيد؟ فرمود:  «عسي أن يَهتدي منهم احد»؛ شايد يک نفر از اين ها هدايت شود. کمي ما طول بدهيم، صحبت و نصيحت کنيم شايد يکي از اين ها هدايت شد، يکي از اين ها به مسير بيايد.

مورد دوم: در جنگ صفين کسي قرآن مي خواند و با اميرالمؤمنين هم مي جنگيد، سورة نبأ را مي خواند: «عَمَّ يَتَسَاءلُون. عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيم».[9] آقا اميرالمؤمنين شخصا به ميدان آمد و به او فرمود: جوان چه مي خواني؟ آقا قرآن مي خوانم. فرمود: «أ تَعْرِفُ النَّبَإ العَظيمَ الذَّي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ»؛ تفسيرش را هم مي داني؟ گفت: نه آقا، معاويه تفسير قرآن را ممنوع کرده و گفته فقط بخوانيد، هر چقدر که مي خواهيد، فقط قرآن بخوانيد. – قرآن خواندن بي فهم و بي درک و بي تفسير براي او ضرري نداشت. ابن عباس مي گويد به او گفتم بگذار قرآن را تفسير کنم. گفت: نه، فقط بخوانند، اگر مردم هم تفسير خواستند پيش خود ما بيايند از شماها بپرسند. چون اگر از ابن عباس تفسيرش را بپرسند او تفسير را درست انجام مي دهد چون شاگرد مکتب اميرالمؤمنين است. – حضرت فرمود: جوان مي داني معناي «عَمَّ يَتَسَاءلُون. عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيم»چيست؟ فرداي قيامت از خبر بزرگ از شما سئوال مي کنند، گفت: نه آقا نمي دانم. فرمود:«أنا واللهِ النَّبأُ العَظيمُ»؛ به خدا قسم مصداق اين آيه من هستم. آن خبر عظيمي که خدا مي گويد فردا از آن سئوال مي شود يک معنايش ولايت است – معناي ديگري هم دارد- حالا تو داري با مصداق اين آيه مي جنگي و آيه را هم مي خواني! جوان قدري به فکر فرو رفت گفت: آقا درست است. آمد به لشکر اميرالمؤمنين عليه السلام ملحق شد. اين را هدايت مي گويند، اين ارزش است. عصر عاشورا وقتي صداي «هل من ناصر»اباعبدالله بلند شد؛ کيست مرا ياري کند؟، هدفش باز هم هدايت بود.

مورد سوم: بعضي نقل کرده اند دو جوان در سپاه ابن زياد يکي به نام سعد و ديگري به نام ابوالحتوف، نگاهي به هم کردند گفتند حالا برويم به امام حسين بپيونديم – همه ياران امام کشته شده بودند و آخرين نفر خود امام حسين مانده بود- اين دو جوان آمدند به امام پيوستند و شهيد شدند. بالاخره اثر دارد هدايت هدف اصلي است. در روايت داريم امام سجاد مي گويد: پدرم امام حسين روز عاشورا بعضي ها را نمي کشت همين طور که مي جنگيد از کنار آنها رد مي شد. سئوال شد چرا اين طور با اين ها برخورد مي کنيد و از کنار بعضي ها رد مي شويد، فرمود: در نسل اين ها محبّ ما وجود دارد. در نسل اين ها افرادي است که اهل هدايت است: هدف اصلي همين است لذا مي گويد:«ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِين»[10]. جنگ، طب جراحي اسلام است، اگر کار از کار گذشت آن وقت نوبت جنگ است. چقدر امام حسين خطبه خواند؟! چقدر صحبت کرد؟! چقدر نامه نوشت؟! چقدر اين طرف و آن طرف سفير فرستاد حتي با عمر سعد صحبت کرد.

مورد چهارم: دو بار امام با عمر سعد مذاکره داشته است يکي ششم محرم که يک طرف عمر سعد، پسرش حفص و غلامش و طرف ديگر ابا عبدالله الحسين، اباالفضل العباس و علي اکبر؛ مقابل هم نشستند، اباعبدالله به عمر سعد فرمود: «يا عمر اِتّق الله ولا تُشارک في دَمي»؛ پسر سعد از خدا بترس و در قتل من شرکت نکن، چرا در قتل من شرکت مي کني؟ عرض کرد: يابن رسول الله، من اگر در قتل شما و در اين جريان شرکت نکنم ضربه مي بينم. فرمود: چه ضربه اي مي بيني؟ گفت: خانه ام را از من مي گيرند. فرمود: من به تو خانه مي دهم. گفت: تجارت و کاسبي ام تعطيل مي شود و باغم را از من مي گيرند. فرمود: من به تو باغي مي دهم. گفت: خانه ام را از من مي گيرند. فرمود: من به تو باغي مي دهم که پدرم علي با دستان خودش درخت هايش را کاشته. گفت: آقا زن و بچه ام امنيت شان را از دست مي دهند. فرمود: من به تو امنيت مي دهم، من به آنها مأمن مي دهم. گفت: آقا اصلاً اين حرف ها نيست، حکم فرمانداري ري به اسم من خورده اگر در اين جريان شرکت نکنم ري به من نمي رسد. اباعبدالله فرمود: من که صادقم اين را که قبول داري – عمر سعد امام حسين را مي شناخت مي دانست اينها چه کساني هستند. خودش گفت: «والله اني اعلم حرمة أذي اهل البيت»؛ به خدا قسم مي دانم آزار اين ها حرام است، جايز نيست – فرمود: اگر در قتل من شرکت کردي به ري نمي رسي. آقا امام حسين جملة خيلي زيبايي دارد، امام صادق عليه السلام مي فرمايد: شخصي به امام حسين نامه اي نوشت، گفت: «يَابْنَ رَسُولَ اللهَ، عِظْنِي بِحَرفَيَن»؛ آقا دو کلمه مرا نصيحت کن. نصيحت بايد کوتاه باشد که زود اثر کند. حضرت برايش نوشت: اين نصيحت امام حسين است به اين آقا. البته اسم اين فرد در تاريخ نيست. معلوم نيست چه کسي است. يک نفر از حضرت خواست او را نصيحت کند. حضرت نوشت: مَنْ حاوَلَ أمْراً بِمَعْصِيَهِ اللهِ کانَ أفْوَتَ لِمَا يَرْجو وَأسْرَعْ لِمَجِیءِ مَا يَحْذَرُ[11]؛ هر کس تلاش کند از راه گناه به هدفي برسد در آخر به آن هدف نمي رسد، 1- اميدش نااميد مي شود. 2- از هر چه مي ترسد زودتر به سرش مي آيد. هر کسي از کوچة گناه عبور کند کوچة گناه بن بست است. عمر سعد خواست از کوچة گناه به ري برسد، نرسيد. روز ششم محرم امام حسين با او مذاکره کرد. هر چه برايش گفت به گونه اي تفره رفت. وقتي حضرت بلند شد برود فرمود: ذَبَحَکَ اللهُ عَلَي فِراشِکَ عَاجِلاً وَلَا غَفَرَ لَکَ يَوْمَ حَشْرِک[12]؛ ان شاء الله به زودي خداوند در رختخوابت جانت را بگيرد و روز محشر تو را نيامرزد. بعد وقتي مي رفت امام به اصحابش فرمود: او دارد مي رود ولي مي بينم يک روزي سرش بالاي نيزه است و بچه هاي کوفه سنگ بارانش مي کنند و با ذلت مي ميرد. همين هم شد، چند سال بعد بساط عمر سعد برچيده شد. عصر عاشوراي سال 66 هجري ابراهيم بن مالک اشتر نشست روي سينة ابن زياد و سرش را از بدنش جدا کرد؛ يعني عصر عاشوراي 5 سال بعد و صبح يازدهم هم سرش بالاي نيزه وارد کوفه شد. وقتي در مجلس مختار سر ابن زياد بالاي ني بود، مختار به او نگاه کرد کفشش را برداشت و به طرف اين سر خبيث پرتاب کرد. آنها بعد از اين حادثه چند سال توانستند دوام بياورند؟ چند سال توانستند حکومت کنند؟ يک مار کوچکي دور گردن ابن زياد پيچيده بود دائم لب و دندانش را مي گزيد، داخل دهانش مي شد و بيرون مي آمد. کسي آنجا بود، گفت: اين مزد چوب هايي است که به لب و دندان اباعبدالله زده. ظلم در همين دنيا خودش را نشان مي دهد. پيامبر فرمود:مِنَ الذُنوبِ تُعَجَّلُ عُقُوبَتُها وَلا تُؤَخَّرُ إلَي الآخِرَهِ.در روايات داريم يک سري از گناهان هست که خودش را زود نشان مي دهد و در همين دنيا عقوبتش را مي بيند. يکي از آن گناهان: وَالْبَغْيُ عَلَي النَّاسِ،[13] ظلم است اين که انسان مظلومي را اذيت کند. فرمود خداوند زود به ظالم نشان مي دهد. اين عاقبت عمر سعد و اين هم عاقبت ابن زياد. پس يکي از درس هاي مهم کربلا درس هدايت است، درس ارشاد است. اولين حرف رسول گرامي اسلام حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم  و اهل بيت همين است؛ يعني هدايت جامعه.

نشانه هاي هدايت

دراين جا يک سؤال مطرح کنم: نشانه هاي هدايت چيست؟ چگونه انسان مي تواند در مسير هدايت قرار گيرد؟ من چهار علامت و نشانه برايتان مي شمارم.

  1. ايمان به خدا

قرآن مي فرمايد: اولين نشانة هدايت ايمان به خداست؛ إِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِينَ آمَنُوا[14]. خدا هدايت مي کند کسي را که ابتدا رابطه اش را با او خوب کند.

  1. انابه و توبه

قرآن کريم مي فرمايد: اگر کسي؛إلَيْهِ مَنْ أنابَ[15] در زندگي اش توبه و بازگشت باشد «يهدي» خدا او را هدايت مي کند.

مثال بزنم اگر شما مقصدتان تهران است، مي خواهيد به تهران برويد، اما اشتباهي جاده را به طرف کاشان برويد – اميرالمؤمنين مي فرمايد: اگر کسي در خلاف مسير حرکت کند هر چه با سرعت بيشتر برود، بيشتر از مقصد دور مي شود. شما هر چه سرعت ماشين را زياد کني، از تهران بيشتر دور مي شوي؛ چون مقصد را اشتباه مي رويد.

حال آدم عاقل کسي است که اولين تابلويي را که ديد و متوجه شد اشتباه است برگردد. اما اگر بگويد برويم ببينيم آخرش چه خبر است، اين اشتباه است چون مسير را اشتباه مي رود، ممکن است در سرازيري قرار گيرد و ديگر نتواند خودش را کنترل کند. انابه معنايش اين است؛ يعني هر کجا ديدي داري اشتباه مي روي توجيه نکن برگرد.

حرّ صبح عاشورا احساس کرد راه را اشتباه رفته است. پسرش مي گويد: پدرم آمد و مرا نصيحت کرد، گفت: پسرم؛ «يا بُنَي کراماتُ الدّنيا زائله و النّاسُ من الدنيا راحِلَهٌ»؛ پسرم اين دنيا همة کراماتش، همة زرق و برقش تمام مي شود، همة مردم از دنيا مي روند. [يک مدتي که از قضية کربلا گذشت افراد هر دو لشکر از بين رفتند فقط يک مقدار دير و زود داشت. پنج- شش سال نشد که اغلب قاتلان امام حسين و اهل بيت از بين رفتند. اکثر کساني که در کربلا بودند از بين رفتند].

فرمود: پسرم، دنيا زوال پذير است کراماتش، زرق و برقش تمام شدني است. بيا پيش امام حسين برويم: «نَلحقُ بالحُسين لِاَنّا نُفوزُ بالسّعاده»پسر فاطمه کربلا آمده، شايد اهل سعادت باشيم. خودش و پسرش خدمت اباعبدالله آمدند.

ببين به کجا رسيد که مرحوم ملا علي کني رضوان الله تعالي عليه يک شب چهارشنبه به حر توسل پيدا کرد، [بين مردم آن منطقه مشهور و معروف است که شب چهارشنبه به حر توسل مي کنند] مي گويد: يک شب چهارشنبه رفتم کنار مقبرة حرّ و او را پيش امام حسين واسطه قرار دادم، گفتم: شما واسطه شو وضعم خوب بشود، بتوانم به مردم کمک و خدمت کنم. شب در عالم رويا حرّ را ديدم، بالاي سرم آمد و فرمود: بلند شو، آقايم حسين فرمود: به تو بگويم که آقاي تهران خواهي شد.

ملا علي کني زمان ناصر الدين شاه، شخصيتي براي خودش بود. از او حساب مي بردند، وضع بسيار خوب و عالي اي داشت به مستمندان و فقرا کمک مي کرد. مي گويد: با توسل به امام حسين و واسطه کردن حرّ به اين جا رسيدم.

خداوند چه مقامي به حر داد! انابه و بازگشت او باعث شد خداوند اين مقام و عظمت را به او بدهد.

امام شخصي را دنبال عبيدالله بن حرّ جعفي فرستاد، او نيامد. بعد از قضية عاشورا پشيمان شد، متوجه شد چه جنايتي آفريده است، چه انسان هايي را کشتند! رو به خودش کرد و گفت: اي عبيدالله، پسر فاطمه را ياري نکردي، تا زنده اي تأسف بخور. ديگر براي بازگشت دير شده بود. بعضي وقت ها بازگشت سنگين و مشکل است. پس دومين علامت هدايت و انابه توبه است.

  1. سعي و تلاش

قرآن مي فرمايد: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُم»[16] اين يعني تلاش. انسان تا تلاش نکند به جايي نمي‌رسد. در روايات داريم: دعا کنندة بي عمل مثل تيرانداز بي تير است. تيرانداز ماهر باشد وقتي تير نباشد کاري نمي تواند بکند. فرمود: الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا. شما تلاش بکن، شما قدم بردار، شما جلو بيا. شما تصميم بگير، هميشه با وضو باش. تمرين بکن. شما تصميم بگير هر روز هر چند سوادت کم است، قل هو الله را از روي قرآن بخوان. هر صبح يک آيه از قرآن بخوان. اينها در زندگي انسان نورانيت ايجاد مي کند. سه تا قل هو الله و معوذتين بخوانيد. انس با قرآن، انس با دعا داشته باشيد. اشکال ما اين است که انس ما با اينهاکم است، مزة اين ها را نچشيده ايم. چه خوب است انسان تمرين دائم الوضو بودن را بکند آن عالم بزرگ اخلاق نصيحت مي کند، مي گويد: سعي کنيد دائم با وضو باشيد. هر زماني که دستتان به قرآن خورد وضو داريد، نماز جماعت بود مي توانيد شرکت کنيد. مسجدي بود مي توانيد حضور پيدا کنيد.

مي توانيد دعاکنيد، قرآن تلاوت کنيد. تمرين در زندگي تان باشد. پيامبر فرمود: أفّضّلُ الْعَمَلِ أدْوَمُهُ؛ بهترين عمل آن است که کم و مستمر باشد؛ وان قَلَّ.[17] اگر انسان چهل روز روي يک صفت مثبت تمرين کند؛ روي نماز اول وقت صبح، روي دائم الوضو بودن، روي نماز جماعت، براي او ملکه مي شود. کارها را سخت نکنيم، هر چه سن بالاتر مي رود سخت تر مي شود. هر چه سن بالا مي رود سير صعودي سن است و سير نزولي اصلاح و تربيت. لذا فرمود: وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُم؛[18] هر که در راه ما قدم بردارد، او را هدايت مي کنيم. پس سومين راه هدايت تلاش است.

  1. توسل به اهل بيت

چهارم توسل به اهل بيت است. خودشان فرمودند، در زيارت جامعه کبيره مي خوانيم:وَأنْتُم نُورُ الأخيْارِ وَهُداهُ الأبرار[19] شما منشأ هدايتيد. در رابطه با امام زمان مي گوييم: أيْنَ نَاشِرَ رَايَةِ الهُدي؛ کجاست انتشار دهنده و کسي که پرچم هدايت را دست مي گيرد. پس توسل و ارتباط با اهل بيت هم يک راه هدايت است. قرآن مي فرمايد: به هدايت آن کساني اقتدا کنيد که آنها هدايت يافته هستند. اين نيز يک راه کسب هدايت، که توسل و ارتباط با اهل بيت عليهم السلام و حضور در مجلس اهل بيت است.

پس يکي از درس هاي مهم عاشورا درس هدايت است، سندش را هم برايتان گفتم؛ امام حسين در نامه اي که به مردم بصره نوشت خودش فرمود: من براي هدايت آمده ام، و آنها را نصيحت و موعظه کرد.

خدايا به عظمت حسين آن کسي که مصباح هدايت است قسمت مي دهيم همة ما را در مسير هدايتت قرار بده. به عظمت اباعبدالله آني ما را به خودمان وامگذار.

________________________________________

[1] مدينه المعاجز الائمه، ج 4، ص 52؛ فرهنگ عاشورا، ص 51.

[2] بحارالانوار، ج 12، ص 89؛ فقه القرآن، ج 1، ص 291؛ تفسير نمونه، ج 10، ص 363.

[3]  بقره، 158.

[4]  بحارالانوار، ج 45، ص 27.

[5] بحارالانوار، ج 45، ص 27؛ المناقب، ج 4، ص 104.

[6] بحارالانوار، ج 44، ص 255؛ الامالي للصدوق، ص 136؛ وقعه صفين، ص 140.

[7] بحارالانوار، ج 44، ص 338.

[8] مدينه المعاجز الائمه، ج 4، ص 52؛ فرهنگ عاشورا، ص 51.

[9] نبأ، 2-1.

[10]  بقره، 2.

[11]  الکافي، ج 2، ص 373؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 153؛ بحارالانوار، ج 70، ص 392.

[12]  بحارالانوار، ج 44، ص 389.

[13]  ثلاثٌ منَ الذّنوبِ تُعجَّلُ عُقُوبَتها ولا تُؤخَّر إلي الآخره عُقُوقُ الوَالِدَيْنِ وَالبَغي عَلَي النّاسِ وَکُفْرُ الإحسانِ (وسائل الشيعه، ج 16، ص 312؛ مستدرک، ج 12، ص 360؛ بحارالانوار، ج 72، ص 275).

[14] حج، 54.

[15]  إِنَّ اللّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاء وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَاب. (رعد، 27).

[16]  عنکبوت، 69.

[17]  مجموعه ورام، ج 1، ص 63؛ نهج الفصاحه، ص 232، ح 110.

[18]  عنکبوت، 69.

[19]  من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 615؛ التهذيب، ج 6، ص 99؛ بحارالانوار، ج 99، ص 131.

سومین علت رویارویی در کربلا ؛ پیروی از شیطان 2

قال الله تعالی: «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمَا يَدْعُو حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِير»[1]

مقدمه

یکی از وظایفی که به عنوان یک انسان مؤمن و کَیّس، بر عهده همه ما است شناخت دشمن و حربه های اوست. دشمن از هر راهی که وارد می شود، انسان باید راه کار مقابله و مانع شدن از نفوذش را پیدا کند. شناخت حربه های شیطان و شناخت دام ها و راهکارهایی که شیطان از آن طریق روی افراد نفوذ می کند خیلی مهم است. اگر ما این ها را نشناسیم، ممکن است نادانسته حزب شیطان شویم، ممکن است نادانسته از سلک حزب الله خارج شویم.

علت اهمیت شناخت شاخصه های حزب الله و حزب الشیطان

در قرآن سه مرتبه کلمة حزب الله آمده و سه مرتبه هم کلمة حزب الشیطان آمده است. قرآن کریم می فرماید حزب الشیطان خاسر و زیانکار است، اما حزب الله غالب و مفلح و پیروز است. اگر انسان شاخصه های حزب الله و حزب الشیطان را نداند ممکن است ناخواسته داخل حزب الشیطان شود، همان گونه که بعضی از کسانی که در کربلا بودند، و با امام حسین جنگیدند، تبلیغات و کارهای اموی، تشخیص حق و باطل را برای آنها مشتبه کرده بود. لذا بعضی از اینها فکر می کردند دارند ثواب می کنند، دارند کار خوب انجام می دهند، مگر نمی گویید: «هَذَا یَومٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُوأمیَّه».[2] بعضی از اینها با «الله اکبر» گویی و ظاهر تدیّن این حرکت را انجام دادند. این خیلی مهم است که انسان بداند شاخصه های حزب شیطان چیست؟

سخن و هشدار قرآن پیرامون شیطان

شما سورة فاطر را ملاحظه کنید، آیة ششم این سوره می فرماید: «إنَّ الشَیطانَ لَکُمْ عَدُوُّ»؛ این خیلی قابل تأمل است. می فرماید: شیطان دشمن است، این حرف خداست. و برای اینکه حواس من و شما را جمع کند می فرماید: «فَاتَّخِذوهُ عَدُوّاً»[3] شما هم او را دشمن بدانید و ناخواسته به دنبال او نروید. بعد قرآن کریم می فرماید که شیطان با حزب و گروهش سعی می کند انسان ها را اصحاب سعیر و اصحاب جهنم سازد. قرآن می فرماید: «إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ»؛[4] شیطان و نیروهایش شما را می بینند. همه جا در کمین است، در صراط مستقیم می نشیند، و سعی می کند هر کسی را به نوعی در مسیر خودش بکشد. این مهم است که انسان گام های شیطان را بشناسد.

گفت و گوی شیطان با حضرت یحیی علیه السلام

می گویند شیطان زمانی با حضرت یحیی گفت و گویی کرد. شیطان به او گفت که جناب یحیی می خواهم تو را موعظه ای کنم، تو زیاد غذا می خوری و همین توفیق نماز شب و عبادت با خضوع و خشوع را از تو می گیرد. می گویند حضرت یحیی بعد از این نصیحت و از این جمله، – چون خود دشمن آمد و راهکار را گفت- به شدت غذایش را کاهش داد و گفت دیگر نمی گذارم این مانع جلوی عبادتم را بگیرد. شیطان گفت من هم دیگر تو را نصیحت نمی کنم. با این حرف و راهکاری که به تو گفتم، شما متوجه اشکال خودت شدی.[5]

ملاقات شیطان با حضرت نوح

بعد از جریان طوفان نوح و بعد از این که طوفان نوح تمام شد، خیلی از خلاف کارها، گناه کارها و اهل عذاب و معصیت از بین رفتند. شیطان با حضرت نوح ملاقاتی کرد. این روایت از امام صادق علیه السلام است، طبیعتاً فرازهای آن برای ما جنبة روایی پیدا می کند. امام صادق علیه السلام فرمود شیطان خیلی اصرار کرد که نوح را نصیحت کند. نوح گفت: تو به من ضرر نرسان، من نصیحت تو را نمی خواهم، تو با من کاری نداشته باش، مرا به خیر تو امید نیست. گفت: من مي خواهم مطالبی را به تو بگویم چون تو به گردن من حق داری، کار من سبک شد، خیلی از اینها با این طوفان و سیل از بین رفتند. شیطان برای گفتن نصیحتش اصرار کرد، حضرت نوح گفت: بگو. گفت جناب نوح، «إذا وجدنا ابنَ آدَمَ شَحِیحاً أوْ حَریصاً أوْ حَسوداً أوْ جَباراً أوْ عَجولاً تَلَقّفناهُ تَلَقَّفَ الکُرّهِ فإذا اجْتَمَعَتْ لَنَا هَذِهِ الأخْلاقُ سَمَیّناهُ شَیطَاناً مَریداً الْخَبَرَ» چهار صفت وقتی در فرزند آدم باشد، بخل، حرص، عجله و حسادت و زورگویی- الشحّ به معنی بخل است، منتها از بخل هم یک درجه بالاتر است. شحّ آن بخل شدید است. بخیل فقط اموال خودش را نمی دهد، ولی شحیح شاید اگر دیگران هم بدهند ناراحت مي شود؛ شاید خودش هم آن را مصرف نکند. روایت داریم امام صادق فرمود: «شحح»شحیح اشدّ از بخیل است. – شیطان گفت جناب نوح، انسان هایی که شحیح و بخیل، حریص، حسود و عجول هستند این ها مثل توپی که در دست بازیکن ها این طرف و آن طرف می رود، در دست من هستند. اگر فرزند آدم را با این صفات بیابم به سادگی او را در سیطره و چنگ خودم می آورم.[6]

خطاهای شیطان در درگاه الهی

ببینید شیطان خودش از کم شروع کرد ولی به کم تمام نشد. اولش به مسایل مادی توجه کرد و به مسایل معنوی توجه نکرد؛ گفت: من از آدم بهترم، من از آتش هستم و آدم از خاک؛ اما توجه نکرد که درست است این آدم از خاک آفریده شده، ولی «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ روحِی»[7] یک روح خدایی را حمل می کند، یک جسم خاکی و یک روح متعالی را حمل می کند. شیطان به بعد متعالی انسان توجه نکرد، به آن جنبة خاکی اش توجه کرد. در مرتبة بعد تکبر ورزید و گفت: سجده نمی کنم. در مرتبة بعد -العیاذ بالله- به خدا گفت: من بیشتر می فهمم، تو به من می گویی سجده کن اما من بهترم، تو اشتباه می کنی، و به همین ترتیب کفر ایجاد شد. درجه به درجه، استدراج؛ «سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُون»[8] وقتی انسانی پله پله پایین می آید به این می گویند استدراج، یعنی سقوط تدریجی. در مرحلة بعد هم رانده شد و در مرحلة بعد هم قسم خورد همه را گمراه مي کنم. پنج، شش مرحله است: اول توجه به جنبة مادی نه معنوی، بعد تکبر، بعد استنکاف از سجده، بعد همین گونه ادامه یافت تا رانده شدن و اعتراض به علم و و آفرینش خدا، و قسم به گمراهی بشر. به همین دلیل است که من تاکید می کنم ما باید این خطوات و گام های شیطان را بشناسیم.

شیطان سیاست گام به گام دارد، گاهی ناخواسته انسان وارد حزب شیطان می شود، گاهی انسان ناخواسته در دام شیطان می افتد. باید جلوی این خطوات را از راه خودش گرفت، انسان باید ببیند خطر و دشمن از چه راهی وارد شده، از همان جا و به همان طریق مانع آن شود. اگر در یک انبار گندم سوراخ های موش پیدا شد، باید همان سوراخ را گرفت و اجازه نداد موش گندم ها را از انبار ببرد.

گر نه موش دزد در انبان ماست

گندم اعمال چل ساله کجاست

پس در اول دفع شر موش کن

بعد از آن در جمع گندم گوش کن

معنای هدایت متقین توسط قرآن

قرآن مي گوید: «یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ»[9] اول پیرایش، بعد آرایش. ابتدا تخلیه و بعد تجلی. شما اگر در یک ظرف گِلی شیر بریزی آن شیر هم گل آلوده می شود. به همین دلیل می گوید اول پاک و تزکیه کن. چرا قرآن در ابتدا می گوید: «ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِين»[10] این قرآن مال انسان هایی است که تقوا دارند، اصلاً قرآن آمده که خودش تقوا ایجاد کند، پس چرا اولین سخنش این است؟ به این دلیل که قرآن بر کسی می تواند اثر کند، پس چرا اولین سخنش این است؟ به این دلیل که قرآن بر کسی می تواند اثر کند که در وجود او زمینة پذیرش باشد. این همه پیغمبر برای ابوجهل قرآن خواند، خودش هم می گفت: «انّی اعلم هو الصادق»؛ من می دانم حق با پیغمبر است، ولی ایمان نمی آورم.

ابن ابی العوجاء زندیق، کمونیست و دهری و مادی گراست. – دهری به کسانی می گفتند که خدا و قیامت را منکر بودند، به تعبیر امروزی آن ماتریالیسم بودند- او چند جلسه با امام صادق علیه السلام بحث کرد، در یک جلسه امام آن قدر زیبا با او بحث کرد که همة راه هایی را که منجر به کفر می شد بر او بست. راوی می گوید وقتی رفت گفتم: یابن رسول الله، فکر کنم او امروز مسلمان شود. آقا فرمود: او کافر می میرد، او کور است، خوب گوش می دهد، ولی توجه و گیرایی ندارد. چشم ظاهری دارد امام را می بیند اما تأثیر نمی پذیرد.

کینه و عدم ترحم ؛ حربه شیطان

اگر ما این گام های شیطان را نشناسیم شاید به آن مبتلا شویم. این گام ها زیاد است. من دو مورد آن را جلسة قبل عرض کردم. گفته شد یک گام شیطان کینه است، «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء».[11] سعی کنید با برادر، فامیل، آشنا، پدر، مادر، دوست، کینه نداشته باشید، قهر نباشید و اختلاف نداشته باشید. قرآن کریم در سورة حجرات می فرماید: «فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»؛ رابطه تان را با هم خوب و اصلاح کنید، «وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون»[12]؛ تا رحم خدا شامل حالتان شود. اگر شما به هم رحم نکنید، از خدا توقع رحم نداشته باشید. حدیث داریم، امیرمؤمنان فرمود: «یَا نُوفُ ارْحَمْ تُرْحَمْ»[13] ای نوف! رحم کن، از دیگران بگذر تا خدا از تو بگذرد. مردم از هم بگذرید تا خداوند شما را مورد لطف قرار بدهد. یک گام شیطان کینه و دیگری تزیین گناه است یعنی شیطان گناه را زیبا جلوه می دهد.

سومین گام شیطان: فرصت سوزی

گام دیگر شیطان تسویف است.[14] تسویف یعنی فرصت سوزی، یعنی از دست دادن وقت، یعنی امروز و فردا کردن.

خاربن در قوت و برخاستن

خارکن در سستی و در کاستن

این که انسان دائم بگوید فردا، پس فردا، حالا درس می خوانیم، حالا خوب می شویم، حالا اصلاح می شویم. مگر انسان خبر دارد چقدر عمر می کند؟ مگر انسان می داند که حتماً پیر می شود و فرصت پیدا می کند. تازه اگر فرصت هم پیدا شود، این فرصت جوانی و نوجوانی پیدا نمی شود. انسان های زیادی هستند که اکنون برای از دست رفتن فرصت های جوانی شان تأسف می خورند، این ها برای ما عبرت است. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «إيّاكم و تسويف العمل»؛ (الحیاۀ، فارسی، محمدرضا حکیمی، ص574) بپرهیز از این که تسویف و فرصت سوزی کنی و کارت را به آینده موکول کنی. استفاده کن و بهره بگیر. نگذار فرصت هایت از بین برود. شما به قیام کربلا توجه کنید، چه افرادی فرصت را از دست دادند! شاید قصد همة آنها هم بد نبود، اما انسان گاهی ناخواسته فرصت را از دست می دهد.

طرماح بن حکم

طرماح ابن حکم یکی از اصحاب امام حسین علیه السلام است. او در همین مسیری که امام به سوی کربلا و کوفه می رفت با حضرت ملاقات کرد. ظاهراً این اتفاق در همان روزهایی است که حرّ بن یزید ریاحی لشکر امام را محاصره کرده بود. وقتی طرماح با چند نفر آمدند، حرّ به امام عرض کرد این ها باید به کوفه برگردند. امام فرمود: این ها لشکر من هستند و با من هستند. گفت: نه آقا، این ها با شما نبودند این ها الآن آمدند و پیوستند. امام فرمود: فرقی نمی کند این ها با من هستند کاری با آنها نداشته باش. جلو آمدند، امام از یکی از آنها پرسید: از کوفه چه خبر؟ عرض کرد: یابن رسول الله، قیس ابن مسهر شهید شد – قیس مثل مسلم نمایندة امام در کوفه بود- سفیر شما شهید شد. امام فرمود: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ»؛[15] بعضی ها رفتند، بعضی ها منتظر رفتن هستند. بعد دستانش را بالا آورد و عرضه داشت: «اللهم اجمَع بیننا و بینَهُم»؛ خدایا ما را هم به این ها ملحق کن، بین ما و بین این شهدا یعنی قیس و دیگران اجتماع قرار بده تا ما به هم ملحق شویم. و بعد دربارة اوضاع کوفه از آنها سؤالاتی کرد. آنها پنج، شش نفربودند، همه آنها ایستادند، اما طرماح گفت: آقا، من در کوفه کارهایی دارم، می روم مقداری کارهایم را سر و سامان بدهم، برای زن و بچه ام آذوقه ببرم، مقداری سفارش های مالی دارم، این ها را انجام مي دهم برمی گردم. رفت، امام فرمود: زود بیا یک وقت جا نمانی. گفت: چشم آقا برمی گردم.- به امام حسین علیه السلام علاقمند بود، انسان خوبی هم بود، معلوم نیست فرصت سوزی حتماً با قصد سوء همراه باشد. گاهی فرصت ها ناخواسته از دست می رود.- رفت، وقتی برگشت امام حسین علیه السلام شهید شده بود، زمانی رسید که دیگر خبر شهادت امام حسین علیه السلام منتشر شده بود و طبق این نقل تاریخی نتوانست به امام بپیوندد.[16] گاهی هم قابل جبران نیست، و فرصت ها می گذرد.

سؤال مهم قیامت در مورد ایام جوانی

لذا یکی از گام های شیطان، تسویف است؛ فردا فردا کردن، از دست دادن آن انرژی و توانی که یک جوان دارد، حافظه تان خوب است، می توانید قرآن حفظ کنید، شعر حفظ کنید، قدرت عبادت و بندگی دارید، می توانید ساعت ها روی پا بایستید، میتوانید قرآن بخوانید. سن که از یک حدی گذشت، امکان کسب این انرژی برای انسان نیست. چرا پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: فردای قیامت از چهار چیز سؤال می شود: 1- از مال؛ می گویند آن را از کجا آوردی و در کجا صرف کردی؟ 2- از جوانی سؤال می شود.[17] مگر جوانی جزء عمر نیست؟ چون که صد آمد نود هم پیش ماست. چرا می گوید از عمر سؤال می شود، از جوانی هم سؤال می شود؟ معلوم است که جوانی حساب جداگانه ای دارد. استثنایی دارد و در واقع فصل دیگری و حساب دیگری روی آن باز شده است.

قدرت تغییر منش در جوان

یکی از اشکال هایی که از پیغمبر می گرفتند همین بود، می گفتند: پیغمبر جوان های ما را فاسد کرد. البته آنها هم حق داشتند این حرف را بزنند، فطرت جوان پاک است. هشام ابن حکم یک جوان است که تازه موی بر صورتش روییده. این جوان امام صادق علیه السلام را اصلاً قبول نداشت، در خط امام صادق علیه السلام هم نبود، چند جلسه آمد و خدمت امام صادق علیه السلام نشست و با دیدن امام عوض شد، مرید شد.[18] اگرهم جوان یک ناسازگاری دارد، این سطحی است عمیق نیست و زود کنار می رود، دیدید بعضی آهن ها وقتی یک لایه زنگ روی آن می نشیند، می شود زود آن را زدود، ولی بعضی آهن ها تا چکش می زنی یا روی آن دست می گذاری فرو می رود. اگر به این مرحله رسید دیگر مشکل است، کاری کنی یک جا خودش را نشان می دهد. جوان لایه های سطحی را زود می تواند کنار بزند. در زندگی تان تسویف نباشد، سعی کنید اشتباهات را جبران کنید. هر کجا هستید- این را برای همة اهل جلسه، و برای خودم عرض می کنم- اسلام بن بست ندارد. امام حسین علیه السلام فرمود: تنها کوچه ای که بن بست است کوچة گناه است. فرمود کسی که بخواهد از کوچة گناه به هدفش برسد، نمی رسد و آخر آن بن بست است، انتهای کوچة گناه محدود است. مگر این گونه نبود؟ مگر عمر سعد از کوچة گناه به حکومت ری رسید؟ مگر خولی و سنان به هدفشان رسیدند؟ انتهای کوچة گناه بن بست است، اما اسلام بن بست ندارد.

امید بخش ترین آیه قرآن

یک وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام بین اصحابشان نشسته بودند، فرمودند: اصحاب من! به نظر شما امید بخش ترین آیه در قرآن چیست؟ «ما اَرجَحَ آیَه فِی القرآن؟» خوب همة آیات قرآن نورانی است، اما بعضی آیه ها قُرَر است، درر است، کلیدی است. به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی، قُرر آیات است، و شاه کلید را به دست انسان می دهد. کدام آیه در قرآن امیدبخش ترین است؟ شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین من بگویم؟ آقا فرمود: بگو، گفت: این آیه «إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاء»[19] که می گوید خدا هر گناهی را می بخشد، غیر از شرک، فقط شرک را نمی بخشد. آقا فرمودند: این آیه واسع است، گسترده است اما امیدبخش ترین آیه نیست. فرد دیگری گفت: یا امیرالمؤمنین من عرض کنم؟ آیه «وَمَن يَعْمَلْ سُوءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُورًا رَّحِيماً»[20] هر کس عمل زشتی انجام دهد یا بر خویشتن ستم کند و سپس از خداوند آمرزش بخواهد، خداوند را غفار و رحیم خواهد یافت. مولا فرمود: این هم آیة گسترده ای است، ولی امید بخش ترین آیه نیست. شخصی گفت: آیه «قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ»[21]؛ ای بندگان من که بر خویش اسراف کردید، از رحمت خداوند مأیوس نشوید، چون یاس از گناهان کبیره است. مولا فرمود: این هم خوب است، ولی آیه مورد نظر نیست. شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین این آیه «وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ»[22] که می گوید هر کسی فاحشه ای، کار ناسزایی انجام داده، استغفار کند، خدا او را می بخشد. فرمود: همة اینهایی که می گویید آیاتی است که گسترده است، پیام دارد، اما امیدبخش ترین آیه در قرآن این است: «وَأَقِمِ الصَّلاَةَ طَرَفَيِ النَّهَارِ وَ زُلَفًا مِّنَ اللَّيْلِ»؛ نماز بخوان، در صبح، مغرب و عشاء «إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّـيِّئَاتِ»[23]؛ نماز بخوان که این نماز سیئات را می برد و می شوید.[24]

اهمیت نماز در جلوگیری از ارتکاب گناه

یک وقتی جوان در مدینه گناه می کرد، مردم آمدند به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گفتند: او معصیت می کند. آقا فرمود: آیا نماز می خواند یا نه؟ گفتند: بله نماز هم مي خواند، ولی گناه هم مي کند. -گاهی این گونه است که نماز خوان هم گاهی ممکن است خطا کند.- پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اگر نماز می خواند دست از خطا برمی دارد، چون خدا در قرآن گفته: «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ»[25]؛ نماز جلو فحشا و منکر را می گیرد، اگر نماز می خوانیم و فحشا و منکر هم مرتکب می شویم اشکال در نمازمان است، باید آن را درست کنیم. حضرت فرمود: نماز جلو فحشا و منکر را می گیرد. بر همین اساس است که می گویند نماز جماعت بخوانید. این مسجدها انقلاب ما را ایجاد کرد، و این عاشورا و هیئت ها و دسته جات نظام ما را حفظ کرد.

جبران فرصت سوزی ها

اگر گفتند تسویف بد است، یعنی فرصت سوزی بد است. در نقطة مقابلش هم، جبران خوب است. دقت کنید امشب چه عرض می کنم. جبران، بستگی به نوع گناه دارد، شخصی غیبت کرده بود پیش پیغمبر آمد و گفت: یا رسول الله! من خجالت مي کشم به طرف بگویم غیبتت را کردم، – گاهی هم وقتی می گویی بدتر می شود، روابط به هم می ریزد و طرف مقابل رابطه ای را هم که داشته دیگر از انسان قطع می کند- حالا چه کار کنم؟ بروم بگویم؟ گاهی انسان خجالت می کشد بعضی حرفها را بگوید. -عزیزان، غیبت هر آن چیزی است که نتوانید در مقابل آن شخص بگویید. اگر نتوانستید حرفی را در مقابل کسی بگویید حرفی که اگر بگویی او ناراحت شود و آن حرف را پشت سر او بگویی این می شود غیبت.- «یا رسولُ الله ما کفّارهُ الاِغتیابِ»؟ چه کنم، غیبت کردم حالا هم خجالت می کشم به طرف بگویم، چه کنم؟ فرمود: «تَسْتَغْفِرُ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ کَمَا ذَکَرْتَه»[26] برای کسی که غیبتش را کردی، دعا کن، برای او طلب آمرزش کن.

می دانید روایت داریم بعضی ها در روز قیامت ورشکست می شوند، حالا در این دنیا ورشکست زیاد داریم یک نفر چک بی محل می دهد، سرمایه ندارد، جنس ارزان می شود، گران می شود، ولی ورشکستگی های این دنیا، بالاخره گاهی جبران می شود، کاسب ها جمع می شوند، وام می دهند، زیر بغلش را می گیرند (دستش را می گیرند) و خلاصه شخص ورشکسته راه می افتد؛ اما بعضی وقت ها ورشکستگی قابل جبران نیست. روایت داریم بعضی ها در صحرای محشر ورشکست می شوند، چگونه؟ وقتی پروندة اعمالشان را به آنها مي دهند، می بینند خیلی عالی است؛ نماز، قرآن، مسجد، زیارت عاشورا، همه چیز داخل پرونده است؛ ولی می بینند یک صف طولانی منتظر این آقاست. از فرشته ها می پرسند این صف با من چه کار دارند؟ ما که کارنامه مان را گرفته ایم، اجازه بدهید برویم. می گویند این ها حق الناس است. از این فرد غیبت کرده ای به آن یکی تهمت زده ای، مال این یکی را خورده ای. بالاخره این ها هم گرفتارند. انسان هم در گرفتاری از کوچک ترین درخواست نمی گذرد. یک وقت وضع انسان خوب است، ممکن است از خیلی چیزها بگذرد، ولی وقتی گرفتار می شود اگر صد تومان هم از کسی بخواهد به سراغش می رود، می گوید ندارم، گرفتارم. می گویند شما غیبت ما را کرده اید، پس ثواب نمازت مال من است، ثواب روزه ات مال آن یکی، ثواب حجت مال این. ثواب اعمال او را می گیرند، او نگاه مي کند مي بیند ورشکست شد، پرونده خالی شد، دیگر هم هیچ کس زیر بغلش را نمی گیرد. اینجا نه وام می دهند و نه کاسبی است می گویند: «قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً»[27]؛ برگرد، اگر می توانی دوباره از آن دنیا سرمایه بیاور، که دیگر امکان بازگشت نیست.

چگونگی جبران گناههای مختلف

سعی کنید به اصل جبران در زندگی تان اهمیت بدهید، هر کجا بودید، هر کجا هستید گذشته را جبران کنید. امام صادق علیه السلام فرمود: اگر مخفیانه گناه کردی، مخفیانه ثواب کن؛ «مَنْ عَمِلَ سَیِّئَهً فِی السرِّ» کسی گناهی کرده، هیچ کس هم خبر ندارد، و سرّی بوده حالا «فَلیَعمَل حَسَنَهً فِی السرِّ»[28] به طور سری صدقه بده، نیمه شب که همه خواب هستند و کسی نمی بیند، بلند شو نماز بخوان، کارهای مثبتی انجام بده که هیچ کس متوجه نشود. جبران سیئة سری، حسنة سری است، اگر آشکارا گناه کردی، حسنة آشکار انجام بده، اینها همه جبران می کند. روایت داریم پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: چهار چیز سیئات را تبدیل به حسنات می کند؛ «أرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ وَکَانَ مِنْ قَرْنِهِ إلَی قَدَمِهِ ذُنُوباً بَدَّلَها اللهُ حَسَناتٍ» آنها چه هستند؟ 1- «الصِّدْقُ»؛ راست گفتن، خدا از انسان راستگو خوشش می آید، چون خدا خودش مظهر صدق است، مظهر سلام است، مظهر امنیت است. 2- «وَالحَیاءُ»؛ شرم، اگر کسی حیا داشته باشد خداوند گناهانش را می بخشد و سیئاتش را از بین می برد و به جای آن حسناتش را می نویسد. 3- «وَ حُسْنُ الخُلْق»؛ خوش اخلاقی، انسان دلش می سوزد برای کسانی که نمازشان، روزه شان، کمک کردن شان، دینشان خوب است، اما با زن و بچه شان خیلی بد اخلاقند و بد برخورد می کنند. این اخلاق بدشان به آن اعمال خوبشان لطمه مي زند، 4- «وَالشُّکر»[29]؛ شکر نعمات را به جا آوردن؛ یکی از مواردی که اصل جبران در آن است.

راه سرعت گرفتن به سوی بهشت

از این آیات و روایات زیاد داریم، به این آیه دقت کنید: «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ» چقدر زیباست! انسان باید این را تابلو کند تا هر روز در خانه بخواند. «سارعوا»؛ بدوید بشتابید. کجا بشتابیم؟ چه می دهند که بشتابیم؟ «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ» بشتابید خدا می خواهد شما را ببخشد، بعد از آن چه می شود؟ «وَجنّه»؛ می خواهد بهشت را هم به شما بدهد، بهشت هم که چیر کمی نیست. «عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ» اصلاً نمی توان تصور کرد، به بعضی ها می گویی آقا این کار را نکن، می گوید خودم مي خواهم بسوزم، به شما ربطی ندارد. اما نمی شود، واقعاً مشکل است، تصورش هم مشکل است. باید این طرز تفکر را از ذهنمان خارج کنیم. فرمود: «سارعوا» بشتابید به سوی مغفرت، به سوی بهشت. چگونه بشتابیم با کدام ماشین بیاییم که برسیم؟ کدام وسیله را سوار شویم که برسیم؟ قرآن وسیله اش را معرفی کرده، «أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ»[30] یک وسیله اش تقواست. وسیلة دیگر چیست؟ «الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء»[31] انفاق است، چه در حال دارا بودن و چه نداری.

راههای مختلف انفاق

ممکن است بگویید من که چیزی ندارم چگونه انفاق کنم؟ پاسخ این است که انفاق همه اش به داشتن مال نیست، گاهی انسان سخنش را انفاق می کند، گاهی آبرویش را برای کسی گرو می گذارد، گاهی دو ساعت وقت مي گذارد دعوای دو نفر را حل می کند، اصلاح ذات البین می کند. گاهی انسان وقت می گذارد ضامن کسی می شود، گاهی بین پدر و پسری که با هم اختلاف دارند دوستی برقرار می کند، گاهی جوانی را در مسیر درست می کشاند. می گوید: «مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ»[32]؛ از هر چه به شما داده ایم؛ به یکی بیان داده ایم، به یکی آبرو داده ایم، گاهی یک نفر می تواند زمینة ازدواج صد تا جوان را در فامیل فراهم کند. این چقدر ثواب دارد! روایت داریم بالاترین شفاعت در مورد ازدواج جوان هاست. الآن ازدواج در کشور ما سنتی است فقط پدر و مادرها هر چه توان داشته باشند در امر ازدواج دخیل هستند؛ اما نهادینه نیست. مي توان آن را نهادینه کرد، در فامیل ها افرادی هستند که موجه هستند و می توانند واسطة آشنایی شوند. یک نفر پول دارد، مي تواند هزینه اش را بدهد، یک نفر آبرو دارد، می تواند ضامن وام او شود. این کارهای باارزشی است که می تواند ما را بالا ببرد و رشد دهد. فکر نکنیم ثواب فقط حج و زکات و عمره و زیارت امام رضا علیه السلام است، آنها هم در جای خود ارزشمند هستند خیلی هم خوب است، ثواب دارند، اما گاهی غافل هستیم که اطرافمان ثواب زیاد است. گاهی راه انداختن کار یک خانواده، یک جوان، برداشتن بار از دوش کسی، به انسان توفیقاتی می دهد. فرمود: «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ»؛ بشتابید دارند مغفرت می دهند، بهشت می دهند. خدایا با چه مرکبی بیاییم؟ «وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِين» 1- متّقی باش، گناه نکن، 2- «الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء»، انفاق کن، چه داری و چه نداری. 3- «وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ»، وقتی عصبانی شدی، خشمت را کنترل کن. خدا می گوید من خشمم را در مقابل تو کنترل می کنم، وقتی که تو بندة من هستی عصبانی شدی، خودت را کنترل کردی، فحش ندادی، ناسزا نگفتی، من که خالق تو هستم، من هم تو را می بخشم. این خیلی مهم است.

بالاترین اثر کنترل خشم

بالاترین اثر کظم غیظ این است. یک زمان آدم می ترسد، مقابله نمی کند. این کظم غیظ نیست؛ چون اگر توان داشت فحش مي داد و ناسزا می گفت. اما وقتی انسان در اوج قدرت به خاطر خدا خشمش را فرو ببرد، خدا مي گوید بندة من، خشمت را کنترل کردی، من هم خشمم را کنترل می کنم و رحمتم را شامل حالت می کنم. «وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ»[33]؛ مردم را ببخش، کینه ها را کنار بگذار، اختلاف ها و جدایی ها را کنار بگذار. اگر تو عفو کردی من خدا که خالق تو هستم، تو را عفو می کنم. چقدر این آیه زیباست! خوب است انسان این آیه را چند بار در روز بخواند: «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ»[34] اگر مغفرت می خواهید راهش این هاست. به اصل جبران اهمیت بدهید، خیلی مهم است.

سلیمان بن صرد خزاعی

وقتی قضیة کربلا تمام شد، سلیمان بن صرد خزاعی- از رؤسای قبایل کوفه است- بعضی از مردم کوفه را جمع کرد و گفت: بدکاری کردید- البته مردم کوفه کسانی نبودند که در کربلا با امام حسین علیه السلام جنگیده بودند، آنها فقط امام حسین علیه السلام را یاری نکرده بودند، والّا با امام حسین علیه السلام بودند؛ علت اصلی آن هم این بود که خیلی ترس و وحشت در آنجا حاکم بود، ابن زیاد واقعاً راه های خروجی کوفه را بسته بود واجازه نمی داد خیلی ها بیایند- سلیمان بن صرد خزاعی گفت: می دانید شما چه کار کردید؟ شما کاری کردید که مردم در زمان موسی علیه السلام با گوسالة سامری کردند، رفتند گوساله پرست شدند. اگر می خواهید نجات پیدا کنید، راهش این است همان چیزی که موسی به آنها گفت. وقتی که گوساله پرست شدند موسی علیه السلام گفت: «إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُواْ إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ»[35] برگردید، گوساله را کنار بگذارید. سلیمان ابن صرد خزاعی گفت: مردم، مَثَل ابن زیاد و یزید، مثل گوسالة سامری است، اگر می خواهید از همین جا برگردید و توبه کنید و این گوساله پرستی را کنار بگذارید. او در کوفه انقلاب کرد و قیام توابین را راه انداخت، بسیاری از آنها هم شهید شدند.[36] در مدینه هم این قیام راه افتاد، پسر حنظلة غسیل الملائکه بعد از قضیة کربلا، سال 62 یا 63 در مدینه انقلاب کرد، خیلی هم شهید دادند. بعد از قضیة کربلا انقلاب های متعددی راه افتاد که اغلب آنها هم بر اساس همین اصل جبران بود، تصمیم گرفتند خطایی را که کرده اند جبران کنند، بتوانند پاسخ گوی خطایی که کرده اند باشند؛ گر چه همیشه جبران، نتیجه بخش نیست، گاهی ممکن است جواب ندهد.

گاهی فرصت خیلی از دست رفته، ولی در عین حال بهتر از ادامة مسیر خلاف است. راننده ای که در مسیر شانة جاده افتاده، هر کجا فرمانش را راست کند و به داخل جاده بیاید خطرش کمتر است تا این که شانة جاده را کج ادامه بدهد. قرآن مي گوید از هر کجا برگشتید به سود شماست «وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَاب»[37]؛ هر که در زندگی اش انابه و بازگشت باشد هدایت می شود.

مسلمان شدن یهودی در جنگ احد

یک یهودی در اوج جنگ احد خدمت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد، گفت: یا رسول الله، من می خواهم مسلمان شوم، آقا فرمود مسلمان شو و او مسلمان شد و به پیامبر گفت: یا رسول الله اجازه می دهی من به میدان جنگ بروم؟ فرمود: برو، به میدان آمد و شهید هم شد، از آن مسلمانانی است که نماز نخواند، و روزه نگرفت، چون اصلاً فرصت پیدا نکرد، مسلمان شد و بعد هم شهید شد. در تاریخ مسلمان هایی داریم که فرصت انجام سایر اعمال را پیدا نکردند، به دلیل این که در اوج حوادث از دنیا رفتند.

مسلمان شدن راهب مسیحی

در جنگ صفّین هم همین گونه بود، یک راهب مسیحی در مسیر راه با امیرالمؤمنین علیه السلام ملاقات کرد و خدمت آقا شهادتین را گفت و مسلمان شد، از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید: آقا کجا می روید؟ فرمودند: به نبرد و مقابله با دشمن می رویم. عرض کرد: من هم بیایم؟ حضرت فرمودند: بله. او به جنگ آمد و در جنگ صفین شهید شد.

فرصت یابی ابوالحطوف و سعد در کربلا

بعضی ها نقل کرده اند در کربلا، بعد از ظهر عاشورا وقتی که همة یاران امام شهید شدند، امام حسین علیه السلام فریاد زد: «هَلْ مِنْ ناصرٍ ینصُرُنی؟» دو جوان و دو برادر در سپاه ابن زیاد بودند؛ به نام های سعد و ابوالحطوف. یکی از آنها به دیگری رو کرد و گفت: برویم به امام حسین علیه السلام بپیوندیم، – بالاخره جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری سود است، اغلب اصحاب و بنی هاشم شهید شده بودند، تقریباً بعد از ظهر عاشورا بود، خود امام حسین علیه السلام مانده بود، آن لحظه ای بود که یار می طلبید. مرحوم مجلسی نقل کرده و دیگران نیز دارند که این دو بعد از ظهر عاشورا آمدند و به امام حسین علیه السلام پیوستند و شهید شدند.(اعیان الشیعۀ ج2، ص319) ببینید این گونه است، اگر کسی فرصت یاب باشد و اصل جبران را در زندگی اش پیاده کند، نتیجه اش این است.

خلاصه بحث

خلاصة عرض من این بود که یکی از گام ها شیطان تسویف است. یعنی از دست دادن فرصت، شیطان سعی می کند زیباترین ساعات فرصت را از شما بگیرد؛ یعنی جوانی، بعد وقتی سن انسان بالا رفت و جوانی اش گذشت تأسف می خورد اما دیگر قابل بازگشت نیست. انسان بعد خیلی تأسف می خورد، می گوید کاش وقتی 17- 18 ساله و جوان بودم، کمی بیشتر اهمیت می دادم چون می توانستم. اول نگذارید این فرصت از دست برود. دوم: اگر فرصت را از دست دادید به اصل جبران توجه کنید. اصل جبران این است که با توجه به نوع خطایی که انسان داشته، نوع ثواب را انتخاب کند. نوع کار خیر را انتخاب کند تا با توجه به روایات متعددی که داریم، در زندگی او تکفیر و تبدیل سیئات به حسنات صورت بگیرد.

روضه قاسم بن الحسن علیهماالسلام

یکی از کسانی که فرصت یاب بود، و از فرصت نوجوانی اش خوب استفاده کرد، قاسم بن الحسن علیهما السلام است. شب ششم محرم منسوب به ایشان است و معروف است که روضة قاسم بن الحسن علیهما السلام خوانده شود. اجازه بدهید در این شب جمعه، شب زیارتی قبر اباعبدالله، من این دل های شما را با چند جمله مصیبت روانة کربلا کنم مخصوصاً نوجوان ها و جوان هایمان برای قاسم بن الحسن علیهما السلام اشک بریزند، این گریه و این اشک غم زداست، افسردگی زداست، نشاط زاست، این گریه در واقع وصل شدن به اباعبدالله علیه السلام است. امام فرمود: این گریه ها و این عزاداری ها نظام و انقلاب ما را حفظ کرده است. چقدر این نوجوان آگاه است، چقدر با فهم و شعور است، نوجوانی که وقتی سه ساله بوده پدر را از دست داده، ده سال هر چه نگاه کرده عمویش امام حسین علیه السلام را دیده، امام حسین علیه السلام برای او مثل پدر بوده است. بالاخره یک بچة سه ساله، تصویر روشنی از پدرش ندارد، پدر را در سه سالگی از دست داده و عمده تصویری که در زندگی اش به عنوان مربی خودش می شناسد، اباعبدالله علیه السلام است. شاید یک دلیل این که برای امام حسین علیه السلام سخت بود که به او اجازه بدهد همین است. در روز عاشورا وقتی پسر خود امام حسین، علی اکبر علیهما السلام آمد اصلاً امام حسین علیه السلام تأمل نکرد، بلافاصله فرمود: برو، اما وقتی این نوجوان آمد چگونه به او بگوید؟ عزیز برادر است، یادگار و امانت اوست.

می گویند دستش را جلو آورد، او را در آغوش خود گرفت. این عمو و برادرزاده شروع کردند در آغوش هم گریستن. قاسم خم شد دست های عمو را بوسید، پاهای عمو را بوسید؛ «لَمْ یَزَل یَقبَّل یَتَقَبّل رِجلَیه و یَدَیه»[38] عمو جان، تو را به خدا اجازه بده بروم. عمو جان اجازه بده اسم من هم جزو کربلایی ها ثبت و ضبط شود. عمو چگونه به او اجازه بدهد؟ نوشته اند این دو آن قدر گریه کردند، «حتّی غُشِیَ عَلَیهِما»؛ تا آنکه هر دو به حالت غش روی زمین افتادند.

جان زهرا کربلایی کن مرا

در ره قرآن فدایی کن مرا

ای عمو حق علی بت شکن

دست رد بر سینة قاسم مزن

عمو بگذار بروم، عمو دیگر تحمل ندارم. بعد اجازه گرفت و به میدان آمد. حُمَیدِ ابن مسلم می گوید من ایستاده بودم، دیدم نوجوانی گریه کنان دارد می آید. گفتم خدایا چرا این نوجوان گریه می کند حتماً ترسیده و صفوف دشمن او را به خوف واداشته؛ اما وقتی رجز خواند، دیدم نه، برای غریبی عمویش حسین گریه می کند صدا زد:

«اِن تنکرونی و انا ابن الحسن

سِبطُ النّبیّ المصطَفی و المؤتمن

هذا حسین کالاسیر المرتهن

بین اناس لاسقوا ثوب المزن»[39]

هر که مرا نمی شناسد، من یتیم امام حسن علیه السلام هستم، پدر من امام حسن علیه السلام است، عمویم اباعبدالله علیه السلام است. این حسین علیه السلام فرزند فاطمه علیها السلام است که با او مانند اسیر برخورد می کنید. یا بقیه الله! وقتی هم روی زمین افتاد و دشمن محاصره اش کرد، اباعبدالله علیه السلام به سرعت خودش را رساند. شروع کرد دشمن را دور کردن، «ساعدَ الله قلبک یا اباعبدالله» امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم علیه السلام ایستاد «فاذا الحسین قائمُ عَلی رأسه»، صدا زد: عزیز برادر، به خدا برایم سخت است که مرا صدا بزنی اما نتوانم برایت کاری انجام بدهم. «یَعَزُّ وَاللهِ عَلَی عَمِّکَ أنْ تَدّعُوَهُ فَلَا یُجیبَکَ أوْ یُجیبَکَ فَلَا یُعُینَکَ أوْ یُعُینَکَ فَلَا یُغنِی عَنْکَ بُعداً لِقَومٍ قَتَلُوکَ»[40] عمو، برایم سخت است که نتوانم برایت کاری انجام بدهم. شاید می خواهد بگوید عمو جان، یک روز جلوی چشمم بدن پدرت را تیرباران کردند و نتوانستم کاری کنم، امروز هم بدن تو زیر سم اسبان است و دوست و دشمن دارند نگاه می کنند. حسین با عزیز برادر چه مي کند؟ آیا مثل علی اکبر جوان ها را صدا مي زند؟ یک وقت دیدند خم شد، قاسم را بلند کرد، به سینه چسبانید، «وضَعَ صدرَهُ علی صدره»[41]

کاش نمی دید عمو پیکرت

تا که برد هدیه بر مادرت

«لا حول ولا قوّه الا بالله العلی العظیم».

________________________________________

[1]. فاطر، 6.

[2]. بحارالانوار، ج 98، ص 293؛ البلد الامین، ص 269؛ مصباح الکفهمی، ص 484.

[3]. فاطر، 6.

[4]. اعراف، 27.

[5]. بحارالانوار، ج 14، ص 172 به نقل از شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق، ج 1، ص 292.

[6]. مستدرک، ج 11، ص 397؛ بحارالانوار، ج 60، ص 250؛ القصص للراوندی، ص 85.

[7]. حجر، 29.

[8]. اعراف، 182.

[9]. آل عمران، 164.

[10]. بقره، 2.

[11]. مائده، 91.

[12]. حجرات، 10.

[13]. مستدرک، ج 9، ص 55؛ بحارالانوار، ج 71، ص 396؛ مجموعه ورام، ج 2، ص 164.

[14].

[15]. احزاب، 23.

[16]. بحارالانوار، ج 44، ص 369؛ مثیرالاحزان، ص 39.

[17]. قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم لا تزول قدما عبد یوم القیامه حتی یسأل عن أربع عن عمره فیما أفناه و شبابه فیما أبلاه و عن ماله من أین کسبه و فیما أنفقه و عن حبّنا أهل البیت (بحارالانوار، ج 7، ص 258؛ الامالی للصدوق، ص 39؛ الخصال، ج 1، ص 253).

[18]. شاگردان مکتب ائمه، ج 3، ص 491.

[19]. نساء، 48.

[20]. نساء، 110.

[21]. زمر، 53.

[22]. آل عمران، 135.

[23]. هود، 114.

[24]. مجمع البیان ذیل آیه به نقل از تفسیر نمونه، ج 9، ص 269.

[25]. عنکبوت، 45.

[26]. من لا یحضهر الفقیه، ج 3، ص 377؛ وسائل الشیعه، ج 22، ص 403؛ مستدرک، ج 9، ص 130.

[27]. حدید، 13.

[28]. وسائل الشیعه، ج 16، ص 102؛ بحارالانوار، ج 75، ص 199؛ معانی الاخبار، ص 236.

[29]. الکافی، ج 2، ص 107؛ وسائل الشیعه، ج 12، ص 167؛ بحارالانوار، ج 68، ص 332.

[30]. آل عمران، 133.

[31]. آل عمران، 134.

[32]. بقره، 3.

[33]. آل عمران، 134.

[34]. آل عمران، 133.

[35]. بقره، 54.

[36]. پیغمبر و یاران، ج 3، ص 241.

[37]. رعد، 27.

[38]. منتهی الامال، ص 521؛ مقتل آیه الله شوشتری، ص 153.

[39]. بحارالانوار، ج 45، ص 34.

[40]. بحارالانوار، ج 45، ص 35.

[41]. منتهی الامال، ص 521؛ در کربلا چه گذشت، ص 287؛ اللهوف، ص 157؛ سوگنامه آل محمد، ص 284.

سومین علت رویارویی در کربلا ؛ پیروی از شیطان 1

قال الله تبارک و تعالی: «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُون»[1]

مقدمه

با کاوشی در روایات، تاریخ و حوادث کربلا، می توان علل و زمینه هایی را که موجب شد این حادثه و این واقعه اتفاق بیفتد، پیدا کرد. بحث ما در ارتباط با این علل و زمینه هاست، این که چرا عده زیادی در مقابل اباعبدالله علیه السلام ایستادند و با ایشان رویارویی کردند؟ گر چه از تاریخ این حادثه، قرن ها گذشته، اما آثار و نوشته هایی است که وقتی انسان آنها را بررسی می کند می تواند این علل و زمینه ها را استخراج کند. برخی از این علل، علل اجتماعی و بیرونی است که این ها مورد بحث من نیست، و برخی از این علل، علل درونی است و جنبه تربیتی دارد که این موضوع بحث من در این شب هاست، تا طی این بحث ها هم یک بازخوانی از تاریخ کربلا داشته باشیم و هم بتوانیم یک سری بحث های کاربردی و درس های عملی را برای امروز خود و جوانانمان استخراج کنیم.

تذکر امام در کربلا پیرامون تبعیت از شیطان

یکی از عواملی که امام حسین علیه السلام در چند جا؛ در سخنرانی هایش در خطاب به دشمن و در نامه ها و کلامش به آن اشاره فرمود، مسئلة پیروی از شیطان است. می فرماید: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ»[2]؛ شما مردم پیرو شیطان شدید که از عمرسعد و ابن زیاد حمایت کردید. شما مردم، حزب خدا را حذف کردید و دنبال حزب شیطان رفتید که یاد خدا از زندگی تان رفت و این گونه در مقابل من صف آرایی کردید.[3]

اهمیت شناخت گامهای شیطانی

عزیزان، شناخت حربه ها، گام ها و وسایلی که شیطان از طریق آن انسان ها را منحرف می کند خیلی مهم است. شما می دانید یک سری آسیب هایی است که جسم انسان را تهدید می کند؛ مثل تصادف، سرطان و بیماری. بشر در طول تاریخ در اثر تجربه راه حل بعضی از آنها را پیدا کرده، گر چه در مورد بعضی از آنها هم عاجز مانده. انسان در بعضی موارد توانسته با وضع قوانین راهنمایی رانندگی، با ساختن داروها و با عمل های جراحی بر برخی از آسیب ها و خطرات و دشمن هایی که جسم انسان را تهدید می کند غلبه کند؛ البته مجهولات انسان نسبت به معلومات او خیلی زیاد است، بسیاری از بیماری ها، سکته ها، تصادفات و حوادث هم است که بشر هنوز نتوانسته راهکار آن را پیدا کند. این در مورد آسیب های جسمی است، اما روح ما هم دشمنانی دارد که در این مورد دیگر نمی توانیم بگوییم دانشمندان علوم تجربی از راه تجربه راهکار مبارزه با آن را پیدا کنند، این دشمن را از ابتدا انبیاء، آیات الهی و اولیای خدا معرفی کرده اند و علائم آن و راهکاریهای مبارزه با آن را هم گفته اند.

دشمنان مؤمن

پیامبر فرمود: هر مؤمنی پنج دشمن دارد؛ «المؤمنُ بَینَ خَمس شدائد»، اینها چه هستند؟ 1- «مؤمنٌ یَحسُدُه»؛ یکی آدم های حسود، کسی که نسبت به انسان حسادت می ورزد، و یا چشم زخم مي زند و نمی تواند انسان را ببیند خواه از نظر روانی، و یا گفتاری و یا تخریب سابقه انسان در جامعه به او لطمه می زند، دشمن است. 2- «و منافقٌ یبغُضُه»؛ منافقانی که نسبت به مؤمن بغض دارند. 3- «و کافرٌ یُقاتِلُه»؛ کافری که نمی خواهد سر به تن مسلمان باشد؛ مثل اسرائیل، آمریکا و دشمن. 4- «و نفس تنازعه فبین أن النفس عدوا منازع یحب مجاهدتها»؛ نفس خود انسان، هوای نفسی که می خواهد انسان را از درون سرنگون کند. 5- «شیطانٌ یضله»[4]؛ شیطانی که دشمن است. زندگی کردن بین این پنج دشمن برای انسان خیلی سخت است! مؤمن حسود، کافر مبارز و جنگجو، منافقی که بغض وکینه دارد، نفسی که از درون حربه های مختلفی مثل خشم، شهوت و غریزه دارد، و شیطانی که گام های مختلفی دارد.

تمثیلی برای مؤمن در روایات

در بعضی روایات داریم، مَثَل مؤمن، مثل گوسفند است؛ شما گوسفند را دیده اید گرگ او را تهدید مي کند، خود انسان ها برای این که آن را ذبح کنند و از گوشتش استفاده کنند دنبالش هستند. در عروسی، در عزا، وقتی حاجی می آید، در هر مناسبتی، بالاخره سر این گوسفند در خطر است. خود این حیوان هم کاملاً مفید است؛ گوشتش پوستش، استخوانش و قسمت های مختلف بدنش که برای جاهای مختلفی استفاده می شود. انسان مثل گوسفندی است که بین گرگ و شیر و خوک و خطرات مختلف واقع شده. واقعاً هم این گونه هست، اگر شما تأملی بکنید امروز تصادف، سکته، سرطان، و بیماری های متعدد جسم بشر را تهدید می کند، بیماری های متعددی هم روح بشر را تهدید می کند و بشر هم از آن غافل است.

شیطان، مهم ترین دشمن انسان

یک دسته از روایات در این زمینه است که شمردم، و از میان این پنج دشمن، شیطان دشمن قسم خورده است، شیطان دشمن رنگارنگ است، شیطان دشمن رانده شده است و از همه این ها خطرناکتر است. به تعبیر یکی از بزرگان می گوید شیطان مثل آن سگی است که جلوی باغ می بندند. این سگ با آشنا، با صاحبخانه، و با هر که با صاحبخانه آشنا باشد کاری ندارد. غریبه و دزد را می گیرد. او می گوید این شیطان کسی را که با صاحبخانه دل؛ یعنی با خدا آشنا باشد، نمی گیرد. اما آن کسی را که با خدا بیگانه باشد و با صاحبخانه ارتباط نداشته باشد او را می گیرد. «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون»[5] این صریح قرآن است که شیطان بر کسی که ایمان و توکل بر خدا دارد مسلط نیست.این دشمن قسم خوردة چند چهرة رانده شدة مسلط بر انسان های دور از خدا می گوید در مالتان دخالت می کنم- آیه قرآن است- در اولادتان دخالت می کنم، در صراط مستقیم و موقع نماز سراغتان می آیم. انسان در یک نمازی که مي خواند از اول تا آخرش اصلاً حواسش به نماز نیست، انسانی که حساب های طولانی انجام مي دهد، وقتی می خواهد هفت بار طواف کند اشتباه مي کند و پنج بار طواف مي کند. در طواف و وضو سراغت می آید، این دشمن این گونه است، «لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيم».[6] این دشمنی که این گونه انسان را تهدید می کند، یعنی نماز انسان، حج انسان، زندگی انسان، نیت انسان، کار و تلاش و مال انسان را، خودش قسم خورده «فَبِعِزَّتِکَ لَاُغویَنَّهُمْ أَجمَعینَ»،[7] پس باید گام های شیطان را بشناسیم، من طی دو جلسه در این موضوع صحبت می کنم. قرآن می گوید باید خطوات شیطان را بشناسیم، دشمن از هر راهی که وارد می شود باید همان راه را بست. باید ببینیم محل نفوذش از کجاست، باید جلوی همان نفوذ را گرفت. قرآن، روایات و ائمه راه های نفوذ شیطان را به خوبی معرفی کرده اند این مثل آسیب های جسم نیست که زمان بگذرد و علوم تجربی آن را استخراج کند، خیر، اگر می گوید: «وَ لاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِين»[8]؛ همه چیز در این قرآن هست، یعنی ما راجع به این آسیب های روح همه چیز را گفته ایم. اکنون با توجه به این مقدمه ای که گفتیم بعضی از گام های شیطان را برای شما می شمارم.

گام های شیطان

1- ایجاد اختلاف و کینه

قرآن کریم می فرماید: یکی از حربه های شیطان، کینه و اختلاف است، «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء»[9]؛ شیطان می خواهد شما با کینه از هم دور شوید. کینه، مادر همة بدبختی هاست؛ «اُمٌّ الخُلق الحقد»[10] کینه مادر صفات رذیله است. چون اگر کینه آمد حسادت قهر، درگیری، غیبت و سخن چینی می آید. امیرمؤمنان می فرماید: «سَبَب الفِتَنِ اَلحِقد»[11] ریشة فتنه ها و بدبختی ها کینه است. امام حسین در روز عاشورا فرمود: برای چه با من می جنگید؟ مگر من پسر پیغمبر نیستم؟ گفتند: آری. فرمود: مگر پدرم علی نیست؟ گفتند: بله. فرمود: آیا مادرم زهرا نیست؟ گفتند: بله. دائم از آنها سؤال می کرد: «هَل تعلمون»؛ می دانید من که هستم؟ جرم مرا بگویید. آیا دین را زیر پا گذاشته ام؟ سنت پیغمبر را عوض کرده ام؟ احکام الهی را تغییر داده ام؟ چرا با من می جنگید؟ می دانید آنها چه گفتند؟ «بُغضاً لأبیک»؛(ینابیع المودۀ، قندوزی، ج3، ص80 و شرح احقاق الحق، مرعشی، ج11، ص647) به خاطر کینه ای که با پدرت علی داریم. ببینید این کینه چه می کند؟ برادران یوسف برادر خود را در چاه می اندازند. قابیل همین که دید قربانی اش قبول نشد، برادرش هابیل را به قتل رساند. ببینید چه مي کند؟

کینه زبیر از علی علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام که در جنگ جمل چند هزار کشته داد چند هزار مسلمان کشته شد، در حالی که بر پیشانی آنها آثار سجده بود و بعضی از آنها حافظ قرآن بودند، همة آنها مسلمان بودند، همه کسانی بودند که به یک قبله نماز می خواندند حضرت قبل از درگیری زبیر را خواست و فرمود: زبیر از جان علی چه می خواهی؟ تو که علی را می شناسی، تو کسی هستی که در شورای شش نفره، به نفع علی کنار رفتی؟ تو کسی هستی که پای وصیت نامة فاطمه علیها السلام را امضا کردی، تو کسی هستی که بارها و بارها پیغمبر پیش تو مقام و شأن مرا گفت؛ چرا در این جنگ، در مقابل من این لشکر را جمع کردی؟ می دانید چه گفت؟ گفت: تو خلیفه باشی و من نباشم؟ این کینه است، می گوید چه شد که شما خلیفه شدی، چرا مردم دور شما را گرفته اند؟ مگر من با شما چه فرقی دارم؟ شما پسر عم پیغمبری، من هم پسر (صفیه) عمة پیامبرم، من هم فامیل پیغمبرم، از اصحاب پیغمبرم. این کینه است، در تاریخ با همین کینه امام کشی شد.

کینه سبب امام کشی و عالم کشی

چرا موسی بن جعفر علیهما السلام به شهادت رسید؟ چون پسر برادرش، محمد بن اسماعیل کینة امام را به دل گرفت، رفت پیش هارون الرشید و سعایت کرد. امام به او فرمود: «پسر برادر، در خون من شرکت نکن، عاقبت به خیر نمی شوی! اما او رفت سعایت کرد، و موسی بن جعفر علیهما السلام به شهادت رسید. چرا امام جواد علیه السلام به شهادت رسید؟ به خاطر کینة دانشمندان بی دینی که وقتی دیدند حکم امام جواد علیه السلام راجع به قطع دست دزد پذیرفته شد و حکم آنها پذیرفته نشد باعث این امر شد که پیش خلیفه آمدند و سعایت کردند و امام را به شهادت رساندند. من الآن اگر بخواهم سیر تاریخی این امام کشی را ادامه بدهم خیلی زیاد است. فقط می خواهم مقداری در فضای بحث قرار بگیرید.

ببینید از جنگ با امیرالمؤمنین علیه السلام که صدا می زنند ما به خاطر کینه ای که با تو داریم آمده ایم، در کربلا که می گویند: «بغضاً لاَبیکَ»، از شهادت موسی بن جعفر علیهما السلام که پسر برادرش به خاطر کینه و حسادت باعث شهادت ایشان شد، شهادت امام جواد علیه السلام که آن علمای درباری جمع شدند و آن گونه باعث شهادت امام شدند، همین گونه تاریخ را بیایید جلو، تا مرحوم شهید اول، چرا سر از بدنش جدا کردند؟ چرا این گونه او را به شهادت رساندند؟ به خاطر حسادت و کینه. وقتی دیدند کار او اوج پیدا کرد، حکم می کند، نظر می دهد و مراجعات دارد عده ای به خاطر کینه ای که از او داشتند جمع شدند کتابی را به اسم او بیرون دادند که در آن کتاب مطالب کفریات و غیر دینی بود. حکم قتلش را گرفتند و او را به شهادت رساندند. شهید ثانی و دیگران هم همین گونه مورد کینه و حسد قرار گرفتند.

اهمیت و حرمت برادر

چرا می گوید یکی از دعاهای مسلمانان و اصحاب پیغمبر این بود: «رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا»[12]؛ خدایا در دل ما کینة مؤمن را قرار نده. برادران عزیز! اگر با کسی قهر هستید، قطع رابطه کردید، با برادر، خواهر، عمو، عمه، دایی، پدر، مادر، دوست، این روابط را صمیمی کنید و این کینه ها را کنار بگذارید. بنده می شناسم برادری را که یک سال است با برادرش قهر است. روایت دیدم از امام سجاد علیه السلام که فرمود: برادر برای تو چهار عنوان و پشتوانه است «أمَّا حَقٌّ أخیکَ فَتَعْلَمُ أَنَّهُ»؛ ای کسی که برادر داری باید بدانی برادر «یَدُکَ الَّتی تَبْسُطْها»؛ دست توست، «وَ ظَهْرُکَ الَّذی تَلْجَأُ إلَیْهِ»؛ پشتوانة توست، «وَعِزُّکَ الذَّی تَعْتَمِدُ عَلَیهِ»؛ باعث عزت و افتخار توست، «وَقُوَّتُکَ الّتی تَصُولُ بِها»[13]؛ باعث قدرت توست. حال اگر کسی با این برادر شش ماه، یک سال قهر باشد، پیامبر فرمود: «أَیُّما مُسْلِمینِ تَهَاجَرَا فَمَکَثا ثَلَاثَاً لَا یَصْطَلِحانِ إلّا کَانَا خَارِجینِ مِنَ الإسْلَامِ».[14] چند روایت داریم که اگر دو مسلمان بیش از سه روز با هم قهر باشند هر دوی آنها از اسلام خارج می شوند.

انواع مرگ و تمثیلی برای آن

چرا بین ما صلة رحم ارتباط با پدر، مادر، ارتباط با فامیل این گونه شده است؟ امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود: مردم بپرهیزید از گناهانی که مرگ انسان را جلو می اندازد. می دانید ما دو نوع مرگ داریم: اول سورة انعام می فرماید: «الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِم يَعْدِلُون. هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ».[15] یک اجل حتمی داریم و یک اجل غیرحتمی؛ یک مرگ مسمّی داریم که «لاَيَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَيَسْتَقْدِمُون»[16] اصلاً جابجا نمی شود و آن لحظه ای است که کسی نمی تواند آن را کم و زیاد کند؛ اما یک مرگی داریم که غیرحتمی است، «اجل محتوم و اجل غیرمحتوم»؛ اجلی که زودتر می آید. روایت هم داریم که مردم این قدری که در اثر گناه می میرند، در اثر مرگ رسمی شان و در اثر پایان یافتن عمر طبیعی شان نمی میرند. مثلاً آقا شما چراغی را روشن می کنی، یک لیتر نفت در آن می ریزی این چراغ قاعدتاً باید 20 ساعت یا 15 ساعت بسوزد و بعد خاموش شود؛ اما وقتی باد زد و آن را خاموش کرد، این چراغ به طور طبیعی خاموش نشده است نفت دارد اما باد آن را خاموش کرده است. اگر کسی آمد و روی آن پتو انداخت و به چراغ اکسیژن نرسید و خاموش شد، این به طور طبیعی خاموش نشده است. هر انسانی مثل نفتی که داخل یک چراغ است، یک ظرفیت عمری دارد، هفتاد سال، شصت سال، نود سال، صد سال، اما بسیاری از مرگ ها در اثر نرسیدن اکسیژن به چراغ عمر است، در اثر برخورد این باد با شعلة چراغ است. چه بادی؟ باد گناه، معصیت، خطا، بی ادبی و بی احترامی.

قطع رحم؛ عامل مرگ زودرس

امیرالمؤمنین فرمود: «أعُوذُ باللهِ مِنَ الذُّنوبِ الّتی تُعَجِّلْ الفَناءَ»از آن گناهانی که مرگ را جلو می اندازد به خدا پناه می برم. شخصی بلند شد، گفت: یا امیرالمؤمنین، مگر ما گناهی هم داریم که مرگ را جلو می اندازد؟ «فَقَالَ نَعَمْ وَیْلَکَ قَطِیعَهُ الرَّحِمِ»[17]فرمود: بله، یکی از آن چیزهایی که مرگ را جلو می اندازد عمر انسان را کوتاه می کند، قطع رحم و قطع ارتباط با فامیل است. امام صادق علیه السلام فرمودند: بپرهیزید از «حَالِقَه»، شخصی بلند شد و از امام پرسید: آقا حالِقه یعنی چه؟ فرمودند: «قَطیعهُ الرَّحِمِ».[18]

امام صادق علیه السلام فرمود: «صِلَهُ الرَّحِمِ یُهَوِّنُ الحِسابَ یَوْمَ القیامَۀِ»[19]؛ صلة رحم حسابرسی قیامت را آسان می کند. در روایت دیدم خدا می گوید اسم من رحمان است و رحم را از اسم خودم مشتق کردم، اگر کسی به ارحام سر بزند، گویا با خدای رحمان ارتباط برقرار کرده است. بگذارید آدرس نزدیک تر به شما بدهم، خدا در اولین آیة سورة نساء می فرماید: «وَاتقوا اللهَ»؛ بپرهیزید، تقوا داشته باشید از آن خدایی که درباره اش از شما سؤال می شود؛ «الَّذِي تَسَاءلُونَ بِهِ وَالأَرْحَامَ»[20] این آیة اول سوره نساء خیلی عجیب است، دو چیز را کنار هم گذاشته و مي گوید دو چیز از شما سؤال می شود: یکی خدا و یکی ارحام. از جمله مواردی که ارحام به خدا عطف شده، آیة اول سورة نساء است. شما بروید قرآن را باز کنید و ببینید یکی از آن جاهایی که به نام خدا، عطف شده و از آن سئوال می شود، دربارة خدا و دربارة ارحام است.

عامل بسیاری از افسردگی ها در عصر حاضر

کینه را کنار بگذارید، اختلاف ها را کم کنید، برادران و دوستانتان را ببخشید. جوان های عزیز، نگذارید حریم ها نسبت به پدر و مادر، نسبت به بزرگتر، در جامعه خدشه دار شود. این ها اصول قدیمی نیست. اصول مستمر است، این ها اصولی است که هر چه در جامعه بیشتر رعایت شود، برکت، رحمت، لطف، عمر و سلامت در جامعه بیشتر است و اصولآً باعث ایجاد آرامش می شود. در گذشته که این رفت و آمدهای خانوادگی بود و شب نشینی هایی که در آن گناه هم نبود، داستانی، گفتاری و گفت و گویی بود، خیلی از این بیماری هایی که الآن افراد دارند مثل افسردگی، نگرانی دلزدگی واحساس پوچی بسیار کم بود. این یک امر طبیعی و روشن است کینه، منشأ تمام صفات رذیله است. موجب می شود انسان ها از هم دور شوند، فاصله ها زیاد شود، انسان ها نتوانند با هم ارتباط برقرار کنند. واقعاً اگر هر کسی به فقرای فامیلش، به همسایه های خودش، به خویشان خودش برسد، نباید مظاهر فقر در جامعه این قدر زیاد باشد. هر کسی سعی کند به هر طریقی تفقّد کند؛ صندوق های قرض الحسنه، جلسات خانوادگی، کسی که در فامیل مُعَنوَن است، جوان های فامیل را دور هم جمع مي کند. اگر کسی معلم است، دبیر است، روحانی است، صاحب نظر است، صاحب قلم است، هفته ای یک بار یا ماهی یک بار جلسه بگذارند و در همان جلسه اگر کسی بیمار شد برایش هدیه ببرند، اگر کسی قرض داشت برای او پول جمع کنند، دفعة دیگر هم برای شخصی که بانی بوده این حرکت صورت خواهد گرفت. چیزهایی است که هر چه بیشتر این ها در بین ما باشد، لطف خدا، و رحم خدا هم بیشتر می شود.

ویژگی بهترین دوست

امام صادق علیه السلام فرمود: فردای قیامت بعضی ها در محشر خیلی مورد توجه هستند، و در بهشت جای خوبی دارند و نعمت هایی که برای آنها می آورند زیاد است. سؤال می شود که این ها چه هستند؟ جواب می دهند اینها «المُتحابّونَ فِی الله»،[21] «متَحابّین»یعنی چه؟ یعنی کسانی که در این دنیا به خاطر خدا با هم دوست بودند. عزیزان سعی کنید دوستی شما هم برای خدا باشد. جوان گرامی سعی کن رفیقت رفیقی باشد که تو را به یاد خدا بیاندازد نه این که به معصیت بکشد. رفیقت کسی باشد که زمینة ارتباط تو را با امام حسین علیه السلام بیشتر کند. نمی گویم در روابط دوستانه تفریح و آنچه باعث نشاط می شود نباشد، بلکه گناه و معصیت نباشد. فرمود: صداقت و دوستی محدوده ای دارد، یک محدوده اش این است که بدی خود را بدی دوستت و بدی دوستت را بدی خودت و خوبی او را خوبی خودت بدانی، و برای او حریم قایل باشی.

شادی امام صادق از صله رحم اصحاب

شخصی به نام «داود رقی»خدمت امام صادق علیه السلام آمد. رقی، از اصحاب امام صادق علیه السلام است. او پسر عمویی داشت که با وی قهر بود، خدمت امام صادق علیه السلام آمد، منتها قبل از این که خدمت امام صادق علیه السلام برسد رفته بود با پسر عمویش ملاقاتی کرده بود و یک هدیه هم برای او برده بود. – عزیزان، چه اشکال دارد؟ برای کسانی که سن آنها مقداری بالاتر است عرض می کنم. فرض می کنیم که پدر و مادر شما پولدار هستند و وضع مالی خوبی دارند، اما وقتی به منزل ایشان می روی، هدیه ای به دست بگیری و برای آنها ببری چقدر زیباست! آنها نیاز مالی ندارند، اما این یک نیاز عاطفی است. چرا قرآن می گوید: «بالوالدَینِ إحساناً»[22] به والدین خود به طور مستقیم احسان کن، نه این که با تلفن احوالش را بپرسی، نه این که به دیگران حواله بدهی که برای او چیزی ببرند. خودت با دست خودت ببر، خودت برو. خدا همة گذشتگان را رحمت کند مرحوم آیت الله احمدی میانجی فرمود من گاهی پیش مادرم مي روم- مادر پیری داشت- آنجا می نشینم و مطالعه می کنم که همین ارتباط عاطفی برقرار شود. تلفن ارتباط را برقرار نمی کند، خودت برو، خودت چیزی بخر و هدیه ببر، خودت این تعامل را ایجاد کن- وقتی داود رقی خدمت امام صادق علیه السلام آمد- قصد داشت به مکه برود- همین که وارد شد امام صادق علیه السلام خیلی او را گرامی داشت و در آغوش گرفت. داود پرسید چه شده یابن رسول الله؟ امام فرمود: «فَرَأیتُ فِیما عُرِضَ عَلَیّ مِنْ عَمَلِکَ صِلَتَکَ لِابنِ عَمِّکَ»؛ پروندة اعمالت را می خواندم دیدم رفتی به پسرعمویت سر زدی و صلة رحم کردی.[23] با فرض این که پسرعموی او آدم خیلی خوبی هم نبود، در خط امام صادق علیه السلام نبود و امام صادق علیه السلام را هم قبول نداشت، ولی شما مي دانید اسلام اجازة قهر نمی دهد. حتی اگر کسی هم در خط نیست، حداقل سلام و علیکی با او داشته باش چون فامیل است. «وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً»[24] این گونه نیست که بسیاری از ارتباطات ما که با هم کم رنگ شده، ناشی از این عوامل باشد، یعنی اگر او نمازخوان است شما هم نمازخوانی، اما خط سیاسی او با شما فرق می کند و این مربوط به سلیقة انسان است و همیشه هم این گونه بوده است. او به یکی رأی داده، شما به کس دیگری رأی داده ای. تفاوت رأی باعث نمی شود شما ارتباطتان را با هم قطع کنید. او یک جناح را می پسندد شما یک جناح را، او یک خط سیاسی را دنبال می کند و شما یک خط سیاسی را. نگذاریم این بحث های سیاسی و جناحی و مطالبی که گاهی از جنبه های اعتقادی به افراد لطمه وارد نمی کند، باعث جدایی و اختلاف شود.

خلاصه بحث کینه

من بحثم را خلاصه کنم. شیطان یک دشمن قسم خورده است، قدرت مشارکت در مال و اولاد شما را دارد اگر با خدا نباشی به راحتی بر تو مسلط می شود. در صراط مستقیم به دنبالت می آید نه در بیراهه. بیراهه که شیطان نمی خواهد خود او دارد به بیراهه می رود. به عنوان مثال ماشینی که در جاده مسیرش کج شده، دیگر خودش در حال کج رفتن است شیطان در جادة مستقیم به سراغت می آید. برای اینکه بدانید این شیطان چه حربه هایی دارد من وعده دادم این جلسه و جلسة بعد دربارة این موضوع صحبت کنم. شیطان علامت هایی دارد و به تعبیر قرآن: «خطوات»، خطوات یعنی گام. انسان باید این سیاست های گام به گام شیطان و راه های نفوذش را بشناسد، قبلاً گفته شد یک راه نفوذ شیطان کینه است، در سورة مائده، آیة 91 مي فرماید: «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ»، شیطان با شراب خواری، قماربازی، لهو و آلات موسیقی حرام، کینه و دشمنی ایجاد مي کند. چگونه شکسته شدن حریم عفاف، ارتباط های غیرشرعی، نگاه های شهوت آمیز، زمینة کینه و افسردگی را فراهم مي کند؟ قرآن می فرماید: شیطان از طریق خمر و میسر در بین شما کینه می افکند. بعد می دانید چه مي شود؟ «یَصُّدَکُمْ عَنْ ذِکرِاللهِ» وقتی کینه ای شدی رابطه ات با خدا قطع می شود، «والصَّلاه»؛ رابطه ات با نماز هم قطع می شود. بدانید در یک جمله، ریشة بسیاری از منکرات همین صفت کینه و بغضی است که شیطان در اثر گناه در دل انسان ایجاد می کند. بیاییم حربه های شیطان را بشناسیم و از آن دوری کنیم که یک مورد آن کینه است.

2- زینت دادن گناه

یک حربة دیگر شیطان زینت دادن گناه است. زینت دادن گناه مثل این است که به یک ماشین مدل پایین، با موتور ناسالم و با بدنة پوسیده، یک ظاهر فریبنده بدهند و آن را به شما گران بفروشند. ممکن است در آن لحظه متوجه نشوید حتی ممکن است پلاکش هم عوض شود، عنوان آن هم عوض شود، ولی در اولین مرتبة سوار شدن و راه رفتن خودش را نشان می دهد. انسان می فهمد این ماشین، ماشین سرپا نیست، و فقط زینت داده شده است، دیده اید وقتی بعضی خانه ها را می خری ظاهرش خیلی زیباست، اما وقتی یک ماه در آن زندگی می کنی کاشی آشپزخانه اش می ریزد، سقف و پایه اش خراب می شود. از این اوضاع معلوم می شود خانه به گونه ای ساخته شده که ظاهرش فریبنده بوده است. می فرماید: یکی از کارهای شیطان این است که گناه را برای شما زینت می دهد. مثلاً با خودت می گویی اگر چهار تار موی من بیرون باشد چه می شود؟ چیزی نمی شود، اما از همین جا شروع می شود. و یا به عنوان مثال اگر با نامحرم دست دادیم مگر به کجای عالم هستی برمی خورد؟ به هیچ جا، اما از اینجا شروع می شود و کم کم به جاهای دیگر کشیده می شود. یا این گونه توجیه می کنیم که این همه دیگران ربا می گیرند یک بار هم ما ربا گرفتیم، رشوه گرفتیم. این همه دروغ می گویند، ما هم یک دروغ گفتیم. گناه از کم شروع می شود، اما به کم ختم نمی شود. شیطان از کم شروع می کند و به کم ختم نمی کند. شیر گناه را به جای یک حیوان اهلی برایت جلوه می دهد.

تمثیلی از مولوی پیرامون زیبا جلوه دادن گناه

حتماً آن قصة مولوی را شنیده اید: یک روستایی گاوی داشت، که خیلی آن را دوست داشت. غذا و شیر و زندگی اش را از آن تأمین می کرد. شب هایی که گاو را در آخور می بست، تاریک بود، می رفت دست به پشت این گاو می کشید، چون محل تأمین زندگی و سرمایه اش همین بود. مولوی می گوید در یک شبی شیری آمد و این گاو را خورد، و در جای گاو نشست. آن شخص ناآگاه، مثل هر شب که در تاریکی می رفت دست به پشت گاو می کشید و او را نوازش می کرد، امشب آمد دست به پشت شیر کشید،

روستایی گاو بر آخورش ببست

شیر گاوش خورد و بر جایش نشست

روستایی به سوی آخور رفت تا مثل هر شب گاوش را نوازش کند شروع کرد به نوازش کردن شیر. حیوان با خودش گفت: اگر این مرد می دانست که من شیر هستم این گونه مرا نوازش نمی کرد و دست به پشت من نمی کشید. اگر کسی شیر را گاو تلقی کرد، حیوان وحشی را اهلی دید و در واقع حیوان وحشی را نشناخت، و به عنوان حیوان اهلی با او برخورد کرد، آن وقت ممکن است همان شیر حمله کند و او را ببلعد و در درون خود بگیرد. این جاست که فرمود یکی از حربه هایش این است که زشتی گناه را زینت می دهد؛ «زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا».[25] من به همین دو گام و خطوة شیطان اکتفا می کنم که یکی بغض و کینه است و دیگری تزیین گناه است. ان شاء الله سایر حربه ها و گام ها و خطواتی را که شیطان از آن طریق می تواند بر انسان ها غالب بشود در جلسه بعد به محضر شما تقدیم خواهم کرد.

والسلام علیکم و رحمۀ الله.

________________________________________

[1]. مائده، 91.

[2]. مجادله، 19.

[3]. بحارالانوار، ج 45، ص 5؛ المناقب، ج 4، ص 100.

[4]. مجموعه ورام، ج 1، ص 96.

[5]. نحل، 99.

[6]. اعراف، 16.

[7]. ص، 82.

[8]. انعام، 59.

[9]. مائده، 91.

[10]. غررالحکم، ح 6768.

[11]. غررالحکم، ح 6781.

[12]. حشر، 10.

[13]. مستدرک، ج 11، ص 160؛ بحارالانوار، ج 71، ص 15؛ تحف العقول، ص 263.

[14]. قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم : أَیُّما مُسْلِمینِ تَهَاجَرَا فَمَکَثا ثَلَاثَاً لَا یَصْطَلِحانِ إلّا کَانَا خَارِجینِ مِنَ الإسْلَامِ وَلَم یَکنْ بَینَهُما ولَایة فأیهما سَبَقَ إلَی کَلامِ أخیهِ کانَ السّابِقَ إلَی الجَنة یَومَ الحسابِ (الکافی، ج 2، ص 345؛ وسائل الشیعه، ج 12، ص 262؛ منیه المرید، ص 325).

[15]. انعام، 1-2 .

[16]. اعراف، 34.

[17]. قال أمیرالمؤمنین علیه السلام فی خطبته أعوذُ بالله من الذنوب الّتی تُعجّل الفَناء فَقامَ إلَیه عَبدُالله بن الکَوّاء الیشکُریّ فقال یا امیرالمؤمنین أو تَکونُ ذُنُوب تُعجلُ الفناء فقالَ نَعَم ویلَکَ قَطعیه الرحم إن أهل البیت لیجتمعون و یتواسَونَ وَ هُمْ فَجَرَهٌ فَیَرزُقُهُم الله و إنَّ أهلَ البَیتِ لَیَتَفَرَّقُون وَیَقطَعُ بَعضُهُم بَعضاً فَیَحرِمُهُم الله وَ هُم أتقیاء (الکافی، ج 2، ص 347؛ بحارالانوار، ج 71، ص 137).

[18]. قالَ أبوعبدالله 7: اتّقوا الحالقة فإنّها تُمیتُ الرّجالَ قُلتُ وَ مَا الحالِقَه قالَ قطیعَه الرّحِمِ (الکافی، ج 2، ص 346؛ وسائل الشیعه، ج 21، ص 493؛ بحارالانوار، ج 71، ص 133).

[19]. قال أبوعبدالله7: صله الرحمِ یُهونُ الحساب یوم القیامه و هِیَ منسَأهٌ فِی العُمرِ و تَقی مَصارِعَ السَّوءِ وَ صَدَقَهُ اللّیلِ تُطفِیء غَضَبَ الرَّب (بحار الأنوار، ج 71، ص 132)

[20]. نساء، 1.

[21]. قال الصادق علیه السلام : إن المتحابین فی الله یوم القیامه علی منابر من نور قد أضاء نور وجوهِهِم و نور أجسادهم و نور منابرهم کل شیء حتی یعرفوا به فیقال هؤلاء المتحابون فی الله (الکافی، ج 2، ص 125؛ وسائل الشیعه، ج 16، ص 166؛ مستدرک، ج 12، ص 227).

[22]. بقره، 83.

[23]. عن داود بن الرقی: قال کنت جالساً عند أبی عبدالله علیه السلام إذ قال مبتدئا من قبل نفسه یا داود لقد عرضت علی أعمالکم یوم الخمیس فرأیت فیما عرض علیّ من عملک صلتک لابن عمک فلان فسرنی ذلک إنی علمت أن صلتک له أسرع لفناء عمره و قطع أجله قال داود و کان لی ابن عم معاند أنا صبیا خبیثا بلغنی عنه و عن عیاله سوء حال فصککت له قبل خروجی إلی مکه فلما صرت فی المدینه أخبرنی أبو عبدالله علیه السلام بذلک (وسائل الشیعه، ج 16، ص 111؛ مستدرک، ج 15، ص 252؛ بحارالانوار، ج 22، ص 339).

[24]. فرقان، 63.

[25]. فاطر، 8.

دلایل وقوع حادثه کربلا

قال الله تبارک و تعالی: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُون».[1]

مقدمه

دومین شب این مجلس نورانی است که به یاد و نام حضرت اباعبدالله علیه السلام تشکیل شده است. بنده وعده داده ام این شب ها در رابطه با علل و رویارویی با امام حسین علیه السلام ، و علل مقابلة آن جمعیت انبوه با حضرت اباعبدالله علیه السلام صحبت کنم. راستی چه شد آن اکثریتی که کنار مسلم بود تبدیل به اقلیت شد، بلکه تبدیل به هیچ شد و مسلم تنها ماند؟! چه شد که این دعوتهای متعدد از امام حسین علیه السلام نتیجة عکس داد و دعوت به مبارزه و شمشیر شد؟! چه شد افرادی، به همین سادگی حاضر شدند امام حسین علیه السلام و اصحاب و فرزندانش را به شهادت برسانند؟ یا حداقل تماشا کنند، یا سکوت کنند؟

اهمیت ریشه یابی حوادث تاریخی

ریشه یابی این علت ها خیلی مهم است، امروزه این بحث ها برای جوان های ما و خانواده های ما مفید است. این یک بحث اخلاقی، قرآنی و تربیتی است. هیچ حادثه ای با آن شرایطی که اتفاق افتاده دوبار تکرار نمی شود. هر حادثه ای یک ظرف زمانی و یک ظرف مکانی دارد؛ در هر زمان و مکانی که اتفاق افتاده دیگر با همان شرایط و عین آن تکرار نمی شود؛ اما حوادث تاریخ علی رغم اینکه تکرار عین آن امکان پذیر نیست، اما مشابه آن تکرار می شود. به قطار نگاه کنید، هر واگنی که از جلوی ایستگاه می گذرد دیگر گذشته، اما واگن بعدی که می آید مثل همان است. حالا مسافرانش فرق می کنند، افرادی که در این کوپه ها نشسته اند متفاوت اند. مهره های تاریخ عوض می شود، مسافرانش عوض می شود، شخصیت هایش عوض می شود؛ اما اصول و قواعدی که بر تاریخ حاکم است این ها با اندکی تفاوت عین هم هستند. تاریخ تکرار پذیر است. واقعاً چرا جامعة ارزشی نبوی تبدیل به جامعة ضد ارزشی اموی شد؟ هنوز نیم قرن از رحلت پیغمبر نگذشته بود که جامعة ارزشی نبوی تبدیل به جامعة ضد ارزشی اموی شد. همه چیز رفت و برعکس شد و یک تغییر صد در صد ماهوی اتفاق افتاد، علت چیست؟ من برای شما چند مثال می زنم که چگونه در تاریخ انسان های خوب کنار زده شدند؟ چگونه در تاریخ پاک دامن ها حذف شدند؟

مثالهائی جهت تحلیل وقایع تاریخی

قرآن می فرماید: فرعون یک زمامدار فاسد بود؛ «إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِين»[2] این از فرعون که زمامدار بود، اما مردم: «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ»[3]؛ مردم هم قدرت تحلیل نداشتند و فرعون آنها را در جهل نگه داشته بود و نمی گذاشت قضایا را بفهمند. این یک معادله است، ببینید نتیجة این دو چه شد؟ فرعون زمامدار فاسد و مردم، جاهل بدون اطلاع؛ این دو یک نتیجه داد: «فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ»[4]؛ موسی مجبور شد شبانه از شهر و از بین مردم «خائفانه»فرار کند و بیرون برود. چرا موسی از جامعه خارج شد؟ چون وقتی آن زمامدار فاسد با این مردم جاهل با هم جمع شدند و نتیجه اش «خَرَجَ»؛ خروج موسی است.

حضرت صالح شتر را به عنوان معجزه برای قومش آورد، گفت: «هذِهِ ناقَهُ اللهِ»[5]، این شتر، علامت خداست. همة موجودات متعلق به خدا هستند، ولی شما می دانید یک چیزهایی مستقیم به خدا نسبت داده شده؛ مثلاً مسجدالحرام را می گوییم خانة خدا، ماه رمضان را می گوییم ماه خدا، حسین را می گوییم خون خدا؛ والا بقیة مسجدها هم مال خداست، بقیة ماه ها هم ماه خدا هستند، اگر چیزی را به طور مستقیم به خدا نسبت می دهند دلیل بر اهمیت زیاد آن است. گفت: «هذِهِ ناقَهُ اللهِ»؛ این شتر نشانة خداست. چه کردند؟ «فَعَقَرُوها»[6] شتر را پی کردند و کشتند. نتیجه چه شد؟ عدم تأثیرگذاری دعوت صالح. این مطلب را ادامه می دهم تا به جایی برسیم.

و اما قوم لوط؛ فرشته های خدا شب به خانة لوط آمدند، مردم جمع شدند گفتند این ها را بیرون کن؛ «أَخْرِجُوهُم مِّن قَرْيَتِكُمْ». لوط فرمود: چرا بیرونشان کنم مگر چه کرده اند؟ گفتند: «إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُون»[7]؛ جرمشان این است که پاک دامن هستند. نتیجة آن حرکت بیرون کردن پاک دامن ها شد.

به قصه یوسف نگاه کنیم؛ نتیجة حسادت و جهل و غفلت برادران چه شد؟ «اقْتُلُواْ يُوسُفَ»[8]؛ بیایید برادرمان را بکشیم.

حال شما دقت کنید از خارج شدن هابیل از صحنه، تا به شهادت رسیدنش توسط قابیل همین گونه تاریخ را ورق بزنید خارج شدن موسی، توطئة ترور یوسف، توطئة پی کردن شتر صالح، توطئة خروج متطهرها از میان قوم لوط، همة اینها مثل واگن هایی هستند که آن ها را به هم بسته اند، فقط مهره ها و مسافرانش عوض شده اند، تاریخ را جلوتر بیایید آن گاه به حوادثی مانند حادثة کربلا می رسید به گونه ای این مسیر ادامه یافت که این جمعیت انبوه مقابل اباعبدالله علیه السلام ایستادگی کردند.

دلایل مقابله و رویارویی با امام حسین علیه السلام

امام حسین علیه السلام نامه ای به مردم کوفه نوشت که خیلی مهم است. من امشب می خواهم این نامه را با مقدمه ای برای شما توضیح بدهم. – تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل- اموی ها و دیگرانی که بعد از پیغمبر بر سر کار آمدند چهار کار عمده انجام دادند من این ها را توضیح مي دهم، و بعد به نامه امام حسین علیه السلام می پردازم. آن چهار کار عبارتند از: 1- ولایت ستیزی، 2- دین ستیزی، 3- عدالت ستیزی، 4- تقدس زدایی. در هر جامعه ای با هر شرایطی، و در هر زمانی این چهار آفت پیدا شود همان قضایا تکرار می شود. مگر در همین کشور شیخ فضل الله نوری بر سر دار نرفت؟ مگر شهید ثانی و شهید اول با آن وضع به شهادت نرسیدند؟ مگر زید ابن علی ابن الحسین، حُجر بن سکیت، میثم تمار کشته نشدند؟ پروندة شهادت که با کربلا بسته نشد. اموی ها چهار کار عمده انجام دادند که اینها هر جا باشد همین نتیجه را می دهد، خروج خوبان، شهادت پاکان، و حذف متدین ها.

1- ولایت ستیزی

اولین کاری که اموی ها کردند گفتند امامت را کنار بزنیم، ولایتی که پیغمبر این همه روی آن کار کرده بود؛ در غدیر، در حدیث منزلت در خانه اش. من در سخنرانی ام روز غدیر این مطلب را گفتم که در روز غدیر مسئلة امامت حضرت علی علیه السلام رسمی شد، نه این که مطرح شد. مطرح شدن آن از خانة پیغمبر شروع شد؛ یعنی از روزی که پیغمبر دعوتش را شروع کرد، امامت علی علیه السلام را هم مطرح کرد. اما حالا با این ولایت مبارزه کردند. از ماجرای سقیفه، آن قدر این مسأله را کمرنگ کردند که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «فَوَاللهِ مَا زِلْتُ مَدفوعاً عَنْ حَقّی مُسْتَأثراً علیّ منذُ قَبَضَ اللهُ نَبیّهُ صلی الله علیه و آله حَتّی یَومِ النَّاسِ هَذَا»[9]؛ بعد از رحلت پیغمبر تا کنون حقّ من غصب شد – و تا روزی که حضرت به شهادت رسید- آنها ابتدا امامتی را که رکن دین است در جامعه قطع کردند. مبارزه با ولایت و امامتی که امیرمؤمنان علیه السلام دربارة آن می فرماید: «بِنَا فَتَحَ اللهُ وَبِنَا یَخْتِمُ وَبِنَا یَمْحُوا اللهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِت»[10]؛ با ما بشناسید و خدا را با ما عبادت کنید.

اهمیت زیارت جامعه

شما زیارت جامعة کبیره را در مفاتیح دیده اید این زیارت متعلق به امام هادی علیه السلام است، چرا امام هادی علیه السلام این زیارت را تعلیم کرده؟ چرا امام هادی علیه السلام با این کلمات بلند ائمه را ستوده؟ زیارت جامعة کبیره، یک دوره امام شناسی است.- می خواهد بگوید اگر کسی امامش را نشناخت و حجت خدا را نشناخت، خدا را نشناخته است، این روایت ماست. چرا امام حسین علیه السلام در روز عاشورا این قدر می گوید من پسر پیغمبرم؟؛ «انا ابن رسول الله» من پسر علی ام، من پسر زهرای مرضیه ام، مدام تکرار می کند. آنها دیدند اما وقتی غفلت انسان را بگیرد چشم حق بین نباشد:

خشم و شهوت مرد را احول کند     استقامت روح را بی بر کند

غفلت ؛ عامل سقوط انسان

مولوی مي گوید: مرغی می خواست کرمی را شکار کند. همة حواسش متوجه این کرم بود، همة توجهش به این بود که غذایش را به دست بیاورد و کرم را بخورد. یک گربه ای هم مراقب این مرغ بود، این مرغ آن قدر حواسش به این کرم بود که از گربه غافل بود، مي گوید:

مرغکی اندر شکار کرم بود     گربه فرصت یافت او را بربود

گربه از فرصت استفاده کرد و به راحتی هم مرغ و هم کرم را بلعید.

آکل و مأکول بودی بی خبر     در شکار خود ز صیّادی دگر

عجیب است که انسان از خودش و توانمندی ها و استعدادهایش غافل می شود.

آدمی گنجینه سرّ حق است     گر چه در بحر هوس مستغرق است

گنج کونین است ذات آدمی     هست بی پایان صفات آدمی

اشعار از خواجه نصیر است. محمد ابن اشعث و عبدالله أذینب این گونه شدند اما درس نگرفتند. بنابراین ابتدا ولایت ستیزی انجام شد که توانستند امام حسین علیه السلام را به شهادت برسانند. ولایت زدایی و امامت زدایی شد. امام حسین علیه السلام را به عنوان چهره ای که خودشان می خواستند معرفی کردند. امام در جامعه محدث است؛ با ملائکه صحبت می کند، امام قدرت تکوین دارد، امام معصوم است، امام با رأی مردم انتخاب نمی شود. آن آقایی که می نویسد مشروعیت امام با رأی مردم است نمی داند امامت یعنی چه؟ رأی مردم برای امام مشروعیت نمی آورد.

ولایت ستیزی منصور دوانیقی

شخصی است به نام جعفر ابن محمد اشعث، داستان آن در کتاب کافی است که برایتان عرض کنم. صفوان بن یحیی می گوید من از جعفر بن محمد پرسیدم که چرا تو امام صادق را قبول داری؟ چرا شیعه شدی؟ پدرت آدم خوبی نبود، علت این که تو پیرو امام صادق شدی و شیعه بودن را شیوة خودت قرار دادی چیست؟ گفت: می دانی قصه چیست؟ روزی منصور دوانیقی پدرم، محمد اشعث را خواست.- البته این غیر از آن محمد بن اشعث است- به او گفت. مي توانی یک آدم قوی که کلاه سرش نرود و مأموریت مالی را بتوان به او واگذار کرد برای من پیدا کنی؟ پدرم دایی اش، ابن مهاجر را معرفی کرد.

این دو پیش منصور دوانیقی رفتند، منصور دوانیقی پولی به ابن مهاجر داد و گفت: برایت یک مأموریت دارم، از بغداد به مدینه برو، و سادات حسنی و حسینی را پیدا کن، هر کدامشان را که دیدی یک مقداری از این پول را به آنها بده و یک رسید هم از آنها بگیر. – بعضی ها با این گونه کارها می خواهند پشتوانه ای برای خودشان درست کنند. دلش که به حال سادات و فرزندان امام نسوخته بود،- گفت: به آنها نگو که این پول را منصور داده است چون اگر بگویی حتی یک نفر از آنها این پول را از تو قبول نمی کند. بگو من از شیعیان شما هستم و از خراسان می آیم، این پول هم پاک و مطهر است و خلاصه ماجرا را لو نده، من به این رسیدها نیاز دارم، حتماً از امام صادق هم این رسید را بگیر.

ابن مهاجر به مدینه آمد و برگشت. و گزارش کارش را به منصور دوانیقی داد، گفت: منصور، هر سید حسنی و حسینی که دیدم مقداری پول به او دادم و از او رسید گرفتم و کسی هم متوجه نشد. منصور گفت: رسید امام صادق کجاست؟ گفت: اما امام صادق، این یکی را قلم بگیر. حکم مأموریت ما را بده، این یکی نشد. منصور گفت: چرا نشد؟ او گفت: به مسجد پیغمبر رفتم امام صادق داشت نماز می خواند، به محض اینکه نمازش را سلام داد قبل از این که من بتوانم حرفی بزنم برگشت رو به من کرد و گفت: پسر مهاجر! از خدا بترس. گفتم: آقا، پسر مهاجر کیست؟ من از شیعیان شما هستم، از خراسان می آیم. فرمود: دروغ مي گویی، از نزد منصور می آیی، او این پول ها را به تو داد و گفت برو این کار را بکن، و نگو پول ها را از کجا آورده ام. پیش من دیگر نمي توانی دروغ بگویی. لذا نتوانستم به آقا پول بدهم، بلند شدم و با شرمندگی از مسجد بیرون آمدم.

دقت کنید منصور چه گفت؟ بلند شد قدمی در اتاق زد، و گفت: ابن مهاجر، هر زمان در جامعه یک محدَّث وجود دارد، – نه محدِّث- یعنی کسی که با فرشته ها ارتباط دارد و از غیب خبر دارد، «وَإنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمدٍ مُحَدَّثنا الیَوْمَ»؛ امروز آن محدَّث در جامعه امام صادق است.[11] منصور این را می فهمد، اما حبّ ریاست، حبّ جاه، حبّ مقام، خشم و شهوت و بخل و منیّت، نمی گذارد درست عمل کند.

بسیاری اوقات انسان می فهمد حق چیست اما زیر بار نمی رود. قرآن می فرماید: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»[12]؛ بعضی ها موسی علیه السلام را منکر شدند با این که یقین داشتند پیغمبر است. «يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ»[13]؛ بعضی ها پیغمبر را مثل بچة خودشان می شناختند، اما به او ایمان نیاوردند. اموی ها با دین رسول خدا چه کردند؟ اموی ها، چرا توانستند اکثریتی را مقابل اقلیت قرار بدهند؟ چرا توانستند به راحتی دور مسلم ابن عقیل را خالی کنند؟ چرا توانستند به این سادگی سر امام حسین علیه السلام را در کوفه بالای نیزه کنند؟ کوفه ای که حداقل چند سال پایتخت و محل حکومت اسلام بوده است. چرا توانستند به راحتی این گونه این حوادث را بیافرینند؟ این نکته ای که من می خواهم در این جلسه عرض کنم، انصافاً نیاز به چند جلسه و منبر دارد، ولی من در یک جلسه خلاصه اش مي کنم و آن این است که اموی ها چهار کار عمده کردند؛ 1- ولایت ستیزی.

2- دین ستیزی

اموی ها نگفتند نماز نخوانید، بلکه خود معاویه هم نماز می خواند، امام جماعت هم می شد. ولید نماز می خواند، امام جمعه هم می شد. نگفتند روزه نگیرید، معاویه گفت کسی حق ندارد قرآن را تفسیر کند، بخوانید ولی تفسیر نکنید. ابن عباس آمد و گفت: معاویه، آخر جلوی تفسیر قرآن را که نمی شود گرفت. گفت: چرا نمی شود؟ گفت: مردم می خواهند قرآن را بفهمند. گفت: اگر خواستند پیش ما بیایند خودمان برایشان مفسر می گذاریم، فقط ابن عباس از تو نپرسند؛ چون اگر تو بخواهی «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»[14] را تفسیر کنی، می گویی: علی. اگر بخواهی «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»[15] را تفسیر کنی مي گویی: خانوادة حضرت زهرا علیها السلام. تفسیر ممنوع است. اگر هم تفسیر خواستید خودمان تفسیر مي کنیم. امویان دین ستیزی کردند، کاری کردند که آن عنصر پلید با این که خودش آدم بدی بود به بدی معاویه اعتراض می کند، پسرش می گوید: یک شب پدرم به خانه آمد، خیلی ناراحت بود، گفتم: پدر چه شده؟ گفت: این معاویه عجب آدم بدی است! گفتم: چرا؟ گفت: پیش او بودیم، صدای اذان بلند شد، ناگهان از جای بلند شد و گفت: من باید نام این پیغمبر را از این اذان پاک کنم! که گفته نام این شخص روزی پنج مرتبه کنار نام خدا باشد اما نام ما نباشد. من باید این نام را دفن کنم.

معنای دین ستیزی

می دانید دین ستیزی، یعنی چی؟ یعنی دین را بی روح و بی محتوا کردن. یعنی می گویند آقا، دین روایت های مختلف دارد، تو هر چه دلت خواست تفسیر کن. یعنی طرح نظریة سکولاریزم، پلورالیسم، قرائت های مختلف از دین. بعد می بینید کسی پیدا می شود با کمال وقاحت مي گوید حضرت زهرا علیها السلام یک الگوی قدیمی بود، دنبال الگوی جدید بگردید. عجب! مگر عفت و تقوا و ادب و زهد این ها قدیم و جدید دارد؟ چه کسی گفته احترام به پدر و مادر قدیمی است؟ چه کسی گفته عفت و حیا و شرم و تقوا قدیمی است؟ این ها قدیمی بردار نیست، حواسمان را جمع کنیم و حافظ ارزش ها باشیم.

سیره اهل بیت در برابر مصیبتها

امام صادق علیه السلام وقتی مصیبتی برایش پیش می آمد عرضه می داشت: «اللهم لا تَجعَل مصیبتی فِی دینی»[16]؛ خدا را شکر که در دینم مصیبت پیش نیامد. بینی و بین الله اگر معدل فرزندمان دو نمره پایین بیاید بیشتر ناراحت مي شویم یا اگر دو روز نماز صبح او قضا شود؟ روی کدام یک بیشتر حساسیم؟ بینی و بین الله چقدر روی دین جوان هایمان حساسیم؛ چقدر روی نمازشان، تقوایشان، ارتباطشان، گفت و گوهایشان، تلفن هایشان، رفت و آمدهایشان حساس هستیم؟

نتیجه دین ستیزی؛ شکستن قبح گناه

می دانید دین ستیزی یعنی چه؟ یعنی روابط حرام را عادی جلوه دادن، یعنی قبح گناه را شکستن. یعنی توجیه گناه، یعنی مبانی را زیر پا گذاشتن، اینها دین ستیزی است. عزیزان، ارتباط با نامحرم جایز نیست، دست دادن به نامحرم جایز نیست، سخن گفتن غیرشرعی و سخن گفتن شهوت آمیز جایز نیست. این گونه ارتباط ها دین ستیزی است؛ این که انسان دائم این اصول را تنزل بدهد، دائم روح دین را از آن بگیرد و قبح آن را بشکند، وقتی قبحش شکست دیگر جلوی من و شما هم خجالت نمی کشد، پدرش هم که از کنارش بگذرد کلامش را قطع نمی کند، ارتباطش را قطع نمی کند. دیگر از بزرگتر، از روحانی، از پدر و از مادر هم حیا نمی کند. حالا من مطالب را در لفافه بیان مي کنم. قبح بسیاری از گناهان به راحتی ریخته شده است. وقتی دین ستیزی شد، وقتی روح معنویت گرفته شد، همین می شود.

فتنه های بعد از رحلت رسول الله

امیرالمؤمنین می فرماید: وقتی این آیه نازل شده: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُون»[17]؛ مردم فکر نکنید همین که به زبان و به کلام گفتید ایمان آوردیم کافی است، آزمایش می شوید. حضرت می فرماید: من خدمت پیغمبر خدا رفتم، عرض کردم یا رسول الله، این آزمایش ها چه وقت انجام می شود؟ «وَهُمْ لَا يُفْتَنُون». پیغمبر خدا فرمود: علی جان این آزمایش ها بعد از من است. تا پیغمبر بود خیلی کارها را انجام نمی دادند. حتی منافقین نفاقشان را پنهان می کردند. قرآن می فرماید: «وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ»[18] پیغمبر! بعضی از افرادی که دور تو هستند منافق اند، تو آنها را نمی شناسی. تا زمانی که پیغمبر بود تمام جنگ ها، و اختلافات را مخفی کرده بودند. حضرت زهرا علیها السلام می فرماید: همین که پیغمبر از دنیا رفت، خار نفاق آشکار شد. و معلوم شد که بعضی پیغمبر را نیز قبول نداشتند. اما از ابهت و عظمت و پایگاه مردمی او حساب می بردند. زمان پیغمبر گذشت، «ظَهَرَتْ حَسِیکَهُ النِّفاق»[19]؛ این نفاق ها آشکار شد. – پیغمبر فرمود: علی جان این فتنه ای که قرآن می گوید: « أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُون»، این فتنه بعد از رحلت من است. – حضرت فرمود: علی جان، «السُّحْتُ بِالهَدیَّهِ»؛ اسم رشوه را هدیه می گذارند. «وَالرِّبا بِالبَیْع»[20]؛ علی جان اسم ربا را بیع می گذارند. ربا می شود بیع، معامله، رسمی می شود و یا قبحش می ریزد. شبهات را وارد دین مي کنند، این آزمایش ها پیش می آید، آن زمان دیگر هر کسی در غربال نمی ماند.

دنیای ممدوح و مذموم

این جاست که می بینید با این که امام حسین آن همه به این طرف و آن طرف رفت، نامه داد، ملاقات کرد، فقط تعداد محدودی آمدند. وقتی پای جان و پای دنیا به میان آمد همه کنار کشیدند. فرمود: «النَّاسُ عَبیدُ الدُّنیا وَالدِّینُ لَعِقٌ عَلَی ألْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فإذَا مُحِّصُوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانونَ».[21] عزیزان، دقت کنید از این صحبت ها این گونه برداشت نکنید که اسلام با دنیا داری مخالف است، خیر، اگر دنیا باعث حرکت و پویایی دین شود، نه تنها بد نیست بلکه عالی است، اما اگر دنیا باعث شود خدا، دین، اعتقادات، حلال و حرام، خمس و زکات و همه چیز کنار برود و زیر پا گذاشته شود به حرام بودن لقمه ای که می خورید اهمیت داده نشود این دنیا بد است. می دانید لقمة حرام نسلت را به خطر می اندازد؟ سوار دنیا شو، امیر دنیا شو، نه اسیر و وابسته، مثل عمر سعد که برای حکومت ری و برای دنیا از دینش گذشت و به ری هم نرسید، به مال هم نرسید. می دانید چرا توانستند سی هزار آدم را در مقابل امام حسین علیه السلام جمع کنند؟ می دانید چرا 18 هزار آدم در اندک زمانی دور مسلم را خالی کردند؟ برای این که چهار کار شد؛

1- ولایت ستیزی، 2- دین ستیزی.

3- تقدس زدایی

تقدس زدایی، یعنی این که ما مقدسات را کمرنگ کنیم. کعبه برای ما مقدس است، امام مقدس است، زیارتگاه مقدس است؛ تقدس زدایی یعنی تقدس را از چیزهایی که برای ما مقدس است بگیریم و آنها را عادی کنیم.

4- عدالت ستیزی

وقتی این چهار عامل در جامعه دست به دست هم داد، این حوادث آفریده می شود. ولی در یک کلمه نامة امام حسین علیه السلام را به مردم کوفه بگویم و دعایتان کنم. نامه ای که مسلم ابن عقیل برای مردم کوفه آورد، بر این چهار نکته ای که گفته شد دست گذاشته است. امام حسین چنین نوشت: مردم کوفه! «من الحسین بن علی إلی المَلإ من المؤمنین و المسلمین 1- فَلَعَمری ما الإمامُ إلا الحاکمُ بالکِتابِ» امام کسی است که بر اساس قرآن حکم می کند؛ یعنی اول ولایتتان را درست کنید، 2- الدَّآئِنُ بِدینِ الْحَقِّ»؛ امام مي آید که دین را پیاده کند، پس مسأله دین را حل کنید، دین ستیز نشوید. 3- «القائِمُ بِالقِسْطِ» امام می آید که عدالت را پیاده کند، 4- «الحابِسُ نّفْسَهُ عَلَی ذَلِکَ لِله»[22] امام، فانی در خداست، تقدسش به تقدس و ارتباط با خداست. چهار آسیب گفته شد: ولایت ستیزی، دین ستیزی، تقدس زدایی، عدالت ستیزی، این نامة امام حسین که در تاریخ آمده است، چهار حرکت منفی در مقابل آن قرار گرفت. این خلاصة عرض من بود. امشب در ارتباط با علل رویارویی مردم با امام حسین علیه السلام صحبت کردم، البته این رویارویی یک سری مسایل و عوامل اخلاقی هم دارد، عواملی مثل حب دنیا، غفلت، ترس و جهل هم بوده است.

والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته

________________________________________

[1]. عنکبوت، 2.

[2]. قصص، 4.

[3]. زخرف، 54.

[4]. قصص، 21.

[5]. هود، 64.

[6]. هود، 65.

[7]. اعراف، 82.

[8]. یوسف، 9.

[9]. نهج البلاغه، خطبه 6؛ بحارالانوار، ج 33، ص 135.

[10]. غررالحکم، ح 1948.

[11]. الکافی، ج 1، ص 475؛ المناقب، ج 4، ص 220.

[12]. نمل، 14.

[13]. بقره، 146.

[14]. مائده،3.

[15]. احزاب ، 33.

[16]. الکافی، ج 3، ص 262؛ وسائل الشیعه، ج 3، ص 247؛ بحارالانوار، ج 79، ص 133.

[17]. عنکبوت، 2.

[18]. توبه، 101.

[19]. بحارالانوار، ج 29، ص 235؛ دلائل الامامه، ص 34.

[20]. نهج البلاغه، خطبه 156.

[21]. بحارالانوار، ج 44، ص 382؛ تحف العقول، ص 245.

[22]. توجه! در رابطه با نامه فوق برای توضیحات بیشتر مراجعه شود به قیمت نامه ها و پیام های امام حسین علیه السلام (نامه امام حسین علیه السلام به مردم کوفه) بحارالانوار، ج 44، ص 334؛ الارضاد، ج 2، ص 39؛ مثیرالاحزان، ص 26.