عمده ترين درس عاشورا ؛ بلند همتي

 عن اميرالمؤمنين: شجاعه الرجل علي قدر همته[1]

مقدمه

بحث ما در رابطه با درس هاي عاشورا بود، گفته شد حادثه عاشورا اگر تحليل و شکافته شود در بطنش درس هاي زيادي دارد. اين حادثة کوتاه اگر چه از نظر زمان و مکان محدود است ولي نکته هاي ظريف و دقيقي در آن نهفته است. اگر انسان تاريخ کربلا را مطالعه کند، مي بيند يکي از درس هاي مهم عاشورا درس همت بلند است. آمال و آرزو خوب نيست، خيال پردازي خوب نيست، تفوّق طلبي و تکبر خوب نيست، اين ها صفات منفي است اما بلندهمتي صفت مثبتي است.

عامل سربلندي و رشد انسان

در روايت داريم اميرالمؤمنين مي فرمايد: انسان در اثر همتش پرواز مي کند؛ «المَرْءُ يَطِيرُ بِهِمَّتِه».[2] امام صادق مي فرمايد: سه چيز انسان را از رسیدن به سربلندي باز مي دارد: 1-قَصْرُ الهِمّهِ؛ همت کم. 2- وَقِلّه الحيله؛ ناپختگي و کم تجربگي 3- وَضَعْفُ الرّأي[3]؛ ضعف در تصميم گيري، يعني زود نمي تواند تصميم گيري کند. لذا بلند همتي براي همه مخصوصاً انسان هاي پرتلاش به عنوان يکي از صفات ارزشمند است که اميرالمؤمنين مي فرمايد: هيچ چيز به اندازة همت بلند انسان را بالا نمي برد و هيچ چيزي به اندازة همت بلند انسان را رشد نمي دهد.

مرد به همت ز فلک بگذرد                             همت عالي ز ملک بگذرد

داستان ذوالقرنين

شما سورة کهف را نگاه کنيد در آن جا داستان اصحاب کهف آمده است. سورة کهف از آن سوره هايي است که خواندنش در شب جمعه مستحب است. امام حسن مجتبي عليه السلام سورة کهف را زياد مي خواند و اشک مي ريخت. در اين سوره سه داستان است: يکي داستان ذوالقرنين. ذوالقرنين، شخصيتي بود که قبل از اسلام مطرح بود و کم و بيش چيزهايي از او مي دانستند. مردم پيش پيامبر آمدند و پرسيدند: «وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ»[4]؛ يا رسول الله! ذوالقرنين چه کسي بود؟ يهودي ها چيزهايي مي دانستند، در کتابشان مطالبي دربارة او آمده بود. قرآن کريم در سورة کهف داستان ذوالقرنين را براي مسلمان ها بيان مي کند. بعضي گفته اند ايشان اسکندر بوده، اما ذوالقرنين يک انسان متدين، و موحد، با اراده، قوي و شجاع،  بوده است. همة شما ديده ايد که سورة کهف وقتي اواخر داستانش را نقل مي کند مي گويد: ذوالقرنين رسيد به منطقه اي که مردم سست همتي بودند و از دشمن هراس داشتند، همين که او را به عنوان يک قهرمان ديدند، گفتند: هر چه بخواهي به تو مي دهيم شرّ دشمن را از ما دور کن، يأجوج و مأجوج، اين ها اقوام ستمگري هستند که ما را آزار مي دهند. ذوالقرنين ديد آنها دچار ضعف شده اند، و مي خواهند اراده شان را ناديده بگيرند، گفت: من پول نمي خواهم، قدرت هم نمي خواهم امکانات هم نمي خواهم بلکه «أعينوني بِقوّه»؛ اراده و نيرو و همتتان را کف دست من بگذاريد و با اين ها مرا ياري کنيد. گفتند: چه کنيم؟ گفت: برويد آهن و مس بياوريد؛ با آنها آلياژ آهن و مس درست کرد و سد ساخت. آن سد معروف جلوي دشمن را گرفت و آنها را پيروز کرد.[5] او از اراده و همت مردم بهره گرفت.

همت بلند مؤمن آل ياسين

شما سورة يس را نگاه کنيد، داستان مؤمن آل ياسین در آن جا آمده است. عده اي از مفسرها گفته اند اسمش حبيب نجار بوده است. وقتي او ديد مردم فرستاده هاي حضرت عيسي را اذيت و آزار مي دهند و به حرفشان گوش نمي دهند، با اين که او در آن شهر يک نفر بود، قرآن مي گويد:«وَجاءَ مِنْ أقْصَا المَدينَهِ رَجُلٌ يَسعي»؛ يک نفر تنها از آن منطقة دور شهر، جلو آمد و گفت: چرا حرف اين ها را گوش نمي دهيد؟ «قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِين»،[6] از اين ها اطاعت کنيد اين ها انسان هاي خوبي هستند. آنها به جاي اين که حرفش را گوش بدهند ريختند او را زدند، آن قدر او را زدند تا زير ضربات کتک، مؤمن آل ياسین کشته و شهيد شد. قرآن مي گويد: آن قدر دلش براي جامعه مي سوخت، آن لحظه اي که داشت جان مي داد و از دنيا مي رفت:«قيلَ ادْخُلِ الجَنَّهَ»؛ به او گفتند: حالا وارد بهشت شو، ديگر شهيد شدي، باز هم غصه مي خورد، گفت: «قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُون»[7]؛ اي کاش اين ها مي فهميدند و مي دانستند که من به کجا رسيدم.[8] غصه مي خورد و تا آخرين لحظه به فکر جامعه بود، به اين مي گويند همت بلند.

بي همتي قوم حضرت موسي

موسي بن عمران علي نبينا و آله و عليه السلام ، قومش را از رود نيل عبور داد، رود نيل به اذن خدا شکافته شد، آنها با اين که معجزه را ديدند، ديدند عصا اژدها شد، ديدند يد موسي بيضا شد، ديدند فرعون نابود شد، با اين که همة اين معجزه ها را ديدند اما بي همتي کم اراده گي، جهل و ناداني اين ها باعث شد – قرآن مي گويد- وقتي از رود نيل بيرون آمدند به منطقه اي رسيدند، «فَأَتَوْاْ عَلَى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلَى أَصْنَامٍ لَّهُمْ قَالُواْ يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَـهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُون»؛[9] ديدند مردم دارند بت مي پرستند، يک سنگي يک چوبي را دارند مي پرستند، آن هايي که اين همه موسي براي آنها کار کرده بود، اين همه تلاش کرده بود، و اين همه معجزه ديده بودند – بالاخره ما معجزه نديده ايم اما خدا را قبول داريم پيغمبر را هم قبول داريم، لذا روايت داريم در آخرالزمان ايمان ارزشش بالاتر است، اين به خاطر اين است که ما با اين که امام معصوم و پيغمبر و معجزه نديده ايم اما با همين موعظه ها قبول کرديم. اگر کسي پيغمبر و معجزه اش را ديد، آثارش را ديد اين ها برايش حجت است- وقتي رسيدند به آن منطقه اي که ديدند آنها بت پرست هستند: «قَالُواْ يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَـهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ»؛ گفتند: موسي يک بت هم براي ما درست کن ما از اين ها عقب نيفتيم، اين ها بت مي پرستند. مثل اين که همة اين کارهاي موسي را ناديده گرفتند، موسي خيلي ناراحت شد، گفت: «إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُون»[10]؛ شما عجب انسان هاي ناداني هستيد، عجب انسان هاي کم همت و بي اراده اي هستيد همين که يک بت ديديد پايتان لغزيد.[11] مؤمن چه در اين جا باشد، چه در ترکيه باشد، چه در سوريه باشد، گناه باشد يا نباشد در همه حال تقوايش او را نگه مي دارد. متأسفانه بعضي ها خودشان را با شرايط تطبيق مي دهند، اين ها بوقلمون صفت اند.

دينداري فصلي

شبث بن ربعي ابتدا مسلمان شد، آمد خدمت پيغمبر، اما بعد از رحلت رسول خدا ديد گويا قضية سقيفه جدّي شده، رفت سراغ خلفا و با آنها بيعت کرد، بعد از اين که اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت رسيد با ايشان بيعت کرد، همين که ديد طرف معاويه مي چربد و يک خرده آن جا وضع بهتر است، امام را رها کرد رفت به معاويه پيوست، و شد پيرو معاويه. بعد از معاويه هم با يزيد بيعت کرد، او جزو کساني است که در روز عاشورا در سپاه ابن زياد است. وقتي قضية عاشورا تمام شد شبث بن ربعي ديد مختار قيام کرده، و دارند همه را مي گيرند، کسي که خودش جزو قاتلان و کشندگان امام حسين است، رفت جزو لشگريان مختار شد،و اصلاً پيرو مختار شد و جزو خون خواهان امام حسين شد. يکي دو سال که گذشت ديد مثل اين که مختار هم دارد مغلوب مي شود و ابن زبير دارد پيروز مي شود، رفت به ابن زبير پيوست. هر روز يک رنگي، هر روز يک تغييري. از رحلت رسول خدا تا زمان مختار حدود پنجاه و چند سال است، او حدود هشتاد و خرده اي سال عمر کرد، اما دائماً تغيير رأي و عوض شدن، و آخر هم با حيله گري مرد.[12]

سفارش به الگو گيري از زنبور عسل

اميرالمؤمنين مي گويد: «کُنْ کَالنَّحلَه»؛ مثل زنبور عسل باش که «اذا أکَلَت أکَلَت طيّبا»؛ وقتي به باغ مي رود سراغ گل مي رود و آن هم شيرة گل، «وَ اذا وَضَعَت وَضَعَت طيّبا»؛ وقتي مي خواهد چيزي را تحويل جامعه بدهد، عسل تحويل مي دهد. هم خوب مي نوشد و هم عسل خوب تحويل مي دهد، «وَاذا وَقَعَت علي عود»؛ و وقتي روي شاخة گل مي نشيند «لَم تُکسِرهُ»[13]؛ آن را نمي شکند. حضرت فرمود از زنبور عسل اين سه ويژگي را ياد بگيريد: الگوي خوب بگيري، خوب به جامعه حرف تحويل بدهيد و خوب حرف بزنيد، و اگر جايي نشستيد و قدرت و امکاناتي داشتيد شکننده نباشيد.

هزينه کردن براي دين

سوره مجادله آيه دوازدهم آية نجواست؛ بعضي ها مي آمدند پيش پيغمبر، آهسته در گوش پيغمبر سئوال مي کردند و يک چيزي مي گفتند، اين گونه مي خواستند وقت پيغمبر را بگيرند، آيه نازل شد: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً»؛ هر کس مي خواهد کنار پيغمبر برود و آهسته سئوال و نجوا کند، بايد يک درهم صدقه بدهد. همين که پاي پول به ميان آمد دور پيغمبر خلوت شد. اميرالمؤمنين فرمود: يک آيه در قرآن هست که هيچ کس جز من به آن عمل نکرد، فقط من به آن عمل کردم و آن آية فوق است- اميرالمؤمنين ده بار صدقه داد.- خدا مي خواهد ارزش و مقام آن حضرت را به جامعه معرفي کند، مي خواهد جايگاه حضرت را به جامعه نشان بدهد، و بگويد وقت پيغمبر ارزشمند است. گاهي شب مي آمدند خانة پيغمبر غذا مي خوردند و نمي رفتند، مي نشستند، آيه نازل شد: وقتي شام خورديد برويد پيغمبر کار دارد،[14] فرصت براي خواندن نماز شب مي خواهد، اما پيغمبر زمان زيادي از شب را بيدار بود، و به سئوالات مردم پاسخ مي داد.

سؤالات اميرالمومنين از پيامبر بعد از هر صدقه

اميرالمؤمنين عليه السلام ده درهم تهيه کرد يک درهم صدقه داد آمد يک سئوال کرد. – سؤال ها را برايتان عرض مي کنم خيلي زيباست، ببينيد چه پرسيده است- درهم دوم را صدقه داد آمد يک سؤال کرد و همين طور الي آخر. اما اين سؤالات چيست؟ بعضي از تواريخ و بعضي از کتب اين سئوالات را آورده اند، آنها را خدمتتان عرض مي کنم؛ «فَسَأَلَ فِي الأولَي»؛ مرتبة اولي که يک درهم را صدقه داد آمد خدمت حضرت پرسيد:

معناي وفاداري

«ما الوَفاء»؟ وفاداري به چيست؟ اباالفضل العباس که امشب منسوب به اوست مجسمة وفا بود- فرمود: «شَهادَهُ أنْ لا إلَهَ إلّا اللهُ»؛ يعني اين که لا اله الا الله را با اخلاص بگويي و تا آخر هم بايستي. واقعاً لا اله، يعني چه؟ يعني جز اله برايت حکومت نکند. الهه هوي، شهوت، گناه، غضب و بداخلاقي بر تو حکومت نکند، شمشير را برداري و همة اين الهه ها را از بين ببري تا بشود الله، «أَنَّ قَلْبَ المُؤمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ».[15] علي جان، وفاداري به اين است.

معناي فساد

باز حضرت رفت يک درهم صدقه داد و برگشت، اما سئوال دوم، ببينيد چقدر زيباست: «مَاالفَساد»؟ يا رسول الله، فساد چيست؟ فرمود: «الکُفْرُ وَ الشِّرْکُ بِاللهِ عَزَّوَجلَّ»؛فساد به اين است که در زندگي انسان کفر و شرک باشد البته شرک هم خيلي عام است. پيامبر فرمود: اگر کسي ريا کند روز قيامت به او خظاب مي شود: يا کافر، يا فاجر، يا غادر، يا خاسر.[16] هر کسي را در هر کاري شريک بگيريد، سودش را تقسيم مي کنند. اگر شما نصف سرمايه را بدهيد و نصف ديگرش را رفيق تان بدهد، بعد که بخواهيد سود را تقسيم کنيد نصف سود را بايد به رفيق تان بدهيد. اما خدا مي گويد: «أنا خيرٌ شريک»؛ من خوب شريکي ام، اگر براي من در عبادت شريک بگيري، من از کل عمل مي گذرم، همة آن عمل مال کسي که يک قسمت آن را براي او انجام داديد. اگر سه رکعت نماز خوانديد، يک رکعت آن ريا و دو رکعت آن براي خدا، مي گويد آن دو رکعت را هم نمي خواهم، همة نماز باطل است. لذا ذره اي ريا عمل را باطل مي کند.

معناي حق

سئوال سوم: «وَمَا الحَقّ»؟؛ يا رسول الله حق چيست؟ فرمود: «الاسلامُ وَالقُرْآنُ وَ الوَلايَهُ إذا انْتَهَت إلَيْکَ»؛ حق سه چيز است، مثلث سه ضلعي است: اسلام، قرآن و ولايت. اگر ولايت کنار اين دو نباشد حق ناقص است؛ چون ولايت است که خط دهي به قرآن مي کند، و اين قرآن بايد در زندگي ما تجلي و ظهور پيدا کند.

داستان تأثير گذاري جوان عاشق عبادت

بعضي از تواريخ نوشته اند و از جمله مرحوم فيض کاشاني اين را نقل مي کند که جواني در مسجد کوفه عبادت مي کرد، ديد دو  سه روز يک خانم جوان مي آيد و به او خيره خيره نگاه مي کند. يک روز که از مسجد بيرون آمد، خانم جوان جلو آمد و گفت: آقا، با شما کار دارم. گفت: خانم، عبادت مرا به هم نزن، بگذار بندگي خدا را انجام بدهم، اگر کاري داري بنويس، من با شما گفت و گو نمي کنم- از موضع تهمت بايد گريخت- خانم برايش نامه نوشت، وقتي نامه را باز کرد ديد اين زن عاشق او شده، تعلّق خاطر به او پيدا کرده است. آن جوان زير نامه اش اين آيه را نوشت و به او داد. نوشت قرآن کريم مي فرمايد: « وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُم بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ».[17] يک وقت مي بينيد شب خواب هستيد خدا جان شما را مي گيرد و صبح ديگر بلند نمي شويد. مرگ ناگهاني سراغ انسان مي آيد و انسان بايد پاسخگوي اعمالش باشد. همين که نگاه زن به اين آيه افتاد لرزيد، اين جوان چگونه از خدا مي ترسد! با اين که من دنبال او رفتم اين گونه قرآن رويش اثر گذاشته است که چنين پاسخ مي دهد چرا من اين گونه نباشم؟ يک نامة ديگر براي آن جوان نوشت و گفت: من تا به حال جذب سيماي تو شده بودم، اما اکنون اخلاق و روش تو مرا جذب کرده، چند تا از اين آيه ها برايم بنويس. ببينيد بعضي از آيات را نوشتن چقدر ارزشمند است. اين شجاعت است، اين که يک جوان از صحنة گناه بگريزد، همت عالي مي خواهد. اين نتيجة تأثيرپذيري از قرآن است.

تأثيرپذيري از قرآن

روزي رسول خدا در مسجد سورة قارعه را مي خواند، ناگهان جواني فرياد زد و روي زمين افتاد. پيغمبر بالاي سرش آمد، وقتي به هوش آمد پيغمبر خدا فرمود چه شد؟ گفت: آقا، اين آياتي که شما خوانديد خيلي تکان دهنده است؛ «الْقَارِعَة. مَا الْقَارِعَة. وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَة»- در صدر اسلام اين روضه اي که الان بين ما معمول است نبوده، اين بعد از شهادت امام حسين بين ما آمده است، قبل از اين گاهي مسلمان ها دور هم مي نشستند و آيات عذاب  را مي خواندند و گريه مي کردند. – رسول خدا فرمود: جوان! بهشت در انتظار تو است؛ «أبشّرُکَ بالجَنَّه». اصحاب گفتند: يا رسول الله، ما چطور؟ فرمود: من نمي گويم، قرآن مي فرمايد:«وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَان»،[18] هر که ترس از خدا در دلش باشد جنتان، بهشت مادي و معنوي در انتظار اوست.

مردي خدمت پيامبر اکرم آمد، عرض کرد: «علّمني ممّا علمک الله»؛ از آن چه خداوند به تو تعليم داده به من بياموز. پيامبر اکرم او را به مردي از يارانش سپرد تا قرآن را به او تعليم دهد و او سورة اذا زلزلت را تا آخر به او تعليم داد. آن مرد از جا برخاست و گفت: «کَفاني»؛ همين آيه مرا بس است، من مي روم به همين عمل کنم. وقتي مي رفت پيغمبر خدا فرمود: اين مرد فقيه خارج شد.[19] فهميد اهل بهشت است. اگر انسان يک آيه را خوب هضم کند، خوب درک کند، و خوب دقت کند کفايت مي کند.

آثار سنت حسنه و سنت سيئه

پيغمبر گرامي اسلام در مسجد نشسته بود، چند نفر از عرب هاي باديه نشين با لباس هاي مندرس وارد شدند، شمشير هم بسته بودند، حضرت فرمود: از کجا مي آييد؟ گفتند: از اطراف. – براي چه آمده ايد؟- براي جهاد. – چرا وضعتان اين گونه است؟ گفتند: آقا، وضع ماليمان خوب نيست. هر کسي با يک لباسي آمده بود، لباس هاي مندرس و معمولي. پيغمبر خدا به منبر رفت و اين آيه را خواند: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ»[20]؛ مسلمان ها تقوي داشته باشيد، به ياد آن اعمالي باشيد که از پيش مي فرستيد و فرداي قيامت حاضر و ظاهر مي شود، سپس فرمود: چه کسي حاضر است به اين ها کمک کند؟ کمي به هم نگاه کردند يک نفر سد را شکست- سدشکن هميشه ثواب بقيه را هم مي برد. کسي که سدشکن و جلودار مي شود، کسي که يک سنتي را بنيان مي گذارد، کار خوبي که ديگران از او ياد مي گيرند، هر کس آن کار را انجام دهد، او نيز ثواب مي برد-

بلند شد و گفت: يا رسول الله اول من،- به قول امروزي ها چراغ را روشن مي کنم،- اولين پول را من مي گذارم. پولي گذاشت بقيه هم يکي يکي جمع شدند، پيغمبر خيلي خوشحال شد از اين که ديد مسلمان ها کمک کردند[21] بعد اين جمله را فرمود: هر کس کار خوب و روش خوبي را بنيان بگذارد- يکي مسجدي مي سازد، يکي مدرسه اي مي سازد، يکي کتابي مي نويسد، يکي درختي مي کارد و يا يک روشي را در يک مجموعه اي بنيان مي گذارد- هر کس به آن عمل کند، به او هم ثواب مي دهند، بعد فرمود: برعکس، هر کس يک روش بدي را بنيان بگذارد – يک مکتبي يک کتاب منحرفي را بنويسد- هر کس که به او نگاه کند و پيرو او بشود او بايد پاسخگو باشد. يعني تا قيامت هر کس کتاب سلمان رشدي را بخواند و به انحراف کشيده شود براي او تا قيامت گناه مي نويسند.

پرهيز از تماشاي فيلمهاي مبتذل

فيلم هايي که گاهي ساخته مي شود و متأسفانه روح تعبد را از جوان و از جامعه مي گيرد نيز همين گونه است. به خدا اشتباه مي کنيم اگر اين ها را باعث لذت و سرور بدانيم، در بطن اين ها افسردگي است. من زياد برخورد داشته ام با کساني که مي گويند: آقا، من همة اين فيلم ها و نوارها را ديده ام اما چيزي در اين ها نيست. من احساس يک نوع افسردگي و يأس مي کنم، احساس مي کنم به بن بست رسيده ام.

پيامد حرکت در مسير گناه

امام حسين مي فرمايد: شخصي نامه نوشت: «يابن رسول الله، عِظْنِي بِحَرفَيْن»؛ دو کلمه مرا نصيحت کن. حضرت در جواب نوشت: هر کس بخواهد از مسير گناه عبور کند که به جايي برسد، نمي رسد و آخرش بن بست است. 1- «مَنْ حاوَلَ أمراً بِمَعْصيَهِ الله». – اين ها را در هيئت ها بنويسيد تا مردم ببينند امام حسين چقدر کلمات بلندي دارد- هر که از کوچة گناه عبور کند، «کانَ أفْوَتَ لِمَا يَرْجو؛ اميدش نااميد مي شود، وَأسرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحذَرُ»[22]؛ از چيزي که مي ترسد دير يا زود به سراغش مي آيد. گناه مرزي نيست که انسان را به موفقيت برساند. اين فيلم ها، سي دي ها، نوارها و عکس ها لذت معنوي نمي آورد، سرور دروني نمي آورد. شهوات و غرايز انسان بايد از طريق حلال ارضا شود.

معناي حيله

سؤال چهارم: «وَما الحِيلَه»؟؛ يا رسول الله حيله در چيست؟ فرمود: «تَرکُ الحيلَهِ»، نجات در اين است. کلاه سر مردم گذاشتن در حقيقت کلاه سر خود گذاشتن است، خدعه را کنار بگذاري و يک رنگ باشي.

خواهي که چو صبح صادق الوعد شوي                    خورشيد صفت با همه کس يک رو باش

مکر و خدعه به خود فرد برمي گردد، قرآن را نگاه کنيد، اصحاب سبت آمدند خدعه کنند، آن گونه عذاب شامل حالشان شد. اگر کسي با خدا مکر کند، اگر کسي کلاه سر ديگران بگذارد، کلاه شرعي درست کند، عنوان ربا را عوض کند، عنوان رشوه را عوض کند، عنوان رابطة غير صحيح را عوض کند و اسم آن را دوستي و محبت و رابطه برادر و خواهري بگذارد، عنوان غيبت را عوض کند، غيبت با عنوان عوض کردن عوض نمي شود تهمت با عنوان عوض کردن عوض نمي شود، «أَفَمَن زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا»[23]قرآن مي گويد بعضي ها عمل هاي منفي خودشان را مثبت مي بينند.

خواجه پندارد که طاعت مي کند                               بي خبر از معصيت جان مي کند

خدمتي که خير نبود

حسين بن أبي علاء مي گويد: به مکه رفتيم، من مرتب گوسفند مي کشتم، پذيرايي و مهماني مي کردم، خيلي ريخت و پاش داشتم، – فکر مي کرد کار مثبتي انجام مي دهد- در يکي از منزل ها خدمت امام صادق رسيدم، امام فرمود: «يا حسين و تَذِلُّ المؤمنين؟!»؛ حسين بن أبي علا، مؤمنان را ذليل مي کني؟! گفتم: نه آقا، من چنين قصدي ندارم. فرمود: تو داري با يک کاروان به مکه مي روي، اجازه مي دادي ديگران هم دخيل شوند و خرجي بدهند، هر چند کم باشد تا احساس خواري نکنند، مي گذاشتي يک کاري هم آنها انجام دهند.[24] خودش فکر مي کرد دارد خدمت مي کند. گاهي انسان فکر مي کند دارد کسي را احترام مي کند در واقع دارد او را مي کوبد، گاهي فکر مي کند دارد دلسوزي مي کند، اما در واقع غيبت و يا سخن چيني مي کند. شخصي از روي دلسوزي خدمت امام صادق آمد و گفت: يابن رسول الله، کسي پشت سر شما حرف مي زد. حضرت فرمود: اگر راست مي گويي که تو سخن چين هستي، اما اگر دروغ مي گويي تو دروغگويي و تهمت مي زني، و در هر دو حالت آدم بدي هستي. لذا رسول خدا فرمود: علي جان، نجات در ترک حيله است.

وظيفه چيست ؟

سؤال پنجم: «يا رسول الله وَمَا عَلَيَّ؟»؛ وظيفة من چيست؟ «طَاعَهُ اللهِ وَ طَاعَهُ رَسُولِهِ»؛ اطاعت از خدا و پيغمبرش.

چگونگي دعا به درگاه خداوند

سؤال ششم: «وَکَيْفَ أَدْعُوا اللهَ تَعَالي»؟؛ يا رسول الله، چگونه دعا کنيم؟ فرمود: علي جان، «بِالصِّدق و اليّقينِ»، در دعايت صداقت باشد. گاهي دعا لقلقة زبان ما است به آن عادت کرديم. بايد در دعا صداقت باشد و واقعاً خدا را بخواني.

دليل اجابت نشدن دعا

موسي بن عمران از جايي عبور مي کرد، ديد کسي دعا مي کند و خيلي ناله مي زند و گريه مي کند. موقع برگشت هم ديد آن شخص همچنان گريه مي کند عرضه داشت: «إلَهي عَبْدُکَ يَبْکِي مِنْ مَخَافَتِکَ»؛ خدايا بنده ات داشت گريه مي کرد چرا دعايش را مستجاب نمي کني؟ خطاب شد اي موسي، او محب دنياست، دعايش مستجاب نمي شود.[25] او مرا به زبان مي خواند و صدا مي زند اما محب دنياست و حرف هاي زشت مي زند، اين جا دعا مي کند اما از اين جا که رفت حرف هاي زشت مي زند، قلبش هم پاک نيست، حيله دارد، در نيتش هم صداقت ندارد من چگونه دعايش را مستجاب کنم؟ همين شخصيتي که امشب منسوب به اوست يعني اباالفضل العباس عليه السلام يکي از صفاتش اين است که يقينش عالي بود. در اشعاري هم که به او منسوب است اين منعکس است:

والله ان قَطَعتُم يَميني                                          انّي أحامي ابدا عن ديني

و عن امامٍ صادِقِ اليَقين                                       نجل النبي الطاهر الامين[26]

چگونه از امام حسين دفاع کرد!

کفي از آب چو آورد به نزديک دهان                   عکس شش ماهه در آن آب تماشا مي کرد

تشنه بود اما اعتقاد و علاقه اش به امام نگذاشت آب بنوشد گفت:

يا نفس من بعد الحسين هوني                            و بعده ان لا کنت تکوني[27]

بهترين درخواست از خدا

سؤال هفتم: «وَمَا أسألُ الله تَعالَي»؟ – عرض کردم در هر مرتبه حضرت مي آمد يک درهم حضرت صدقه مي داد بعد سؤال مي کرد. ببينيد يکي از اين سئوالات مادي نيست همه دربارة مسائل معنوي است-؛ يا رسول الله از خدا چه بخواهم؟ پيغمبر پاسخ داد: علي جان«العَافِيه»؛ سلامت. سالم که باشي مي تواني مطالعه کني، تحقيق کني، پاي منبر بروي، روضه بروي، نماز بخواني، درس بخواني؛ اما اگر سالم نباشي اين ها هم يکي يکي لطمه مي بيند. الان اين قدر افرادي در اين بيمارستان ها خوابيده اند که آرزوي شرکت در اين مجالس را دارند، اين قدر افرادي در خانه ها خوابيده اند که آرزوي اين مجالس را دارند، سال ها گذشته اين قدر افرادي بودند که اين مجالس شان ترک نمي شد، اما امسال نتوانستند در مجلس هاي امام حسين حاضر شوند، قدر بدانيد، انسان غافل است، «الصّحَّه أفْضَلُ النِّعَم»[28]؛ بالاترين نعمت سلامتي اوست که نعمتي مخفي است. کوچک ترين لطمه اي که به سلامتي اش وارد مي شود، تازه انسان ارزشش را مي فهمد.

راه نجات انسان

سؤال هشتم: «وَمَا ذا أصْنَعُ لِنَجَاه نَفْسي؟»؛ يا رسول الله چه کنم نجات پيدا کنم؟ فرمود: «کُلْ حَلَالاً وَقُلْ صِدْقآً»؛ حلال بخور و راست بگو. در روايت داريم کسي که روزي حلال بخورد، قلبش نوراني مي شود. روزي حلال باعث حضور قلب در نماز مي شود. چرا در نماز اين قدر حواسمان پرت است؟ چرا براي بعضي از ماها نماز اين قدر سنگين است؟ فرمود: روزي حلال به انسان نورانيت مي دهد.

شادي حقيقي

سؤال نهم: «يا رسول الله، ما السَُرور؟»؛ شادي در چيست؟ فرمود: «الجَنَّه»؛ در بهشت.

آسايش و راحتي واقعي

سؤال دهم: «يا رسول الله وَمَا الرَّاحَه؟»؛ راحتي در چيست؟«لِقاءُ اللهِ تَعالي»[29]؛ ديدار خداوند. خلاصة بحث اين شد که يکي از عمده ترين درس هاي عاشورا بلند همتي است و انسان زماني بلند همت مي شود که براي دينش هزينه کند.

ان شاء الله خداوند توفيق بلند همتي و عمل به اين احاديث را به همة ما عنايت بفرمايد.

________________________________________

[1]  غرر الحکم، ح 10267.

[2]  بحارالانوار، ج 18، ص 380؛ المناقب، ج 1، ص 176.

[3]  بحارالانوار، ج 75، ص 229؛ الحياه با ترجمه احمد آرام، ج 1، ص 538؛ تحف العقول، ص 315.

[4] کهف، 83.

[5]  تفسير نمونه، ج 12، ص 536.

[6]  يس، 20.

[7]  يس، 26.

[8]  تفسير نمونه، ج 18، ص 348.

[9]  اعراف، 138.

[10]  اعراف، 138.

[11]  تفسير نمونه، ج 6، ص 333.

[12]  واقعه صفين، ص 97.

[13]  غرر الحکم، ح 7534.

[14]  تفسير نمونه، ج 23، ص 447.

[15]  بحارالانوار، ج 55، ص 39.

[16]  وسائل الشيعه، ج 1، ص 69؛ مستدرک، ج 1، ص 104؛ بحارالانوار، ج 68، ص 295.

[17]  انعام، 60.

[18]  الرحمن، 46.

[19]  تفسير نمونه، ج 27، ص 231.

[20] حشر، 18.

[21]  تفسير درالمنثور، ج 6، ص 201 به نقل از تفسير نمونه، ج 23، ص 546.

[22]  الکافي، ج 2، ص 373؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 153؛ بحارالانوار، ج 70، ص 392.

[23]  فاطر، 8.

[24]  وسائل الشيعه، ج 11، ص 415؛ بحارالانوار، ج 73، ص 269؛ المحاسن، ج 2، ص 359.

[25] بحارالانوار، ج 90، ص 341؛ عده الداعي، ص 176؛ مجموعه ورام، ج 1، ص 134.

[26]  بحارالانوار، ج 45، ص 40؛ المناقب، ج 4، ص 108.

[27]  فرهنگ عاشورا، ص 65؛ ابصار العين من انصار الحسين، ص 61؛ در سوگ امير آزادي – گوياترين تاريخ کربلا، 256.

[28]  غررالحکم، ح 11148.

[29]  عن علي ع أنه ناجَي رسول الله عَشر مرّاتب عشر کلمات قدّمها عشر صدقات فسأل في الأولي ما الوفاء قال التوحيد شهاده أن لا إله إلا الله ثم قال و ما الفساد قال الکفر و الشرک بالله عزوجل قال و ما الحق قال الاسلام و القرآن و الولايه إذا انتهت إليک قال و ما الحيله قال ترک الحيله قال و ما علي قال طاعه الله و طاعه رسوله قال و کيف أدعو الله تعالي قال بالصدق و اليقين قال و ما أسأل الله تعالي قال العافيه قال و ما ذا أصنع لنجاه نفسي قال کل حلالا و قل صدقا قال و ما السرور قال الجنه قال و ما الراحه قال لقاء الله تعالي. (بحارالانوار، ج 35، ص 382؛ درر الاخبار با ترجمه، ص 242).

بررسی بُعد اخلاقی،عبادی و عرفانی عاشورا

«قال الله تبارک و تعالی: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَكُونُواْ مَعَ الصَّادِقِين»[1]

مقدمه

شب عاشورای حسینی است، شبی که منسوب به اباعبدالله و اصحاب و انصار و یاران با وفای اوست. مثل فردایی آفتاب عمر اباعبدالله، «ریحانه الرسول»و «سیدی شباب اهل الجنه»غروب کرد و برای همیشه تاریخ عاشورا را ماندگار نمود.

فضیلت و اعمال شب عاشورا

شب عاشورا خودش هم قطع نظر از اینکه شب مصیبت است، از نظر عبادی موضوعیت دارد. سیرة معصوم و روش امام در امشب عبادت بوده و سیرة امام برای ما حجت است. لذا احیاء امشب ثواب هفتاد سال عبادت را دارد. معلوم است که منظور چیست؛ یعنی یک احیای امشب، و بیداری و ارتباط خوب با خدا در این شب، می تواند مسیر هفتاد سال زندگی انسان را تغییر دهد، مي تواند مسیر زندگی انسان را معین کند. امشب به نقل از سید ابن طاووس، صد رکعت نماز دارد، پنجاه تا دو رکعت، در هر رکعتی یک حمد و یک قل هوالله. چرا؟ چون امشب یاران امام حسین نماز خواندند، امشب بندگی کردند، مثل کندوی زنبور عسل از اردوگاهشان صدای مناجات، دعا و گفت و گوی با خدا می آمد.[2] امشب گفتن هفتاد مرتبه لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم مستحب است. چون این ذکر، ذکر امام حسین بوده، مثل فردا بااین ذکر به قلب دشمن می زد و برمی گشت و می فرمود: لاحول ولاقوه الا بالله. امشب هفتاد مرتبه سبحان الله و الحمدلله ولا اله الا الله والله اکبر وارد است، چون فردا تجلی تسبیح، تکبیر، تحمید و همة ارزش ها و همة صفات الهی در اردوگاه حسین بود. هم تسبیح بود؛ سبحان الله، هم تنزیه و هم عظمت الهی. لذا این ذکر، امشب جزو ذکرهایی است که هفتاد مرتبه وارد شده است. امشب نماز امیرالمؤمنین وارد است، نمازی که در دو رکعت، یک حمد و پنجاه قل هوالله خوانده می شود و مشهور به نماز امیرالمؤمنین است، اما امشب این نماز به صورت خاص وراد شده است. سید ابن طاووس و برخی دیگر از شخصیت هایی که در اعمال و لیالی؛ این شب ها نوشته اند، این اعمال را برای امشب ذکر کرده اند. پس امشب چهرة عبادی هم دارد، جدای از چهرة مصیبت، چهرة عزا و چهرة تبیین آن حادثة عظیم عاشورا.

سوء استفاده بیگانگان از برخی عزاداری ها

این جلسه می خواهم راجع به بعد عرفانی و اخلاقی کربلا چند جمله ای صحبت کنم؛ چون حادثة کربلا یک حادثة چند بعدی است: بعد مظلومیت دارد، بعد مبارزه و شجاعت دارد، بعد اخلاق و عرفان هم دارد. دشمن دلش مي خواهد ما این بعد را کمتر بیان کنیم. دلش می خواهد عاشورا فقط در بعد مصیبتی و بعد حماسی اش به دنیا عرضه شود و گاهی هم از این بعد سوء استفاده کند. او قدرت تحلیل ندارد، اما سوء استفاده می کند.

یکی از دوستان من که سال گذشته برای تبلیغ در آلمان بود می گفت یک روز عاشورا یا حتی کمتر از یک نیم روز، بعد از عاشورا، تلویزیون رسمی و پر بینندة آلمان، هشت مرتبه صحنة قمه زنی بعضی از شهرهای هندوستان، پاکستان و جاهای دیگر را تکرار کرد، با این که هزینة پخش یک برنامه برای آنها خیلی بالاست. ایشان مي گفت من تماس گرفتم، بعد فهمیدم غرض در کار است و نوع صحنه ها را هم – با روش هایی که امروز می توانند بعضی از این صحنه ها را درست کنند- به گونه ای درست کرده بودند که وهن ایجاد کند. در بعضی کتاب ها هم که از مصر و جاهای دیگر آمده تصویرهایی را دیدم که گاهی خون در دهان بچه ای است و زیر آن هم مي نویسند بچه ها را با خونخواری بزرگ می کنند، یا تروریسم بار می آورند. او که قدرت تحلیل ندارد. من الان نمي خواهم بگویم عزاداری چه بخشی از آن صحیح است و چه بخشی از آن ناصحیح است، آن موضوع یک بحث دیگری است که در جای خودش باید تحلیل شود؛ اما امروز این مطلب را به عنوان یک جنبه ای که موجب وهن شیعه است- حداقلش ایجاد وهن است- مطرح مي کنم. ما در روایات داریم که ائمه گاهی حتی کارهای مستحبی را به شاگردانشان مي گویند انجام ندهید. چرا؟ چون آن کار زمانی در یک جامعه، وهن و منفوریت دارد. نمی خواهم وارد مصادیق آن شوم، ولی حداقل آن این است که این کار امروز وهن است و روی آن تبلیغات سوء مي کنند.

اهمیت اخلاق در قرآن

کربلا تجلی عرفان و اخلاق و ارزش های کرامت و عزت انسانی است. من این بحث را ابتدا با قرآن شروع مي کنم. قرآن جهاد را در کنار اخلاق خواسته و اخلاق را قبل از جهاد خواسته است. در سورة حدید می فرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنا بِالبَیّناتِ»؛ ما پیغمبران را با دلیل و معجزه فرستادیم، «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»؛ به آنها کتاب و استدلال و میزان دادیم. ما در درجة نخست انبیا را با کتاب؛ استدلال؛ عدالت و برهان فرستادیم و این سلاح نخست نبی است، سلاح تبلیغ است، اما اگر جواب نداد؛ «وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ»؛ آهن هم فرستادیم، «فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ»[3] شمشیر هم است، چون ممکن است گاهی زبان، پذیرا نداشته باشند، ممکن است با شما درگیر شوند «وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ»بعد از «أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ»است. ما رسل را با «بینه»فرستادیم و حدید هم در کنارش به عنوان پشتوانه است. و عرصة جهاد در آن جاهایی است که دین با عرصة تبلیغ پیش نمی رود.

صفات رزمندگان جبهه دین

آیات آخر سورة توبه راجع به جهاد است: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ»[4] که از جهادگران صحبت می کند، ای کسانی که به شهادت می رسید خدا جان و مالتان را می خرد، بهشت جایزة شماست. وعدة بهشت در تورات و انجیل و قرآن آمده است، ولی بدانید ای رزمندگان جبهة دین باید این صفات را داشته باشید: «التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِين»[5] نه صفت اخلاقی را پشت سر هم ردیف کرده: در جبهة اسلام باید توبه باشد، رکوع باشد، سجود باشد، امر به معروف باشد. نمی تواند مثل جبهة کفر، همة ارزش ها را نادیده بگیرد.

نوشته اند امشب لشکر اباعبدالله «بین راکع و ساجد و قائم»، بعضی ها رکوع می کردند، بعضی ها سجده می کردند، و بعضی ها ایستاده بودند، برخی نماز می خواندند و برخی قرآن؛ اما در جبهة کفر لهو و لعب و فریاد و تمسخر بود. دین ما جهاد و حماسه اش با اخلاق است، با معرفت است و با ارزش است. رزمندة دین باید نمازش، رکوعش سجودش و قیامش در کنار جهادش باشد. در اینجا دو سه مثال تاریخی بیان کنم تا کمی روشن شوید. اگر افرادی معرفت، اخلاق و زهد را بدون جهاد و جنگ خواسته اند، آنها انسان های کاملی نیستند.

عرفان بیهوده و پوشالی

دربارة شخصیتی مثل ربیع بن خثیم که قبرش در مشهد مشهور است نوشته اند طی بیست سال یک حرف دنیائی نزد. زمانی که با خبر شد عده ای حسین بن علی را به شهادت رسانده اند، در اظهار تأسف از چنین حادثه ای یک جمله بیان کرد که مضمون آن این است: وای بر این امت که فرزند پیامبرشان را شهید کردند. بعد بر سر خود زد و گفت: وای بر من یک حرف دنیای زدم، من عهد کرده بودم حرف دنیا نزنم! چرا پرسیدم که پدرت مرده یا زنده است. همسایه اش می گفت من گاهی در تاریکی فکر می کردم یک ستون در میان خانه است و این ستون، دیوار یا ستون خیمه است. این قدر می ایستاد، یک شب تا صبح در رکوع بود، یک شب تا صبح در سجده بود. قبر کنده بود، می رفت داخل می خوابید، بیرون می آمد و می گفت: «رَبِّ ارْجِعُون. لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا»[6]؛ خدایا مرا برگردان که من کار خوب انجام بدهم. بعد می گفت: حال برگشتی، می خواهی چه کار کنی؟ من نمی خواهم بگویم نقل های تاریخی صددرصد درست است یا نه؟ اما بالاخره زهدش یک زهد ویژه ای بوده است. اما همین آدم در جنگ صفین به امیرالمؤمنین عرض کرد: آقا من نمی توانم بجنگم، من شک کردم، من را از این جنگ معاف کنید همین آدم در کربلا امام حسین را یاری نکرد، بعد هم که خبر شهادت را به او دادند، فقط یک اظهار تأسفی کرد. این عرفان منهای حماسه است.[7] این عرفان اصلاً «لیس بعرفان»عرفان دین، با جهاد و با حماسه اش است، این انسان، کامل نیست.

تبری پیامبر از جهاد بدون اخلاق

مثال دوم، عکس این موضوع را بگویم؛ یعنی جهاد بی معرفت و جهاد بی اخلاق. خالد ابن ولید، انسان شجاعی است، خودش می گفت اگر کسی در بدن من یک جای سالم را جستجو کند، پیدا نمی کند، در تمام بدن من آثار جراحت است. وجب به وجب بدنش، جای زخم و تیر و شمشیر بود، خودش می گفت من در 100 تا جنگ شرکت کرده ام. در تاریخ «اُسدُالغابه فی معرفه الصحابه»نوشته است او کسی است که در «موته»وقتی جعفر ابن ابیطالب شهید شد، وقتی فرمانده ها شهید شدند، با یک شجاعتی لشکر اسلام را عبور داد، و به مدینه رساند. آدمی بود شجاع، قوی، بی باک، متحمل؛ اما از نظر اخلاق، انسان مثبتی نبود. پیغمبر اکرم او را فرستاد که قبیلة ابن عامر را به اسلام دعوت کند. او با این ها کینه داشت، چون آنها عمویش را کشته بودند، دستو داد دست های مردان قبیله را بستند و همه را دست بسته اعدام کرد. بعد حمله کرد و قبیله را غارت کرد. وقتی خبر به رسول الله رسید، حضرت دست های مبارکش را بالا آورد، می گویند تا آنجایی که زیر بغل پیامبر پیدا شد و فرمود: «اللهم إنّی أبرأ إلیکَ مِمّا صَنَعَ خالِدْ بنُ الوَلیدِ»؛ خدایا من از کار خالد بن ولید برائت می جویم، من این کار را تأیید نمی کنم. این جنگ بی اخلاق است. بعد پیغمبر، امیرالمؤمنین را فرستاد و گفت برو این ها را راضی کن. آقا آمدند تک تک خون بهاها را دادند، نوشته اند حتی اگر کاسه ای شکسته بود، حضرت خسارت داد. امیرالمؤمنین، حتی به زن ها و بچه های داغدیده پول زیادی داد، به میزانی که بیش از دیه بود تا راضی شوند. وقتی برگشتند پیغمبر تشکر کرد، فرمود: خدا از تو راضی باشد که مردم را از من راضی کردی. رضایت مردم را کسب کردی. و نگذاشتی عملکرد خالد ابن ولید موجب پشت کردن مردم به دین شود.[8]

اویس قرن، عارف به حق

دو نمونه ای که ذکر شد یکی مصداق اخلاق و زهد بدون جهاد، و دیگری شجاعت و جهاد بدون اخلاق است. اما جمع بین هر دو در اویس قرن است. اویس هم گاهی شب تا صبح در رکوع بود. خود خواجه ربیع به اویس غبطه می خورد، می گفت او چه عبادت هایی می کند. اویس شخصیتی است که نسبت به نماز، عبادت، دعا و قرآن اهتمام بسیار داشت؛ اما همین آدم در صفین خدمت امیرالمؤمنین آمد و عرض کرد: آقا جان آمده ام بجنگم، و جانم را فدا کنم، آمده ام با شما بیعت کنم. آقا فرمود: به چه شرطی می خواهی با من بیعت کنی؟ عرض کرد: آقا، بیعت می کنم خونم را هستی ام و وجودم را فدای شما کنم.[9] اویس هم ولایت پذیری اش عالی است و هم زهدش عالی است. به خود اویس گفتند شخصی کفن خریده، آن را می پوشد و در قبر می خوابد و زن و بچه اش را رها کرده است، او بالای سرش آمد و گفت: بلند شو، این بساط را جمع کن، این قبر و این کفن برای تو بت شده است. زهد این نیست که در قبر بخوابی و این راه های ناصحیح را بروی. امیرالمؤمنین زهد داشت که با یتیم رئوف، با دشمن شجاع و در مسجد عابد بود.

هشدار نسبت به گسترش عرفانهای کاذب

متأسفانه یک شیوه های عرفانی در جامعه باب شده که منهای ولایت، منهای مرجعیت، منهای استاد و مراد اخلاقی است. یک روز ادعای نیابت امام زمان می کنند، یک روز ادعای رؤیت آقا و پیام آوردن می کنند. این در حالی است که آن کسانی که خدمت آقا رسیده اند، آن قدر کتوم بوده اند که سال ها بعد از مرگشان هم کسی متوجه نشد. سید بحرالعلوم و مقدس اردبیلی ها که خودشان با این ادعاها دکان باز نکردند بلکه از یک طریقی بالاخره کشف شد که خدمت آقا می رسیدند. مگر به این سادگی است. دکان های مختلف، در شهرهای مختلف باز می کنند. حالا یک عده ای از آنها دستگیر می شوند، اما عده ای هم به ترویج عرفان بودایی و عرفان هندی ادامه می دهند. امام (ره) عرفان اسلامی داشت، که آن گونه شجاعت داشت و آن گونه عبادت می کرد. ملا حسین قلی همدانی، قاضی تبریزی، علامه طباطبایی عرفان اسلامی داشتند. با این سر و صداها و جمع کردن مرید و تعریف کردن از خود نمی شود دکان باز کرد، شما برای خودتان دارید دست و پا می زنید. یک روز طریقت در کنار شریعت بود، اما امروز قطب و پیر و مراد را در مقابل مرجعیت، و عرفان بودا را در مقابل عرفان اسلامی قرار می دهند. عزیزانی که صدای من را می شنوید، عرفان دینی با جهاد آمیخته است و نمونة آن اویس قرنی است نه خالد ابن ولید و نه ربیع ابن خُثیم. آن الگوی اول (خالدبن ولید) ناقص است، این الگوی دوم (ربیع ابن خثیم) هم ناقص است. الگوی صحیح اویس است که مي گوید علی جان، جانم فدایت، آمده ام جان بدهم، هیچ تردید هم ندارم، با هر کی هم بگوی می جنگم.

موضع گیری همسران و نزدیکان قاتلین کربلا

حال به کربلا بپردازیم من امشب از آن بعد شجاعت و مبارزه و مصیبت بیرون می آیم و به بعد اخلاقی و معرفتی نهضت عاشورا می پردازم، بعدی که حتی دشمنان هم به آن بعد اعتراف کردند. وقتی سرها را به کوفه آوردند برادر ابن زیاد، عثمان ابن زیاد گفت کاش همة آل زیاد هلاک شده بودند، اما پسر فاطمه به شهادت نمی رسید. برادرش با تعجب گفت تو معلوم است از که حمایت می کنی؟ ما سردمدار و طلایه دار این جریان بودیم. گفت: کاش ننگ برادری تو را هم نداشتیم. دقت کنید این برادر ابن زیاد است. همسر یزید به او اعتراض می کند، همسر خولی به او اعتراض می کند، زن کعب ابن جابر که قاتل بریر است از خانه اش قهر می کند، می گوید: خدا لعنتت کند که سید قرّاء کوفه را کشتی. چرا زن آن قاتل از خانه می رود؟ چرا زن خولی موضع می گیرد؟ چرا باید پسر یزید ابن معاویه سال ها بعد از حادثة کربلا بلند شود و بگوید: کاش من بدنیا نیامده بودم و لکّه ننگ بنی امیه بودن را با خودم نمی کشیدم. این ها حرف های خودشان است، حالا ما به تحلیل های دیگر کاری نداریم. سنان ابن انس وقتی سر را نزد ابن زیاد آورد تا جایزه بگیرد، نمی گوید من سر یک آدم منفی را آورده ام، می گوید:

امْلَأ رِکابِی فِضَّهً وَ ذَهَباً     أنا قَتَلْتُ المَلِکَ الْمُحَجَبا

قَتَلْتُ خَیرَ النّاسِ أمّاً و أباً     وَ خَیْرَهُمْ إذْ یُنْسَبُونَ نَسَبا[10]

گفت: ای ابن زیاد، رکاب مرا پر از طلا و نقره کن، زیرا پادشاه محبوب و محترمی را کشته ام. من شخصیتی را شهید نموده ام که از لحاظ مادر و پدر و نسب بهترین مردم می باشد.

بررسی بُعد اخلاقی و عرفانی عاشورا

پس این ها خودشان هم به عظمت آنها معترفند. برادران عزیز و خواهران گرامی بیایید امشب به بعد اخلاقی و عرفانی عاشورا بپردازیم. زیارت ناحیة مقدسه را ببینید، امام زمان می فرماید: حسین جان، «کُنْتُ للْإسْلامِ وَ المُسْلِمینَ رَاحِماً»؛ تو به مسلمانان و به اسلام راحم و رحیم بودی. بگذارید امشب بعد رحم، رفق، فتوت و جوانمردی اباعبدالله را توضیح بدهم این مطلب در زیارت ناحیه مقدسه است که منسوب به امام زمان است. در آن جا خیلی زیبا اوصاف امام را آورده است. «کُنْتُ للْإسْلامِ وَ المُسْلِمینَ رَاحِماً وَلِلْحَقِّ نَاصِراً وَ عِنْدَ البَلَاءِ صَابِراً»[11]؛ جد بزرگوارم، حسین، در بلا صبور بودی، در دفاع از حق قوی بودی و در برابر مسلمانان رئوف و مهربان بودی.

بعد عبادی کربلا

امام حسین فردا (روز عاشورا) مکرر فرمود: انا لله و انا الیه راجعون؛ همه از خداییم، (مبدأ خدا) و به سوی خدا برمی گردیم، (یعنی معاد). این عرفان اباعبدالله است، بالای سر هر شهیدی که رفت – اباعبدالله بالای سر همه نیامده است، فقط نام هفت، هشت نفر را نوشته اند که حضرت بالای سر آنها رفته است – بالای سر هر شهیدی آمد، یا خبر شهادتش را شنید، این آیه را خواند: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ»[12] دقت کنید عاشورا با چه درست شده است، و با چه مطرح شده است. وقتی به دشمن حمله می کرد در جایی می ایستاد و می فرمود: «لاحول ولا قوه الا بالله». وقتی امام سجاد را در آغوش گرفت، فرمود: «اللهم بحق طه و یاسین»اصلاً کربلا دعا و قرآن و ذکر و مناجات است؛ وقتی جوانش به میدان می رود پشت سرش نگاه می کند و قرآن می خواند: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا».[13]

ویژگی های نماز ظهر عاشورا

آیا این اردوگاه با آن اردوگاه قابل مقایسه است؟

شما نماز اباعبدالله را در ظهر عاشورا ببینید، این نماز سه ویژگی دارد. جوان های عزیز، به نمازتان اهمیت بدهید، حسین می توانست در خیمه نماز بخواند، چون هنوز یاران زیادی داشت، هنوز اصحاب تمام نشده بودند، بنی هاشم به میدان نیامده بودند. جنگ کربلا بعد از ظهر عاشورا اوج گرفت، و رفتن تک تک افراد، بیشتر بعد از نماز ظهر بوده، هنوز حبیب زنده است، هنوز آن اخوان غِفاریان هستند، هنوز علی اکبر، عباس، قاسم هستند. می شد که این ها بایستند و بجنگند و بقیه یکی یکی بروند و نمازشان را بخوانند و بیرون بیایند، دشمن هم متوجه نمی شد. چرا این کار را نکرد؟ چون نماز امام حسین سه ویژگی دارد:

  1. اول وقت

امام نگفت حالا صبر کنید جنگ تمام شود تا غروب وقت است. خیر، نماز باید در اول وقت خوانده شود.

  1. جماعت

امام می توانستند این نماز را در خیمه و فرادی بخوانند؛ اما امام چنین نکرد. نماز خوف خواند، دو رکعت مثل نمازهای شکستة دیگر. امام جلو ایستاد و دو صف پشت سر ایشان ایستادند. یعنی گروه اول یک رکعتش را به امام اقتدا می کند و یک رکعتش را هم خودش فرادی می خواند، گروه دوم هم همین شکل، تا هر دو گروه به جماعت برسند. دومین ویژگی این نماز این بود که جماعت بود.

  1. علنی

اگر این نماز داخل خیمه برگزار می شد، شاید دشمن هم متوجه نمی شد، چرا امام آمده در صحرا میان دشمن؟ شهید هم دادند، سعد ابن عبدالله شهید شد، زهیر تیر خورد. چرا امام وسط صحرا آمده، نماز می خواند، آن هم نماز جماعت و اول وقت؟ این نماز امام حسین پیام دارد، «یقیمون الصلاه»نه فقط «یقرؤون الصّلاه»؛ گفته شده نماز را اقامه کن نه اینکه بخوان. اقامه اش این است که علنی باشد، جماعت باشد، نه این که در ظهر عاشورا دستة عزاداری داخل خیابان است صدای اذان هم بلند است و نماز نمی خوانند. هر کجا هر گروهی و به هر شکلی هست باید به نماز بایستد. همین جمله ای که من گفتم بس است برای این که انسان احساس تکلیف کند که در ظهر عاشورا هر کجا هست به نماز بایستد، نه این که نهار بدهند، طبل بزنند و دسته حرکت کند. همه با وضو بیایند هر که هر کجا هست به نماز بایستد یکی هم جلو بایستد، حتماً نیازی نیست که روحانی در دسته ها باشد. یک نفر را که قبول دارند جلو بایستد و نماز بخوانند.

امام فرمود: عباسم بیا نماز بخوان، علی اکبرم تو هم بیا نماز بخوان. چرا علنی؟ چرا جماعت؟ آن هم اول وقت، این ها نکته دارد. این عرفان حسین است، این معرفت اباعبدالله و آن جنبه های اخلاقی و عبادی عاشوراست. ما از این جنبه های عاشورا غافل شدیم، حماسه، جنگ، مبارزه، مظلومیت. اشک و آه جای خودش را دارد، اما این بعد عبادی عاشورا هم باید ترسیم و تبیین و تحلیل شود.

بعد رأفت و رحمت در کربلا

اسلام جهادش هم با رحمت آمیخته است، وقتی پیغمبر می جنگیدند، می فرمودند: با زن ها کاری نداشته باشید، با بچه ها کاری نداشته باشید، درخت ها را نکنید، حیوانات را نکشید، اگر دشمن فرار کرد تعقیبش نکنید از پشت خنجر نزنید، این فرهنگ دین است. آن سپاه دشمن است، و این سپاه اباعبدالله به میدان آمده، تمیم ابن قُحطبه یا قَحطبه هم مقابل امام آمد، از امرای شام و فرماندة لشکر شامی هاست، فرد شجاعی است، همة اصحاب هم شهید شده اند، یاران هم شهید شده اند، خود امام به میدان آمده است. بعضی از مقاتل و تاریخ نویسان نوشته اند به امام عرض کرد: آقا من شما را نصیحت مي کنم که برگردید، شما که حریف بیست هزار – سی هزار نفر نمی شوید. امام فرمود: این ها من را محاصره کرده اند و این جریان را پیش آورده اند، من که به قصد جنگ نیامده ام، تو به من می گویی برگرد! مگر می گذارند که حسین از این صحرا برگردد جز با بیعت با یزید که امام فرمود اگر بیعت شود، فاتحة اسلام خوانده است – گفت: آقا پس می جنگیم، وارد جنگ شدند، ابی عبدالله خیلی شجاع بود. اباالفضل العباس می گوید ما در روز عاشورا به حسین پناه می بردیم، کما اینکه امیرالمؤمنین می فرماید: ما در جنگ ها به پیغمبر پناه می بردیم. امیرالمؤمنین که خود در شجاعت بی نظیر است از شجاعت پیغمبر تعریف می کند. تمیم در اولین حمله از اسب به زمین افتاد هر که باشد در این گونه مواقع دشمن را می کشد، اما امام فرمودند: بلند شو، سوار اسبت شو. به او مهلت دادند، ابن قحطبه سوار شد، مجدد وارد جنگ شدند. تمیم از ناحیة دو پا مجروح شد، و به زمین افتاد. آقا بالای سرش آمدند، فرمودند: می خواهی قبیله ات را صدا بزنم که بیایند زیر بغل هایت را بگیرند؟ گفت: آقا بزرگواری کنید و مرا نکشید. امام فریاد زد: بیایید فرمانده شام و امیرتان را ببرید. یک عده از بستگانش آمدند زیر بغل هایش را گرفتند و بدن مجروحش را از صحرا بردند. آیا دشمن هم چنین اجازه ای مي داد؟

اما وقتی خون علی اکبر روی چشم های اسب را فرا گرفت و علی اکبر در بین لشکر افتاد هر که هر چه داشت به بدن او زد، «فقطعوه بسیوفهم اربا اربا»،[14]وقتی پسر فاطمه در گودی قتلگاه افتاد – تعبیر بعضی از مقتل ها این است- حسین برای لحظات طولانی از شدت لطمه بیهوش بود. گاهی چشم باز می کرد و می بست، توان بلند شدن نداشت. ببینید چگونه با سنگ و چوب و با آن برخورد ناجوانمردانه، با اسب دواندن و یا گوشواره از گوش کشیدن و جنایت هایی که انجام دادند با اهل بیت و یاران امام رفتار کردند.

مقایسه لطف اسلام به دشمن و ناجوانمردی دشمنان

شخصی می گوید من یک شب امیرالمؤمنین را در خواب دیدم – این را یکی از علمای اهل سنت می گوید، صاحب ریحانه الادب نوشته است- گفتم: یا امیرالمؤمنین، بنی امیه با شما بد کردند، شما در فتح مکه فریاد می زدید: «الیوم، یوم المرحمه»؛ امروز روز رحم و لطف است. شما وقتی مکه را فتح کردید به ابوسفیان امان دادید، حتی پیغمبر فرمود: خانة ابوسفیان مأمن است؛ یعنی هر کس داخل آن خانه برود کاری با او نداریم، با این که ابوسفیان فرماندة جنگ های زیادی علیه اسلام بوده است؛ در بدر، در احد، در خندق. خیلی پیغمبر را آزار داده است، در عین حال رسول خدا به او امنیت داد، خانه اش را مأمن قرار داد، او را آزاد کرد، و او را بخشید. یا امیرالمؤمنین بنی امیه مزد و جایزة آن برخورد شما را در فتح مکه در روز عاشورا دادند! چرا این گونه شد؟ آقا در عالم رؤیا به این عالم اهل سنت فرمود: به خانة ابن سیفی شاعر برو، او جواب تو را می گوید. از خواب پریدم – دیشب هم عرض کردم نمی گویم خواب تکلیف آور و حجت شرعی است، ولی پیام دارد، خواب یوسف پیام داشت، خواب عزیز مصر پیام داشت، در حدیث داریم خواب را نزد هر کسی نقل نکنید، اگر رؤیا صادقه باشد برای کسی که آن خواب را دیده است پیام های دقیقی دارد- از خواب پرید از خود می پرسید ابن سیفی کیست؟ از این طرف و آن طرف تحقیق کرد – این قضیه مربوط به قرن ششم است- می گوید به در خانة ابن سیفی آمدم، در زدم قصه را تعریف کردم، دیدم اشک در چشمانش حلقه زد. گفت: من امشب شعری گفته بودم که در آن مقایسه کرده بودم بین کربلا و بین لطفی که پیغمبر و اهل بیت به ابوسفیان و بنی امیه در فتح مکه کرده بودند، هنوز این شعر را برای کسی نخوانده ام و آن را منتشر نکرده ام، فقط روی کاغذ و در ذهن خودم بوده است، حالا آقا امیرالمؤمنین تو را این جا فرستاده است. آن شعر این چند بیت معروف است که ترجمه اش این است: وقتی ما به قدرت رسیدیم و پیروز شدیم، شما را بخشیدیم، اما وقتی قدرت به شما رسید به کودکان و به اطفال ما رحم نکردید. این است که عرض می کنم اردوگاه حسینی و کربلا علاوه بر بعد مصیبتی و حماسی اش بعد اخلاقی هم دارد. بعضی نوشته اند لشکر حرّ هزار نفر بودند، لشکر اباعبدالله به همة آنها آب دادند، در جنگ صفین امام علی علیه السلام  آبی را که معاویه بسته بود گشود، بعضی نوشته اند حتی یزیدبن معاویه که در صفین بود، آمد و از این آب نوشید. آبی که مسیرش به دست اباعبدالله باز شد. بعد این ها چگونه با اهل بیت برخورد کردند.

رأفت امام حسین علیه السلام در کربلا

برادران عزیز، جوان های گرامی، حادثة عاشورا را از این بعد مورد بررسی قرار بدهید: نماز امام حسین، عفو امام حسین، توجه امام حسین به حق الناس. مثل امشب یا فردایی وقتی پیش محمد بن بشیر آمدند و گفتند پسرت اسیر شده، امام فرمود می توانی برگردی برای آزادی پسرت تلاش کنی. گفت: نه آقا، من نمی روم. عده ای نوشته اند امام پنج لباس گران قیمت به ایشان داد – در تاریخ قیمت هایش را مختلف نوشته اند- و فرمود این ها را بفرست تا بفروشند و پسرت را آزاد کنند. دقت کنید حتی در این لحظات حساس، امام رأفت و محبتش شامل حال اصحاب و اشخاص می شود. حتی بعضی نوشته اند امام سرزمین کربلا را خرید، بعد هم به همان کسانی که آنجا بودند این سرزمین را واگذار و هدیه کرد. بعضی نقل کرده اند امام شرط کرد، و فرمود با زائران من مهربان باشید به کسانی که به زیارت می آیند اکرام و احترام کنید. ما باید این ابعاد را در جریان کربلا بررسی کنیم.

شرط حسینی شدن

برادران عزیز دهة عاشورا تمام شده اگر توانستی از این جلسه نماز اول وقت، رعایت حق الناس، کنار گذاشتن گناه، و اصلاح نفس را نتیجه بگیری آن وقت حسینی شده ای. حسینی شدن آشنا شدن و متخلق شدن با خلق و خوی و صفات حسین است. آشنا شدن با ابهت و عظمت و عبادت و بندگی حسین است. امید داریم خداوند به همة ما و شما توفیق بدهد ان شاء الله بیش از پیش با مکتب اباعبدالله آشنا شویم و ان شاء الله این بعد اخلاقی نهضت عاشورا را در زندگی مان الگو و ملاک قرار بدهیم. وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

________________________________________

[1]. توبه، 119.

[2]. اللهوف، ص 91؛ بحارالانوار، ج 44، ص 394.

[3]. حدید، 25.

[4]. توبه، 111.

[5]. توبه، 112.

[6]. مومنون، 99 – 100.

[7]. گفتارهای معنوی، ص 51.

[8]. مستدرک، ج 18، ص 366؛ بحارالانوار، ج 21، ص 142؛ پیغمبر و یاران، ج 2، ص 326.

[9]. پیغمبر و یاران، ج 343.

[10]. بحارالانوار، ج 45، ص 128؛ الامالی للصدوق، ص 163؛ کشف الغمه، ج 2، ص 51.

[11]. بحارالانوار، ج 98، ص 320.

[12]. احزاب، 23.

[13]. آل عمران، 33.

[14]. بحارالانوار، ج 45، ص 44.

دوری از یاد خدا ؛ اولین علت رویارویی در کربلا

قال الله تبارک و تعالی: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» [1]

مقدمه

دربارة این که چرا جمعیت انبوهی در مقابل امام حسین علیه السلام ایستادند؟ این که چرا مردم کوفه، بصره و اطراف، امام را یاری نکردند. استخراج این عوامل به درد امروز ما مي خورد، چون هم بحث های اخلاقی است و هم بحث های تربیتی است. همان گونه که قبلاً گفته شد شخصیت های تاریخ عوض می شوند، اما اصل جریان های حاکم بر تاریخ شبیه هم است. مثل واگن هایی که شبیه هم هستند مسافران آن فرق می‌کنند. اما همه روی یک ریل حرکت مي کنند. قرآن کریم و روایات ما وقتی داستان های تاریخی را نقل می کنند، انسان می بیند از اول تاریخ تا کنون بسیاری از عوامل مشترک است، حوادث با هم تفاوت دارد و افرادش فرق می کنند، اما آن علل و ریشه هایی که حوادث را می آفریند شبیه هم هستند.

علت ذلت و خواری قوم بنی اسرائیل

شما ملاحظه کنید قرآن کریم دربارة قوم بنی اسرائیل می فرماید: «وضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ»؛ اینها ذلیل و خوار شدند، پست شدند، غضب خدا را برای خودشان خریدند، چرا؟ می فرماید علتش چهار چیز است: اولاً: این ها به آیات خدا کافر شدند «ذلک بأنّهم کانوا یکفرون بآیات الله» و نشانه های خدا را انکار کردند. ثانیاً می فرماید: «يوَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ»؛ انبیا و شخصیت های بزرگ شان را از صحنه خارج کردند. ثالثاً می فرماید: «ذَلِكَ بِمَا عَصَواْ»؛ انسان های گنه کاری بودند، معصیت کار بودند. و در مقام چهارم مي فرماید: «وَّكَانُواْ يَعْتَدُون»[2]؛ تجاوزگر بودند. بنابراین چهار عامل کفر، آدم کشی، عصیان و روحیة تجاوزگری علت ذلت و خواری بنی اسرائیل بود. آیا امروز این روحیه در یهود و در اسرائیل نیست؟

لزوم تحلیل تاریخ

این خیلی مهم است که ما از تاریخ، ریشه های مشترک حوادث را استخراج کنیم. چه شد که چند هزار آدم مقابل پسر پیغمبر ایستادند؟ چه شد که چند هزار آدم در یک شب دور مسلم ابن عقیل را خالی کردند؟ اینها دلایل و ریشه هایی دارد که اگر استخراج شود خیلی مفید و قابل استفاده است. این کار در زندگی ما آثار تربیتی دارد و برای ما درس می شود و عاشورا را کارآمد و امروزی می کند. ما که نمی خواهیم فقط یک تاریخی نقل کنیم و بگذریم. مصیبتی بخوانیم، اشکی بریزیم و بگذریم. زینب کبری علیها السلام در مجلس دشمن صدا زد: «مَا رَأیتُ إلّا جَمیلاً»[3]؛ کربلا برای ما زیبا بوده، شهادت برای ما زیبا بوده. باید جنبه‌های زیبای آن را استخراج کرد. کدام جنبه های این مصیبت و این حادثة پر از غمی که در تاریخ اتفاق افتاد، زیبا بود؟ چه درس هایی داشت؟ چه نکته هایی داشت؟ این چیزهایی است که برای امروز ما مفید است.

علل رویارویی با امام در کربلا

بحث این است علل رویارویی با اباعبدالله علیه السلام در آن صف آرایی گسترده چه بود؟ علت ها دو گونه است؛ علت های درونی و علت های بیرونی. اگر توانستند سی هزار آدم را در مقابل امام حسین علیه السلام علم کنند، اگر امام حسین علیه السلام با این همه دعوت و نامه و پیام حدود هفتاد و چند نفر به همراه داشت که تعداد زیادی از آنها هم بستگان خود امام (فرزندان، برادران و فرزندان عقیل) بودند و افراد غیرفامیل حدود نصف جمعیت؛ یعنی سی- چهل نفر را تشکیل میدادند، چرا آنها به این سادگی توانستند افراد را جذب کنند؛ اما امام با آن حقّانیّت و امامت و عظمتش با این جمعیت اندک در کربلا حاضر شد؟ این مسأله دو علت دارد: درونی و برونی. من ابتدا در چند جلسة آینده علت های درونی آن را عرض می‌کنم تا بعد به علت های بیرونی آن برسیم. علت های درونی آن چیزی است که ما باید به آن توجه کنیم مخصوصاً به اثرهای اخلاقی آن برای خودمان. اولین علت، دوری از یاد خدا است. اگر در جامعه ای یاد خدا کمرنگ شود، آن جامعه به راحتی تن به گناه مي دهد. افراد آن جامعه به راحتی معصیت می کنند.

نشانه های فراموشی یاد خدا در زندگی

قرآن می فرماید: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ». هر کس که در زندگی اش خدا را فراموش کند و یاد خدا را در زندگی اش کمرنگ کند چند نشانه دارد: 1- «فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ» [4]؛ خود فراموش می شود. مي دانید خود فراموش یعنی چی؟ یعنی دیگر برایش مهم نیست دنبال ابن زیاد باشد یا دنبال عمر سعد! وقتی انسان رها و بی هویت و تهی شد، موضع گیری هایش درست نیست. این آیه خیلی عجیب است. امام رضوان الله تعالی علیه، در تفسیر این آیه می فرماید: اگر کسی خدا را فراموش کرد، خدا او را به خودش واگذار می‌کند. و وقتی که انسان به خودش واگذار شد راحت زیر بار شیطان می رود. راحت زیر بار ظلم می رود. به راحتی با امام حسین علیه السلام می جنگد و برایش هم مهم نیست. در صبح عاشورا امام حسین علیه‌السلام در اولین خطبه ای که خواند همین مطلب را فرمود: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ»[5]؛ ای جمعیتی که در مقابل من جمع شده اید، شیطان قلب هایتان را تسخیر کرده، خدا را فراموش کرده اید! لذا نور امام را نمی بینید. نور خدا را نمی بینید. نور دین را نمی بینید.

داستانها و شواهدی پیرامون خود فراموشی

مورد اول: عمر سعد در همین ده روز اول محرم که به کربلا آمده بود، چند ملاقات با افراد مختلف دارد که از او دعوت کردند جبهة دشمن را رها کند، اما نکرد. شخصی از قبیلة حمدان، که از اصحاب امام حسین علیه السلام است، می گوید: به امام حسین علیه السلام عرض کردم: آقا اجازه بدهید من بروم با عمر سعد صحبت کنم. آقا فرمود: فایده ندارد؛ اما برو. اجازه گرفت و رفت. او با عمر سعد همشهری بود، رفیق و دوست بود. می گوید: آمدم مقابل خیمة عمر سعد، دیدم نشسته و دارد شمشیرش را تیز می کند. ایستادم، هیچ نگفتم سرش را بالا گرفت و گفت: چرا سلام نمی کنی؟ «اَوَلَسْتُ مُسلِماً»؛ مگر من مسلمان نیستم؟ به هر حال تو وارد شدی، هر کسی به جایی وارد می شود باید سلام کند. این شخص به عمر سعد گفت: واقعاً تو فکر مي کنی مسلمانی؟ «هذا ماءُ الفُرات»؛ این آب فرات است که دارد موج مي زند، «تشربُهُ الکِلاب و الخنازیر»؛ حیوانات، پرنده و چرنده دارند از آن می خورند، آب آزاد است همه دارند از آن مي خورند، حال تو دور تا دور این آب را محاصره کرده ای و آب را بر فرزندان امام حسین بسته ای؟! شما با امام حسین جنگ دارید، بچة سه ساله و چهار ساله و هفت ساله چه گناهی کرده است؟ – این دیگر نهایت سبعیت (حیوانیت) است، این خوی اموی است. در جنگ صفین نیز معاویه آب را بست، دور تا دور آب را محاصره کرد. وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام به آنجا رسید دید دور آب محاصره شده، حمله کردند و آب را آزاد کردند. وقتی آب آزاد شد، شخصی آمد گفت: یا امیرالمؤمنین شما هم آب را ببندید و مقابله به مثل کنید، آنها آب را بستند شما نیز آب را ببندید. امام فرمود: من این کار را نمی کنم. آب را بر دشمن نیز نباید بست، این ها تشنه می شوند و نیاز به آب دارند- می گوید گفتم: عمر سعد واقعاً تو فکر می کنی مسلمانی؟ آب را به روی بچه های کوچک بسته ای؟ عمر سعد وقتی متوجه شد که چرا من به او سلام نکردم، سرش را بالا گرفت و گفت: می دانی چیست؟ تو که مرا می شناسی، همشهری هستیم، بردار حمدانی! من می دانم این ها اهل بیت پیغمبرند، می دانم آزار این ها حرام است و جایز نیست. من مقام اینها را می دانم، اما چه کنم؟ من روی خون حسین با مُلک ری معامله کرده ام، با فرمانداری ری معامله کرده ام. اگر این معامله نبود آب را باز می کردم. دید فایده ندارد برگشت. وقتی این شخص برگشت امام حسین علیه السلام فرمود چه شد؟ صحبت کردی؟ عرض کرد: آقا صحبت کردم، اما عمر سعد روی خون شما معامله کرده است، لذا دیگر به خدا و دین و بچة کوچک فکر نمی کند و برایش مهم نیست.

علت اصلی بی هویتی ها و سردرگمی ها

اعراض از یاد خدا سه چهار علامت و چند اثر در زندگی انسان دارد. من آنها را برای شما می شمارم تا ببینید چقدر یاد خدا در زندگی تان جا دارد. یک اثر اعراض از یاد خدا، خود فراموشی و بحران هویت است. بعضی از جوان ها می گویند کلاف سر درگمم، نمی دانم در این دایره هستی کدام نقطه هستم؟ نمی‌دانم چرا احساس پوچی می کنم؟ چرا احساس کم ارزشی و بی هویتی می کنم؟ قرآن می گوید علت اصلی همة این ها قطع ارتباط انسان با مبدأ عالم و با خداست. می فرماید: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ»؛ از کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، «فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»[6]؛ خود فراموش شدند، بحران هویت گرفتند، رها شدند و راحت به هر کاری تن می دهند.

مورد دوم: حبیب ابن مظاهر می گوید: من جلوی خیمه نشسته بودم، دیدم کسی دارد از جلوی دشمن می‌آید. نگاه کردم، دیدم قُرَّه ابن قیس حَنزَلی است. حبیب ابن مظاهر می گوید من او را می شناختم، آدم بدی نبود. تعجب کردم که در سپاه ابن زیاد چه کار می کند؟ جلو آمد، وقتی رسید گفت: حبیب، می‌خواهم با امام حسین ملاقات کنم. گفتم با امام حسین چه کار داری؟ گفت: عمر سعد مرا فرستاده، برای امام حسین پیامی دارم، می خواهم به ملاقاتش بروم. به او گفتم شمشیرت را بگذار برو سلاحش را گذاشت و رفت. وقتی ملاقاتش با امام حسین علیه السلام تمام شد، آمد. من او را نگه داشتم و گفتم: قره ابن قیس من که تو را می شناسم، آدم بدی نبودی، چه شد به سپاه ابن زیاد پیوستی؟ من علتش را نمی دانم اما نصیحتی می‌کنم؛ حالا که آمدی دیگر نرو. حالا که به بهانة ملاقات با امام حسین آمدی دیگر برنگرد. بیا پیش ما بمان. من قول مي دهم جدّش، رسول خدا تو را شفاعت کند و بهشت را برایت آماده کند، دیگر نرو. – خوشا به حال آنهایی که نصیحت پذیرند. خوشا به حال آنهایی که با یک موعظه، با یک تلنگر و با یک اتفاق بیدار می‌شوند- قدری تأمل کرد و گفت: من بروم. من پیام آور بودم، بروم پیغام امام حسین را برسانم برمی‌گردم. رفت و دیگر برنگشت.[7]

اهمیت غنیمت شمردن عمر

گاهی بعضی فرصت ها دیگر به دست نمی آید. گاهی بعضی فرصت ها قابل جبران و قابل تدارک نیست. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «اِنَّ اللَّیلَ والنَّهار یعملان فیک فاعمل فیهما»؛ شب و روز دارند روی شما کار مي کنند. – دیده اید تقویم چقدر تند جلو می رود، سال هشتاد و یک ، هشتاد و دو، هشتاد و سه، دائم ورق می خورد. همین که می خواهی تقویم را بخری، می بینی نصفش ورق خورده و تمام شده است، – حضرت می فرماید: روی تو عمل مي کنند، «یأخذان منک»؛ وقت تو را می گیرند، «فَخُذْ منهُما»[8]؛ تو هم از اینها استفاده کن. از شب و روزت بهره ببر، نگذار شب و روز واحدهای عمر تو را کم کنند اما تو نتوانی از شب و روز برای آیندة خودت استفاده کنی. قرآن مجید می فرماید: بعضی ها وقتی وارد صحرای محشر می‌شوند، وقتی عذاب و قیامت و حقایق را می بینند می گویند: «أَن تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ»[9] ای وای بر ما! ما چقدر کوتاهی کردیم، وای بر ما! ما چقدر کم گذاشتیم؛ اما دیگر فایده ندارد. اگر کسی در آن جا متوجه شد دیگر جبرانش ممکن نیست.

وصیت پدر شیخ بهایی به فرزندش

خدا رحمت کند شیخ بهایی و علمای گذشته و بزرگان ما را. شیخ بهایی می گوید وقتی وصیت نامة پدرم را باز کردم- اگر می خواهیم برای فرزندانمان وصیت نامه هم بنویسیم از بزرگان یاد بگیریم؛ از امیرالمؤمنین علیه السلام ، که سرتاسر وصیتش، اول سفارش به تقوا به نظم و به دین است. از حضرت امام، که وقتی وصیت می کند اول در مورد ثقلین، اهل بیت علیهم السلام و قرآن و ائمه سفارش می کند. شیخ بهایی مي‌گوید دیدم پدرم در اول وصیت نامه اش نوشته: پسرم، سه آیه را به عنوان وصیت برایت مي نویسم، تا عمر داری این سه آیه را فراموش نکن. این سه آیه چیست؟ 1- «أوَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ»[10]؛ ای انسان! مگر ما به تو عمر ندادیم؟ مگر ما به تو سرمایه ندادیم؟ آن را هدر نده. 2- «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»،[11] هر رتبه ای که داری؛ افسر نظامی هستی، کارمندی، کارگری، لیسانسی، دکترایی، خدا می فرماید: گرامی ترین شما نزد من باتقواترین است. یک وقت استاد نگاه می کند می بیند شاگردش دارد زودتر به بهشت می رود. یک وقت افسر می بیند یک درجه دار زودتر از او دارد به بهشت می رود. «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ». می گوید سوم این آیه را برایم نوشت: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَايُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لَا فَسَادًا»[12]؛ قیامت جای تفوّق طلبی و منیّت و غرور و هوی و کبر نیست.

هوی و کبر و عجب و شهوت و آز              دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز

همه سر در کمینت می گذارند                   که تا چون بر تو ناگه دست یابند

ترک خشم و شهوت و حرص آوری           هست مردی و رگ پیغمبری

سهل دان شیری که صف ها بشکند             شیر آن است آن که خود را بشکند

علامات خدافراموشی

می دانید علامت های خدا فراموشی چیست؟ آنها را برایتان بشمارم و کمی کاربردی تر بحث کنیم. می‌دانید علامت آدم هایی که ارتباطشان با خدا ضعیف است چیست؟

1- ارتباط ضعیف با قرآن

این افراد با قرآن خیلی ارتباط ندارند. قرآن می فرماید آدم هایی که ارتباطشان با خدا ضعیف است، «وَ لاَيَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَاراً»[13]؛ وقتی قرآن می خوانند بدشان می آید. علاوه بر این که ارتباط خودشان با قرآن ضعیف است اگر کسی هم قرآن می خواند در وجود آنها اثر نمی گذارد. جوان های عزیز! ارتباطتان را با قرآن قوی کنید، سعی کنید حداقل روزی 5 آیه بخوانید و حفظ کنید، از حافظه هایتان بهره بگیرید. جزء سی ام را که آیات کوتاهی دارد به خاطر بسپارید. قرآن نورانیت عجیبی در زندگی انسان دارد. قرآن خودش نور است، قرآن منشأ نور است، قرآن کتاب انسان سازی است، گاهی یک آیه انسان را زیر و رو کرده است.

داستانها و شواهدی پیرامون تأثیر قرآن در دلها

مورد اول: جُبِیر مشرک است، پسرش در مدینه به دست مسلمان ها اسیر شده بود. پیغمبر خدا اعلام کرد هر کسی که پول (فدیه) بیاورد اسیرش را آزاد می کند. مقداری پول برداشت، آمد که فرزندش را ببرد. وقتی به مسجد رسید موقع نماز بود، صبر کرد تا پیغمبر نمازش تمام شود. اتفاقاً پیغمبر داشت سورة طور را می‌خواند، وقتی به این آیه رسید: «إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِع. مَا لَهُ مِن دَافِع»[14]؛ عذاب واقع شدنی است، هیچ برو برگردی ندارد و کسی نمی تواند جلوی آن را بگیرد، جرقه ای در دلش زد – خوش به حال آنهایی که از این جرقه ها در دلشان می زند، و خوش به حال آنهایی که نمی گذارند این جرقه ها خاموش شود. گاهی دیده اید که انسان می خواهد به گونه ای آتش روشن کند، کاغذ یا چیز دیگری می آورد که ابتدا یک آتش کوچکی ایجاد شود، مواظب است که این آتش کوچک خاموش نشود؟ من این را به شما بگویم که محرم همان جرقه است. ماه رمضان همان جرقه است، به قول آن شخصیت غربی که گفته بود دو چیز در شیعه جلوی فعالیت ما را گرفته، یکی مرجعیّت شیعه و دیگری امام حسین و عاشورا است. علت این که ما نتوانستیم بر شیعه غلبه کنیم یکی از دلایلش همین عاشورا و همین مجالس نصیحت و موعظه است. – جبیر همین که این آیه را شنید جرقه ای در دلش زد. خدمت پیامبر آمد و گفت: یا رسول الله، این چه بود خواندید؟ پیغمبر اکرم فرمودند: این آیة قرآن بود. گفت: می شود یک بار دیگر بخوانید؟ پیغمبر یک بار دیگر این آیه را خواند. گفت: یا رسول الله! من مسلمان شدم، همین یک آیه مرا بس است. مسلمان شد، مشرک آمد، مسلمان برگشت. مشرک آمد موحد برگشت، به چه؟ با یک آیه از قرآن.

مورد دوم: سید قطب، صاحب تفسیر «فی زلال القرآن»می گوید: من به همراه پنج نفر با کشتی از مصر به آمریکا به (نیویورک) می رفتیم، در مسیر راه گاهی روی عرشة کشتی نماز می خواندیم، روز جمعه به این فکر افتادم که نماز جمعه را بخوانم، نماز را که خواندیم یک خانم ایتالیایی گریه کنان آمد پیش من و گفت: آقا این چیزهایی که شما می خواندی چه بود؟ – خیلی هم عربی متوجه نمی شد- گفتم کدام را می گویی؟ وقتی اشاره کرد، متوجه شدم دیدم سورة جمعه را می گوید: «يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ….»گفت: این سخنان در دلم نشست و اثر گذاشت. این خانم مسلمان شد و با شنیدن چند آیة قرآن فامیل هایش را هم مسلمان کرد.[15]

علت عدم تأثیر آیات قرآن بر برخی دلها

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: نگذارید دیگران در عمل به این قرآن بر شما سبقت بگیرند. ای عزیزی که در گفتار و کلامت تندی، نیش و ناسزا به کار می بری! این قرآن می گوید: «وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ»[16]؛ پاکیزه حرف بزنید. غیرمسلمانان گاهی به این توصیه عمل می کنند، اما ما عمل نمی کنیم. ای عزیزی که بدون استناد و بدون دلیل هر چیز را به هر کسی نسبت می دهی، قرآن می گوید: «قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً»[17]؛ محکم و مستدل حرف بزنید. این ها آیات ماست، می گوید کم نگذارید، لقمة حرام نخورید، ربا نخورید. این ها همه آیات قرآن است. گاهی انسان نگاه مي کند می بیند عملکرد غیر مسلمان – نمی‌گویم همیشه این گونه است- با بعضی از این آیات منطبق تر است. فرهنگ زندگی ما باید قرآنی باشد. من بارها این مطلب را در مجالس عرض کردم، مرحوم مجلسی می گوید من بیش از هزار مریض را با سورة حمد درمان کردم. چگونه است که یک سورة حمد می تواند این تأثیر را بگذارد؟! چگونه است که یک آیه مي تواند یک انسان را زیر و رو کند، اما من یک عمر می خوانم و بر من اثر ندارد؟! علتش دوری از یاد خدا است. بحث ما این است، اولین علت رویارویی سی هزار نفر با امام حسین علیه السلام ، اعراض از یاد خدا بود. امام حسین علیه السلام در صبح عاشورا فرمود: شما خدا را فراموش کرده اید که مقابل ولی خدا ایستاده اید، شیطان یاد خدا را از دل شما برده است که این گونه در مقابل من صف آرایی کرده اید. نشانه های کمرنگ شدن یاد خدا در زندگی چیست؟ یکی از آنها کمرنگ شدن قرآن در زندگی است.

2- بی توجهی به نماز و عبادت

علامت دوم: قرآن می فرماید انسانی هایی که یاد خدا در زندگی شان کمرنگ است و ارتباطشان با خدا ضعیف است، نمازشان با کسالت و بی حالی است. «إِذَا قَامُواْ إِلَى الصَّلاَةِ قَامُواْ كُسَالَى»[18]؛ نماز را با کسالت و بی حالی می خوانند. این را مخصوصاً برای نوجوان ها و جوانان عرض مي کنم سعی کنید حلاوت و شیرینی نماز و حلاوت نماز اول وقت را بچشید. نماز برایتان آن قدر شیرین باشد که اگر یک روز برای نماز صبح خواب ماندید واقعاً آن روز برایتان سیاه و تاریک باشد. این گونه نباشد که پدر و مادر دائم به شما تذکر نماز بدهند، نماز حرف زدن و گفت و گوی با خداست، باید با علاقه خوانده شود.

داستان و شاهدی پیرامون اهمیت نماز

جعفر بن ابی طالب علیهما السلام بعد از سال ها هجرت به حبشه، وقتی از آن جا برگشت، روز پیروزی جنگ خیبر با همسرش خدمت پیغمبر آمد- آنها به دستور پیغمبر چندین سال به حبشه رفته بودند روزی که برگشتند تازه نبرد خیبر پیروز شده بود- پیغمبر بسیار خوشحال شد. جعفر برادر امیرالمؤمنین است، جعفر طیّار معروف است. می گویند رسول خدا همین تعبیری را که راجع به حضرت علی دارد، گاهی دربارة جعفر ابن ابی طالب هم می فرمود؛ جعفر از من است و من از جعفرم. خیلی او را دوست داشت- وقتی برگشت پیغمبر به استقبالش آمد و فرمود: من نمی دانم امروز برای پیروزی خیبر خوشحال باشم یا برای آمدن جعفر؟ یعنی پیغمبر این قدر خوشحال شد. پیامبر فرمود: جناب جعفر ابن ابی طالب، ما می‌خواهیم به تو جایزه بدهیم، سال ها به دستور پیغمبر مأموریتت را انجام داده ای، می خواهیم حق مأموریتت را بدهیم، چه می خواهی؟ – وضع پیغمبر هم در آن زمان خوب بود، چون جنگ های زیادی شده بود و غنایم زیادی هم به دست آمده بود. مخصوصاً در خیبر هم غنائمی به دست آمده بود،- چه می‌خواهی؟ ملک می خواهی به تو بدهیم، شتر و گوسفند در اختیارت بگذاریم؟ یا می خواهی به تو نمازی بیاموزم که این نمازت در تاریخ بماند؟ گفت: یا رسول الله، نماز. اگر من باشم می گویم یا رسول الله فعلاً مال دنیا را بده، نماز در جای دیگر هم پیدا می شود. او گفت: یا رسول الله نماز.- نماز جعفر طیار خیلی هم وارد شده است، امام صادق علیه السلام  فرمود: من هر مشکلی که داشتم با این نماز رفع کردم. این نمازی که شاید خواندنش 15 دقیقه یا 20 دقیقه وقت مي گیرد برای حاجات و گره های بزرگ راه گشاست. او این نماز را بر همه چیز ترجیح داد.[19] این کسی که این گونه هست و این گونه انتخاب و گزینش می‌کند، این ارتباطش با خدا قوی است، این نشانة بندگی خداست. عزیزان! دومین علامت افرادی که یاد خدا در زندگی شان کمرنگ است این است که به نماز بی توجهند، نماز برایشان سنگین است. امام صادق علیه السلام فرمود: «شیعه های ما را سه جا امتحان می کنید، 1- موقع نماز اول وقت. 2- برادری؛ یعنی چقدر در حق مردم کمک می کند و رفع نیاز می کند. 3- رازداری.[20]

پس از کجا بفهمیم که یاد خدا در زندگی ما کمرنگ است، قرآن می گوید: 1- علامتش این است کسی که یاد خدا در زندگیش کمرنگ است خود فراموش است. دچار بحران هویت است. کلاف سردرگم است. و «وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا»[21] 2- علامت دیگر این است که ارتباطش با قرآن کم است. از کلام خدا اعراض می کند. 3- نماز را با کسالت مي خواند، از نماز لذت نمی برد.

3- عدم مقاومت در مقابل گناه

خداوند در قرآن می فرماید: «يُسَارِعُونَ فِي الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ»[22] یک علامت دیگر این است که راحت به گناه تن می دهد و در مقابل گناه مقاوم نیست. مشاهده می کنید که بعضی ها در مقابل گناه زود خم می شوند، خاضع می شوند؛ در مقابل غیبت، تهمت، معصیت، لقمة حرام. اما بعضی ها مقاومند. بنابراین یک علامت کسی که از یاد خدا اعراض کرده این است که: « يُسَارِعُونَ فِي الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ»دنبال گناه می دود، به جای این که « يُسَارِعُونَ فِي الخيراتِ»[23]؛ دنبال کار خیر بدود، «يُسَارِعُونَ فِي الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ»

4- عدم حق پذیری

علامت دیگر این است که قرآن مي فرماید: حق پذیر نیست، گویا کور است، گویا کر است؛ «لَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ»[24]؛ چشم دارد ولی نمی بیند، گوش دارد ولی نمی شنود. بعضی ها فریاد «اباعبدالله»را در روز عاشورا نشنیده اند! فریاد اصحابش را نشنیده اند! فریاد فرزندانش را نشنیده اند! چرا؟ اگر کسی از یاد خدا اعراض کرد، یک علامتش این است که زیر بار حق نمی رود، حق پذیر نیست، امور برایش مشتبه می شود، حق و باطل را نمی تواند تشخیص بدهد، قدرت تشخیص از او سلب می شود. امان از زمانی که آدم، حق و باطل را خلط کند! در جنگ جمل کسی پیش امیرالمؤمنین علیه السلام آمد، نگاهی کرد و گفت: آقا! حق با شماست یا با دشمن؟ آقا فرمود: چه سئوالی می کنی؟ – من این را عرض می کنم معلوم است، «علیّ مع الحقّ وَ الحَقّ مَعَ علیّ»، جای تردید ندارد. ابوموسی اشعری مردم را جمع کرد، گفت: مردم! جنگ علی با سپاه مقابلش یعنی سپاه عایشه، فتنه است. در خانه هایتان بنشینید، بیرون نیایید. این فرد مشکل دارد، این فرد نمی تواند حق و باطل را تشخیص دهد. سعد ابن ابی وقاص نزد حضرت علی علیه السلام رسید گفت: یا امیرالمؤمنین! برای من سخت است که با اینها بجنگم، این ها مسلمانند، نماز می خوانند. چرا برای او سخت است؟ چون تشخیص ندارد. اما عمار یاسر گفت: اگر آقا بگوید شمشیر را از این طرف بدنت فرو کن از آن طرف بیرون بیاور می گویم: چشم. به خود تردید راه نمی دهم. چرا؟ چون او حق را می شناسد.

مشکل بزرگ مردم کوفه

عزیزان! یکی از مشکلات عمدة مردم کوفه این بود که حق و باطل را نمی شناختند. می دانید که کوفه یک شهر جدید التأسیس بوده است، سال 17 هجری خلیفة دوم به دست سعد ابن ابی وقاص این شهر را بنا کرد، یک جمعیت ترکیبی مهاجر در آنجاست، آنجا غالباً مهاجرین و افرادی از اهالی ایران و جاهای دیگر بودند، عرب ها هم زیاد بودند؛ اما مردمی بودند که اغلب آنها با مبانی دین آشنا نبودند و اشکال عمده این بود که حق را از باطل تشخیص نمی دادند. – امیرالمؤمنین علیه السلام به این شخص فرمود: این چه سئوالی است؟ گفت: آقا اگر شما داماد پیغمبر هستید آن طرف هم که همسر پیغمبر است. اگر شما پسرعموی پیغمبر هستی، زبیر هم پسر عموی پیغمبر است. پس هر دو فامیل هستید، هر دو آشنا هستید، هر دو هم نماز می خوانید، هر دو هم می گویید قرآن، هر دو هم می گویید خدا. می دانید چرا شبهه ایجاد کردند؟ گاهی می گویند مواظب باش برایت شبهه پیدا نشود، یا اگر شبهه پیدا شد آن را حل کن. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: شبهه را به این خاطر شبهه مي گویند، که شخص باطل را شبه حق می کند. یک چهرة محقانه به آن می دهد و شما را دچار تردید می کند، به این خاطر به آن شبهه می گویند. این شخص نگاه مي کند می بیند آن طرف نماز است این طرف هم نماز است، آن طرف قرآن است، این طرف هم قرآن است، برایش تردید پیدا شد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: برو حق را بشناس، باطل را بشناس، بعد بیا این سئوال را از من بپرس.

خلاصه بحث

اگر کسی یاد خدا در زندگیش کمرنگ باشد، این چند علامتی که گفته شد، نشانه هایش است: بحران هویت، خود فراموشی، بی توجهی به قرآن، سستی در نماز، کسالت در نماز و عبادت و عدم تشخیص حق و باطل، این ها آثار اعراض از یاد خداست؛ لذا قرآن می گوید: همیشه به یاد خدا باش. هر صفحه ای از قرآن را که باز می کنید، مرتب سخن از خداست: به سوی او برمی گردید، به سوی او رجعت می کنید، «أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»،[25] «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة. ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّة»،[26] «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ».[27] چرا هر صفحه ای از قرآن را که باز می کنید، به شکلی اسم خدا آمده است؟ چون این شاه بیت است و این کلید موفقیت انسان است و فراموشی اش نقطة سقوط انسان است. عرض من در اولین علت رویارویی یعنی اعراض از یاد خدا تمام شد، ان شاء الله عوامل دیگرش را در بحثهای آینده خواهم گفت.

________________________________________

[1]. حشر، 19.

[2]. بقره، 61.

[3]. بحارالانوار، ج 45، ص 115؛ اللهوف، ص 160؛ مثیرالاحزان، ص 90.

[4]. حشر، 19.

[5]. مجادله، 19.

[6]. حشر ، 19.

[7]. الارشاد، ج 2، ص 85؛ بحارالانوار، ج 44، ص 384.

[8].غررالحکم، 2789.

[9]. زمر، 56.

[10]. فاطر، 37.

[11].حجرات، 13.

[12]. قصص، 83.

[13]. اسراء، 82.

[14]. طور، 7-8.

[15]. تفسیر فی ضلال القرآن، ج 4، ص 422 ذیل آیه 38 سوره مبارکه یونس به نقل از تفسیر نمونه، ج 8، ص 292.

[16]. حج، 24.

[17]. احزاب، 70.

[18]. نساء، 142.

[19].پیغمبر و یاران، ج 2، ص 157.

[20]. بحارالانوار، ج 65، ص 149؛ اعلام الدین، ص 130، الخصال، ج 1، ص 130.

[21]. طه، 124.

[22]. مائده ، 62.

[23]. آل عمران، 114.

[24]. اعراف، 179.

[25]. رعد، 28.

[26]. فجر، 27- 28.

[27].انشقاق ، 6.

اباعبدالله مظهر فضايل

قال الله تبارک و تعالي «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أوْ أنثي وَهُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحيِيَنَّهُ حَياهً طَيِّبَهً».[1]

مقدمه

دومين روز از ماه محرم است، روز ورود اباعبدالله به سرزمين کربلا است. روايتي از امام صادق علیه السلام عرض مي کنم و مي خواهم از اين روايت دربارة وجود مقدس اباعبدالله و صفات و ويژگي هاي آن حضرت نتيجه بگيرم. همه مي دانيد که قلب و روح انسان تحت تأثير عوامل بيروني است؛ بعضي از آدم ها شيطان روي قلبشان نفوذ دارند و بعضي ها فرشته ها و ملائکه روي قلبشان نفوذ دارد، اين ها را، قرآن مي‌فرمايد:«هَلْ أنَبِّئُکُمْ عَلي مَنْ تَنَزَّلَ الشَّياطين»[2]؛ مي خواهيد به شما بگويم شيطان بر که نازل مي شود؟ «تَنَزَّلُ عَلي کُلِّ أفّاکٍ أثيمٍ»[3]؛ آدم هايي که دروغگو هستند.«أفّاک»؛يعني کذب، اهل صداقت نيستند؛و «أثيم» يعني گنه کارند، شيطان بر اين ها نازل مي شود. البته شيطان در سه مرحله سراغ اين آدم ها مي آيد؛ مرحلة اول او را وسوسه مي کند، کنترل از راه دور دارد؛«إنَّ الشَّياطينَ لَيْوحْونَ إلي أوْليائِهِمْ»[4] از راه دور کنترل مي کند و وسوسه مي کند اگر ديد با او راه مي آيد و حرف پذيري دارد بر او فرود مي آيد، مي فرمايد: تَنَزَّلُ الشَّياطين، يعني بر او نازل مي شوند و در قلبش فرود مي آيند، قرآن مي فرمايد: «فَهُوَ لَهُ قَرينٌ»[5]؛ همراهش مي شود و هيچ جا او را تنها نمي گذارد. نقطة مقابل آن فرشته ها هستند، خدا در قرآن مي فرمايد: فرشته هم همين سه حالت را دارد: يا درود مي فرستد و به قلب مؤمن الهام مي کند؛ يا به او نازل مي شود؛ «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ».[6] فرشته بر مؤمنين و آدم هاي صالح و متدين نازل مي‌شود قرآن مي فرمايد: قلب انسان يا فرودگاه فرشته است: تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ است، يا فرودگاه شيطان، مي فرمايد: «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِين»، «تَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيم»؛يا شيطان وسوسه مي کند يا فرشته الهام مي‌کند. يا شيطان فرود مي آيد يا فرشته فرود مي آيد.

زندگی شیطانی و رحمانی

کسي که در زندگي اش فکر بد، وسوسه، خواب هاي ناروا و خيانت باشد اين شيطاني است. و کسي که در زندگي اش نورانيت، خواب خوب، فکر پاکيزه باشد اين رحماني است. پس انسان نمي تواند بي تفاوت باشد، انسان يک خواطري دارد، يک خيالات و اوهاماتي دارد؛ مثلاً يک جايي نشسته اي اما فکرت جاي ديگري مي رود، شب خوابيدي خواب مي بيني، و يا ناگهان به قلبت چيزي القا مي شود. اين ها دست خود انسان نيست بستگي دارد چه کسي به ما خط دهد. قرآن مي گويد بعضي ها را شيطان خط مي دهد: تَنَزَّلُ الشَّيَاطِين[7] و بعضي ها را فرشته ها و ملائکه: «تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ. » حال آيا اين موارد پارتي بازي است؟ آيا يک عده اي را به شيطان و يک عده اي را به فرشته مي سپارند؟ خير چنين نيست اين بستگي به اين فرودگاه دارد اگر قلب سليم باشد مال فرشته است، و اگر قلب مريض باشد مال شيطان است. آنهايي که «في قلوبهم مَرَضٌ[8]، تَنَزَّلُ الشَّياطين»[9] و آن هايي که قلبشان« لَا يَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُون. إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيم[10] آنها تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ. » اين بستگي به خود انسان دارد، «وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ» ، جايي که شما درختي کاشتي اگر خاکش خوب باشد باران که مي خورد، خوب رشد مي کند و گل مي دهد. «وَالَّذِي خَبُثَ»[11] اما جايي که شوره زار است اگر درخت بکاري هر چه آب بدهي خشک مي شود و چيزي عمل نمي آيد. تنها فاعليت فاعل کافي نيست بلکه قابليت هم لازم است. باران يکي است ولي اين بذر قابليت دارد درخت مي شود، اين يکي قابليت ندارد شوره مي زند. قلب يک قلب يک قلب است، يکي: «تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ»، و ديگري «تَنَزَّلُ الشَّياطين». يکي «إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ»[12] و ديگري ملائکه «يصلي عليه»؛ ملائکه بر آن درود مي فرستند. اين مقدمه را گفتم که بدانيد انسان نمي‌تواند نسبت به وسوسه ها و الهام ها بي تفاوت باشد بلکه تحت تأثير آنها قرار مي گيرد. حال حديث امام صادق را بيان کنم که چه کنيم مصداق «تَنَزَّلُ الشَّياطين» نشويم، بلکه مصداق «تنزيل الملائکه» شويم.

فضايل

امام صادق علیه السلام فرمود: قال ابليس؛ شيطان مي گويد«:خَمْسَهُ أشياءَ لَيْسَ لِي فِيهِنَّ حُيلَهٌ وَ سائِرُ النَّاسِ في قَبْضَتي»؛ پنج گروه هستند که من در آنها راهي ندارم، فرودگاهشان به روي من بسته است، من نمي توانم آن جا بال و پر بيندازم، حريف آنها نمي توانم بشوم، ولي بقيه پيرو من هستند. يک وقت مي گويند اين فرودگاه به روي فلان پرواز بسته است، برج مراقبت اجازه نمي دهد بنشيند، الان پروازهاي اسرائيلي در کشور ما حق ندارند بنشينند، اين فرودگاه است که تعيين نمي کند کدام پرواز بنشيند. فرودگاه قلب ما مي‌گويد اگر اين صفات را داشتي شيطان نمي تواند فرود بيايد. حال اين صفات چيست؟ اين حديث خيلي زيباست.

  1. نيت صادق و توکل بر خدا

يک: «مَنِ اعتَصَم باللهِ عَن نيه صادقه وَاتّکلَ علَيه فِي جَميعِ أمورهِ»؛ کسي که نيتش صادق باشد و توکلش به خدا باشد و در نيتش دروغ و کذب و ريا نباشد. روايت است از امام صادق پرسيدند: آقا، کم عقل ترين آدم چه کسي است؟ – من و شما به کسي که ورشکست شود و نتواند خوب کار کند و ضرر کند کم عقل مي گوييم- امام صادق علیه السلام  فرمود: کم عقل کسي است که عبادت بکند اما ريا باشد، مثلاً نماز بخواند اما براي مردم بخواند، صدقه مي دهد اما براي مردم مي دهد. حج مي رود اما به خاطر مردم. حضرت فرمود: اين خيلي کم عقل است، چرا؟ چون اين کسي است که به خاطر او عبادت کردي نمي تواند به تو اجر بدهد، اين هم مثل خودت قيامت گرفتار است، اين کم عقلي است که شما کار را براي کسي انجام بدهيد که نمي تواند به شما نمره بدهد. کار را براي کسي انجام بدهيد که نمي تواند به تو امتياز بدهد. لذا در روايت است که روز قيامت به انسان مراعي و رياکار مي گويند اي خاسر، اي کافر[13]، اي زيانکار، اي کسي که کفر ورزيدي، اعمالت را از بين بردي. من يک حديث زيبايي از امام رضاعلیه السلام ديدم، فرمود: هر انساني که صبح از خانه بيرون مي آيد هم شيطان به سراغش مي آيد و هم فرشته، هر دو با هم مي آيند که ببينند انسان آمادگي چه چيزي را دارد. مثل بچه اي که هم رفيق خوب به سراغش مي آيد و هم رفيق بد. مثل اينترنت که هم سايت بد دارد و هم سايت خوب. مثل کسي که هم مي تواند نوار قرآن گوش دهد و هم موسيقي. بعد فرمود: اگر انسان وقتي از خانه اش بيرون مي آيد بگويد: «بِسْم اللهِ آمَنتُ بِاللهِ تَوَکَّلتُ عَلَي الله مَا شاء اللهُ لَا حُولَ وَلا قُوّه إلّا بِالله»، اين کلمات را بگويد، فرشته رو به شيطان مي کند، مي گويد: برو اين آدم مال من است با اين کار نداشته باش، چون هم اسم خدا را برد گفت: بِسْم اللهِ، و هم گفت: به خدا ايمان دارم؛ آمَنتُ بِاللهِ و هم گفت: به خدا توکل مي کنم؛ «تَوَکَّلتُ عَلَي الله،و هم گفت:مَا شاء اللهُ لَا حُولَ وَلا قُوّه إلّا بِالله»[14]هيچ قدرتي غير از خدا به درد نمي خورد فقط خداست که قدرتش اصلي است هر قدرتي که ما داريم از خداست. به تعبير يکي از اساتيد ما مي فرمود: وقتي مي خواهند گوسفند را سر ببرند، قرآن مي‌گويد اگر «بسم الله»

هر دو يک کارد و چاقو دارند، هر دو برادرند، مانند هم دو گوسفند را دارند ذبح مي کنند حال اگر يکي بگويد: «بسم الله الرحمن الرحيم» اين گوشت حلال است، اما اگر يکي عمدي بگويد من «بسم الله را نمي‌گويم» قرآن مي گويد اين ميته است، مردار است آن را بايد بيرون انداخت. بنابراين حيواني که بر آن بسم الله نگوييد مردار است. حال آدمي که نام خدا در زندگي اش نيست آيا مردار نيست؟ چرا مشرک نجس است؟ او حمام رفته، خودش را تميز شسته الان از حمام با لباس تميز و نظيف بيرون آمده، اما قرآن مي گويد حق ندارد به مسجدالحرام بيايد: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ»[15] نمي تواند وارد مسجدالحرام شود. کجاي مشرک نجس است؟ مشرک که تميز و پاکيزه است. قرآن اهل کتاب، يهود و مسيحي را نجس نمي گويد فقط مشرک و بت پرست را مي گويد. چگونه يک گوسفند بدون بسم الله ميته مي شود، آدمي که خدا او را آفريده به او شعور و درک داده حال جلوي بت خم مي شود! اين نجس است، اين فطرتش را زير پا گذاشته، اين مردار و ميته است. اين ظاهرش انسان است، ميت الاحياست. پس اگر کسي که صبح از خانه اش بيرون مي آيد بگويد: «بِسْم اللهِ آمَنتُ بِاللهِ تَوَکَّلتُ عَلَي الله مَا شاء اللهُ لَا حُولَ وَلا قُوّه إلّا بِالله»، شيطان به سراغش نمي آيد.شخصي آمد خدمت پيامبر اکرم گفت: يا رسول الله، مي خواهم رزقم زياد شود، فرمود: «دُمْ عَلَي الطَّهارَه»[16]؛ دائماً با وضو باش. اگر پاکيزه بودي رزقت هم زياد مي شود. اين طهارت فقط وضوي ظاهري نيست، خدا مي فرمايد: من انسان پاکيزه را دوست دارم؛ فِيهِ رِجَالٌ «يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِين».[17] انسان پاکيزه کسي است که هم وضوي ظاهري دارد و هم وضوي باطني. هم نگاهش به نامحرم و حرام نيست و هم لقمة حرام در زندگي اش نيست. خداوند مي فرمايد من اين را دوست دارم چون پاکيزه است و آلودگي ندارد. پس اگر امام صادق علیه السلام فرمود شيطان مي‌گويد من حريف پنج گروه نمي شوم، 1- کسي است که نيتش پاک باشد و نام خدا در زندگي اش باشد.

  1. ذکر زياد

«من کَثُرَ تسبيحُهُ في ليلَه و نهاره»؛ کسي که زياد تسبيح بگويد يک نوع تسبيح، تسبيحات حضرت زهراست که بعد از نماز گفته مي شود، غير نماز هم جايز است. کسي خدمت امام صادق علیه السلام  آمد و گفت: آقا! شنوايي ام کم است. حضرت فرمود: برو تسبيحات مادرم زهرا را بگو. تسبيحات حضرت زهرا فقط مال نماز نيست اگر کسي صبح وقتي از خانه بيرون مي آيد آن را بگويد در وسعت رزق اثر دارد. يک تسبيح يعني «سُبحانَ اللهِ وَالحَمدُللهِ وَلاإله إلا اللهُ وَاللهُ أکبَر».روايت داريم وقتي ملائکه طواف مي کنند اين تسبيح را مي گويند. همچنين روايت داريم شبي که موسي به ميقات رفت خدا اين ذکر را به او ياد داد: «سُبحانَ اللهِ وَالحَمدُللهِ وَلاإله إلا اللهُ وَاللهُ أکبَر». يک نوع تسبيح، تسبيحي است که در رکوع گفته مي شود: «سُبْحانَ رَبّي العَظيمِ وَبِحَمدِه، سبحانَ رَبّي الاعلي وَبِحَمدِه». تسبيح يعني چه؟ يعني خدايا تو منزّهي، هيچ اشکال و عيب و نقصي در تو نيست. امام صادق علیه السلام فرمود: کسي که در زندگي اش تسبيح باشد شيطان حريفش نمي شود. حضرت عيسي وقتي آمد که مردم را به سوي خدا دعوت کند، شيطان سراغش آمد و گفت: عيسي، تو خودت خدايي، چرا مردم را به خدا دعوت مي کني؟ تو اگر خدا نيستي پس پدرت کيست؟ پدر همه مردم معلوم است، تو پدرت معلوم نيست پس خودت خدايي؛ لااقل پسر خدايي. عيسي تو که مرده را زنده مي کني، تو که کور شفا مي دهي، تو که معجزه مي کني. هر گونه عيسي از دست او فرار مي کرد او به سراغش مي آمد، مي خواست اعتقاد عيسي را خراب کند. هر چه کرد ديد نمي رود، گفت: سبحان الله، سبحان الله. چند مرتبه سبحان الله گفت، شيطان دور شد. شيطان گفت: جايي که اين کلمه باشد من نمي آيم چون داريد خدا را منزه مي شماريد. قرآن کريم مي فرمايد: اگر مي خواهي شيطان به سراغ شما نيايد: «فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم».[18]

  1. صبر بر مصيبت

«وَمَنْ لَمْ يَجْزَع عَلَي المُصيبَهِ حينَ تُصيبُهُ».شيطان از راه مصيبت مي تواند وارد شود کسي که مصيبت ديده ممکن است عنانش را از کف بدهد، خدايي نکرده کفر بگويد، خدايي نکرده به خدا بدبين شود، لذا فرمود: کسي که در مصيبت فرياد و جزع نکند شيطان مي گويد من راهم بسته شد، حريف اين نمي شوم. حضرت ايوب زمان دارايي اش، مي گفت: «خدا». زماني هم که نداشت مي گفت: «خدا»، وقتي سالم بود مي گفت: «خدا»، مريض بود مي گفت: خدا». بعضي ها حالتشان در مريضي و سلامتي با هم فرق مي کند. همين که خدا يک امتحان در زندگي شان مي گذارد، رفوزه و مردود مي شوند. در حالي که مؤمن در مصيبت چنين نيست. شما اباعبدالله را ببينيد، اين همه مصيبت ديد اما گفت: الهي راضي ام به رضاي تو.[19]من در تاريخ نديده ام کسي در اين فرصت کوتاه اين همه مصيبت برايش جمع شده باشد، ما ديده ايم که کسي داغ فرزند ديده، داغ پدر ديده، داغ برادر ديده؛ ولي کسي نبوده که در يک روز داغ برادر، داغ پسر، داغ شيرخوار؛ داغ پسر برادر، اسارت، تشنگي، و جان دادن، همه را با هم ديده باشد. پس براي هيچ کسي در تاريخ، همة اين ها در يک نصف روز هم زمان جمع نشده است، اما با وجود همة اين ها دائم مي گويد خدا، همه اش دعا و رضا؛ اين ارزش است.

حضرت فرمود سومين صفتي که موجب مي شود شيطان سراغ انسان نيايد اين است که انسان در مصيبت جزع و فزع نکند. ابوذر يک جواني داشت مُرد. اصولاً بيشتر بچه هاي او در زمان حيات خودش از دنيا رفتند. کسي آمد زخم زبان بزند. به او گفت: اباذر، خدا هر چه به تو اولاد مي دهد مي ميرند، اين پسرت هم که مرد. ابوذر نگاهي کرد و گفت: «الحمدلله الذي يأخُذُهُم من دارِ الفَناء، و يُدَخِّرُهُم في دارِ البقاء».[20]– اگر کسي مستأجر باشد وقتي خانه اي بخرد مردم به او تبريک مي گويند: الحمدلله که خانه دار شديد تا حالا مستأجر بوديد و حالا صاحب خانه شديد – گفت: خدا را شکر بچة من مستأجر بود، اين دنيا خانة استيجاري است و انسان در آن نمي ماند، و حالا فرزندم به خانة اصلي اش رفت، خدا را شکر که بچه ام از دار فنا به دار بقاء رفت. در اين دنيا اگر شما مستأجر باشيد وقتي سند خانه را بخواهيد آن را به شما نمي دهند، مي گويند مستأجر اين خانه هستيد بايد همة اموال دنيا را بگذاري و وارد قبر شوي. اما آنجا دار بقاست. کسي که نگاهش به دنيا نگاه به خانة مستأجري است و نگاهش به آخرت نگاه خانة ملکي است اين فرد هيچ وقت به اين دنيا دل نمي بندد. هيچ وقت غصه نمي خورد. فرزند جوان آقا امام صادق علیه السلام مريض بود، داشت جان مي داد و در حال احتضار بود، آقا بالاي سرش نشسته بود، گفتند: آقا بچه دارد جان مي دهد؛ ولي سخت جان مي دهد. حضرت فرمود: سورة صافات بخوانيد تا راحت جان بدهد. شروع به خواندن سورة صافات کردند، به آية يازدهم رسيدند بچه جلوي چشم پدر جان داد. امام فرمود: «إنّا أهْلَ البَيْتِ إنَّما نَجْزَعُ قَبْلَ المُصيبَهِ فإذا وَقَعَ أمرُ اللهِ»؛ ما اهل بيت قبل از مصيبت ناراحتيم، دلمان مي‌خواهد پيش نيايد – کسي هم از مصيبت خوشش نمي آيد، اما دنيا بي مصيبت نيست- اما وقتي پيش آمد، «رَضِينَا بِقَضائِهِ وَسَلَّمنا لِأمرِهِ»[21]؛ صبر مي کنيم. شب عاشورا حضرت زينب کمي غم دلش را فرا گرفت، بدنش لرزيد و صداي گريه اش بلند شد، امام حسين فرمود: خواهرم مواظب باش شيطان حلم تو را نبرد، خودت را نبازي، شيطان از همين جا نفوذ مي کند. زينب سلام الله علیهابلافاصله عرض کرد:«سَتَجِدُني کَما تُحِب»؛ برادر هر گونه تو مي خواهي من همان گونه خواهم بود. واقعاً هم همين گونه بود، اگر فرشته ها از صبر امام حسين تعجب کردند، جا داشته از صبر زينب هم تعجب کنند. در بعضي جاها نقل دارد: برادر، صبر را به عجز در مي آورم، کاري مي کنم صبر خسته شود، ولي من خسته نشوم.

  1. هر چه را براي خود مي پسندد براي ديگران هم بپسندد

«وَمَنْ رَضي لِاخيه الْمؤمن ما يَرضاهُ لِنّفسه». يکي از راه هايي که شيطان نفوذ مي کند آبروي مردم، غيبت، تهمت و پشت سر مردم حرف زدن است، فرمود: کسي که هر چه براي خودش مي پسندد و هر چه براي خودش نمي پسندد براي مردم نيز نپسندد – براي خودت لباس نوي مي پسندي اما به مردم لباس کهنه مي دهي اين که درست نيست. براي خودت غذای خوب مي پسندي و براي مردم ته ماندة غذا را مي پسندي. امام رضا گُل غذا را به فقير مي داد، قبل از اين که شروع به خوردن کند براي فقير غذا کنار مي گذاشت. «وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ»[22]؛ از بهترين و از خوب آن بدهيد. چطور شما براي مردم مي پسندي که دروغ بگويي اما براي خودت نمي پسندي که به تو دروغ بگويند. چرا دروغ مي گويي؟ وقتي نمي پسندي سرت کلاه بگذارند، چرا سر مردم کلاه مي گذاري؟ وقتي نمي پسندي پشت سرت سخن چيني کنند چرا پشت سر مردم سخن چيني مي کني؟ – فرمود: کسي که شيطان روي او نفوذ ندارد چيزي که براي خودش ني پسندد براي مردم هم نمي پسندد.

  1. راضي به رضاي خداوند

«وَمَنْ رَضِيَ بِما قَسَمَ اللهُ لَهُ وَلَمْ يَهْتَمَّ لِرِزْقِهِ»[23]؛ کسي که راضي باشد به رزق الهي و به قضا و قدر الهي و غصة رزق و روزي را نخورد. ما اختيار داريم ولي خداوند براي ما قضا و قدر قرار داده، تقسيمي در زندگي قرار داده. خوب است انسان بگويد خدا من تلاش مي کنم ولي راضي ام به آن چيزي که تو پسنديدي. خدا به يکي دختر مي دهد، به يکي پسر مي دهد، و يکي هم اولاد ندارد، خلاصه هر کسي در زندگي اش مشکلاتي دارد و توفيقاتي. همة توفيقات براي يک نفر نيست، همه مشکلات هم براي يک نفر نيست. اصلاً دار دنيا اين گونه است. گاهي مي بينيد يک نفر توفيقاتي دارد در کنارش مشکلاتي هم دارد، مهم اين است که راضي باشد به اين تقسيم الهي. البته انسان مي تواند از خدا بخواهد مشکلاتش رفع شود، مي تواند از خدا بخواهد تو فيقاتش زياد شود. خدا هم ميدان را باز گذاشته ما قائل به «بداء» هستيم؛ يعني خداوند رزق کم را زياد مي کند، عمر کم را طولاني مي کند، عمر طولاني را کوتاه مي کند؛ روايت داريم و قرآن هم مي فرمايد: «يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ»[24] خدا چيزهايي را پاک مي کند و چيزهايي را جايگزين مي کند. انسان بايد دعا بکند و از خدا تغيير را بخواهد، اما هيچ گاه از آن چيزي که خدا پسنديده شکوه نکند. حضرت فرمود: اگر کسي اين پنج صفت را داشت شيطان روي او نفوذ ندارد. شما ببينيد اصحاب و ياران و فرزندان و خود اباعبدلله هيچ کدام بر مصيبت جزع نکردند، اباعبدالله هيچ گاه در زندگي اش اعلام عدم رضايت به تقسيم الهي نکرد. در همه جا اتکايش به خدا بود، همه جا تسبيح بود. با دعا شروع کرد و با دعا تمام کرد، هيچ گاه بر مصيبت جزع نکرد، حتي وقتي طفل شش ماهه اش روي دستش جان داد عرضه داشت: «الهي هَوَّنَ ليَ الامرِ لِأنّهُ بِعَينک»؛خدايا من راضي ام به اين مصيبت چون در مقابل توست چون تو راضي هستي. اگر کسي اين پنج صفتي که عرض کردم داشت قلبش فرودگاه شيطان نمي شود.

خدايا به عظمت ابا عبدالله قلب هاي همة ما را سليم، منيب و فرودگاه فرشته و الهام ملائکه ات قرار بده.

خدايا هواي نفس شيطان و وسوسه هاي او را از زندگي ما دور بگردان.

________________________________________

[1]  نحل، 97.

[2]  شعراء، 221.

[3]  شعراء، 222.

[4]  انعام، 121.

[5]  زخرف، 36.

[6]  فصلت، 30.

[7]  شعراء، 221.

[8]  بقره، 10.

[9]  شعراء، 221.

[10]  شعراء 88- 89.

[11]  اعراف، 58.

[12]  انعام، 121.

[13]  بحارالانوار، ج 69، ص 295؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص 255؛ امالي الصدوق، ص 528.

[14]  الکافي، ج 2، ص 543؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 272.

[15]  توبه، 28.

[16]  کنز العمال، ح 44154.

[17]  توبه، 108.

[18]  نحل، 98.

[19]  بحارالانوار، ج 44، ص 366؛ کشف الغمه، ج 2، ص 29؛ مثير الاحزان، ص 41.

[20]  مسکن الفؤاد، ص 55؛ ارام بخش دل داغديدگان، ص 144.

[21]  الکافي، ج 3، ص 225؛ وسائل الشيعه، ج 3، ص 275؛ بحارالانوار، ج 74، ص 49.

[22]  انسان، 8.

[23]  بحارالانوار، ج 60، ص 248؛ الخصال، ج 1، ص 285؛ مواعظ العدديه، ص 400.

[24]  رعد، 39.

اباعبدالله علیه السلام مظهر شجاعت

قال الله تبارک و تعالی: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيداً»[1]

مقدمه

یکی از صفات و ویژگی های اباعبدالله علیه السلام که جا دارد ما بیشتر به آن توجه کنیم، و این صفت را برای خودمان معنا کنیم عبارت است از صفت شجاعت. شجاعت اباعبدالله علیه السلام و اصحاب و یارانش یک شجاعت بی نظیر و یک شجاعت قابل توجهی است، هم قبل از عاشورا و هم در روز عاشورا. امام حسین علیه السلام را بیشتر در عاشورا و واقعة کربلا می شناسیم؛ اما دربارة پنجاه و چند سال قبل از عاشورا از امام حسین علیه السلام راجع به عرفان و شجاعت و صفاتش کمتر صحبت کردیم. کتابی دیدم از یک نویسنده به نام امام حسین علیه السلام قبل از عاشورا، کتاب نسبتاً خوب و قابل استفاده ای بود، و شخصیت امام حسین علیه السلام را قبل از عاشورا بیان کرده بود. اکثر کتاب ها امام حسین علیه السلام را در عاشورا بیان می کنند؛ اما این نویسنده امام حسین علیه السلام را در صفین، جمل، زمان معاویه، زمان پدرش و حوادث قبل از عاشورا مطرح کرده است. وقتی می گویند شجاعت تصور ما خوب جنگیدن و خوب در مقابل دشمن ایستادن است؛ اما این یک معنای شجاعت است.

علائم شجاعت

در اینجا چهار الی پنج علامت از انسان های شجاع را برایتان می گویم. شجاعت فقط به خوب جنگیدن نیست، گاهی شجاعت ممکن است به عدم آن باشد. قبل از آن که این چند صفت را بگویم اول شجاعت را برای شما معنا مي کنم. ما یک قوة غضب داریم، یک قوة شهوت داریم و یک قوة فکر و عقل؛ این سه قوه در وجود همة ما هست. هر کدام از این قوا اگر کنترل شود یک اثری دارد؛ قوة شهوت که در همه هست اگر کنترل شود تبدیل به عفت می شود. آدم عفیف چه کسی است؟ کسی که شهوتش را کنترل کرده است. اگر قوة غضب کنترل شود تبدیل به شجاعت می شود. شجاعت چیست؟ کنترل غصب. اگر از قوة فکر خوب استفاده شود حکمت می شود. خدا هیچ چیزی را بی دلیل به انسان نمی دهد، اگر به ما غضب و عصبانیت نمی داد شجاعت درست نمی شد، انسان نمی توانست بجنگد؛ چون باید در یک جایی عصبانی شود، در میدان جنگ اگر غضب نباشد انسان به دشمن حمله نمی کند، اگر شهوت نباشد ممکن است ازدواج نکند، علاقه ها ایجاد نشود، صاحب اولاد نشود، پس هم شهوت لازم است، هم غضب و هم فکر. منتها شهوت اگر کنترل شود، می شود عفت. غضب اگر کنترل شود، می شود شجاعت. و اگر از فکر استفاده شود، می شود حکمت. پس معنای شجاعت؛ یعنی کنترل قوة غضب.

1- راستگویی

به این حدیث هایی که مي خوانم خوب دقت کنید، اولین حدیث این است: از امام معصوم علیه السلام روایت شده، فرمود: «لَوْ تَمَیَّزَتِ الاشیاء»؛ اگر چیزها را تقسیم بکنیم، اگر بخواهیم خوبی ها، بدی ها، راست و دروغ را تقسیم بکنیم، «لَکان الصِّدقُ مَعَ الشَّجاعۀ وَ کانَ الْجُبنُ مَعَ الْکِذب»،[2] این که ما می گوییم «شُجاعت» این غلط مشهور است، صحیح آن «شَجاعت»، است. علامت های انسان شجاع چیست؟ امام و حجت خدا می فرماید: یک علامت انسان شجاع صداقت است، و علامت آدم ترسو دروغگویی، خدعه و افتراست، حقیقت را نمی گوید. در مجلس ابن زیاد در کوفه بعد از شهادت امام حسین علیه السلام ، ابن زیاد به منبر رفت، شروع کرد به امام حسین علیه السلام جسارت کردن، هر چه دلش خواست به امام حسین علیه السلام و به امیرالمؤمنین علیه السلام ناسزا گفت. همه نشسته اند گوش می کنند، همه می دانند دروغ می گوید، چرا؟ چون امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از خلافتش تقریباً یکی دو سال بعد به کوفه آمد و لااقل سه سال در این شهر خلافت کرده، مردم کوفه علی علیه السلام را خوب می شناختند. حالا اگر بگوییم مردم شام علی علیه السلام را نمی شناختند حق داشتند، اما کوفه جایی است که بیست سال قبل از کربلا حضرت علی علیه السلام در آنجا خلافت کرده، نماز جماعت خوانده خطبه خوانده، دخترش زینب علیها السلام در آنجا درس تفسیر گفته است. او را می شناختند با گذشت بیست سال که یک نسل عوض نمی شود، الآن خیلی از شما بیست سال پیش را یادتان است، بیست سال، دویست سال نیست که بگوییم نسل عوض شده است. امیرالمؤمنین علیه السلام در سال 40 هجری شهید شد، واقعة کربلا سال 61 هجری بوده است، بیست سال بعد رفته در کوفه ای که مرکز خلافت حضرت علی علیه السلام بوده است. 4-5 کیلومتر آن طرف تر قبر حضرت علی علیه السلام در نجف است؛ البته آن موقع قبر حضرت مکشوف نبود. ابن زیاد آمده بالای منبر و دارد ناسزا می گوید، همه هم در حال گوش کردن هستند یک نفر هم برای اعتراض بلند نشد، این ترس است. اما یک جانباز به نام عبدالله ابن عفیف که در جنگ ها هر دو چشمش را یکی را در صفین و دیگری را در جمل در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام از دست داده بود؛ بلند شد – این شجاعت و راستگویی است- گفت: «ان الکَذّاب ابن الکذاب انت و ابوک»؛ ابن زیاد! دروغگو خودت، پدرت، جد و اجداد و خانواده ات است. چرا این حرفها را به امام حسین علیه السلام می زنی؟ امام حسین علیه السلام پسر پیغمبر بود، سید شباب اهل جنت بود. شروع کرد بین جمعیت از فضایل امام حسین علیه السلام گفت و بساط ابن زیاد را به هم ریخت. یک نفر او را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد آورد. ابن زیاد گفت: سخنرانی من را به هم مي زنی؟ می خواهی بگویم اعدامت کنند؟ گفت: چه افتخاری شهادت آن هم به دست خبیثی مثل تو! وقتی امام حسین علیه السلام شهید شد خبرش به من رسید، خیلی غصه خوردم، گفتم: من کور بودم، نابینا بودم اگر چنین نبود امام حسین علیه السلام را یاری می کردم، با خودم گفتم: من دیگر مدال شهادت نصیبم نمی شود و تا آخر عمر از شهادت محروم هستم، نمی دانستم خدا این قدر مرا دوست دارد که شهادتم را به دست خبیثی مثل تو قرار می دهد.[3] این شجاعت است، «لکانَ الصّدقُ معّ الشجاعۀ». اما آدم ترسو نان به نرخ روز می خورد. بیشتر کسانی که در کربلا بودند امام حسین علیه السلام را می شناختند. فَرَزدَق که شاعر است به امام حسین علیه السلام عرض کرد آقا، این جمعیت «قلوبُهُم معَک»؛ قلب هایشان با شماست، مي دانند حق با شماست «سُیوفُهُم عَلَیک»[4]؛ اما از ترس جلوی شما شمشیر کشیده اند. پس یک علامت انسان شجاع این است که راست می گوید، اما ترسو دروغ می گوید. حق را می پوشاند و کتمان می کند. شما همین دنیای امروز را نگاه کنید، آمریکایی ها، اسرائیلی ها و سایر دشمنان را ببینید، که این روزها جرأت جسارت به ساحت پیغمبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم را پیدا کرده اند، روزنامه های دانمارک، سوئد، کشورهای مختلف و همچنین بعضی شبکه های تلویزیونی این دوازده کاریکاتور را پخش کردند، گاهی می بینید یک روزنامه نگار حواسش نبوده یک کاریکاتور را در گوشه ای کشیده و فوراً آن را جمع می کنند؛ اما این کاریکاتورها یکی نیست دو تا نیست سه تا نیست دوازده تاست! آنها را در صفحه های بزرگ روزنامه، در شبکه های تلویزیونی آوردند، نشان دادند اگر کسی همین حرکت و همین جسارت و بی ادبی را نسبت به یک رهبر مذهبی آنها انجام بدهد صدایشان در می آید، اما شخصیتی که به آن جسارت شده پیغمبر است، شخصیت بزرگ جهان اسلام است، کسی که قرآن دربارة او می گوید صدایتان را از صدای او بالاتر نیاورید، اگر تُن صدای پیغمبر مثلاً هفتاد است تُن صدای شما پنجاه باشد؛ «لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ». [5] قرآن می گوید او را به اسم صدا نزنید، وقتی می خواهید صدایش بزنید، بگویید: رسول الله. خدا در قرآن یک بار هم پیغمبر را به اسم خطاب نکرده است، سرتاسر قرآن را ببینید که یک جا خدا پیغمبر را با اسم صدا زده باشد نیست. اسم پیغمبر در قرآن هست، اما این که خدا او را به اسم صدا زده باشد نیست. در قرآن «یا داود» صدا زده، داود را به اسم خوانده «یا یحیی» خوانده، اما یا محمد در قرآن نداریم. یا این که پیغمبر را به نام احمد یا محمد صدا بزند، نداریم. در قرآن «یا أیُّها النبی یا أیُّها الرسول» ای پیامبر، ای رسول، «یا أیها المدَّثِر»[6] «یا أیها المزمِّل»[7] آمده است. به چنین شخصیتی که دنیا برای او احترام قائل است به راحتی در روزنامه جسارت می کنند. معلوم است این موج اسلام ستیزی است. این مطلب را یکی از تحلیل گرانی که در خارج درس می خواند می گفت: در گذشته در کشورهای خارجی مسلمان را به عنوان کسی می شناختند که شراب نمی خورد، گوشت خوک نمی خورد، نماز می خواند و یا مثلاً به مکه می رود و دور خانة خدا می چرخد. خیلی هم برایشان مفهوم نبود چرا شراب نمی خورد چرا گوشت خوک نمی خورد. یعنی مسلمان را به عنوان چهره ای می شناختند که برای خودش ممنوعیت هایی درست کرده، مثلاً این را نخور، این را بخور. اسلام را در این قالب می شناختند اما امروز کسی مسلمان را این گونه نمی شناسد، بلکه می گوید مسلمان ظلم ستیز است، مسلمان حکومت عوض می کند، مسلمان یک تمدن ایجاد مي کند، مسلمان در جنوب لبنان (حزب الله) اسرائیل را مستأصل کرده، مسلمان یک حکومت چند صد ساله را در ایران عوض کرده، مسلمان یک رهبر مذهبی ساده اش در یک خانة محقر، در یک کوچة باریک در یک منطقة مستضعف نشین نجف نشسته، یک اعلامیه می دهد، یک مرتبه تمام لیستش در انتخابات عراق رأی می آورد؛ چشم مردم نجف و عراق به آیت الله سیستانی دوخته شده است. اصلاً در دنیای امروز خط دهنده است. یک فتوای میرزای شیرازی یک پیرمرد سادة مسلمان، تنباکو را تحریم می کند. یک حکم مرجع تقلید مسلمانان دنیا را و سلمان رشدی را مستأصل می کند. سال 1367 یک فتوای امام آن چنان از آن جسارت جلوگیری کرد، امروز مسلمان این گونه است و این مانع آنهاست، پس چرا جسارت نکند. عکس می کشد، او را تروریست مي خواند، با اصل هم مخالف است کار به امیرالمؤمنین علیه السلام یا به خلیفة اول و دوم ندارد، کار ندارد شیعه است و چه سنّی. روی پیغمبر دست گذاشته روی رسول الله؛ کسی که حساسیت جهان روی اوست، این نشانة ضعف و زبونی و ترس است. این که امروز مراجع و بزرگان و کشورها در مقابل این جسارتی که از روزنامة دانمارک شروع شد تا سایر روزنامه ها هنوز هم ادامه دارد، موضع گرفتند این با عذرخواهی حل نمی شود. شما چیزی را در دنیا منتشر کردی و جسارت کردی. این نشانة ضعف است. آدم اهل بحث می آید بحث می کند، قرآن می گوید: پیغمبر به مشرکین بگو بیایید بحث کنیم، فحش ندهید ناسزا نگویید. حتی قرآن به مسلمان ها می گوید به بت ناسزا نگویید بتی که ارزش ندارد و از چوب و سنگ است، می گوید: بت های مشرکین را سب نکنید، به مشرکین می گوید: بیایید با هم بحث کنیم؛ «قُلْ هَاتُواْ بُرْهَانَكُمْ»[8]؛ استدلال بیاورید. این دین با این روشنایی، با این بینش، و فحش و کاریکاتور کشیدن از شخصیتی مثل پیغمبر معصوم صلّی الله علیه و آله و سلّم این دلیل بر ضعف است. شجاع کیست؟ فرمود: شجاع کسی است که راست می گوید. یک زن به نام سودة حمدانی، به تنهایی پیش معاویه آمد، وقتی بر معاویه وارد شد، پیش او شروع کرد در مدح امیرالمؤمنین علیه السلام شعر خواندن، گفت:

صّلَّی اللهُ عَلَی رُوحٍ تَضَمَّنَهَا     قَبْرٌ فَأصبَحَ فیهِ العَدلُ مَدفوناً

قَد حالَفَ الْحَقّ لَا یَبغِس بِهِ بَدَلاً      فَصارَ بالحَقّ وَ الإیمانِ مَقروناً[9]

درود بر آن بدنی که وقتی در خاک رفت عدالت هم با او رفت، معاویه تو ظالمی عادل نیستی، عدالت را علی داشت. معاویه به اطرافیانش گفت: ببینید این زن چه جرأتی دارد، شما نان مرا می خورید ولی این گونه از من دفاع نمی کنید. امیرالمؤمنین علیه السلام به این ها نه سفرة رنگین داده، نه پول زیادی و نه باجی و نه غذایی، چگونه یک زن بلند شده آمده در دربار شام، جلوی معاویه ایستاده و دارد از شخصیت امیرالمؤمنین علی علیه السلام  دفاع می کند. بنابراین یک علامت انسان شجاع این است که راست می گوید.

2- صبر و بردباری در میدان نبرد

علامت دوم شجاع: «سُئِلَ حسنُ ابنُ علی علیه السلام عَنِ الشجاعۀ»، از امام حسن پرسیدند: شجاع کیست؟ فرمود: شجاع کسی است که دو علامت دارد: «مُوافَقَۀ الاقران»؛ با دوستانش همراهی می کند، ستیز نمی کند، دوست پسند است، گرایش و جذب در او قوی است، و با دوستانش دفع و مخالفت و برخورد ندارد. دوم این که «وَالصّبرُ عِندَ الُطَّعانِ»[10] در جبهة جنگ بردبار و صبور است. و تیر و نیزه و خطرات را برای خدا تحمل می کند. این هم یک علامت انسان شجاع است. شما اباعبدالله علیه السلام را ببینید، روز عاشورا کسی به نام تمیم ابن قحطبه، از فرماندهان شجاع و قوی شام بود، به میدان آمد و مبارز طلبید، خود امام حسین علیه السلام جلو رفت و فرمود: ابن قحطبه من برای مبارزه با تو آمده ام. گفت: حسین برگرد، تو فرزند پیامبری من دلم نمی خواهد کشته شوی همة یارانت کشته شده اند – ظاهراً کسی دیگر نمانده بود – حسین تسلیم شو، اگر تو بجنگی حریف این همه آدم که نمی شوی. شروع کرد به نصیحت کردن امام حسین علیه السلام. پیش خودش می گفت تو بجنگی یا نجنگی نتیجة این جنگ ظاهراً به نفع تو نیست، چون تو یک نفری. امام فرمودند: من بجنگم و با عزت کشته شوم بهتر از این است که مثل یک آدم ذلیل تسلیم شوم. من تسلیم نخواهم شد، حالا حاضری با من مبارزه کنی؟ گفت: بله، وارد نبرد شدند در همان اولین نبرد امام علیه السلام ضربة محکمی به پای تمیم زد، ابن قحطبه از اسب روی زمین افتاد و صدای ناله اش بلند شد. – هر کجای دنیا باشد این جا از نظر نظامی اجازه می دهند که تیر خلاص بزنی، کسی که آمده جلویت جنگیده، حالا روی زمین افتاده، شمشیر بزن و کارش را تمام کن- اما امام آمد بالای سرش، دید دارد التماس می کند، فرمود: چیست ابن قحطبه؟ می خواهم بگویم قبیله ات بیایند تو را ببرند؟ گفت: بله آقا، لطف کنید مرا نکشید، بگویید مرا ببرند. امام فریاد زد: بیایید فرمانده تان ابن قحطبه را ببرید. همشهری ها و رفقایش آمدند زیر بغل هایش را گرفتند و با پای مجروح او را بردند. این شجاعت با مروت است، این شجاعت با جوانمردی است، این شجاعت با ایثار است، این شجاعت با از خودگذشتگی است. او فقط به نتیجة جنگ نمی اندیشد. این انسان شجاع (امام حسین) است که در صفین وقتی با پدرش امیرالمؤمنین به منطقة صفین رسید دید معاویه آب را محاصره کرده، لشکر آب ندارد بنوشد، امام حسین علیه السلام چه باید بکند؟ آقا امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: حسینم، حمله کنید آب را آزاد کنید. حمله کردند امام حسین علیه السلام بود، اباالفضل العباس بود، افراد دیگری هم بودند، ریختند دشمن را از کنار آب دور کردند و آب را به اختیار خودشان درآوردند. بلافاصله برای معاویه پیغام دادند: هر که مي خواهد آب بخورد، بیاید از آب استفاده کند، فکر نکنید شما آب را بسته بودید ما هم آب را می بندیم، خیر آب آزاد است. به این می گویند مروت که مقابل به مثل نکرده. وقتی امام حسین علیه السلام پیروز برگشت، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «هَذا أوّلُ فَتحٍ بِبَرَکَۀ الحُسَین»؛ حسین جان این اولین پیروزی است که به دست تو رخ داد، آب را برای مردم کوفه، برای لشکر کوفه، برای کسانی که آمده اند در صفین با معاویه بجنگند آزاد کردی. یک وقت هم اشک در چشمانش حلقه زد. فرمود: اما همین ها یک روز این آب را از تو و از زن و بچة تو دریغ می کنند.[11] در کوفه قحطی شد، آمدند خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام که آقا نماز بخوانید. فرمود: حسینم، برو نماز باران بخوان. امام حسین علیه السلام نماز خواند و باران آمد، در آب راه ها و جوی ها آب راه افتاد، فرمود: حسینم، به نماز باران تو این مردم آب نوشیدند؛ اما همین ها یک روز آب را به روی تو خواهند بست. در این روایت نکته ای است؛ اگر اباعبدالله علیه السلام روز عاشورا نماز باران می خواند همة سرزمین را آب می گرفت، اگر دعا مي کرد بهترین و پرباران ترین ابرها بالای سرش ظاهر می شد. اما امام نمی خواست از معجزه استفاده کند، نمی خواست از راه غیرطبیعی وارد بشود. و الّا همین آقا در کوفه نماز باران خواند و جوی ها پر از آب شد. می خواست مردم امتحان شوند، ببیند چه کسی به او می پیوندد مثل حرّ، و چه کسی به او پشت مي کند مثل عبیدالله حرّ جوفی. قرار نبود کار از طریق غیرطبیعی پیش برود، قرار بود عادی پیش برود تا ببیند چگونه افراد خودشان را در این صحنه نشان می دهند، این شجاعت اباعبدالله علیه السلام است. پس شجاع 1- راستگوست؛ 2- شجاع در میدان نبرد صبور و بردبار است. از امام باقر علیه السلام سؤال کردند: شهدای کربلا درد هم احساس مي کردند؟ فرمود: نه، وقتی تیر می خوردند اصلاً احساس درد نمی کردند چون عاشق بودند. چه کسی از نماز خسته می شود؟ کسی که عاشق نماز نیست. برای چه کسی نماز سخت است؟ مثل این که بار روی دوشش است، می گوید بخوانم راحت شوم. نماز از گردنمان برداشته شود. نماز را بار می بیند، نماز را سنگینی می بیند؛ اما پیغمبر همین که صدای اذان می آمد گفت: حالا راحت شدم. اما من وقتی السلام علیکم می خوانم می گویم راحت شدم، اما وقتی پیغمبر به نماز می ایستاد می فرمود: حالا راحت شدم، «ارحِنا یا بلال»؛ بلال راحتمان کن و اذان بگو، گویا هیچ کس دیگر را نمی شناخت. چه کسی نماز اول وقت برایش سنگین است؟ چه کسی قرآن برایش سنگین است؟ چه کسی دعا برایش سنگین است؟ چه کسی نماز جماعت طولانی برایش سنگین است؟ این که کسی ایستادن در طولانی ترین صف را تحمل مي کند، طولانی ترین فیلم را تحمل مي کند، طولانی ترین شب نشینی را تحمل می کند، چرا ده دقیقه که نماز جماعت طول مي کشد برایش سنگین است؟! چرا همة نود دقیقة فوتبال را راحت می بیند، اما وقتی می خواهد در یک برنامه و جلسة مذهبی شرکت کند برایش سنگین است؟! چون عشق نیست، چون درک ارزش و اهمیت نیست، چون درک ثواب نیست. فضل بن شاذان نقل می کند، می گوید: رفتم دیدم یونس ابن عبدالرحمن بعد از نماز صبح در سجده است، یک کاری با او داشتم هر چه ایستادم دیدم پا نمی شود خسته شدم نشستم، در همین حال – تعبیر بنده است- چرتم گرفت بعد از مدتی از حال خودم بیرون آمدم و دیدم هنوز در سجده است، تا این که آفتاب زد، دیدم سر از سجده برداشت. گفتم: یونس ابن عبدالرحمان چه خبره؟ نماز صبح خواندی رفتی سجده تا آفتاب زد! گفت: سجده ندیده بودی؟! امام صادق علیه السلام چگونه سجده مي کرد؟ ندیده بودی که چگونه بعضی از یارانش سجده می کردند؟ این روایت را فضل بن شاذان نقل می کند که از اصحاب است؛ این نکته ای دارد. امام سجاد علیه السلام زیاد نماز می خواند، زیاد عبادت مي کرد خواهرش سکینه، دختر امام حسین علیه السلام  آمد پیش جابر بن عبدالله انصاری، جابر بن عبدالله با این خانواده ارتباط داشت و رفت و آمد می کرد. چون جابر کسی است که هفت تا معصوم را درک کرده است: پیغمبر، حضرت زهرا تا امام باقر علیهم السلام. سکینه خودش رویش نشد به برادرش بگوید، به جابر گفت: به برادرم امام سجاد علیه السلام بگو کمی عبادتش را کم کند، می رکوع ها، سجده ها و این عبادت هایش را کمتر کند، خیلی خودش را اذیت می کند. جابر می گوید: وقتی رفتم و به امام سجاد علیه السلام این مطلب را عرض کردم، نوشته ای را آورد، دیدم در آن عبادت های حضرت علی علیه السلام را نوشته، که چقدر نماز می خوانده گفت: جابر، عبادت من کجا، عبادت امیرالمؤمنین علیه السلام کجا؟ تو آمدی به من تذکر می دهی؟ جدم امیرالمؤمنین علیه السلام چندین برابر این عبادت را انجام می داد. لذا همان طور که عرض کردم تحمل از روی عشق است، فعال بودن در کاری از روی علاقه است. پس شجاع کیست؟ شجاع کسی است که اولاً: صداقت دارد، ثانیاً: صبور است. یک حدیث دیگر هم بخوانم که سه علامت برای شجاع در آن ذکر شده، جدیث از رسول خدا حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم است. این حدیث خیلی زیباست، از امام باقر علیه السلام هم رسیده، فرمود: «ألا أخبِرُکُم بِأشَدّکُمْ وَأقْواکُمْ»؛ رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: مردم، می خواهید به شما بگویم شجاع ترین شما کیست؟ پیغمبر گاهی برای این که مخاطبش بیشتر توجه کند سؤال مي کرد؛ بگویم؟ گوش می دهید؟ برایتان خبر بدهم که چه کسی از همة شما شجاع تر و قوی تر است؟ «قَالوا بَلَی یَا رَسُولَ اللهِ»؛ بله، یا رسول خدا، فرمود: کسی که سه تا ویژگی دارد:

1- حق گفتن در اوج عصبانیت

«قَالَ أشَدُّکُمُ الَّذی إذَا رَضِیَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فِی إثْمٍ وَلَا بَاطِلٍ وَإذَا سَخِطَ لَمْ یُخْرِجْهُ سَخَطَهُ مِنْ قَولِ الحَقِّ»[12]؛ کسی که وقتی عصبانی می شود ناحق نگوید. بعضی ها وقتی عصبانی می شوند ناحق می گویند، همین که با همسرش دعوایش می شود خدماتش را نادیده مي گیرد، همین که با رفیقش دعوایش می شود شروع می کند به بد و بیراه گفتن، و خوبی هایش را نادیده می گیرد. با یکی که قهر می کند و یا اختلاف پیدا مي کند خدمت هایی را هم که به او کرده نادیده مي گیرد. اگر غضب کردی از حد خارج نشو. چرا پیامبر نگفت در حال عادی؟ چون در حال عادی انسان ممکن است رعایت کند، . ولی در عصبانیت، دیگر احساس می کند همة مبانی عقلی اش کنار رفته، هر چه از دهانش در می آید می گوید. فرمود: کسی که در غضب از قول حق خارج نشود شجاع است.

2- گناه نکردن در محیط گناه

«إذَا رَضِیَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فِی إثْمٍ وَلَا بَاطِلٍ»؛ کسی که در حال رضایت و خوشی، در حالی که شرایط برایش فراهم است گناه نکند. گاهی شرایط فراهم نیست، مثلاً چشمش نمی بیند که بخواهد به نامحرم نگاه کند. شهوتش دیگر خاموش است که بخواهد گناه جنسی کند، کسی که دیگر ثقل سامعه دارد جواب سلام شما را هم نمی دهد، هشتاد سال سن دارد، اگر به او بگویی آقا موسیقی گوش نکن، می گوید من جواب سلام را هم نمی شنوم، دیگر از من گذشته. این دیگر زمینة گناه برایش فراهم نیست. فرمود: کسی که زمینه برایش فراهم است و گناه نکند این شجاع است. زمینه برای جوان و نوجوان فراهم است، برای کسی که امکانات گناه برای او فراهم است مثلاً سایت اینترنت، دستگاه، خانه، کشور خارج، جلسة خصوصی، این شرایط فراهم باشد و گناه نکند شجاع است.

3- ظلم نکردن در اوج قدرت

«وَإذا قَدَرَ لَمْ یَتَعاطَ مَا لَیسَ لَهُ بِحَقٍّ»[13]؛ کسی که وقتی قدرت پیدا مي کند چیزی را که مال او نیست به دست نیاورد، یعنی به خاطر قدرتش ظلم نکند؛ قدرت دارد زور نگوید. پیغمبر خدا فرمود کسی که این سه صفت را دارد شجاع است: 1- در حال غضب ناحق نگوید، 2- در حال فراهم بودن شرایط گناه نکند 3- در حال قدرت چیزی که مال او نیست کسب نکند و به دست نیاورد. نقل شده همین حدیث را امام باقر علیه السلام برای عمر ابن عبدالعزیز خواند، وقتی تمام شد عمر ابن عبدالعزیز مقداری فکر کرد و گفت: قلم و کاغذ بیاورید، قلم و کاغذ آوردند، «فَکَتَبَهُ لَها بِرَدِّ فَدَکَ»؛ نوشت فدک را برگردانید تا زمان عمر ابن عبدالعزیز فدک در غصب خلفای قبل از او بود. عمر ابن عبدالعزیز خدمت هایی کرده، یک خدمتش این بود که به محض این که حدیث را از امام باقر علیه السلام شنید، گفت: قلم و کاغذ بیاورید، بعد نوشت فدک را برگردانید. این خودش یک شجاعت است که این حدیث رویش اثر گذاشت، فَکَتَبَهُ لَها بِرَدِّ فَدَکَ. اولین کسی که فدک را به بنی هاشم و اهل بیت برگرداند عمر ابن عبدالعزیز بوده است، که بعضی نوشته اند: به خاطر شنیدن این حدیث از امام باقر علیه السلام به مدینه آمد، خدمت امام باقر علیه السلام رفت، وقتی حدیث را برایش خواند گفت: آقا، حق با شماست ما قدرت پیدا کردیم ولی حق نداریم چیزی که مال ما نیست به دست بیاوریم، فدک مال شماست. نوشت که فدک را برگردانید. چون فدک دو سه بار در تاریخ برگشته است. یک بار هم مأمون آن را برگرداند، زمانی که ولایتعهدی را به امام رضا علیه السلام داد. اینها علامت انسان شجاع است: صبر، تحمل و صداقت. و علامت های دیگری که عرض کردم.

ان شاءالله خداوند به همة ما این صفت ارزشمند را عنایت بفرماید.

________________________________________

[1]. احزاب، 70.

[2]. غررالحکم، 4348.

[3]. بحارالانوار، ج 45، ص 119؛ اللهوف، ص 164.

[4]. دلائل الامامه، ص 74.

[5]. حجرات، 2.

[6]. مدثر، 1.

[7]. مزمل، 1.

[8]. بقره، 111.

[9]. بحارالانوار، ج 41، ص 119؛ بلاغات النساء، ص 48؛ کشف الغمه، ج 1، ص 174.

[10]. بحارالانوار، ج 75، ص 102.

[11]. بحارالانوار، ج 44، ص 226.

[12]. من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 407.

[13]. بحارالانوار، ج 72، ص 28؛ الامالی للصدوق، ص 20؛ مشکاه الانوار، ص 32.

موضوع اخلاقی زین العابدین کیست-انصاریان

موضوع اصلی: امام زین العابدین علیه السلام کیست؟

الحمدلله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی‌القاسم، محمد، صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

دعاهاي صحيفه، چراغ روشن هدايت بعد از حادثة كربلا

بعد از حادثة کربلا که وجود مبارک حضرت زین‌العابدین عليه السلام عهده‌دار هدایت مردم شدند، و در همان تنگنا، مضیقه و مشکلاتی که بنی‌امیه برای هدایت مردم ایجاد کرده بودند، قرار گرفتند، آن امام چراغ هدایت را با دعا و مناجات روشن کردند.

آن حضرت هر دعايی را در هر مناسبتی که انشا می‌فرمود و می‌خواند، وجود مبارک حضرت باقر عليه السلام هم با قلم پاک الهی و ملکوتی و خالصانه‌اش آن را می‌نوشت. البته، این دعاها، یک بار دیگر هم به خطّ مبارک حضرت صادق عليه السلام نوشته شد. ما در سيرة ائمۀ طاهرین عليهم السلام نداریم که آن‌ها خانوادۀ خود، نسل خود و مردم را به خواندن دعايي، مانند: دعاهای صحیفۀ سجادیّه سفارش کرده باشند.

با هدفی که حضرت زین‌العابدین عليه السلام از خواندن اين دعاها داشت که مردم از شرک‌ها، ضلالت و زشتی‌ها در‌بیایند و به منطقۀ نور، معرفت، اخلاق و عمل، هدایت شوند، باید گفت این دعاها باید به وسیلة اساتید متخصص تعلیم داده شود تا حقایق این دعاها متناسب ساخت ساختمان انسانیّت به کار گرفته شود.

اولین باری که در هشتاد سال قبل یکی از علمای بزرگ شیعه صحیفۀ سجادیّه را برای يكی از علماء بزرگ اهل‌تسنن در کشور مصر فرستاد و او این صحیفه را مطالعه کرد، آن عالم بزرگ در نامه‌اي براي آن عالم شيعي نوشت که هزار چهارصد سال است كه ما به خاطر بی‌خبری‌ از این کتاب، دچار خسارت بزرگی شده‌ایم.

  من باید به ایشان بگويم، نه تنها شما بی‌خبر از اين نبأ عظیم بوده و خسارت دیده‌اید، جامعۀ شیعه هم مانند شما در خسارت، زیان و ضرر بوده است.

 

نگاهي كوتاه به زندگاني امام زين‌العابدين عليه السلام

ایشان در پنجاه و هفت سالی که در دنیا بودند، برای یک روز به قول ما ایرانی‌ها آب خوش از گلویشان پايین نرفت؛ یعنی در حیات حضرت یک روز آرام هم وجود نداشت. من مانند ایشان کسی را نشناختم که در معرض انواع سختی‌ها، بلاها و فشارها باشد. اولاًٌ سال ولادت حضرت، دو سال مانده به پایان حکومت امیرمؤمنان عليه السلام  است، همان دو سالي كه برای خانوادۀ امیرمؤمنان عليه السلام سخت‌ترین سال‌هاي دورۀ عمر امیرمؤمنانعليه السلام  بود. امت اسلام به فرمودۀ خود امیرمؤمنان عليه السلام، به جاهلیت قبل از بعثت برگردانده شده بودند. امام باقرعليه السلام می‌فرماید: در کلّ مملکت، چهل نفر هم تحمّل علی عليه السلام را نداشت؛ یعنی بی‌دینی، فساد، گناه و نفاق، بر سراسر مملکت حاکم بود و دو سال آخر عمر امیرمؤمنان عليه السلام ، به دو جنگ بسیار تلخ و با عاقبت تلخ، صفين و نهروان گذشت که در این جنگ‌ها فقط و فقط کسانی علیة امیرمؤمنان عليه السلام شرکت داشتند که ادعای مسلمانی می‌کردند و در جنگ دوم، نهروان، کشتن امیرمؤمنان عليه السلام را واجب شرعی اعلام کرده بودند، و از این عجیب‌تر، این که می‌گفتند منشأ تمام فتنه‌ها، علی عليه السلام و معاویه هستند. امیرمؤمنان عليه السلام در اين باره می‌فرماید: ببینید روزگار با من چه کرد که ديگر مرا هم‌وزن با معاویه می‌کنند.

در اين دو سال، در چنين طوفاني کام زن و مرد اين خانواده از روز اول ولادت این فرزند تا شهادت امیرمؤمنان عليه السلام ، در اوج تلخی بود.

بعد از شهادت امیرمؤمنان عليه السلام ، دوران بسیار تاریک خفقانی، ظلم، ستم، کشتار، تبعید، و شکنجة بنی‌امیه شروع شد. معاویه بر تمام مملکت حاکم شده بود و در این دوران، حضرت زین العابدین عليه السلام  ده سال عمر خود را گذراند.

بعد شهادت حضرت مجتبی عليه السلام ، ده سال ایام حیات امامت ابی‌عبدالله عليه السلام  شروع ‌شد که ظلم بنی‌امیه در آن ده سال فوق‌العاده اوج گرفت، و بالاترین ظلم این بود که معاویه با زمینه‌سازی، داشت یزید را بر گردن امت سوار می‌کرد و با چنين كاري، دیگر حکومت به دست طایفه‌اي سگ‌باز، شراب‌خوار، منکر قرآن و منکر دین می‌افتد. معلوم است که این طایفه فرمانداری که انتخاب می‌کنند؛ استانداری که انتخاب می‌کنند؛ عواملی که انتخاب می‌کنند، چه نوع مردمی هستند تا حادثۀ بسیار بسیار شکنندۀ کربلا پیش می‌آید و وجود مبارک زین‌العابدین عليه السلام در گردونۀ این حادثه می‌افتد.

در حادثة كربلا، پروردگار عالم هم با گرفتن سلامتي، و در نتيجه با بیمار شدن یکروزة حضرت، فقط به ایشان اجازۀ شهادت را روز عاشورا نمی‌دهد و بعد  هم كه ايشان به اسارت در می‌آیند. این قابل لمس نیست که علم، دین، ایمان، فضیلت، کرامت و همۀ ارزش‌ها را اراذل و اوباش به اسارت گرفتند. شما  به حساب آوريد كه رفتار این اراذل با زین‌العابدین عليه السلام تا شام چه بوده و چه فشاری بر آن حضرت وارد مي‌کردند. اراذل جاهل تا جايی که خود حضرت می‌فرماید، ما را عین غلامان سیاة حبشی به اسارت گرفته بودند؛ آن‌ها ما را می‌زدند؛ به ما توهین می‌کردند؛ به ما توجّه نمی‌کردند كه ما در چه مشکلات بسیار سختی به سر مي‌بريم، به خصوص اين که لحظه به لحظه چشمم به عمه‌ها و دخترها ‌مي‌افتاد و درك مي‌كردم که آن‌ها چه بلاهايی می‌کشند.

تا اين كه اسرا از شام برگشتند. از اين برگشتن تا شهادت حضرت، حدود سي سال طول کشید. در این سی سال بود که ایشان هر منظره‌ای را می‌دید، به یاد خاطرۀ تلخ کربلا می‌افتاد؛ كشاورزي می‌خواست به زراعتش آب بدهد، امام می‌نشست و زار زار گریه می‌کرد؛ همين كه بچة شیرخواري را در بغل خواهر و يا مادری می‌دید، زار زار گریه می‌کرد؛ جوانی را می‌دید، زار زار گریه می‌کرد. به علاوه این که هر روز در خانه‌اش بر روی ایتام کربلا باز بود و آن‌ها تنها زین‌العابدین عليه السلام را تکیه‌گاة خودشان می‌دانستند، در روایات ما دارد، حداقل هر چند روز یک بار بچة قمر بنی‌هاشم کنار زین‌العابدین عليه السلام می‌آمد. خود دیدن این بچه، حضرت را ناراحت می‌کرد.

نگاة امام زین‌العابدین عليه السلام به حیات و مرگ در صحیفه

این مقدمه را برای این گفتم که به نظر می‌رسد که چنین انسانی، تحت این همه فشار و سختی، خیلی نرم به پروردگار عالم بگوید، خدایا! حیات و مرگ که به دست توست، قلم مصلحت خودت را عوض کن و مرگ مرا برسان. او باید این را بگوید؛ امّا نگاة امام به حیات و مرگ در صحیفۀ سجادیّه اين است: برای چه بمانم و برای چه بمیرم. این خیلی مهم است که همان‌طور كه بايد حیات آدمي هدفدار باشد، بايد مرگش هم هدفدار باشد. او همان‌طور كه بايد به حیات عشق بورزد،  بايد به مرگ هم عین حیات عشق بورزد.

از پنجاه و چهار دعا  همراه با گریه و با ندبه،. این تنها یک تعلیم زین‌العابدین عليه السلام است. حضرت با تضرّع، به پروردگار عالم می‌گوید و در واقع، دارد به ما یاد می‌دهد، چگونه زیستن را و چگونه مردن را.

حالا در کنار این خواستۀ انسانی، آن مقدمه در ذهنتان بیاید که برای یکبار و در یک روز هم آب خوش از گلوی حضرت پايین نرفته است. خواستة حضرت در اين دعا چنين است: وَ عَمِّرْنِي مَا كَانَ عُمُرِي بِذْلَةً فِي طَاعَتِكَ. خدایا! تا من را بندۀ خودت می‌بینی که در فضای اطاعت از تو هستم، مرگ من را نرسان و بگذار كه من بمانم. اگر من بندۀ تو و مطیع تو هستم، پس برای چه دعا كنم كه بمیرم؟ پس خدايا! چرا تو مرا به دنیا آورده‌ای؟ آيا برای این‌که من انسان ظرف معرفت، هدایت و عبادت بشوم، مگر این مشت خاک را تبدیل به من انسان نکردی؟ حالا كه این عنایت را به من کردی و من اكنون هم اهل معرفتم، و هم اهل‌عبادتم و هم اهل هدایت، پس چرا بمیرم؟ هر لحظه‌اي که من بر این حال بمانم، به بالاترین تجارت دست زده‌ام. من هر چه بیش‌تر بمانم، آخرت آبادتر و گسترده‌تری را می‌سازم. با این معماری، و با این بنّایی، و با این تجارت، چرا دستم از دنیا کوتاه باشد؟ من عمر می‌خواهم؛ من ماندن می‌خواهم؛ من مرگ نمی‌خواهم.

آن وقت انسان این جا این معنا را می‌فهمد که چقدر معرفت، هدایت و عبادت ارزش دارد که در کنار این سه حقیقت، اگر تمام تلخی‌های اين عالم را به کام آدم بریزند، براي او قابل تحمّل بوده و هیچ مشکلی برایش نیست. این قسمت از دعاي حضرت، درخواست عمر طولانی است.

در روايت نبوي است كه رسول‌خدا صلّي الله عليه و آله و سلمّ سعادت را چنين معنا کرده‌اند: اِنَّ السَّعَادَةَ، كُلَّ الَّسعَادَةِ طُولُ الْعُمْرِ فِی طَاعَةِ اللهِ.(جلال‌الدين سيوطي، جامع صغير، ج2، ص207). اين سخن رسول‌الله صلّي الله عليه و آله و سلّم روشن مي‌كند كه آروزي داشتن طول عمر، آرزوي درستي است، امّا اگر انسان مي‌خواهد چنين آرزوئی كند كه مثلاً صد سال و يا صد و بیست سال بماند، بايد چنين آرزو كند و بخواهد كه در گردونۀ طاعت حق بماند؛ چون طاعت و نتیجة طاعت، هدف نهایی خلقت انسان را نشان داده و تحقّق می‌بخشد.

و امّا مرگ، و اين كه کی بمیرم. در اين باره، حضرت چه تعلیم عظیمی دارد که ای کاش! این هفتاد میلیون جمعیت، مخصوصاً مُفسدان، بي‌بندباران و گناهکارانش، این زنان و مردان رها شدۀ از مدار دین، و این دخترانی که هزار و پانصد سال پیش، خبر لباس، اوضاع و روابط نامشروعشان، اشک پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را در آورده است. البته، خبر  چنين كساني، و نه دیدنشان. ای کاش! این‌ها همین یک جملۀ زین‌العابدین عليه السلام  را درک و لمس می‌کردند که مسألة گناه و معصیت براي انسان چه مصيبتي هست.

فَإِذَا كَانَ عُمُرِي مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيْكَ  : خدایا! به محض این که دیدی، برای اولین بار من زین‌العابدین می‌خواهم، دچار گناه شوم، هنوز كه دچار آن گناه نشده‌ام، مرگم را برسان که من نباشم تا مرتکب آن گناه شوم.

  آنچه بيان شد، تنها داستان یک جملۀ صحیفه است.

داستان تاثيرگذاري شگرف دعاي توبة صحيفه

خدمت یکی از چهره‌های برجستۀ علم، ایمان و امر به معروف نهی از منکر، رسیدم که در سن صد و سه سالگی در شهری از دنیا رفت. او به من فرمود، الان  مشغول به چه کاری هستي؟ آن وقتی که من در خدمتشان بودم، ايشان در سنّ نود و دو سالگي به سر مي‌برد. این شخص در اين سن، یک لحظه هم آرام نبود و برای دین می‌چرخید و می‌نالید و غصّه می‌خورد. حتی در آن سن، در همان شهر از او كه مجتهد بود، دعوت کردند كه به دانشگاه برود و درس بدهد، و او هم با آن محاسن سفید و در سن نود سالگی، هر روز به دانشگاه می‌رفت، و هفته‌ای چهار روز هم پنج ساعت یا چهار ساعت به منبر می‌رفت. در عين حال، در کوچه و خیابان با مردم حرف می‌زد و آن‌ها را امر به معروف و نهی از منکر می‌کرد. او خیلی انسان والايی بود. او كه از من پرسيد در حال حاضر دارم چكار مي‌كنم، گفتم، دارم صحیفۀ سجاديه را شرح و تفسیر می‌کنم و اكنون به جلد پنجم رسیده‌ام؛ چون شرح فارسی مفصلّی بر آن در ایران نبود و اين برای اولین بار بود که این شرح و تفسیر بر صحیفه به ميدان آمده بود که من در نهايت اين شرح و تفسير را با هفت جلد به اتمام رساندم. بعد هم پشیمان شدم؛ چون احساس مي‌كردم اين كار هنوز هم بايد ادامه پيدا مي‌كرد و به حدود بیست جلد مي‌رسيد، ولی برنامه‌ريزان كارهاي من، براي نگارش بیش از این هفت جلد، سهمي از وقتم را براي نگارشم نگذاشته بودند. البته، الان دوباره دارد کلّ برنامه‌هايم پایه‌ریزی جدیدي می‌شود و اگر خدا بخواهد و من مهلت داشته باشم،  مي‌خواهم کلّ حیات زین‌العابدین عليه السلام ، دعاها و آثار آن حضرت را در پنجاه جلد نظام دهم تا بتوانم از یک اماممان، فرهنگي صد در صد را به جهانیان ارايه بدهم. اين كه گفتم چنين شرح وتفسيري را دارم بر صحيفه مي‌نويسم، چشمش پر از اشک شد و گفت: اگر میل دارید، من داستانی را در رابطه با صحيفة سجاديه را براي شما بگویم. گفتم: با کمال رغبت آن را مي‌شنوم. او این داستان را كه بعد من آن را در تفسیر صحیفۀ سجادیه‌ام هم آورده‌ام، چنين براي من نقل كرد:

حدود سی سالم بود كه در نجف جزء شاگردان درس آیت‌الله العظمي اصفهانی بودم. ایّام ماه رمضان مرحوم سیّد طلبه‌های خوش‌بیان را در مناطق شیعه‌نشین عراق پخش کرد. سهم ما به بصره افتاد. با یک روحانی درس خواندة متین از نجف حرکت کردیم و به بغداد آمدیم و از آن جا با قطار به بصره رفتيم. ماه مبارک رمضان را گذراندیم و عید فطر هم تمام شد. بلیط قطار گرفتیم كه به بغداد برگردیم و از آن جا هم به نجف برویم. کوپة قطار هم شش نفره بود و من و آن شیخ بزرگوار كه آمدیم سر جاهايمان در کوپه نشستیم، سه  مرد لات، بی‌تربیت و ناجوري به همراة زن بدکاره‌اي كه اصلاً حجاب نداشت، وارد کوپۀ ما شدند. به رئیس قطار متوسل شدیم. او گفت که ما جا ديگري نداریم. ما كه نمي‌توانستيم صبر كنيم؛ چون درس داشت شروع می‌شد و ما بايد برمي‌گشتيم. در همين گفتگو بوديم كه قطار به راه افتاد. با خود گفتیم، با اين مصيبت چكار كنيم؟ تصميم گرفتيم تا بغداد سر خود را پايین بياندازيم و یا اين كه به سقف قطار نگاه کنیم. پنج و شش کیلومتري که قطار رفت، دیدیم آن‌ها از بساط خود تنبکي درآورده‌اند و یکی از آن‌ها شروع کرد به تنبک زدن و آن خانم هم بلند شده که برقصد. در بين، آن دو نفر دیگر از آن‌ها هم شروع کرد‌ه‌اند به تصنیف خواندن. به شیخ گفتم که چکار کنیم؟ گفت، من که می‌ترسم، و شما اين كار را انجام بده؛ چون بالاخره تو عمامه‌ات سیاه است و شاید اگر با این‌ها حرف بزنی، آن‌ها از كارهاي خود خجالت بکشند. گفتم، آخر با این لات‌ها و با این چاقوکش‌ها، آن هم با این زن، چه چيزي مي‌توانم به آن‌ها بگويم. تصنيف خواندن آن‌ها به عربی همين‌طور داشت اوج می‌گرفت؛ می‌زدند و می‌رقصیدند. آهسته آهسته هر چهار تای آن‌ها شکل کارشان را جوری کردند که به ما بفهمانند كه به مسخره گرفته شده‌ايم. ایشان می‌فرمود که فلانی هیچ راهی برای ما نمانده بود، جز اين كه بلند شوم و بساطم را باز کنم و صحیفۀ سجادیۀ کهنۀ چاپ سنگی‌اي را كه داشتم، از توی بقچه‌ام درآورم، و بگذارم بر روي همان صندلی قطار و دعای مربوط به توبۀ حضرت زین‌العابدین عليه السلام را باز كنم که در آن، ناله‌هايي حضرت به خدا می‌کند و التماسی برای آمرزش به پروردگار دارد كه دل سنگ را آتش می‌زد. اين دعا جوری تنظیم شده که انگار زین‌العابدین عليه السلام گناه‌کارترین گناهكاران جهان است. بعد با صدای روضه شروع کردم به خواندن و در قلب خود، متوسّل به زین‌العابدین عليه السلام شدم و گفتم: یا بن‌‌رسول‌الله! کلید حلّ مشکل ما شما هستید و کاری از دست ما بر نمی‌آید، و اگر آن‌ها تنها به ما دو ضربة چاقو را بزنند، کار ما تمام می‌شود و کسی هم از ما دفاع نمی‌کند. خطّ اول و خطّ دوم دعا را كه خواندم و همين‌طور داشت به پهنای صورتم، از چشمانم اشک می‌آمد كه شنيدم صدای تنبک کم شد و بعد هم اصلاً خاموش شد و زن هم از رقصیدن ايستاد و در جاي خودش نشست و دو تای دیگرشان هم از تصنیف‌خوانی افتادند. به نيمة دعا كه رسيدم، دیدم آن زن بلند شد و چادرش را درآورد و بر سرش گذاشت و صورتش را  هم چسباند به ديوار اتاق قطار و شروع کرد به گریه کردن. آنها كه می‌خواستند نزدیک شهري نرسیده به بغداد پیاده شوند، به من گفتند، ای آقا! این چه کتابی است؟ گفتم که این کتاب، جان من است. گفتند که این كتاب را به ما بده. گفتم: براي من، این کتاب، از این دنیا و از این عالم، بیش‌تر ارزش دارد. هر چند در دلم می‌خواستم كتاب را به آن‌ها بدهم، امّا با نشان دادن امتناع از دادن كتاب، می‌خواستم ارزش کتاب را به آن‌ها نشان بدهم. براي همين سخنم را در دلبستگي‌ام به كتاب صحيفه ادامه دادم و گفتم: براي من، قیمت این کتاب، از همة عالم هم بالاتر است، پس براي چی آن را به شما بدهم. من براي لحظه‌اي نمی‌توانم این کتاب را از خودم جدا کنم. آن‌ها گریه کردند و گفتند: آقا! لباست نشان می‌دهد که از اولاد پیغمبر هستی، به حقّ پیغمبر، این کتاب را خودت به ما بده. تو که دیدی ما کی هستیم. اگر آن را  به ما ندهي، به زور هم كه شده آن را از تو می‌گیریم. گفتم: باشد. ولي اول بگذاريد كه من بگويم که این کتاب از چه کسی است؟ شما وجود مبارک حضرت ابی‌عبدالله الحسین عليه السلام را می‌شناسید. همین که اسم ابی‌عبدالله عليه السلام را بردم، آن‌ها بیش‌تر منقلب شدند و گفتند، بله، ما او را می‌شناسیم. گفتم: حضرت سید‌الشهداء عليه السلام پسري داشت به نام علی بن حسین، زین‌العابدین، عليه السلام. این کتاب، دعاها و نيايش‌هاي او است. گفتند که آقا سیّد! ایستگاة مقصد ما نزدیک است، ما چهار نفر را شیعه کن تا دستمان پاک باشد که بتوانیم این کتاب را بگیریم. من کتاب را با گریه به آ‌ن‌ها دادم و آن‌ها هم با گریه از ما خداحافظی کردند. موقع خداحافظي، آن زن به ما گفت، شما من را نجات دادید. من بیدار نبودم. من خواب بودم:

مرده بودم، به سخن‌هاي تو گشتم زنده

خفته بودم، صفت حسن تو بيدارم کرد

اوحدي مراغه‌اي

موضوع اخلاق مقام زینب-انصاریان

موضوع : مقام حضرت زينب سلام الله عليها

الحمدلله رب العالمین والصلوة والسلام علی سیدالانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی‌القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

قانون وراثت و حضرت زينب عليهاالسلام

  از قانوني بحث می‌کنم كه نزد دانشمندان به عنوان قانون وراثت شناخته مي‌شود. بر اساس اين قانون، اوصاف، خصال، طبیعیات و واقعیات پدران و مادران به وسیلة یک سلسلة عوامل و ابزار، به فرزندان آنها منتقل می‌شود و هیچ انسانی هم از این قانون وراثت مستثنا نیست؛ نسل به نسل، همة انسان‌ها تحت تأثیر قانون وراثت هستند. دانشمندان امروز جهان، این عقیده را دارند که این خصال و اوصاف به وسیلة عنصري بسیار پیچیده‌ به نام «ژن» به فرزندان منتقل می‌شود.

  از شگفتي‌ها است که پیغمبر عظیم‌الشأن‌ اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم در پانزده قرن قبل، در ضمن یک حادثة جالب، به این حقیقت اشاره فرموده‌اند. زن و شوهر جوان سفید‌پوستي وقتی که خداوند مهربان به آنها فرزندی عنایت می‌کند، شوهر می‌بیند این فرزند، سیاه‌پوست است. با اعتماد و اطمینانی که او به همسرش داشت که او زني پاکدامن، با عفت، باتقوا است، خیلی برایش شگفت‌آور بود که چرا فرزند آنها سیاه‌‌چهره به دنیا آمده است. اين شد كه او فرزندش را به بغل گرفته و به مسجد می‌رود و به محضر رسول‌خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم مشرف شده و به ايشان عرض می‌کند، من سفید‌پوستم و همسرم هم سفید‌پوست است، ولی بچة‌مان سیاه حبشی به دنیا آمده است. رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم به او اطمینان صددرصد می‌دهد که این طفل از تو و از همسر تو است، اما در نطفة همة انسان‌ها یک عنصری هست به نام «عرق»، و بعد فرمودند: (هذَا نَزِعَةُ عِرْقٍ اين از جا بركندن ريشه و اصلي است).

اي مرد! بدان یقیناً این «عرق» انتقال‌دهندة اوصاف، خصايل و روحیات گذشتگان است به آیندگان، و قطعاً در پدران گذشتة تو، یا در پدران گذشتة همسرت، یک مرد و یا یک زن، سیاه‌پوست بوده و این «عرق»، این سیاهی را از آنها منتقل کرده است و از بچة تو این رنگ ظهور يافته و آشکار شده است. بنابراين، نگران نباش و مطمئن باش و یقین داشته باش که این طفل، طفل شماست (صحيح بخاري، ج8، ص31)

  این قانون وراثت مي‌باشد كه برای دانشمندان هم ثابت شده است. البته، اگر آنها هم در این زمینه کشفی نداشتند، برای ما مسلمان‌ها اين مسأله، مسألة ثابت‌شده‌اي بود؛ چون علاوه بر روایات ما، در آیات قرآن مجید هم اشاره به این معنا را داریم؛ خداوند متعال دربارة ذریة انبیاي خود همین مطلب را تلویحاً بیان فرموده است }ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ{(آل‌عمران:34). آنان در کرامت، و در شرافت، و در آقایی، و در اخلاق، و در اوصاف، و در صفات، وصل به یکدیگر و از یکدیگر بوده و یک حقیقت هستند. از ابراهیم علیه السلام اوصافش به اسماعیل علیه­السلام منتقل شده و از اسماعیل نيز اين اوصاف به نسلش منتقل شده است، و از نسلش، به پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم و ائمة طاهرین علیهم السلام منتقل شده است.

در کتاب‌های لغت هم نوشتند، عرقی که پیغمبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم فرموده: فَاِنّ الْعِرْقَ دَسَّاسٌ ريشه و اصل، در پنهاني و به نازكي و باريكي بسيار دخالت‌كننده است (جلال‌الدين سيوطي، الجامع الصغير، ج1، ص505)، معنایش این است كه پدران و مادران، اوصافشان را به اولادشان انتقال می‌دهند.

نتيجه سخن تا اينجا، اين است كه در یک مرحله، باید از نظر قانون وراثت، دربارة وجود مبارک زینب کبری عليها السلام بحث کرد و گفت، زینب کبری عليها السلام بر اساس اين قانون، جلوة ذخیره‌های عظیم معنوی چهار شخصیت است؛ یعنی وجود مقدس او، خورشیدی است که از افق گنجینه‌های شخصیتی چهار خزانۀ ارزش‌های پروردگار مهربان عالم، طالع شده است. خزینة اول، وجود مبارک امیرمؤمنان علیه السلام بوده و خزینة دوم، وجود مبارک فاطمه زهراسلام الله علیها است که پروردگار عالم، بنابر تأویل ائمه طاهرین که راسخان در علم هستند و تأویل قرآن پیش آنهاست }وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا وَ مَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبَابِ{ (آل‌عمران:7)، در ارزش‌ها، مجموعة عناصر شخصیتی امیرمؤمنان و حضرت زهرا عليهما السلام، شخصیت زینب کبری عليها السلام را تشکیل داده است، و دو خزانۀ دیگر وجود مقدّس حضرت زينب عليها السلام هم یکی وجود مبارک رسول خداست که پدر مادر زینب کبری مي‌باشد، و یکی هم خدیجة کبری عليهاالسلام است که مادر مادر زینب کبری عليهاالسلام مي‌باشد.

از سخن حضرت علي عليه السلام درخطبة 192 نهج‌البلاغه برمي‌آيد كه حضرت خديجه عليها السلام اولين زني است كه اسلام آورده، و در روایات چنين بیان شده كه آن حضرت اولین زنی در عالم است كه در قیامت، قدمش به بهشت می‌رسد، خدیجه کبری عليها السلام است (قندوزي، ينابيع المودة لذوي القربي، ج1، ص469). خدیجه کبری عليهاالسلام کسی است که پیغمبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم تا آخر عمرشان نسبت به یاد او بی‌توجّه نبودند و همیشه که صحبت از خدیجه کبری عليها السلام می‌شد، پیغمبرصلّي الله عليه و آله و سلّم از او تعریف می­کردند (علامة مجلسي، بحار الانوار، ج16، ص13) و در روایات ما آمده كه هنگام مرگ خدیجه عليها السلام، جبرئیل عليه ­السلام نازل شد و رضایت خدا را از خدیجه کبری عليها السلام به پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم اعلام کرد.( تذکرة الخواص ، ص 302) این مجموعة ارزش‌های وجود پیغمبر، خدیجه، امیرمؤمنان و فاطمه زهرا صلوات الله عليهم، یکجا در زينب کبری عليها السلام طلوع کرده است. بر اساس قانون وراثت، وقتی زینب به دنیا آمد، قنداق مبارکش را که به دست رسول‌ خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم دادند، در اولین باری که پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم به او نظر انداخت، فرمودند: هر چشمی در این دنیا برای این دختر گریه کند، ارزش گریة او، مساوی با گریه بر حسن و حسین عليهما السلام است(طراز المذهب، ص 2، نقل از خصائص الزینبیه، ص 53.)؛ یعنی یک قطرة اشک برای زینب کبری عليها السلام، مساوی است با گریه کردن بر دو امام معصوم عليهما السلام. نفرمودند، ثواب گریه بر این دختر، مساوی گریه بر ابا‌عبدالله عليه السلام است، بلكه فرمودند گریه بر او، مساوی است با گریه بر دو امام معصوم عليهما السلام است؛ یعنی اگر در قیامت، گریه بر حضرت مجتبی عليه السلام که دربارة آن پیغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمود: هر کس برای حسن من گریه کند، قیامت که همۀ چشم‌ها گریان است، چشم او گریان نخواهد بود، و گریه بر ابا‌عبدالله عليه السلام که سبب شفاعت رحمت و مغفرت است، این دو گریه را اگر در یک کفۀ ترازو بگذارند و گریه بر زینب کبری عليها السلام را در یک کفۀ دیگر، با هم مساوی می‌شود.

دانش زینب کبری عليها السلام

اما دربارة دانش زینب کبری عليها السلام، امام باقرعلیه السلام دربارة حضرت زهرا عليها السلام و دانش آن حضرت یک نظر دارند، و وجود مبارک زین‌العابدین علیه السلام هم دربارة عمة‌شان حضرت زینب کبری عليها السلام، از نظر دانش و بینش، یک نظر دارند. امام باقر می‌فرماید: این که اسم مادر ما را «فاطمه» گذاشتند، بی‌علت، بی‌جهت، بی‌سبب و بی‌دلیل نبوده است. علت آن این است که پروردگار عالم در دنیای معنا به مادر ما خطاب کرده: فَطَمْتُکَ بِالْعِلْمِ (شيخ كليني، كافي، ج1، ص460). «فطم»؛ یعنی قطع کردن، جدا کردن. لغت «فطم»، به معنای بریدن است. معناي حديث چنين مي‌شود: فاطمه عليهاالسلام را فاطمه می‌گویند، به علت اینکه خدا به او فرمود: من با پرکردن تو از علم خودم، تو را و قلبت را از علوم همۀ زمینیان بریدم و نگذاشتم تو در دانش و بینش، نیازمند علوم بشری بشوی.

و دانش زهرا عليها السلام، دانشي الهی است. کنار بازار کوفه، وقتی زینب کبری عليها السلام خطبه خواندند و حادثة کربلا را تحلیل کردند و مردم را به آن گناه بی‌نظیرشان آگاه کردند، زین‌العابدین عليه السلام کنار محمل عمة خود، خدا را شکر کردند و فرمودند: عمه جان! من پروردگار عالم را شکر می‌کنم و سپاسش را می‌گویم كه الحمدلله تو تعلیم دیدة بدون معلّم بشری هستی(طبرسي، احتجاج، ج2، ص31)، و این دریای دانشی که در وجود تو موج می‌زند، مستقیماً الهی و خدایی است، همان‌طوری که خداوند از دانش بیکرانش در قلب مادرش زهرا عليهاالسلام قرار داد، از دانش بیکرانش در قلب مطهّر زینب کبری عليها السلام قرار داد و این سابقه هم داشت، نه اینکه اولین بار بوده است. اینكه عنایت خدا بر یک انسان، کامل جلوه کند، ما در قرآن مجید دربارة دو نفر صریحاً می‌بینیم که خداوند متعال در ایام کودکی آنها، دانش خود را در ظرف قلب آنان ریخته است: یکی مسیح که در متن قرآن است كه در گهواره، در روز اول تولّد، به یهودیانی که به مادرش مریم عليها السلام گفتند: }مَا كَانَ أَبُوكِ امْرأَ سَوْءٍ وَ مَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيّاً {(مريم:28) مریم! پدرت که آدم بدی نبود و مادرت که زن پاکدامنی بود، شما هم که شوهر نکردید، پس این بچه را از کجا آوردی؟ مریم عليهاالسلام اشاره به گهواره کرد. آن جمع يهودي گفتند: }كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيّاً{ (مريم:29). شما اشاره به گهواره می‌کنید، بچه یکروزه که حرف نمی‌زند که از میان گهواره صدا بلند شد: }إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً{ (مريم:30 ). خود کتاب، علم است. پروردگار عالم کراراً در قرآن مجید از تورات، انجیل و قرآن تعبیر به علم کرده است: }مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ {(آل‌عمران:19). همة تورات را قرآن می‌گوید، علم. همة انجیل را می‌گوید، علم}آتَانِيَ الْكِتَابَ {خدا علم به من داده،} وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً{ و مقام نبوت را به من داده است. مقام نبوت كه همراه با تاریکی، ظلمت و جهل که نیست؛ علم است؛ علم خدایی که بچة یکروزه در گهواره را؛ چنان‌که قرآن می‌گوید، خزانة علم قرار می‌دهد.

همان خدا بدون ‌معلّم بشری، زینب کبری عليها السلام را خزانۀ علم بشری قرار می‌دهد. چنان‌كه گفتيم، بنا به نقل قرآن كريم، این کار یک بار براي حضرت مسيح عليه­السلام اتفاق افتاده است. یا دربارة یحیی می‌فرماید: }وَ آتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً{ (مريم:12): ما مقام نبوت و حکمت را در حالی که يحيي عليه السلام بچة سه و چهار ساله بود، به او عنایت کردیم. این متن قرآن است. پس این بار دوم است كه این اتفاق به وسیلة خدا افتاده است. چه مانعی دارد که همین اتفاق برای حضرت زهرا عليها السلام هم افتاده باشد؟ چه مانعی دارد که همین ماجرا برای زینب کبری عليها السلام هم اتفاق افتاده باشد؟ این اتفاق، نشانگر کمال آنهاست؛ نشانگر عظمت روحی آنهاست. نشانگر ارزش‌های انتقال یافته از امیرمؤمنان، حضرت زهرا، پیغمبر و خدیجه کبری صلوات الله عليهم در وجود مبارک اوست. قلب به پروردگار اتصال داشته و از طریق این اتصال، علم خداوند در این خزانه با عظمت سرازیر شده است. او این علم را حبس نکرد؛ چرا که اهل‌بیت طبق آیات قرآن، در همة امور اهل انفاق بودند:} فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى‏ وَ اتَّقَى‏. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنَى. فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى‏{ (ليل: 7ـ 5) }فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى{، چه چيزي را بخشد كرد؟ مال، آبرو، قدرت، دانش، شخصیت، زبان، قلم و قدم در تمام نعمت‌هایی که خداوند به اهل‌بیت عنایت کرده بود، آنها اهل‌انفاق بودند. در هیچ زمنیه‌ای در وجود اهل‌بیت بخل وجود نداشت. زینب کبری عليها السلام در دورة عمرش سه کلاس تشکیل داد، ولی با کمال تأسّف از این سه کلاس، چیزی باقی نمانده است. حیف از آن کلاس‌ها و حیف از بی‌توجّهی شاگردان آن کلاس‌ها. يكي از اين كلاس‌ها که زینب کبری مخصوص خانم‌ها تشکیل دادند، کلاس تفسیر قرآن بود، و ای کاش! بخشی از تفسیری که زینب کبری عليها السلام فرموده بود، به دست ما رسیده بود تا به وسیلة زینب کبری عليها السلام ما با عمق آیات قرآن آشنا می‌شدیم. لغت «تفسیر»، به معنای پرده‌برداری است. زینب کبری عليها السلام به عنوان تفسير قرآن، پرده از آیات قرآن برداشتند و عمق آنها را برای مردم بیان کردند. این انسان عالم، این انسان بصیر، این انسان با بینش، شاید نزدیک چهل سال برای زنان مدینه و کوفه قرآن گفت؛ حقایق قرآن را بیان کرد؛ تفسیر آیات را بیان نمود، ولی آنها را ننوشت. چیزی از این تفسیر باقی نمانده است. این توصيف یک کلاس او بود. قرآن در خانه آنها نازل شده و کسی مانند آنها، عمق قرآن مجید را نمی‌داند. او فرزند پدری بود که اهل‌تسنن در کتاب بسیار باارزش ینابیع المودة خودشان، نقل می‌کنند که ابن‌عباس می‌فرماید، من پیش امیرمؤمنان عليه السلام تفسیر قرآن می‌خواندم، امیرالمؤمنین به من فرمود: پسر عباس! اگر من آنچه در هفت آیة سوره حمد است، از «ب» }بِسْمِ اللَّهِ{ تا }وَلاَ الضَّآلِّينَ{  را برای شما بگویم و شما هم گفته‌های من را بنویسید، و بعد از این که من پایان کلاس را اعلام بکنم، هفتاد شتر جوان را باید بیاورید تا این نوشته‌ها را بار کنید تا بتوانيد آن‌ها را با خود ببرید (ينابيع المودة، ج1، ص205)
زینب کبری دختر یک چنین مفسر قرآنی است. بنابراين، معلوم است از قرآن چه چيزي پیش زینب کبری عليها السلام بود. این توصيف یک کلاس زینب کبری عليها السلام است. کلاس دیگری که وجود مقدس زینب کبری داشتند، کلاس فقه بود. فقه دریای وسیعی است. یک طلبة ما در قم، وقتی فقیه کامل و مدرّس فقه می‌شود که هشتاد و چهار باب فقهی را در هشتاد و چهار عنوان کتاب فقهی به صورت اجتهادي در سی سال شب و روز بخواند، ولی همة این دریای فقه، پیش زینب کبری بود که اگر گفته‌های ایشان را در اين كلاس ثبت کرده بودند، باور کنید در مسايل فقهی، هشتاد درصد کار مراجع ما، با گفته‌های زینب کبری عليها السلام آسان شده بود؛ چرا که او خودش چشمة صافی براي فقه بود، اما مراجع ما الآن کنار چشمة گل‌آلود هستند. اگر این بزرگوران بخواهند در مسايلي از فقه در روايات غور و بررسي کنند و فتوا بدهند، ممکن است ده تا روایت ساختگی در آن روايات باشد، و وجود چنين امكاني، بخش روایات را گل‌آلود کرده است. حالا مراجع ما باید بنشینند و این روایات را ارزیابی کنند و بر اساس روایت صحیح، به میلیون‌ها نفر شیعه فتوا بدهند؛ براي همين براي به دست آوردن روایت صحیح در این چشمة گل‌آلود، گروهي آمدند و روایات را تقسیم‌بندی کردند؛ اخبار و احادیث را تقسیم‌بندی کردند؛ خبر متواتر، خبر صحیح، خبر حسن، خبر مسلسل، خبر مسند، خبر مرسل، خبر ضعیف، خبر موثّق، خبر مجهول. در مجموعة این اخبار، اين تقسيم‌بندي نيز وجود دارد: خبر عامی، خبر خاصي(امامي)، خبر مطلق، خبر مقیّد، خبر مخصّص، خبر ناسخ. یک مرجع چقدر باید زحمت بکشد که از میان این چشمه، یا به یک خبر متواتر، یا به یک صحیحه، دست پیدا کند و بعد، بر اساس آن فتوا بدهد.

روشنفکرها خیال می‌کنند، فتوا دادن کار خیلی ساده‌ای است، می‌گویند، خودمان می‌بینیم و می‌گويیم. من مي‌گويم: شما چه چیزی را می‌بینید و می‌گويید. دیدن شما دیدني علمی نبوده و گفتن­تان هم گفتن حق نیست. آخر شما چه چیزی را می‌بینید و چه چیزی را می‌گوييد؟ اگر به شما یک کتاب حدیث بدهند، هیچ تخصّصی در شناخت احادیث آن ندارید. شما چه شناختی دارید؟ برای شناخت یک روایت، حداقل مانند آیت الله العظمی بروجردی بايد دربارة چهارده هزار راوی شناخت داشته باشید. شما دربارة دو نفر از آنها هم شناخت ندارید. این مرد در هشتاد و هشت سالگی، چهارده هزار راوی حدیث را که در کتاب‌ها دسته‌بندی کرده بود، در ذهن داشت و همة اين راويان را می‌شناخت که روایت کدام‌ها قابل قبول است، و کدام‌ها مورد اعتماد هستند و کدام‌ها قابل رد هستند، و کدام‌ها مجهولند. کدام‌ها غیرثقه هستند. کدام‌ها ثقه هستند. کدام‌ها مطمئن هستند. شما چه می‌دانید این حرف‌ها را و اينكه چگونه باید در مورد یک راوی ارزیابی بشود. دین را باید عالم ربانی به مردم بدهد، نه یک روشنفکري كه از فرهنگ اروپايي ارتزاق كرده، نه روشنفکري كه در آمریکا تربیت‌شده است. دین را باید تربیت شدة قم، مشهد و نجف به مردم بدهد.

چنان‌كه گفته شد، حضرت زينب عليها السلام فقه می‌گفت و خودش چشمة زلال این علم بود. کلاس دیگرشان هم کلاس اخلاق بود؛ کلاس تربیت نفوس، کلاس تزکیة نفوس، به تعبیری کلاس آدم‌سازی. با توجّه به این که وجود مقدّس خودشان، مجسّمة کامل اخلاق بودند.

خیلی هم برایم مهم بود این قسمت از زندگی ایشان را وقتی در سوریه بودم درکتابخانه‌ای در شرح حال زینب کبری عليها السلام کتابي دیدم. در تحلیلی که در یک بخش این کتاب آمده بود، راجع به دانش، بصیرت و علم زینب کبری سلام الله علیها بحث مي‌كرد كه به نظر من مطالب مهم و ارزنده‌اي داشت.

حماسة زينب كبري عليها السلام

امّا دربارة برخورد ایشان با حادثة کربلا، خیلی ساده و آسان می‌گویم که برخورد زینب کبری عليها السلام در اين رابطه، برخوردي صابرانه بوده است.

اما این صبر در زینب کبری عليها السلام چگونه بوده؟ او سخت‌ترین، سنگین‌ترین، دردناک‌ترین و رنج‌آورترین حادثه تاریخ را دیده است. آن هفتاد و دو نفر که از دنیا بریده و شهید شدند و به خدا پیوستند، تمام سنگینی بار اين حادثه روی دوش زینب کبری آمد، به انضمام این که از طرف برادر مأمور شد، هشتاد و چهار داغدیده را از کربلا تا شام سرپرستی کند، از شام تا مدینه و تا وقتی که زنده است؛ یک زن نه یک امت. اين حادثه بین یک امت تقسیم نشد، بلكه سنگینی آن بر روی دوش یک زن بود؛ سرپرستی تقسیم، بین چهار و پنج مدیر لایق مدبّر نبود. تنها بر دوش یک مدیر، مدبّر، لایق بود. آن حضرت با این حادثه، برخوردي الهی کرد. از زمان وقوع اين حادثه تا روز وفاتش، برای یکبار، به خاطر حادثۀ کربلا نفسی که بوی گلایه و شکایت از خدا را بدهد، از دل نکشید؛ بلكه کنار حادثة تلخي با این وسعت، شاکر بود. چه کسی اين تحمّل را داشت کنار چنين حادثه‌اي بندة شاکر پروردگار باشد. ابن‌زیاد وقتی در بارگاهش به مسخره به زینب کبری عليها السلام گفت: رفتار خداوند را نسبت به اهل‌بيت­ات چگونه دیدی؟ یعنی دیدی كه خداوند ما را پیروز كرد و شما قطعه­قطعه و متلاشی شدید. جواب داد: وَ مَا رَايْتُ اِلَّا جَمِیلاً جز رفتاري خوب و نيك از خداوند نديدم (ابن‌نما حلي، مثيرالاحزان، ص71)؛ يعني خداوند امامت را با شهادت در هم آمیخت و بالاترین زیبایی را درست کرد؛ چنان‌كه با اين آميزش، برای ما چهره‌ای زیباتر از یوسف عليه السلام را به وجود آورد. در روز یازدهم با چه تحمّل مثبتی و با چه صبر ملکوتی و عرشی آمد و دو دست مبارکش را زیر بدن قطعه‌قطعه شدة ابا‌عبدالله عليه السلام برد و با یک دنیا ادب به سمت آسمان برگشت و به پروردگار گفت: اللّهُمَ تَقَبَّلْ مِنَّا هَذَا الْقَلِیلَ الْقُرْبَانَ خدایا! این اندك را به عنوان قرباني که اصلاً تناسبی با عظمت خدایی تو ندارد، از ما قبول کن (شيخ محمّد مهدي حائري، شجرة طوبي، ج2، ص294)

ما یک چیزی می‌گويیم و یک چیزی را می‌شنویم كه اگر یک میلیونیوم آن بر سر خودمان بیاید، آن وقت باید ببینیم چه کاره هستیم؟ در اين موقعيت، عبادت و صبر در ايشان جمع شده بود. امام صادق عليه السلام اين موقعيت را چنين توصيف مي‌كند: عمه جان! عصر عاشورا تمام فرشتگان خدا از مقاومت، صبر و ایستادگی تو شگفت‌زده شدند؛ یعنی نتوانستند هضم بکنند که انسان هم این قدر عظیم است. به خدا قسم! راحت می‌توانم بگویم آن زمانی که خدا به ملايکه خبر داد:} إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً { (بقره:30)

ملايکه برگشتند و گفتند:}أتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ{(همان). خدا به آنها فرمود:}إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَتَعْلَمُونَ{(همان) من از آفرینش این انسان چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید، و آنان نمی‌دانستند.

تا عصر عاشورا که خدا برگشت به ملايکه گفت: زینب را ببینید، من این را می‌خواستم خلق کنم: }إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَتَعْلَمُونَ{  چند میلیون سال قبل هم حالا برای شما روشن شد که خلیفه یعنی چی؟ انسان یعنی چی؟ که یک خانمی که دنیاي عاطفه و رأفت قلب است، در یک نصف روز، هفتاد و دو نفر را جلوی چشمان او سر ببرند و قطعه­قطعه کنند و بعد بیاید کنار این بدن‌های پاره پاره بنشیند و بگوید: اللّهُمَ تَقَبَّلْ مِنَّا هَذَا الْقَلِیلَ

این است، }أَعْلَمُ مَا لاَتَعْلَمُونَ{ به خدا قسم! شب یازدهم، براي آن حضرت، یک ذره از کیفیت عبادتش با شب‌های مدینه فرق نکرد. این شب هم سکینة کبری می‌گوید، عمه‌ام کنار آن خاک‌های بیابان، سحر مشغول نماز شب و مناجات بود؛ یعنی با بودن این حادثه، از پروردگار کمال رضایت را داشت.

حكومت الهي زينب كبري عليها السلام

  امّا راجع به سرپرستی او بايد گفت، شما می‌دانید كه اهل‌بیت را از چه مسیری به شام بردند. آن‌ دژخيمان اهل‌بیت را از مسیر طبیعی عراق به شام نبردند؛ بلكه آنان اهل‌بیت علیهم السلام را در حالی که جلوی محمل‌ها 18 سر بریده را بر بالای نیزه‌ها زده بودند، از منطقة موصل و حدود کرکوک، مرز روم شرقی، ترکیة آن زمان، به دمشق بردند؛ یعنی از مناطق کردنشین و ترک‌نشین که آن وقت این ترک‌ها و کردها اغلب مسیحی بودند. بعد در این شهرها اعلام می‌کردند و به خاطر یزید، این اکراد و این اتراک مسیحی بیرون می‌ریختند و سرود می‌خواندند؛ پایکوبی می‌کردند؛ به زن و بچه داغدیده سنگ می‌زدند چوب پرت می‌کردند. این‌ها را تا دمشق این گونه بردند.

هر جایی هم كه آنها را پیاده می‌‌كردند، خود لشکر یزید آشپزخانة مفصّلی برپا می‌نمود. امّا اهل‌بیت علیهم السلام به یک ذره نان خشک قناعت می‌کردند و سختی را تحمّل می‌نمودند. تا اين كه به شام رسیدند. یزید سؤال می‌کند، اینها از کربلا تا اینجا چه عکس‌العملی داشتند؟ در پاسخش گفتند: دو عکس‌العمل داشتند. یکی این بود که به ما جز آقایی و کرامت نشان ندادند و از کربلا تا شام، نه بچه دو و سه ساله آنها، و نه زن شصت و هفتاد سالة آنان، و نه این جوان بیمار آنها، یک تقاضا هم از ما نکردند و ما را از سگ کمتر حساب کردند. این یک عکس‌العمل. عکس‌العمل دوم آنها هم این بود كه با این سختی راه، گرسنگی و تشنگی هر جا آنها را پیاده کردیم، یا مشغول به خواندن قرآن شدند، یا عبادت كردند، یا صورت روی خاک گذاشتند و به مناجات برخاستند. این حکومت زینب کبری عليها السلام، در یک ملت هشتاد و چهار نفر است. اگر حکومت حکومتي الهی باشد، از حكمرانانش، چیزی جز آقا‌منشی و بندگی خدا، براي مردم ظهور نمی‌کند. اگر حکومت، این حکومت نباشد. البته، باید این همه فساد رواج سیل‌وار پیدا کند.

اما چنان زیبا زینب کبری عليهاالسلام بر این ملت الهی هشتاد و چهار نفره حکومت کرد که این ملت دشمن را از سگ، کم‌تر حساب کردند و لحظه‌ای هم از عبادت خدا غافل نشدند.

ما زمان شاه وقتی می‌خواستیم به حکومت انتقاد کنیم، اسم شاه را که نمی‌بردیم و به جای اسم شاه، اسم معاویه، یزید و اینها را می‌بردیم. ساواکی‌ها پای منبر می‌فهمیدند ما چه داریم می‌گويیم. ما كه کنایه می‌زدیم، در خانه دور و بر، نامه می‌آمد که ساواک شما را خواسته است، یا چهار روز بعد می‌آمدند در خانة ما چشممان را می‌بستند و می­بردند و به زندان می‌انداختند. در طول عمرمان خود شاه را هم ندیدیم، و اگر رو در رو او را می‌دیديم، معلوم نبود بتوانیم از او انتقاد کنیم. قدرت یزید هزار برابر قدرت شاه بود. وسعت کشورش هم بیست برابر وسعت ایران امروز، پهناوري داشت. حالا در بارگاة یزيد، خانمي داغدیدة اسیر را آوردند و با این قدرت عظیم آن روز رو به رو کردند. زینب کبری عليها السلام از جا بلند شد و به شاه گفت، به شاهی که صد برابر شاه کشور ما قدرت داشت: یابن الطلقاء (ابن طيفور، بلاغات النساء، ص22) ای فرزند بردگان و غلامان آزاد شده! پسر مردمان پست! پسر مردمان لعین! پسر مردمانی که بچه‌‌هایتان  انتساب درستي نداشتند و نمی‌شد گفت که مادرشان این است و پدرشان این! تو از چنین خانواده­ای هستی. اي نسل نامعلوم! یابن‌الطلقاء! فرزند غلامان آزاد شده! پسر مردمان پست! آنچه نقشه داری به کار بگیر و هر اسبی داری بتازان، اما من اسیر، مطلبی را از آیندة عالم به تو بگویم. یزید! هرچند هفتاد و دو نفر ما را در کربلا قطعه­قطعه کردی و نگذاشتی بدن‌هایشان را دفن کنیم، در آینده، این بیابان تبدیل به یک شهری به نام کربلا می‌شود. برای برادرم گنبد و بارگاه و حرم برپا می‌گردد. دل‌های مردم از همه عالم متوجّة حرم حسین عليه­السلام ما می‌شود و به آنجا مي‌آيند و از خاک قبر حسین عليه السلام من برای شفای بیماران و ساختن مهر نماز بر می‌دارند. در آینده، لعنت مردم دنیا متوجّه شما می‌شود؛ یعنی زینب کبری عليها السلام یزید را از غیب خبر داد. یزید مات زده بود و نمی‌توانست به میرغضب بگوید، گردن این زن را بزن. چون حرف‌هایی که زینب کبری عليها السلام زد، برای خودش هم ایجاد مصونیت کرد. اصلاً شام را به هم می‌ریخت. یزید دید نمی‌تواند زینب کبری عليها السلام را اعدام بکند. این شرابخورِ سگ‌بازِ میمون‌بازِ متکبّر که از برخورد زینب کبری عليها السلام سخت شکست خورده بود، می‌دانید چگونه تلافی کرد؟ جلوی چشم خواهر، دست برد و چوب خیزران خود را برداشت و به لب و دندان سر بریده حمله کرد. این بچه‌های کوچک دامن عمه را گرفتند و همه فریاد زدند: وامحمداً واعلیاً. کاری زینب کبری عليها السلام کرد که در تمام حادثه کربلا نکرد. وقتی دید یزید با چوب به لب و دندان سربریده حمله می­کند، زیر چادر عصمت دست برد و گریبانش را پاره کرد. خیزرانی که یزید بر آن لب می­زد، بر دل زینب عليها السلام، نیشتر فرو مي‌كرد.

ولایت امیرالمومنین علیه السلام پناه گاه امن الهی

حجت الاسلام والمسلمین فرحزاد

«قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم : علی خیر البشر من أبی فقد کفر»[1]. «علی مع الحق و الحق مع العلی یدور معه حیث ما دار»[2].

تا صـورت پیوند جهـان بود علی بود      تا نقش زمین بودو زمان بودعلی بود

شاهـی که ولی و وصی بود علی بود      سلطان سخـا و کـرم و جـود علی بود

آن قلعه گشائی که در قلعه خیبربرکند      بـه  یـک حـمـله و  بگـشـود علی بود

آن شـیر دلاورکه  زبهـر طـمع نفـس      در خان جهـان پنـچـه نیالـود علی بود

آن کاشف قرآن که خدا درهمه قرآن      کردش صفت عصمت وبستودعلی بود

چنان که درآفاق نظـر کردم و دیـدم      از روی یقین در همه موجودعلی بود

این کفرنباشد سخـن کفرنه این است      تا هسـت علی باشد و تا بود علی بود

سـرّ دو جهـان جمله زپیدا و زپنهان     شمس الحق تبریز که بنمود علی بود

رومی نشد از سـرّ علـی کـس آگاه      زیرا که نشـد کـس آگـه از ســرّ اله

یک ممکن واین همه صفات واجب     «لاحـول ولا قـوة الا بالله».

برکات ذکر صلوات

امام صادق علیه السلام فرمودند: «من صلی علی رسول الله صلاة واحد صلی الله علیه وآله وسلّم الف صلاة فی الف صف من الملائکة»[3]. هر کس یک بار به پیامبر صلوات بفرستد خدای متعال با هزار صف از ملائکه هزار صلوات و رحمت و برکت برایش نازل می کند «و لم یبق شیء من ما خلف الله»[4]. در عالم مخلوقی باقی نمی ماند الا این که آن ها هم به تبعیت از خدا و ملائکه صلوات فرستنده را دعا می کنند. بعد فرمودند: آن هایی که به صلوات کم اهمیت‌اند و می گویند صلوات چیز مهمی نیست خداوند و رسولش از چین کسانی بیزارند.

یکی از سربازان امیرالمومنین در جنگ صفین دستش قطع شد آمد به حضرت علی علیه السلام استغاثه کرد عرض کرد آقا دست من قطع شده التماس کرد که دست من را وصل کن. حضرت یک چیزی تلاوت کردند دستش بهتر از اول وصل شد. به حضرت گفت که چه خواندی که دست من وصل شد؟ حضرت فرمودند: سوره مبارکه حمد را خواندم. آن شخص گفت: همین حمد، تا گفت همین حمد دستش جدا شد. حمد و صلوات را دست کم نگیرد «من لم یرغب فی الصلوات فهو جاهل مغرور قد بری الله منه و رسوله و اهل بیته»[5]. کسی که رغبت در صلوات نکند و پشت کار نداشته باشد این آدم جاهل و مغرور است و خدا و پیامبر و اهل بیتش از او بیزارند.

مقام نیکی کنندگان به والدین

روایت داریم اگر ماه رمضان بیاید و بگذرد و انسانی باشد که آمرزیده نشود ملعون است. یک ماه کنار دریای نور باشیم ولی یک چراغ در دلمان روشن نکنیم ملعون خواهیم بود. خدا می فرماید: کسی که با کسی قهر بوده آشتی می کند و کسی که به پدرو مادرش محبت می کند و می رسد می آمرزمشان اگر چه خطاهایی هم داشته باشند. «يُقَالُ لِلْبَارِّ اعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإِنِّي سَأَغْفِرُ لَكَ»[6]. حدیث قدسی است خدا می فرماید: ای پیامبر به کسی که نیکی به پدر ومادرش می کند بگو اگر هم گناهانی هم داری من تو را به بهشت می برم.

هر کسی با هر موقیعیتی می تواند از اولیاء الله بشود. (شیخ رجب علی خیاط بود، رسول ترک لات بود، کربلایی احمد کفاش بود اما جزء اولیاءالله شدند.). موسی کلیم الله به خدا می گوید خدایا هم درجه من در بهشت کیست؟ شاید موسی فکر می کرد که هم درجه اش پیامبر و اولیاء الهی باشد اما خطاب رسید ای موسی هم درجه شما قصابی است در فلان محله، حضرت موسی تعجب کرد آدرس گرفت در مغازه قصاب رفت دید یک آدم معمولی است وزن می کند و گوشت می فروشد. معمولی است نه سجاده آب می کشد، نه ذکر می گوید. حضرت موسی مهمانش شد و به خانه اش رفت. دید که قصاب یک زنبیلی به سقف آویزان کرده، حضرت موسی را که نمی شناخت فکر می کرد که یک مهمان معمولی است، گفت: من از شما عذرخواهی می کنم من یک کار واجبی دارم انجام بدهم و خدمت شما بیایم. قصاب زنبیل را پایین آورد حضرت موسی دید که یک پیر زن ضعیف الحال و ضعیف الجسم در سبد است. قصاب گفت: این مادر من است غیر از من کسی را ندارد برای این که حیوانی به او حمله نکند این جا می گذارمش. غذا برایش آماده می کنم، تر و خشکش می کنم. وقتی غذای مادرش را داد و شکم این مادر سیر شد مادرش دست های لرزانش را بلند کرد و گفت: خدایا پسر من را هم درجه پیامبر عزیزت موسی کلیم الله قرار بده. حضرت دید خدمت کردن این پسر و دعای این مادر است که این کار را کرده است. ( ائمه:فرمودند: پدر و مادرتان بهشت و جهنم شما هستند).

خداوند رحمان و رحیم

آقای حاج محمد الطافی در همدان لحاف دوز است من به ایشان گفتم آقا حالتان چطور است گفت: الحمدلله حالم خیلی خوب است ولی یک مشکلی دارم اگر شما بتوانی مشکل من را حل کن. من تعجب کردم گفتم آقا چه مشکلی داری؟ گفت: این قدر خدا به من نعمت داده و لطف کرده مشکل بزرگم این است که نمی توانم شکر نعمت های خدا را به جا بیاورم، از خجالت دارم دق می کنم شما بلدی یک کار بکنی من از خجالت خدا در بیایم. می گفت: سحر بلند شده بودم و به سجده افتاده بودم گریه می کردم و ذکرم این بود خدایا شرمنده ام، شرمنده ام، شرمنده ام تکرار می کردم یک دفعه صدایی شنیدم که گفت بخشنده ام بخشنده ام بخشنده ام.

سلطانی غلام زرنگی داشت یکی از رفقای سلطان دید این غلام دارد لاغر و ضعیف می شود حالش دارد روز به روز بدتر می شود تعجب کرد. یک روز در خلوت این غلام را خواست و گفت حالت بده با این که سلطان به تو خیلی محبت می کند؟ گفت: من نقشه ای کشیده بودم که حالا که پیش سلطان عزیزم یک غذای مسموم بدهم بکشمش جایش بنشینم. غذایی را مسموم کردم و جلوش گذاشتم ولی لو رفتیم سلطان فهمید و از آن غذا نخورد. تحقیق کرد و فهمید که کار من بود. هر روز انتظار می کشم که من را اعدام بکند ولی من را بخشیده، از خجالت دارم آب می شوم. («شرنا علیک صائد»[7]. یعنی هی گناه و معصیت های ما زیاد می شود و هی خدا می‌آمرزد).

دو پناه گاه امن الهی

«کلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی»[8]. خداوند می فرماید کلمه لااله الاالله دژمحکم من هست هر که وارد این دژ بشود از عذابم در امان خواهد بود. و کسی که با اخلاص لا اله الا الله بگوید حتما به بهشت می رود. پیامبرخدا صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: «دخل الجنة بشرطها و شروطها قال لا اله الا الله مخلصا»[9]. کسی که آخرین کلامش لا اله الا الله باشد داخل بهشت می شود. سئوال کردند آقا خالصاً بگوید یعنی چی؟ فرمودند: یعنی این لا اله الا الله در وجودش اثر کند او را از گناه حفظ کند. حرف خدا را در حد توان گوش بدهد که اگر حرف خدا را گوش دادی قطعا بدان که از عذاب خدا در امان خواهی بود.

همان خدایی که فرمود لا اله الا الله قلعه محکم من است همان خدا می فرماید: «ولایة علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی»[10]. ولایت ولیّ أمم قلعه محکم من است هر کسی پناهنده به امیر المومنین بشود از عذاب من در امان است. روایت داریم که در معراج اکثر صحبت پیامبر ما با خدا درباره حضرت علی بود. معراج پیامبر سفر ولایت بوده، خدای متعال می خواست باطن امیرالمومنین که سر عالم است به پیامبر نشان بدهد.

این کفر نباشد سخن کفر نه این است      تا هـسـت علی باشـد و تا بود علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم      از روی یقین در همه موجود علی بود

 (حضرت آدم و تمام انبیاء در مشکلاتشان توسل به پنج تن می کردند).

داستان معراج

پیامبر در شب معراج به جایی رسیدند که جبرئیل گفت من دیگر از اینجا جلوتر نمی توانم بیایم اگر بیایم پرهایم می سوزند.«عند سدرة المنتهی»(نجم/14). پیامبر به تنهایی بالا رفت. قرآن می‌فرماید: «ثم دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی»(نجم/8و9). آن گاه نزديك آمد و بر او (به وحى حق) نازل گرديد. (بدان نزديكى كه) با او به قدر دو كمان يا نزديك تر از آن شد. (کمان را که می کشید دو طرفش چطور نزدیک می شوند. این درمقام تمثیل است.) بین خدا و پیامبرش صحبت هایی شد. خدای متعال به حبیبش پیامبر فرمود: تو در عالم چه کسی را از همه بیشتر دوست داری؟ عرض کرد بار پروردگارا هر کسی که تو بیشتر دوست داری؟ ( پیامبر می داند مطلب چیست ولی عرض می کند که خدایا هر چه که تو بگویی.) خدا فرمود: پیامبر من، من در میان خلایق عالم علی ابن ابی طالب را از همه بیشتر دوست دارم. پیامبر هم عرض کرد خدایا من هم حضرت علی را بیشتر از همه دوست دارم. محدث قمی نقل کرده که امام صادق علیه السلام می فرماید: معراج تشریفاتی پیامبر یک بار بوده ولی به معراج غیر رسمی صد و بیست بار معراج رفتند. مثلا مقام معظم رهبری غیر رسمی گاهی آخر شب به حرم حضرت معصومه می آیند زمانی که حرم بسته شده است و بعد هم به جمکران می روند اما در پنج سال و ده سال یک بار رسما اعلام می کنند که آقا می خواهند به قم بیایند. امام صادق علیه السلام می فرماید: در این صد و بیست باری که پیامبر به معراج رفتند «مَا مِنْ مَرَّةٍ إِلَّا وَ قَدْ أَوْصَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا إِلَى النَّبِيِّ بِالْوَلَايَةِ لِعَلِيٍّ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ ع أَكْثَرَ مِمَّا أَوْصَاهُ بِالْفَرَائِضِ»[11].  در هر باری خدای متعال می فرمود: ای حبیب من، ولایت علی و یازده امام بعدش را مواظب باش. این اصل مطلب است مردم را به این گوش زد کن.

خدای متعال می فرماید: ولایت علی قلعه محکم من است هر کس که وارد این قلعه بشود از عذاب من در امان است. ابن عباس می گوید سلمان فارسی را خواب دیدم. دیدم که جایش خیلی خوب و عالیست. گفتم: جناب سلمان چه چیز تو را نجات داد؟ فرمود: ابن عباس «حُبِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع وَ الِاقْتِدَاءِ بِهِ»[12]. محبت امیرالمومنین و پیرویش مرا نجات داد.

چند نفر خدمت آیه الله اراکی رسیده بودند به ایشان گفتند آقا نصیحتی به ما بکنید. عملی که از همه مهمتر است و بیشتر به درد می خورد و دلمان خوش باشد که این حتمی دستمان را می گیرد چیست؟ آقا فرمود: «ولایة علی بن ابی طالب حصنی»[13]. ما را به ولایت علی بخشیدند. خدا می فرماید که ولایت علی بن ابی طالب پناه گاه محکم من است شما هم پشت سرشان باشید. این ور و آن ور آتش است. فرمود من امیدم به ولایت و عشق امیر المومنین است. آقای اراکی به گریه افتاد و این اشعار حافظ را خواند

آن را که دوستی علی نیست کافر است      گـو زاهـد زمانه و گو شیخ راه باش

امـروز  زنـده ام به  ولای تـو یا عـلـی      فردا به روح پاک امامان گواه باش

بزرگی می گفت: یک یا علی گفتن برابر با یک ختم قرآن است. تنها امامی که اسمش اسم خداست نام حضرت علی علیه السلام است. خداوند می فرماید: نام علی را از نام خودم جدا کردم. علی یعنی بزرگ و بلند مرتبه، بوی خدایی می دهد. در خانه ای کعبه باید به دنیا بیاید و باید در محراب نماز ضربه بخورد. از خانه خدا آمده از خانه خدا هم باید به سوی خدا پرواز بکند.

________________________________________

[1] مستدرک الوسایل /محدث نوری / 18/183/8- باب جمله مما یثبت به الکفر و الاتداد … ص: 173

[2] بحار الانوار /علامه مجلسی / 28 /368/ تنبیه …ص: 360

[3] وسائل الشیعه / شیخ حر عاملی /7/ 193 / باب استجاب الاکثار من الصلاه علی محمد و آله و…ص:192

 [4] همان

 [5] همان

 [6] بحارالانوار /علامه مجلسی /71/80/باب 2-بر الوالدین والاولاد و حقوق بعضهم علی بعض و المنع من العقوق … ص:22

 [7] الاقبال / سید ابن طاووس /70 / فصل فیما تذکره من ادعیه تتکرره (متکرره )کل لیاه منه وقف السحر … ص:67

 [8] بحار الانوار / علامه مجلسی /3/13/باب 1- ثواب الموحدین و العارفین و بیان وجوب المعرفته و علته و بیان ما هو حق معرفته تعالی … ص: 1

 [9] الکافی /ثقه الاسلام کلینی/ 2 /520/ باب من قال یا رب یا رب … ص:520

[10] بحار الانوار / علامه مجلسی /39 / 246 / باب 87-حبه و بغضه صلوات الله علیه وان حبه ایمان وبغضه کفر  ونفاق وان ولایته ولایه الله و رسوله وان عداوته عداوه الله و رسوله و ان ولایته ع حصن من عذاب الجبار و انه لو اجتمع1…ص:246

 [11] بحارالانوار/ علامه مجلسی/23/69/باب 3-ان الامامه لاتکون الا بالنص ویجب علی الامام النص علی من بعده …ص:66

[12]  بحارالانوار/ علامه مجلسی /22/341/باب 10-فضائل سلمان وابی ذرو ومقداد وعمار رضی الله عنهم اجمعین وفیه فضائل بعض اکابر الصحابه …ص:315

[13]  بحار الانوار / علامه مجلسی /39 /246 / باب 87-حبه وبغضه صلوات الله علیه وان حبه ایمان وبغضه کفر ونفاق وان ولایته ولایه الله ورسوله و ان عداوته عداوه الله ورسوله وان ولایته ع حصن من عذاب الجبار و انه لو اجتمع 1…ص:246

نسبت بین شب قدر و حضرت زهرا سلام الله علیها

حجت الاسلام والمسلمین میر باقری

مقدمه

کلمات معصومان راه گشا و نورانی است، ولی برخی کلمات معصومان، ویژگی خاصی دارد. یک سری روایات برای انبیا بیان شده که غالباً سررشته ای برای رسیدن آن ها به مقصود است. از جمله آن روایات، حدیث مشهوری است که مرحوم مجلسی در کتاب شریف بحار از امام صادق علیه السلام نقل می کند: «قَالَ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ اللَّيْلَةُ فَاطِمَةُ وَ الْقَدْرُ اللَّهُ فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَكَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ وَ إِنَّمَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةَ لِأَنَّ الْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا»[1].لیله القدر یعنی فاطمه خدا. در ادامه حضرت فرمود: «فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَكَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ». کسی که فاطمه زهرا را آن چنان که شایسته اوست، نه آن چنان که خودش می تواند یا گمان می کند، بشناسد، شب قدر را درک کرده است. علت این که او فاطمه نامیده شده است، این است که خلایق از معرفت محروم اند.

شبی بهتر از هزار ماه

خدای متعال به مردم بشارتی در سوره قدر داده و آن این است که شبی هست که آن شب بهتر از هزار ماه است. خداوند می فرماید: «وَ مَا أَدْرَئكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ  لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيرْ مِّنْ أَلْفِ شهَرٍ»[2].اگر شب قدر را درک کنی، بار خود را بسته ای. اگر همه عمر زمین گیر شدی و نتوانستی راه بروی، با درک شب قدر بهره ات را ببر. این بشارت بزرگی برای اولیای خداست. لذا اولیا تلاش می کردند شب قدر را درک کنند.

شب قدر، شب بیداری از غفلت

طبق روایات شیعه، شب قدر، در دهه سوم ماه رمضان است، ولی برخی بزرگان نقل کرده اند، یک سال هنگام شب نمی خوابیدند که شاید شب قدر را درک کنند. شب احیا، شب بیدار شدن از خواب غفلت است. کسی که به احیا می رسد، این شب را درک می کند. این گونه نیست که هر کس بیدار بود و ذکر گفت، به شب قدر رسیده است. به خاطر این که اگر انسان فضیلت بیش از هزار ماه عبادت را درک کند، باید تغییر کرده باشد. اگر آدم چهل روز مواظبت کند، می فهمد حالش عوض شده است. چطور می شود انسان شب قدر را درک کند و یک شبه، ره صد ساله را برود؟

عبادت یک ساله برای درک شب قدر

بزرگان برای این که شب قدر را درک بکنند و بفهمند و فضیلت شب قدر را بیابند، گاهی یک سال عبادت می کردند. همین که ماه رمضان تمام می شد یا شب بیست و سوم به صبح می رسید، از صبح روز بیست و سوم، آماده ضیافت مخصوص خدا در شب قدر می شدند. کما این که در شب جمعه نیز این گونه بودند. همین که سپیده جمعه می زد، اشک و آهشان جاری بود و مواظب بودند، شب برسد و شب جمعه را درک کنند. این شب، شب بزرگی است. درک شب قدر نیز مختلف است. ممکن است کسی بخشی از فضیلت هایش را درک کند، حتی ممکن است کسی حوادث شب قدر را ببیند.

شب قدر، شب صلاح

در روایت هست که از حضرت پرسیدند: شب قدر هر سال تکرار می شود یا این که تنها یک بار است و همان شبی بود که قرآن بر قلب مبارک پیامبر نازل شد؟

حضرت فرمودند: وقتی ماه رمضان رسید، هر شب صد مرتبه سوره دخان یا هزار مرتبه انا انزلنا را بخوان. شب بیست و سوم که رسید، حوادث شب قدر را می بینی و می فهمی شب دیگری است و حساب و کتاب دیگری دارد. حتی ممکن است کسی حوادث شب قدر را هم ببیند، ولی دیدن به این معنا نیست که همه فضیلت شب قدر را یافته است.

سلام حق

خداوند می فرماید:«تَنزَّلُ الْمَلَئكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبهِّم مِّن كلُ ِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِىَ حَتىَ مَطْلَعِ الْفَجْرِ»[3].

قدر شبی است که همه اش سلامتی است، سلام حق بر انسان ها که هر که هر چه دارد، از آن سلام است. هر سلامتی ای که انسان دارد، از سلام حق است. آن چه در این شب نازل می شود، تمامش سلام است. هر که هر سلامتی ای دارد، از خداست. گفته اند وقتی ما سلام به معصومین می کنیم، به این معناست که سلام و سلامتی خدا را برای آنها می خواهیم. این شب، شب سلام است، دوم این که هر ناپاکی در این شب از بین می رود. تمام ناپاکی ها و نابسامانی ها اصلاح می شود. ملائکه می آیند و مقدرات عالم را در این شب به امضای ولی حق می رسانند، چون مقدرات انسان ها، تقدیر و ارزش و اندازه انسان ها در عالم ملکوت و به دست ملائکه الهی و به اذن خدا رقم می خورد.

تعیین قدر انسان، در شب قدر

شب قدر شبی است که ملائکه برنامه خود را می آورند که تقدیر انسان، جایگاه و اندازه او در دست و بال ملائکه مشخص شود. شب قدر، شبی است که ملائکه برنامه شان را تنظیم می کنند که چه بر سر این انسان بیاورند. هر ملکی متناسب با شأن و وظیفه اش و همه تصرفات و تقدیرات به اذن امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف است و به امضای ولی معصوم می رسد، یعنی معصوم امضا می کند که امشب چه بر سر این بیاید.

اندازه و قدر و قیمت و حد وجودی انسان، در شب قدر معین می شود. این که انسان چه بشود، به تقدیراتی برمی گردد که در عالم بالا انجام می شود. این سنگ چه بشود؟ بستگی به این دارد که چشم شما چگونه این را بگیرد و چه طمعی در او بکند و چه کاری سرش بیاورید. ممکن است سنگی را بردارید و بگذارید لای جرز دیوار. این که ارزش ندارد. این به اندازه یک خشت و آجر می ارزد. اگر ذوبش و از خاشاک جدایش کردید، طلا می شود. آن وقت به پشتوانه اقتصاد کشوری بدل می شود. اگر تقدیر انسان عوض و تصرفی در انسان پدید آمد، ناگهان جای انسان در عالم عوض می شود و از هم نشینی با شیاطین و  آلودگی ها جدا و خالص می شود و در صف ملائکه و بالاتر از ملائکه جای می گیرد. کسی به فضیلت شب قدر می رسد که شب قدر را درک کند و به گونه ای سلوک کرده باشد که بستر رشدش فراهم شود.

شب قدر برای کسانی است که اهل راهند، کسانی که دنبال رسیدن به مقصد هستند. به او می گویند خدا شبی دارد که اگر بتوانی خودت را به آن شب برسانی و برای رسیدن به آن شب کاری کنی، از هزار ماه برکاتش برای تو بیشتر است. اگر آن  شب را درک کنی، به جایگاه والایی دست می یابی. اگر انسان نتواند خودش را به آن شب برساند، تقدیرات آن شب، مثل سال گذشته اش باشد، زیان کار است.

اگر در طول سال به گونه ای راه را درست رفته، حضرت دستور می دهد که تمام مقدراتش جا به جا شود. در این شب سلامت ها بر او نازل و انواع  بیماری ها و گرفتاری هایش رفع می شود. شب قدر از هزار ماه که با ناسلامتی بگذرد، بهتر است.

فاطمه، قدر خدا

حضرت می فرماید: «لَيْلَةَ الْقَدْرِ»[4].یعنی فاطمه خدا، قدر خداست. حرّ که در لشکر ابن زیاد بود، با یک نگاه حضرت عوض شد که کیمیایی به شمار می آید. گویی مس، طلا شد. حرّ چه کار کرده بود؟ به فاطمه زهرا احترام گذاشته بود. حضرت فرمود: «ثَكَلَتْكَ أُمُّكَ ما تُريدُ»[5].گفت: من از مادر شما جز به عظمت نمی توانم یاد کنم. حضرت یک نگاه به او کرد. اینجاست که معلوم می شود لیله القدر یعنی چه؟ این معصوم است که آخرِ کار معین می کند که باید در صف سیدالشهدا علیه السلام رفت.

کسی به شب قدر می رسد که جوری راه رفته باشد که امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف در آن شب بگوید این را به صف ابرار و اولیا، به صف خلصای والا ببریم. اگر شب قدر بیاید و برود، شب های ماه رمضان بیاید و برود و کاری نکرده باشیم که حضرت امضا کند یا نکند، چه فایده ای دارد؟ بنابراین، اگر حضرت در شب قدر دستور بدهند، به اذن حضرت من صفم را عوض می کنم. تا به حال جزو اشقیا بودم، از این پس مرا جزء سعدا قرار می دهند. خداوند می فرماید: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيرْ مِّنْ أَلْفِ شهَرٍ »[6].

تقدیرشب قدر در دست ولی معصوم(ع)

نزول سلامت در شب قدر به دست ملائکه است. این که من کجا باشم، تابع این است که حضرت چه نظری داشته باشند. عزیزی که شب قدر را درک کرده بود، گفت: ملائکه فوج فوج می آمدند و پرونده ها را می آوردند. حضرت آرام نظر می دادند. این که شب قدر،  لیله القدر فاطمه است، یعنی به میزانی که به او نزدیک شوی و به هر میزان که به او راه پیدا کنی، معصوم تو را قبول و وزنت را عوض و تو را جا به جا می کند. کسی که تشنه است، می دود تا آن شب را پیدا کند. نه تنها یک سال بیدار می ماند که همه عمر بیدار می ماند. دنبال این است که حضرت دستور دهد. نه یک سال که عمری می دود تا شب قدر را درک کند.

بنابراین، انسانی که گمشده دارد، راز را به او می گویند. می گویند تقدیر و قدر و اندازه تو، دست ولی معصوم است، اوست که به ملائکه می گوید در صف ابرار باشد یا  فجار؟ در شب قدر ممکن است فاسقان عالم هم تا صبح میگساری کنند. حتی ممکن است آدم از سر شب تا صبح دعای ابوحمزه بخواند و به جایی نرسد.

کلید قدر، معرفت فاطمه(س)

وقتی حضرت جای تو را در عالم عوض می کند که فاطمه شناس باشی. شاید معنای شب قدر این است که فاطمه شب قدر است. حضرت، حرّ زیادی را حرّ سیدالشهدایی می کند. اگر در شب قدر، خیر و سلامتی نازل می شود، به خاطر فاطمه است. ملائکه کاره ای نیستند. آن ها خدام امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف هستند.

 شب قدر، امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف همه کاره است. قدر به دست امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف رقم می خورد. کلید قدر، معرفت فاطمه سلام الله علیها است. اگر فاطمه زهرا سلام الله علیها را واسطه کنید، رد خور ندارد. به شرط این که معرفت باشد. چگونه معرفت پدید می آید؟ حضرت  فرمودند: «وَ إِنَّمَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةَ»[7] خدا او را فاطمه نامیده، به معنای جدا و بریده شده، چون خلائق از معرفت او بریده اند.

این معرفتی نیست که از مکاشفات و محاسبات و تجربیات به دست می آید. اهل مکاشفه چه گفته اند؟ فلاسفه و دانشمندان تجربی چه گفته اند؟ همه خلائق بریده از این معرفت هستند. نه اهل مکاشفه، نه اهل علوم فلسفی و تجربی. همه بریده اند. نمي خواهد بفرماید اگر معرفت پیدا کنی، به شب قدر رسیدی. می فرماید: اگر معرفت پیدا کنی، به شب قدر می رسی، ولی بدانید دو چیز آسان نیست و در دسترس مردم نیست. کسی چیزی دستش نیست که بگوید فاطمه کیست. اگر به شب قدر رسیدی، آیا اهل مکاشفه اید؟ آیا  فلاسفه شناختند؟ آیا دانشمندان و مورخین و محدثین شناختند؟ هیچ کدام نشناختند.

فهم کلام ائمه(ع) به یاری توسل

باید اهل توسل به خود اولیای معصوم بود. باید به کلام خدا و روایت معصومین متمسک شد. این گونه نیست که هر کس ادبیات عرب خواند و صرف و نحو و فقه و اصول بداند، فاطمه شناس است. برخی مفسرهای اهل سنت، سوره هل اتی را تفسیر کردند و  فاطمه شناس شدند و  به شب قدر رسیدند و چیزی به دست آوردند که امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف قدر و اندازه شان را عوض کند. هر وقت می خواهی قرآن بخوانی، باید در خانه حضرت امیر را بزنی تا چیزی بفهمی، اگر التماس نکنی، از قرآن چیزی نمی فهمی. معلم قرآن اوست. کلام معصوم هم همین گونه است. بدون التجا و توسل چیزی نمی توان از کلام معصوم فهمید.

شناخت خدا و اولیای معصوم(ع)

همه چیز دست خدا و اولیای معصوم است. دست بقیه خالی است، حتی جبرئیل. حضرت فرمود: وقتی با جبرئیل به معراج می رفتم، از مرزی که گذشتیم، دست جبرئیل هم بسته بود. باید خدا و اولیای معصوم را شناخت. راهش این است که به آن ها پناه ببری. به میزان التماسی که می کنی، فاطمه شناس می شوی و به تو معرفت می دهند. آن وقت می فهمی شب قدر چه شبی است. آن وقت می فهمی مقدرات عالم چگونه است؟ چگونه رقم خواهد خورد؟ چگونه اولیای معصوم قدر تو را امضا می کنند

همت عالی در شب قدر

در  روایت هست که «بُيِّنَ لَكَ الدَّاءُ وَ عُرِّفْتَ آيَةَ الصِّحَّةِ وَ دُلِلْتَ عَلَى الدَّوَاءِ فَانْظُرْ كَيْفَ قِيَامُكَ عَلَى نَفْسِكَ»[8]. آدم در شب قدر دنبال این است که اگر جزو اشقیاست، خدای متعال او را جزء صالحان قرار دهد و اگر جزء جهنمی هاست، خدا او را بهشتی کند. اگر جزء خوب هاست، خدا او را جزء خوبترها قرار دهد. خود انسان است که باید گام های بلند بردارد.

ذکر مصیبت حضرت فاطمه  سلام الله علیها

«يَا فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ يَا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ يَا سَيِّدَتَنَا وَ مَوْلَاتَنَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكِ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكِ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهَةً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعِي لَنَا عِنْدَاللَّهِ»[9].

شهادت علی علیه السلام آن گاه رخ داد که عدو، جانش را میان کوچه زیر تازیانه گرفت. فاطمه کمربند علی را گرفته بود و می فرمود: نمی گذارم او را به مسجد ببرید. صدا زد: دست فاطمه را کوتاه کن.

امام صادق علیه السلام فرمود: سبب وفات مادرمان، ضربات غلاف شمشیر بود. فاطمه از هوش رفت. وقتی به هوش آمد، دید امیرالمؤمنین را به مسجد بردند. به مسجد آمد و دید شمشیر بالا سر امیرالمؤمنین گرفتند. فرمود: اگر دست از امیرالمؤمنین برندارید، نفرینتان می کنم.

سلمان نقل می کند: ستون های مسجد حرکت کرد. امیرالمؤمنین فرمود: سلمان، فاطمه را دریاب. بگو امیرالمؤمنین می فرماید: مبادا نفرین کنی.

بسوز دل که علی بین خانه بود و عدو شریک زندگی اش را در آستانه در گرفت. اگر چه دست امیرالمؤمنین بسته بود، ولی حضرت می دید که ناموس خدا بین در و دیوار است. صدای فاطمه بلند شد: «قَالَتْ يَا أَبَتَاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَكَذَا كَانَ يُفْعَلُ بِحَبِيبَتِكَ وَ ابْنَتِكَ، آهِ يَا فِضَّةُ إِلَيْكِ فَخُذِينِي فَقَدْ وَ اللَّهِ قُتِلَ مَا فِي أَحْشَائِي مِنْ حَمْلٍ »[10].

به خانه امیرالمؤمنین آمدند. ناموس حضرت، زیر دست و پای دشمن امیرالمؤمنین بود. حضرت ردایش را روی  فاطمه انداخت. طعنه ها را می شنید، ولی بعضی جاها آن قدر صحنه سنگین بود که از بالای نیزه می فرمود: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»[11]

[1] – بحارالأنوار، مجلسی، ج 43، ص 65، باب 3، مناقبها و فضائلها و بعض…، ص 19. [تفسير فرات بن إبراهيم ]

[2] – قدر/2 و3

[3] – قدر/4و5.

[4] – همان،ج 4، ص65، باب 3، مناقبها و فضائلها و بعض …، ص19.

[5] – عاشوراشناسى، جمعی ازنویسندگان، ص 132.

[6] – قدر/2.

[7] – بحارالأنوار، مجلسی، ج43، ص65، باب 3،  مناقبها و فضائلها و بعض …، ص19.

[8] – الكافي، شیخ کلینی، ج2، ص454، باب محاسبة العمل…، ص453.

[9] – بحارالأنوار، مجلسی، ج99، ص247، باب 10، كتابة الرقاع للحوائج إلى…، ص231.

[10] – همان، ج30، ص293،  [20] باب …،  ص145.

[11] – الكافي، شیخ کلینی، ج1، ص230، باب ما أعطي الأئمة ع من اسم الله العظم، ص،230.

مقام و منزلت اميرالمؤمنين عليه السلام

حجت الاسلام والمسلمین فرحزاد

 قال رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم : «يَا عَلِيُّ مَنْ قَتَلَكَ فَقَدْ قَتَلَنِي وَ مَنْ أَبْغَضَكَ فَقَدْ أَبْغَضَنِي وَ مَنْ سَبَّكَ فَقَدْ سَبَّنِي لِأَنَّكَ مِنِّي كَنَفْسِي رُوحُكَ مِنْ رُوحِي وَ طِينَتُكَ مِنْ طِينَتِي»[1]

اي دل غلام شاه جهان باش و شاه باش                 پيـوسـته در ظل حمـايـت اله باش

از خارجي هزار به يک جو نمي خرند                  گو کوه تا به کوه منافق سپاه باش

آن را که دوستي علي نيست کافر است                 گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش

امـروز زنـده ام  به ولاي تـو يـا عـلـي                فردا به روح پاک امامان گواه باش

گـر احمـدم شفـيع بود روز رسـتـخيـز               گو اين تن بلاکش من پر گناه باش

دستت نمي رسد چو بچيني گلي ز شاخ               بـاري به پاي گل ايشـان گـياه باش

 برکات ذکر صلوات

يکي از ذکرهايي که حضرت علي عليه السلام تکرار و مداومت بر آن می کرد صلوات بر محمد و آل محمد بود. بهترين دعاها و اعمال مستحبي در همه وقت و همه جا و خصوصاً در شب هاي قدر صلوات بر محمد و آل محمد است. يکي از عمل هايي که انسان را از آتش جهنم حفظ مي کند مداومت بر اين ذکر است. پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند:«الصَّلَاةُ عَلَيَّ نُورٌ عَلَى الصِّرَاطِ وَ مَنْ كَانَ لَهُ عَلَى الصِّرَاطِ مِنَ النُّورِ لَمْ يَكُنْ مِنْ أَهْلِ النَّار»[2] صلوات بر من باعث نورانيت انسان در موقع عبور از پل صراط مي شود و کسي که نور داشته باشد در آتش نمي افتد. و در روايت ديگري فرموند:کساني که در دنيا صلوات بر محمد و آل محمد مي فرستند در موقع عبور از پل صراط فرشته اي در کنار پل صراط است که بال خودش را پهن مي کند و مي گويد من خودم را سپر قرار مي دهم تا آتش شما را نسوزاند. چه کساني را اين فرشته سپر مي شود. مي فرمايد آنهایی که در دنیا بر محمد و آل محمد زیاد صلوات می فرستند.

وسوسه های شیطان

خداي متعال در آيات فراواني گوشزد کرده اند«لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ»[3] مواظب باشيد از وسوسه هاي شيطان پيروي نکنيد. در روايت داريم شياطين از مجالسي که در آن ها ذکر خدا مي شود فرار مي کنند و آن مجالس محل رفت و آمد ملائکه مي شود. هر کجا مي نشينيد و بلند مي شويد، به هر کجا وارد مي شويد يا خارج مي شويد بسم الله بگوييد. کسي که مي خواهد بخوابد اگر بسم الله نگويد شيطان مي آيد و او خواب هاي پريشان مي بيند و روحش آزار مي بيند. صبح که مي خواهد از خواب بيدار بشود بسم الله بگويد تا شيطان دور شود و الّا او را بازي مي دهد و وسوسه اش مي کند. در شروع و پايان کار، اول و وسط کار مواظب باشيد، هر وقت خدا را ياد بکنيد شيطان دور مي شود. روايت داريم دو تا شيطان با هم برخورد کردند يکي خيلي قوي و يکي هم لاغر و استخواني بود. شيطان قوي گفت: تو چه قدر لاغر شدي؟ و آن يکي گفت: تو چرا اين قدر چاق شدي؟ شيطان قوي گفت: من شيطان کسي هستم که از خدا غافل است، خدا را فراموش کرده است. در خوراک و پوشاک و کارش، در خواب و بيداريش در کنار او هستم بنابراين چاق شدم و بر او غالب هستم. شيطان لاغر گفت: برعکس تو من مأمور گمراه کردن يک مؤمن هستم که همه وقت به ياد خداست. و لذا من نمي توانم در کارهاي او شريک بشوم همين روزهاست که از بي غذايي از بين بروم.

هر انساني که خلق مي شود خدا يک فرشته خلق مي کند که او را به کارهاي خوب راهنمايي کند و يک شيطان هم خلق مي کند که او را دعوت به بدي بکند و در اين کشاکش بدي و خوبي«وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ»[4] راه خير و شر را به انسان ياد مي دهيم.«كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً»[5] هر دو دسته كه براى دنيا و آخرت تلاش مي نمايند از لطف ما مدد خواهند يافت زيرا از لطف و عطاى پروردگار تو كسى محروم نخواهد شد. فرعون، فرعوني مي خواهد در اختيارش مي گذاريم. موسي کليم الله، نبوت کليم اللهي مي خواهد در اختيارش مي گذاريم.  دنيا جاي امتحان است خداوند همه راه ها را در اختيار انسان قرار مي دهد ببيند با اختيارش کدام راه را انتخاب مي کند. اگر کسي زياد ياد خدا بکند شيطان او دور يا ضعيف مي شود يا ممکن است تسليم او بشود. پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند:«شيطان من به دست من مسلمان شده است»[6] در اين حديث بشارت هست که اين امت مي تواند شيطان خودشان را مسلمان بکنند. وقتي پيامبر بتواند اين کار را بکند اولياء خدا هم مي توانند بکنند.

 مجالسی که شیطان در آنها راه ندارد

پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند:«إِذَا مَرَرْتُمْ فِي رِيَاضِ الْجَنَّةِ فَارْتَعُوا قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا رِيَاضُ الْجَنَّةِ قَالَ حَلَقُ الذِّكْرِ»[7] هر وقت مراتع بهشتي را ديديد شما هم برويد در آن مراتع و باغستان هاي بهشتي باشيد. اصحاب عرض کردند يا رسول الله باغ هاي بهشت کجا هستند؟ فرمودند: حلقه هاي ذکر و ياد خدا هستند. از عمر ما آن مقدار که صرف خدا و ياد خدا شده به درد مي خورد و بقيه اش پرت شده و از بين رفته است.

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد         باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود

دومين مجلسي که شياطين از آن مجالس دور مي شوند و ملائکه شرکت مي کنند مجالس عزاداري يا جشني است که براي ائمه گرفته مي شود. ائمه فرمودند:«ذِكْرَنَا مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ»[8]. مجالس روضه اهل بيت علیهم السلام هم باغي از باغ هاي بهشتي هستند. در مجالس شرکت بکنيد و خود را بيمه بکنيد و در کشتي اهل بيت سوار بشويد. و سعي بکنيد اين کشتي در خانه شما هم نفوذ بکند، اين بيرق اهل بيت در خانه شما هم بيايد، در منازلتان جلسه روضه داشته باشيد. زيارت عاشورا يا حديث کساء يا دعاي توسل يا دعاي کميل بخوانيد. با اين کار نکبت ها و ظلمت ها و شياطين از خانه هايتان دور مي شود. در دعاي ماه رمضان مي خوانيم «وَ مَعَ الشَّيَاطِينِ فَلا تَجْعَلْنَا»[9]. خدايا ما را با شياطين قرار مده. بزرگي مي گفت در طبقه بالاي منزلمان بودم مکاشفه شد يک وقت ديدم همه منزل روشن شد. ديدم به عرش راه پيدا کردم، سقف باز شده و ملائکه رفت و آمد مي کنند فکر کردم در خانه ما چه اتفاقي افتاده است. بعد ديدم روضه ماهانه داريم، در طبقه پايين خانم ها روضه برگزار کرده اند. روضه خوان مشغول روضه خواندن بود.

سومين مجلسي که شياطين را دور مي کنند مجالس ذکر فضائل مولا الموحدين اميرالمؤمنين عليه السلام هستند. پيامبر خدا فرمودند:«زَيِّنُوا مَجَالِسَكُمْ بِذِكْرِ عَلِيٍّ عليه السلام»[10] مجالستان را به نام و ياد حضرت علي عليه السلام زينت بدهيد. مجلسي که به نام حضرت به پا مي شود ملائکه از آسمان مي آيند و در آن مجلس شرکت مي کنند و خودشان را به در و ديوار و فرش آن مجلس مي مالند و خودشان را متبرک مي کنند و به آسمان ها مي روند. ملائکه ها مي گويند شما چه کار کرديد اين قدر نوراني و معطر شديد؟ مي گويند: ما در مجلسي شرکت کرديم که ذکر فضائل مولا مي شد. ولي مجلس تمام شد و مردم متفرق شده اند. ملائکه سري بعد مي آيند و خودشان را به زمين و خاک آن مجلس مي مالند که نوراني بشوند.

آقا ميرزا آقاجان زنجاني؛ گفته بودند من در يک مجلسي در زنجان شرکت کرده بودم که خانواده فقيري برگزار کرده بودند. چون منزل آدم فقير و مستضعفي بود کسي نيامده بود. صاحبخانه پيرمردي و پيرزن بودند که پاي منبر و جلسه روضه ي من نشسته بودند. بعد از سخنراني که شروع کردم به خواندن روضه و توسل به اباعبدالله علیه السلام ، تا گفتم «السلام عليک يا اباعبدالله». ديدم پيرمرد از جايش بلند شد و نشست. اين کار چند مرتبه تکرار شد خيلي تعجب کردم. بعد از اينکه روضه تمام شد به زبان ترکي گفتم چرا وسط روضه حواسم را پرت مي کردي؟ بلند مي شدي و مي نشستي؟ به من گفت: مگر چشمانت کور است من به خاطر اين که پيامبرخدا، اميرالمؤمنين و حضرت فاطمه زهرا علیهم السلام به جلسه ما مي آمدند بلند مي شدم.

 اميرالمؤمنين عليه السلام قرآن ناطق الهي

روايت داريم شيطان در چند جا نعره زده است. يکي وقتي که سوره حمد نازل شد. چون ام الکتاب و خلاصه قرآن است و خلاصه حمد هم «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ»[11]. يعني شما وقتي «بسم الله الرحمن الرحيم». مي گويي در واقع همه قرآن را به زبان آوردي. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: خداوند همه قرآن را در حمد قرار داده است و همه حمد را در «بسم الله الرحمن الرحيم» خلاصه کرده و همه «بسم الله الرحمن الرحيم» را در باي «بسم الله» خلاصه کرده و همه باي «بسم الله» هم در نقطه زير باي «بسم الله» خلاصه شده است. («العلم نقطة كرها الجاهلون»[12]. مي دانيد که شروع کلمات با نقطه است. قلم که روي کاغذ مي رود با نقطه است که تبديل به الف و ديگر حروف مي شود.) بعد حضرت فرمودند: من نقطه باء بسم الله هستم. قرآن ناطق من هستم. و لذا بزرگي مي گفت: اگر کسي يک بار يا علي بگويد مثل اين که يک ختم قرآن کرده است. سيد زين العابدين ابرقویي؛ کتابي به عنوان ولايت المتقين دارد که در آنجا مي گويد از اين حديث استفاده مي شود که حقيقت و باطن قرآن وجود آقا اميرالمؤمنين عليه السلام است و کسي که يا علي مي گويد مثل اين است که يک دور قرآن را در وجودش گذرانده است. اتصال به اميرالمؤمنين اتصال به قرآن است چون حقيقت قرآن همين ها هستند. همان طوري که در جنگ صفين وقتي سربازان معاويه قرآن ها را در نيزه ها قرار دادند حضرت فرمودند آن ها را بزنيد قرآن ناطق من هستم. پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند:«عَلِيٌّ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ مَعَهُ لَا يَفْتَرِقَانِ حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْض»[13]. هر جا علي هست قرآن هم آنجاست و هر جا قرآن است علي هم آنجاست. قرآن مي فرمايد: «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في‏ صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ»[14]. حقيقت قرآن در سينه اهل علم است، و اهل علم هم دوازده امام هستند. حقيقت قرآن در سينه و ذات آن هاست.

 مقام و منزلت امام علي عليه السلام در آسمان ها

در شب معراج که پيامبر به آسمان رفتند صحنه هاي خيلي مهمي را ديدند که بخش زيادي از آن در مورد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است. پيامبر مي فرمايد در آسمان چهارم ديدم آقا اميرالمؤمنين تشريف دارند و ملائکه مي آيند دور حضرت طواف مي کنند و مي روند. از جبرئيل پرسيدم پسر عموی من به اينجا تشريف آورده اند. عرض کرد نه يا رسول الله، ملائکه آسمان در خانه خدا شکايت کردند که مردم زمين اين توفيق نصيبشان شده که جمال مولا را ببينند مگر ما ملائکه چه گناهي داريم که آقا را زيارت نکنيم. اصرار کردند و خداوند متعال شبه و تمثال مولا را در آسمان چهارم براي ملائکه گذاشته است و آنها فوج فوج مي آيند زيارت و طواف مي کنند و يک بار هم بيشتر نوبتشان نمي رسد. «چون ملائکه عددشان خيلي زياد است و بيشترين موجودات عالم ملائکه هستند.»[15]

مرحوم شيخ مفيد در کتاب اختصاص نقل کرده است. يک نفر مسئله و مشکلي داشت در خانه آقا اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و در زد. فاطمه زهرا عليها السلام دم در آمد آن شخص عرض کرد بي بي جان با همسرتان کار دارم. حضرت فرمودند: همسرم در خانه نيست. عرض کرد کجاست؟ من کجا مي توانم او را پيدا بکنم؟ بي بي فرمود: همسرم اميرالمؤمنين عليه السلام در آسمان چهارم است. آن شخص عرض کرد بي بي جان در آسمان چهارم چه کار مي کند؟ بي بي فرمود: ملائکه در يک مسئله اي اختلاف کرده بودند به جايي نرسيدند به حکميت اميرالمؤمنين عليه السلام راضي شده اند. حضرت تشريف بردند مشکل و اختلاف ملائکه را حل بکنند و برگردند.

علی(ع) سر اعظم الهی

اميرالمؤمنين علیه السلام سرّ اعظم و اسم اعظم خداوند هستند. خود اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: خداوند آيه اي بزرگ تر و مهم تر از من خلق نکرده است. «عَمَّ يَتَساءَلُونَ، عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ، الَّذِى هُمْ فِيهِ مختَلِفُونَ»[16] يعني از چه سؤال مي کنند؟ «عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ». از آن خبر عظيم، آن خبرعظيم چيست؟ چندين روايت داريم که فرموده اند «النَّبَإِ الْعَظِيمِ» اميرالمؤمنين عليه السلام است. چون مسلمان ها در مورد قيامت اختلاف ندارند و خداوند بعد از آن مي فرمايد «الَّذِى هُمْ فِيهِ مختَلِفُونَ». همه انبياء در گرفتاري هايشان از مولا کمک مي گرفته اند. پيامبر ما هم در همه مسائل از حضرت امير کمک مي گرفتند. حضرت در زمان طفوليت در کنار پيامبر و کمک ايشان بودند و اول کسي بودند که به پيامبر ايمان آورند و کسي بودند که در همه مراحل همراه و قوه و بازو و جان نثار و فدايي پيامبر بودند و آخرين کسي هم که با بدن پيامبر وداع کرد و پيامبر در بغل و سينه او از دنيا رفتند وجود مبارک اميرالمؤمنين علیه السلام بودند.

جواب سلام عاشق اهل بيت

«فَبِهِمْ مَلَأْتَ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتَّى ظَهَرَ أَنْ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ»[17]. ائمه همه جا حاضر هستند. چرا در همه جا با «السلام عليک» خطاب مي کنيم. چون در همه جا حاضرند و جواب مي دهند. ملا آقاجان با پاي پياده به  کربلا مي رفت که در بيابان به چوپاني برخورد. چوپان مي گويد آقا کجا مي رويد؟ ملا آقاجان مي گويد به کربلا براي زيارت آقا امام حسين عليه السلام مي روم. چوپان هم شيعه مخلص و عاشق اهل بيت بود، مي گويد شما شيعه امام حسين علیه السلام هستي؟ ملا آقاجان مي گويد بله، چوپان مي گويد شيعه امام حسين علیه السلام علامت دارد. اگر به امام حسين علیه السلام سلام بدهد امام حسين علیه السلام جوابش را مي دهد. مرحوم آقاجان مي گويد شما وقتي سلام مي دهي جواب مي شنوي؟ مي گويد: بله، (در حالات مرحوم شيخ رجبعلي هم نقل کرده اند وقتي به ائمه سلام مي داد جواب سلام ائمه را مي شنيد.) چوپان رو به کربلا مي کند و مي گويد «السلام عليک يا اباعبدالله». جواب مي آيد «و عليک السلام». ملا آقاجان هم مي شنود. چوپان مي گويد تو هم بايد امتحان بکني بايد ببينم تو هم عاشق امام حسين علیه السلام هستي يا نيستي. ايشان هم به طرف کربلا رو مي کند و مي گويد يا اباعبدالله اگر موقع هاي ديگر هم جواب نمي دادي الآن جواب بده، جان من در خطر است. بعضي موقع ها انسان مضطر بشود سيم او وصل مي شود.

در مورد نادرشاه نقل مي کنند که خيلي آدم کله شقي بود. يک موقع به زيارت امام هشتم عليه السلام آمد ديد يک کوري در صحن گدايي مي کند. گفت چند سال است اينجا گدايي مي کني؟ گدا گفت بيست سال است. نادرشاه گفت: بيست سال است کنار حرم امام هشتم گدايي مي کني و شفاي چشم خودت را از آقا نگرفتي. خيلي آدم بي عرضه اي هستي. من الآن حرم مي روم وقتي برمي گردم اگر شفاي چشمانت را نگرفته باشي سرت را از بدنت جدا مي کنم. گدا مي دانست که نادرشاه اگر حرفي بزند عمل مي کند. گفت: يا امام هشتم جان من در خطر است. گريه و ناله اش بلند شد، التماس کرد تا چشمانش باز شد. نادرشاه بيرون آمد ديد چشم او باز شده است گفت: اگر شفايت را نگرفته بودي سر از بدنت جدا کرده بودم. اين ملا آقاجان هم گير چوپان افتاده بود. در دلش گفت آقاجان من دخيل شما هستم اين دفعه را جواب بدهيد. ملا آقاجان گفت: «السلام عليک يا اباعبدالله». جواب آمد «عليک السلام». چوپان گفت معلوم مي شود تو هم عاشق آقا هستي، بدرقه اش کرد گفت برو.

مقام و منزلت امام علي عليه السلام در سخن پيامبر(ص)

فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام : «فَقُمْتُ وَ قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ فَقَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ ثُمَّ بَكَى فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا يُبْكِيكَ قَالَ يَا عَلِيُّ أَبْكِي لِمَا يُسْتَحَلُّ مِنْكَ فِي هَذَا الشَّهْرِ كَأَنِّي بِكَ وَ أَنْتَ تُصَلِّي لِرَبِّكَ وَ قَدِ اتَّبَعَكَ أَشْقَى الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ شَقِيقُ عَاقِرِ نَاقَةِ ثَمُودَ فَضَرَبَكَ ضَرْبَةً عَلَى قَرْنِكَ فَخَضَبَ مِنْهَا لِحْيَتَكَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ ذَلِكَ فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِي فَقَالَ فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِكَ ثُمَّ قَالَ ص يَا عَلِيُّ مَنْ قَتَلَكَ فَقَدْ قَتَلَنِي وَ مَنْ أَبْغَضَكَ فَقَدْ أَبْغَضَنِي وَ مَنْ سَبَّكَ فَقَدْ سَبَّنِي لِأَنَّكَ مِنِّي كَنَفْسِي رُوحُكَ مِنْ رُوحِي وَ طِينَتُكَ مِنْ طِينَتِي إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَنِي وَ إِيَّاكَ وَ اصْطَفَانِي وَ إِيَّاكَ وَ اخْتَارَنِي لِلنُّبُوَّةِ وَ اخْتَارَكَ لِلْإِمَامَةِ فَمَنْ أَنْكَرَ إِمَامَتَكَ فَقَدْ أَنْكَرَ نُبُوَّتِي».[18]

وقتي پيامبر فضائل ماه رمضان را بيان مي کردند حضرت امير عليه السلام بلند شدند و بيان کردند يا رسول الله افضل اعمال در ماه رمضان چيست؟ پيامبر فرمودند: ورع و تقوا و پرهيز از گناه، پيامبر بعد از اين پاسخ شروع کردند به گريه کردن، حضرت امير فرمودند: «يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا يُبْكِيكَ». چه چيز شما را ناراحت کرده و به گريه انداخته است؟ پيامبر فرمودند: علي جان من گريه مي کنم به خاطر اين که شما را در اين ماه مبارک رمضان به شهادت مي رسانند و محاسنت را از خون سرت خضاب خواهند کرد. حضرت فرمودند: «يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ ذَلِكَ فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِي». موقع شهادت دين و ايمان من سالم است؟ پيامبر فرمودند: بله، دين شما سالم است. بعد حضرت فرمودند: «يَا عَلِيُّ مَنْ قَتَلَكَ فَقَدْ قَتَلَنِي وَ مَنْ أَبْغَضَكَ فَقَدْ أَبْغَضَنِي وَ مَنْ سَبَّكَ فَقَدْ سَبَّنِي». علي جان هر کس تو را بکشد مرا کشته است، هر کس با تو دشمني بکند با من دشمني کرده است، هر کس به تو ناسزا بگويد به من ناسزا گفته است. «لِأَنَّكَ مِنِّي كَنَفْسِي رُوحُكَ مِنْ رُوحِي وَ طِينَتُكَ مِنْ طِينَتِي». يا علي تو ، از من هستي، به منزله و حقيقت وجود و جان من هستي. روح و طينت تو از من است. همه انبيا مقدمه براي آمدن پيامبر ما بوده اند و پيامبر هم مقدمه براي معرفي باطن و جان خودشان آقا اميرالمؤمنين عليه السلام بودند.

اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه است مي فرمايد: در سحر نوزدهم يک لحظه مختصر خواب بر من غلبه کرد.:«مَلَكَتْنِي عَيْنِي وَ أَنَا جَالِسٌ فَسَنَحَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَاذَا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَيْهِمْ فَقُلْتُ أَبْدَلَنِي اللَّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّي»[19].

چشمم روي هم رفت پيامبر را در عالم رؤيا زيارت کردم، به ايشان عرض شکايت کردم گفتم: يا رسول الله چقدر اين امت با من دشمني کردند و از دشمني هاي امت به پيامبر خدا شکايت بردم. پيامبر خدا فرمودند: دعا بکن از اين امت راحت بشوي. دعا کردم خدايا مرا به ميان بهتر از اين امت ببر، من را پيش پيامبر ببر، مرا پيش حضرت زهرا عليها السلام ببر. عوض من هم غير از مرا بر اين امت مسلط بکن. حضرت امير عليه السلام در ماه رمضان آخر عمرشان شست و سه سال داشتند و پيامبر ما هم شست و سه سال عمر کردند، اما در محاسن پيامبر هفده عدد محاسنشان سفيد شده بود اما تمام محاسن وجود نازنين حضرت امير سفيد شده بودند. با اين که مولا مظهر حلم و شجاعت و استواري بودند ولي با مولا چه کردند.

 ذکر مصيبت اميرالمؤمنين عليه السلام

اميرالمؤمنين در ماه رمضان آخر هر روز مهمان يکي از فرزندان خودشان مي شدند و سه چهار لقمه هم بيشتر ميل نمي کردند وقتي فرزندانش عرض مي کردند يا علي چرا اين قدر کم غذا ميل مي فرماييد؟ مي فرمودند: روزهاي آخر عمرم است مي خواهم با شکم خالي خدا را ملاقات بکنم. شب نوزدهم مهمان دختر گرانقدرشان ام کلثوم عليها السلام بودند ام کلثوم مي گويد حضرت نماز مي خواندند من افطار را آوردم. مقداري نمک و شير و نان جو در سفره گذاشتم. حضرت بعد از نماز نگاهي به سفره افطار کردند و شروع کردند به گريه کردن، فرمودند: دخترم چه وقت ديدي که من در سر يک سفره دو نوع غذا بخورم. من دست به اين سفره دراز نمي کنم مگر اين که يک رقم از خورشت ها را برداري. ام کلثوم مي گويد من ظرف شير را برداشتم حضرت مقداري نان جو با نمک ميل کردند. بعد از صرف غذا فرمودند: دخترم هر کس در دنيا خوشي اش بيشتر باشد موقف او طولاني تر خواهد بود و هر کس دست و بال او کمتر باشد آنجا هم راحت تر خواهد بود. آن شب پدرم حال عجيبي داشت گاهي مشغول نماز بودند و گاهي به حياط خانه مي آمد و به آسمان نگاه مي کرد گريه مي کرد و مي گفت به خدا قسم به من دروغ گفته نشده است و من هم دروغ نمي گويم، امشب همان شبي است که خداوند و پيامبر به من وعده داده اند. گاهي هم مي فرمودند: «انا الله و انا اليه راجعون». گاهي هم مي فرمود:«اللَّهُمَّ بَارِكْ لِي فِي الْمَوْتِ»[20]. خدايا مرگ را بر علي مبارک بگردان. گاهي هم مي فرمودند:«لا حول و لا قوه الا با الله العلي العظيم».

آقا تا سحر دائم حالت تضرع و راز و نياز داشتند. اما موقعي که مؤذن آقا اذان گفت، آقا آماده رفتن به مسجد شدند. عرض کرديم آقا امشب کس ديگري بروند بهتر است. فرمودند: نه، خودم بايد بروم. وارد حياط منزل که شدند مرغابي هايي که در منزل بودند آمدند با پر و بالشان حايل شدند جلوي آقا ايستادند. حضرت فرمودند: مرغابي ها را رها کنيد اين ها صيحه کننده هايي هستند که نوحه کنندگاني از پس خواهند داشت. حضرت ام کلثوم فرمودند: پدر جان چرا فال بد مي زنيد. آقا فرمودند: حرف حقي است که بر زبان من جاري شده فال بد نيست. دخترم به اين مرغابي ها آب و دانه حسابي بده يا اين ها را در علفزار رها کن تا از رزق آزاد استفاده کنند. با دخترشان خداحافظي کردند آمدند از در بيرون بروند کمربند مولا به حلقه ي در گير کرد و کمربند مولا باز شد. يعني اين درهم مي گويد يا علي امشب به مسجد نرو. حضرت کمربندشان را بستند و فرمودند:«اشْدُدْ حَيَازِيمَكَ لِلْمَوْتِ فَإِنَّ الْمَوْتَ لَاقِيك‏»[21]

علي کمربندت را براي مرگ محکم ببند که به زودي مرگ را ملاقات خواهي کرد. وقتي آقا امام حسن علیه السلام آمدند ام کلثوم علیها السلام گفت امشب پدر همه اش صحبت مرگ مي کند. امام حسن علیه السلام آمدند دنبال پدر رفتند و عرض کردند آقا جان کس ديگري را بفرستيد. آقا فرمودند: نه، خودم بايد بروم نماز بخوانم. امام حسن علیه السلام عرض کردند آقا جان پس اجازه بدهيد که من هم دنبال شما بيايم. آقا فرمود: حسنم به حقي که بر تو دارم برگرد برو خانه، آقا نمي خواستند آن واقعه دلخراش جلوي چشم امام حسن علیه السلام اتفاق بيفتد. قسم دادند امام حسن را برگردند. آمدند حضرت وارد مسجد شدند بالاي مأذنه مسجد کوفه رفتند. صداي اذان اميرالمؤمنين علیه السلام وقتي بلند شد صداي دلربايش به همه خانه هاي کوفه مي رسيد. براي آخرين بار مردم کوفه صداي مولا را شنيدند. «الله اکبر الله اکبر».

آقا بعد از اذان از مأذنه پايين آمدند و تا خفته ها را براي نماز بيدار کنند. رسيدند به آن نانجيب که شمشير زهر آلود را زير لباس هايش پنهان کرده بود و به صورت و رو روي زمين مسجد خوابيده بود. حضرت علی علیه السلام ابن ملجم لعنة الله عليه را بلند کردند فرمودند: بلند شو براي نماز، قصد و نيتي در خاطرت هست نزديک است آسمان ها بر هم بريزند و کوه ها متلاشي بشوند. بعد آمدند در محراب مسجد مشغول نافله صبح شدند. آن نانجيب ملعون ازل و ابد آمد خودش را در گوشه محراب مخفي کرد. وقتي آقا پيشاني اش را از سجده بلند کرد آن نانجيب چنان ضربتي به فرق و پيشاني آقا زد که يک وقت ناله آقا بلند شد:«فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ»[22]. به پروردگار کعبه رستگار شدم. يک وقت جبرئيل در آسمان ندا داد«تَهَدَّمَتْ وَ اللَّهِ أَرْكَانُ الْهُدَى وَ انْطَمَسَتْ وَ اللَّهِ أَعْلَامُ التُّقَى قُتِلَ ابْنُ عَمِّ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى قُتِلَ عَلِيٌّ الْمُرْتَضَى قَتَلَهُ أَشْقَى الْأَشْقِيَاءِ»[23]. «لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم». «وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون»[24].

[1] – أمالي الصدوق/ المجلس العشرون ص: 95

[2] – جامع الأخبار/ تاج الدين شعيرى/ الفصل الثامن و العشرون في الصلاة على النبي صلي الله عليه وآله وسلم

[3] – البقرة/ 208

[4] – البلد/ 10

[5] – الإسراء/ 20

[6] – عوالی اللئالی، ابن ابی الجمهور الاحسائی، ج4، ص97 و تفسیر ابن عربی، ابن عربی، ج1، ص281

[7] – بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار/ مجلسي/ ج‏1/ باب 4 مذاكرة العلم و مجالسة العلماء و الحضور في مجالس العلم و ذم مخالطة الجهال ص : 198

[8] – بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار/ مجلسي/ ج‏72/ ص : 48 باب 95 آداب المجالس و المواضع التي ينبغي الجلوس فيها أو لا ينبغي و حد التواضع لمن يدخله.

[9] – مفاتيح‏الجنان/ شيخ عباس قمي/ دوازدهم در هر شب بخواند اللهم برحمتك في…. ص: 18

[10] – كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين علیه السلام / علامه حلى/ ص : 449 المبحث الثامن و العشرون في أن ذكره و النظر إليه ع عبادة …..

[11] – الفاتحة/ 1

[12] – مصباح الشريعة-ترجمه مصطفوى ص : 118

[13] – الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف/ سيد ابن طاووس/ ج‏1/ ص : 101 في أنه ع مع الحق و الحق معه …..

[14] – العنكبوت/ 49

[15] – بحارالانوار ج18 ص308 و ج45 ص228 و العوالم الامام الحسین بحرانی ص475

[16] – نباء/1و2

[17] – مفاتيح‏الجنان/ شيخ عباس قمي/ 1 / پنجم‏آمد از ناحيه مقدسه كه بخوان در هر روز…. ص: 14

[18] – روضة الواعظين و بصيرة المتعظين/ فتال نيشابورى/ ج‏2/ ص : 8 مجلس في ذكر فضل شهر رمضان …

[19] – نهج البلاغة/اميرالمؤمنين علیه السلام / ص : 99 و قال ع في سحرة اليوم الذي ضرب فيه …..

[20] – الكافي/ شيخ کليني/ ج‏4/ ص : 41 باب الوقوف على الصفا و الدعاء …..

[21] – الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد/ شيخ مفيد/ ج‏1/ ص : 11 في معرفته بنقض ابن ملجم البيعة للإمام علیه السلام …

[22] – بحارالأنوار/ مجلسي/ ج42/ ص: 29 باب 127- كيفية شهادته ع و وصيته….

[23] – بحارالأنوار/ مجلسي/ج 42/ ص: 285  باب 127- كيفية شهادته ع و وصيته….

[24] – الشعراء/ 227